توصیه


به توصیه همسرم باید گوش کنم

او میگوید: هر روز خودت را وزن نکن، با این کار دچار استرس می‌شوی.

البته من فکر می‌کنم: اگر دیر به دیر خودم  را وزن کنم

حتماً شوکه خواهم شد.

مرد

قهر کرده و با کسی حرف نمی‌زند

چند روز است

مرد گنده خجالت هم نمی‌کشد

آرگو

خیلی وقت است که می‌خواهم در مورد فیلم آرگو آخرین ساخته‌ی بازیگر-کارگردان آمریکایی "بن افلک" صحبت کنم، اما همیشه عقب می‌افتد و این یعنی اگر الان هم در موردش حرف نزنم، باز عقب می‌رود و عقب می‌رود و الی آخر.

نمی‌دانم این فیلم را تماشا کرده‌اید یا نه؟ ولی اگر ببینید حتماًبه این نتیجه خواهید رسید که تصویر خوبی از ایران و ایرانی به مخاطب نمی‌دهد، البته بیشتر مخاطبان فیلم هم افرادی هستند که گمان نمی‌کنم دید خوبی به ایران داشته باشند، اما این دلیل نمی‌شود که ما به عنوان مضمون فیلم هم در موردش اظهار نظر نکنیم، اتفاقاً از ما هم باید در این زمینه سوال شود، می‌دانید چرا؟ چون نتیجه‌ی تصویر ارائه شده در فیلم مستقیماً به سمت ما به عنوان ایرانی باز می‌گردد، تصویری که درست نیست و ما هم سعی در درست کردن آن نداشته‌ایم، خراب کرده‌ایم که درست نکرده‌ایم.

در ابتدای فیلم در کمیک کوتاهی در مورد تاریخ ایران نمایش می‌دهد که از دکتر مصدق تا انقلاب را سریع از جلوی چشم می‌گذراند و می‌رسد به خشمی که مردم ایران از آمریکا دارد، خشمی که ایرانی‌ها را به زامبی تبدیل می‌کند. هیچ گروگانی در ایران کشته نشد، حتی چند نفر از زنان و سیاه پوستانی که در سفارت کار می‌کردند، آزاد شدند (موضوعی که در فیلم به آن اشاره نشده است) هراس از مرگ در گروگان‌ها بسیار زیاد است، تصویری که از ایران نشان داده شده، شبیه تصویری است که خودشان از زمان طالبان در افغانستان نشان داده‌اند (اتفاقاً از سوتی‌های فیلم افغانی حرف زدن بعضی از بازیگران است)، تنها ایرانی خوب ماجرا هم که خدمتکار سفیر کانادا است، در پایان فیلم به کشور عراق پناهنده می‌شود.

رسانه وسیله است، که ما از آن دوری می‌کنیم و کسانی که فکر می‌کنیم دشمن هستند از آن بهره می‌برند، منظورم از دوری کردن، استفاده نکردن نیست، اتفاقاً زیاد هم استفاده می‌کنیم، تند و تند داریم شبکه افتتاح می‌کنیم، منظورم رعایت نکردن اصول و قواعد ساده‌ی رسانه است، قواعدی که رعایت نکردن‌اش باعث پخش نشدن برنامه‌های تلوزیونی ما از ماهواره شده و حالا آنها هر حرفی در مورد ما می‌زنند و ما تنها در بین خودمان به فیلمی مثل آرگو پیشوند ضد ایرانی می‌دهیم و حال می‌کنیم که دست فراماسون‌ها را در جای جای آن مشخص کرده‌ایم، ها؟ خوب که چی؟

حال خوشت همیشگی باد

اوضاع‌ام بهم ریخته بود و اعصاب هم نداشتم، لبخندم کم شده بود و همیشه ناراحت بودم، کلاً دچار افسرگی شده بودم، این موضوع در وبلاگم نمود پیدا کرده بود، یکی از دوستان قدیمی‌ام بنام حامد حیدری با من تماس گرفت، آخرین باری که از نزدیک دیده بودم‌اش، رابطه‌ی ما زیاد خوش آیند نبود، اما جز خوانندگان وبلاگم شده بود و اتفاقاً پی‌گیری عجیبی هم داشت. در همین ایام افسردگی چند بار وبلاگم را با موضوعات ناراحت کننده آپ دیت کردم که خوب طبیعی هم بود، چند بار زنگ زد، یکی از دفعاتی که زنگ زده بود برای من چند توصیه به همراه داشت، توصیه‌های ظریف و کاربردی، کاربردش هم در ایجاد اعصاب راحت و حال خوش بود:

اول: اتاقت را تمییز کن، این توصیه‌ی عجیبی بود ولی گوش کردم، اتاق من همیشه شلوغ بود، کوچک هم بود و بعد از تمییزکاری بزرگ‌تر به نظر می‌رسید و واقعاً حالم را خوب می‌کرد، آن موقع‌ها وقتی اعصابم باز خوزد می‌شد، اتاقم را تمییز می‌کردم، تاثیر فوق‌العاده‌ای نبود ولی خوب بود.

دوم: کاری انجام بده که سرت رو گرم کنه، برای من نوشتن حکم مسکن دارد، برای یک نفر دیگر خوردن و برای نفر دیگر چیزی دیگر و ... البته روزهایی هم بود که برای فرار از ناراحتی به خواب پناه می‌بردم، این روش هم فاصله‌ای برای استراحت مغز ایجاد می‌کرد و تا موضوع جدید اعصاب خوردکن پیش نمی‌آمد، حالم خوب بود.

توصیه‌های خوبی بود، همان وقتی هم که تماس گرفته بود، حالم خوب شده بود، چرا؟ به هر حال یک آدم عاقل و بالغ نگران حالت شده بود و اینکه حس مهم بودن به آدم دست می‌داد و ایجاد حال خوش می‌کرد.

خلاصه این تجربیات گران‌سنگ در مورد حال خوب و خوش را همین طور در طبق اخلاص گذاشته‌ایم و تقدیم خواننده‌ی نازنین وبلاگ خودمان می‌کنیم.

تا باد چنین بادا.

شور لینچان

حال خوب از آن نعمت‌های ویژه‌ی الاهی است، از آن نعمت‌هایی که هر چقدر شکرش را به جا بیاوری باز هم کم است، همین اول سخن بگویم که برای تک تک انسان‌ها، مخصوصاً دوستان نازنینم آرزوی این نعمت را دارم، خود من خیلی وقت‌ها حالم خوب می‌شود که علت‌های مختلف و زیادی هم دارد، یکی از دلایل خوب شدن حال من، مرور خاطرات و یادداشت‌هایی است که در زمان‌های دور و نزدیک نوشته‌ام، یادم هست یکی دو ماه مانده به پایان خدمتم، با یکی از هم خدماتی‌ها، یادداشت‌های روزانه‌ام را مرور می‌کردیم، هم او و هم من از خواندن خاطراتی که زمان چندانی هم از آن نگذشته بود بسیار مشعوف شدیم، چقدر لذت بخش بود که باعث و بانی این حال خوب من بودم.

شبکه‌های تلوزیون دیجیتال بهم ریخته است، چرا؟ دو شبکه‌ی جدید به مجموعه شبکه‌های ایران اضافه شده است، کانال سلامت و تماشا، اولی که از اسمش پیداست در مورد بهداشت و سلامتی و مسائل مربوطه است، اما دومی؟ چند ساعتی شبکه‌ی تماشا را تماشا کردم و متوجه شدم، مثل آی‌فیلم سریال‌های تکراری پخش می‌کند، فی‌المثل همین الان دارد "جنگجویان کوهستان" را نشان می‌دهد، یادش بخیر، لینچان، چقدر دوست داشتیم که بزرگ شدیم، لینچان شویم. گذشته از حس خوب و حال خوبی که دیدن این مجموعه‌ها به آدم می‌دهد و البته خوب است، ولی چرا در همان آی‌فیلم این کار را نکردند؟

ما عادت داریم شور یک چیز را در بیاوریم، حتی حال خوب.

زور بالای سر یا ...


سرباز بودم، تازه آموزشی تمام شده بود و برای یک دوره اموزشی کوتاه مدت دیگر، باید در یگان امداد مستقر می‌شدیم، به غیر از عده‌ای که راه‌شان دور بود، بقیه ساعت 2 بعدازظهر می‌رفتند خانه، من هم جز همان‌هایی بودم که ساعت دو بعدازظهر، جمع می‌کردم به سمت خانه.

گفتند برای ورزش صبحگاه‌ی لباس ورزشی تهیه کنید، لابد چون لباس نظامی مقدس است و البته برای دراز نشست روی آسفالت مناسب نیست، مهلت تعیین شده جهت تهیه لباس، 24 ساعت بود، همان روز یک دست لباس آبی رنگ باحال خریدم، همان روز خریدم چون جدال خودم با خودم زیاد طول نکشید، در ابتدا خودم به خودم گفتم: پول بی زبان را بدهیم به گرمکن! آنهم معلوم نیست بپوشیم یا نپوشیم! خود دومم به خود اولم گفت: حتماً باید زور بالای سرت باشد؟ به بچه‌ی آدم یک بار حرف می‌زنند، گفتند بخرید، ما هم گفتیم چشم، حرفی نیست، هست؟ مکالمه در این حد کوتاه بود و نتیجه‌اش این بود که فقط من لباس گرمکن تهیه کرده بودم و همه‌ی سربازان غیور و جان بر کف، گفته‌ی مذکور را از این گوش گرفته و از آن گوش در کرده بودند و جالب‌تر اینکه، کسی خودش به ما گفته بود لباس تهیه کنیم هم، با لباس نظام در محوطه بدو بدو می‌کرد!

حالا چه شده یاد این خاطره افتاده‌ام؟ امروز از همان روزهایی بود که هر کسی باید با خودش صحبت مردانه می‌کرد و به خودش تلنگر می‌زد که هی عمو، حتماً باید زور بالای سرت باشد؟ حتماً باید با چوب بزنند توی سرت تا کار کنی؟ حتماً باید ...

در این جور جاها و با این تجربه‌ها من نمی‌دانم چرا آدم نمی‌شوم، مثل بقیه نمی‌شوم، از این گوش می‌گیرم و هر کاری می‌کنم از آن گوش در نمی‌رود که نمی‌رود، آخر سر از همه بیشتر زحمت کشیده و به تک تک حرف‌ها گوش کرده‌ام و بیشتر از همه هم تنبیه شده‌ام، حالا می‌خواهد سربازی باشد یا کار.

من و عکس

آه، امروز اصلاً نمی‌دانم در مورد چه چیزی باید حرف بزنم، اتفاقات رومزه‌ی زیادی هم افتاده، مثلاً در محل کار باز یک آدم تحصیل کرده آمد برای کارگری، منتها این یکی با بقیه‌ی کمی فرق می‌کند، کسی که تازه آمده پارتی خیلی کلفتی دارد! پارتی در حد معاون وزیر! باور نمی‌کنی؟ البته باید دید که ایشان با چنین پارتی عجیب و غریبی در اینجا و با این شرایط کاری می‌ماند یا نه.

یا تماس با همکاری که ناگهانی رفت و به هیچ تماسی از جانب ما پاسخ نداد، تا اینکه دیروز در جریان تماس کس دیگری با او بودم و وسط مکالمه تلفنی خودم را وارد کردم و با همکار سفر کرده صحبت کردم، از دست من شاکی بود، باور نمی‌کردم و به موضوعی اشاره کرد که اعتقاد داشت، اعتماد از او از جانب ما سلب شده، خواستم آرامش کنم و با منطق پیش برویم، حرف‌هایی زد که اعتماد از خودم در مورد کسانی دیگر سلب شد. ای وای.

یا همین برهم زنی سخنرانی آقای لاریجانی هم یکی از صحبت‌های من بود، یکی از عکس‌های منتشر شده از کسانی که این سخنرانی بهم زده بودند، سندی شد در ذهنم از حضور روحانیت در همه‌ی اتفاقات این مملکت. نقل قولی هست از دکتر علی شریعتی در مورد جامعه‌ی روحانیت که می‌گوید:

من به عنوان کسی که رشته کارش تاریخ و مسائل اجتماعی است، ادعا می کنم که در تمام این ۲ قرن گذشته، در زیر هیچ قرارداد استعماری، امضای یک آخوند نجف رفته نیست، در حالی که در زیر همه این قراردادهای استعماری، امضای آقای دکتر و آقای مهندس فرنگ رفته هست؛ باعث خجالت بنده و سرکار!…

البته ایشان در مورد روحانیتی صحبت می‌کند در حد آیت الله و اینها، من اما به عنوان عام مردم با آخوندی سر و کار دارم در حد همان‌هایی که در عکس برهم زنی دیدم. کسی گول خورده، کسی که با منطق پیش نرفته و با هیاهو می‌خواهد حرف‌اش را به کرسی بنشاند، کسی که .... آه، امروز اصلاً نمی‌دانم در مورد چه چیزی باید حرف بزنم.

 

تبلیغات

تلوزیون این روزها یک تبلیغی نمایش می‌دهد برای محصولی به نام قفل پارکینگ، خیلی تامل برانگیز است، من وقتی که از شبکه‌ی آی‌فیلم این تبلیغ را می‌بینم خیلی زورم می‌گیرد، ما شبکه‌ای ساخته‌ایم برای نشر و گسترش فرهنگ ایرانی خود، اما ندانسته و بدون توجه در مورد مسائلی صحبت می‌کنیم که بیشتر تیشه به همان ریشه‌ی هذف اولیه ساخت شبکه می‌زند.

در فرهنگ اسلامی آنقدر در مورد همسایه و رعایت حق همسایگی توصیه شده که حد و اندازه ندارد، حتی حدیثی یادم هست از پیامبر که فرموده بودند: جبرئیل آن قدر در مورد رعایت حق همسایه به من سفارش کرد که گمان کردم همسایه ارث هم می‌برد. حالا ما با کلی حدیث و روایت شیعی و اسلامی، ابتدایی‌ترین حق همسایه‌مان را رعایت نمی‌کنیم، طوری که او نه با زبان و گفتگو بلکه با وسیله‌ی بی زبان به ما حق‌اش را حالی می‌کند.

نسبت فروش این محصول و تعداد همسایه‌های بی‌توجه به حقوق همسایه‌ی دیگر، تقریباً یک اندازه است.

البته از حق نگذریم، این روزها تبلیغات پر خرج و درست و حسابی هم زیاد شده است، تبلیغاتی که با نمک هم هستند و جای تقدیر هم دارند، مثل تبلیغی که در آن یک پسر بچه روی لباسش تقلب نوشته است و روز بعد هنگام امتحان، به جای تقلب، یادداشت مادرش را می‌بیند که به او توصیه کرده تا تقلب نکند، یا تبلیغات اوپراتورهای تلفن که در فضایی قدیمی و جذاب و گاهی هم با هنرورانی بسیار کار شده‌اند، تبلیغی که در دادگاه می‌گذرد و زن متهم برای دفاع از خود پای اوپراتور تلفن همراه را وسط می‌کشد و در نهایت برنده می‌شود، یا تبلیغی که آقای الکساندر گراهامبل حضور دارد.

این تبلیغات جذاب وقتی نمونه‌ی مشابه خارجی پیدا می‌کنند، خیلی حال گیری است، ذوق و هنر ایرانی در تقلید نقطه به نقطه نیست، فراموشی فرهنگ و هنری که زمانی پیش‌رو بوده و الان به واسطه اعمال و رفتار خود ما دارد مسیر برعکس را می‌رود، کار خوبی نیست.

در همین ریزه‌کاری‌ها خیلی از مسائل فرهنگی را می‌شود دید و می‌شود فکری به حالشان کرد.

یوم الله

اولِ بسمه الله باید بگویم: که فیلم Brave را دیده‌ام، فیلم فوق‌العاده‌ای است، به شما هم پیشنهاد می‌کنم، تماشا کنید.

دومِ بسمه الله باید بگویم: که یوم الله بیست و دوم بهمن مبارک، مردم با حضور پر شورشان مثل سی‌وسه سال گذشته، مشت محکمی زدند به دهان دشمن، در راس آن‌ها آمریکای جنایت کار و بعد انگلیس و بعد آلمان و همین طور بیا پایین تا برسیم به همین یاوه گوهای داخلی که هر روز در تاکسی می‌بینیم.

سومِ بسم الله باید بگویم: من هم یک بار در راهپیمایی 22 بهمن در تهران شرکت کرده‌ام، باور نمی‌کنید؟ از طرف جامعه‌ی اسلامی دانشجویان یک گردهمایی برگزار شده بود که اتفاقاً مقارت با 22 بهمن بود، تهران باشی، آن هم دفتر مرکزی جامعه اسلامی دانشجویان و 22 بهمن هم باشد و در این راهپیمایی حماسی، تاریخی شرکت نکنی؟ هیهات! ما هم شرکت کردیم، آقا برفی می‌آمد که نگو و نپرس.

از خیابان قدس حرکت کردیم و تا دانشگاه شریف رفتیم، زمان جناب آقای محمد خاتمی بود، یادش بخیر، در بین راه تا رسیدن به میدان آزادی، چند ایستگاه صلواتی بود که به شکل فوق العاده زشتی، ساندیس و کیک پخش می‌کردند، مردم عین قحطی‌زده‌های سومالی دور دور ایستگاه صلواتی جمع شده بودند و کسی که ساندیس و کیک را پخش می‌کرد، در واقع آن را پرتاب می‌کرد، آنقدر صحنه‌ی زننده‌ای بود که نگو، اتفاقا در همان هفته نظر یکی از خوانندگان روزنامه‌ی کیهان را خوانده بودم که به این موضوع اشاره کرده بود، مثل اینکه خواننده از من فعال‌تر بوده و چون دیده یک خبرنگار خارجی در حال عکاسی از این فجایع است، سریغ خبرنگار مذکور را به پلیس معرفی کرده بود!

سال هشتاد و سه بود و نزدیک انتخابات، شب قبلش در حزب موتلفه‌ی اسلامی قم خوابیده بودیم، ثمین هم بود، حامد حیدری هم بود، فضلایی در آن سفر بودند که بیا و ببین. به هر حال یادش بخیر، هم جامعه اسلامی و هم خاتمی.

دغدغه


امروز خانه ماندم و بیرون نرفتم، همان یکی دوباری که بصورت سریع بیرون زدم و برگشتم، من را به این حقیقت رساند که پشت پنجره هوا چقدر خوب است، آنقدر خوب است که با شلوارک هم بیرون برویم یخ نمی‌کنیم! هوا آنقدر خوب بود که نمی‎‌گذاشت از بدی‌ها بگویم، هوا آنقدر خوب بود که تمام غُرهایم را کنار گذاشتم، هوا آنقدر خوب بود که نگو.

با دوستی تماس گرفتم و در مورد اوضاع و احوالمان گپ زدیم، در مورد دوستان دیگرمان هم گفتگو کردیم، هر کسی مشغول کاری است، چه کاری؟ طرف فوق لیسانس گرفته و با چندر غاز حقوق دارد حق التدریسی فلان دانشگاه کار می‌کند، دل آدم می‌گیرد، همسرم اصرار دارد که فوق لیسانس شرکت کنم، امسال گذشت، به بهانه‌ی اینکه آمادگی ندارم و از این حرف‌ها، اما چطور می‌شود درباره‌ی ناامیدی فزاینده‌ای که در درون آدم ریشه دوانده هم به همین راحتی صحبت کرد؟ ناامیدی ما از روزگارمان از همان روزهای اول دانشگاه بود، روزی که حرف‌های اساتید فیزیک در گوشمان زنگ می‌خورد که چرا آمده‌اید فیزیک؟ کار نیست که! برای همین به صورت جدی هیچ وقت ارشد نخواندم، حتی برای تلاش اصلی‌ام، رفتم به سمت رشته‌ای که از آن سر رشته نداشتم ولی دوباره فیزیک .... نه، نرفتم.

این موضوع تنها در مورد فیزیک نیست، چند وقت پیش برای کاری رفتم به یک شرکت ورشکسته، کارگرهای جدید می‌گرفت، کارگر ساده، بین کارگرها کسی را دیدم که لیسانس برق قدرت داشت، پرسیدم اینجا چه می‌کنی؟ گفت: کار نیست دیگه. چند وقت پیش هم شرکت خودمان افتاده بود دنبال کارگر، مدیر تولید آمد پیشم و گفت کسی می‌آید که لیسانس دارد، راه‌اش بنداز، -برای کجا؟ - برای خط تولید! رشته برق، دلم به حال‌اش سوخت، آدم‌های روی خط تولید بعضی حتی دیپلم ندارند، دیپلم داشتن و نداشتن افتخار نیست، جایگاه این فرد اینجا نیست، باز خدا را شکر که بعد از یکی دو روز خودش نیامد.

این حرف‌ها کی در گوش کسانی که باید فرو برود، می‌رود، خدا می‌داند.

اعتماد به نفس

آخ امروز هوا چقدر خوب بود، لذتی بردیم در این هوای خوب بهاری، حالا گیرم به تقویم در وسط زمستان هم باشیم، هوا بهاری بود، ماشااله. خیلی حقیقت‌اش را بخواهید، نمی‌خواستم در مورد هوا و این جور جور چیزها صحبت کنم، می‌خواستم در مورد هواپیمای قاهر313 صحبت کنم و البته ادامه‌ی موضوع ارسال میمون به فضا که بی‌خیال شدم، هم من و هم شمای خواننده می‌دانیم موضوع چیست و الکی خودمان را با این صحبت‌ها اذیت نکنیم، سری که در نمی‌کند، دستمال برای چه ببندیم؟ قیمت مرغ و گوشت و بنزین و ابتدایی‌ترین اقلام مورد نیاز جامعه و احتمال افزایش مجدد آنها در همین روزها، به اندازه‌ی کافی دل و دماغ آدم را نابود می‌کند، به این صحبت‌های به ظاهر امنیتی هم بپردازیم که دیگر بدتر، ولش کن آقا.

سر میدان اصلی شهر که حسابی هم چراغانی شده بود و البته زیبا، یک صحنه‌ای دیدم، شنیدنی که می‌خواهم برای شما تعریف کنم:

تازه رسیده بودم به میدان و که یک دفعه صدای آژیر بلند شد، اول گمان بردم که بانکی مغازه‌ای چیزی دزدگیرش به راه افتاده، بعد که جلوتر رفتم و صدا هم قطع نشده بود، دیدم ده دوازده‌تا ماشین با کلاس ردیف دور میدان پارک کرده‌اند و صدا هم از میانه‌ی این ماشین‌های پارک کرده به گوش می‌رسید، لامصب ماشین‌ها همه درست و حسابی، آزارا، بنز، ویتارا، بی‌ام‌و و ... اما صدای آژیر مال کدام ماشین بود؟ جلوتر که رفتم دیدم که این سر و صدا مال یک دستگاه پراید هاچ‌بک است که عجیب حس اعتماد به نفسش توی چشم می‌زد، بین آن همه ماشین با کلاس طوری فلاشرهایش روشن و خاموش می‌شد که تو نمیری، فکر می‌کردی ملیاردی می‌ارزد.

پی نوشت:

چند وقتی هست که کتاب درست و درمانی دستم نگرفته‌ام و نخوانده‌ام، دلم برای بوی کتاب و ورق‌های صاف کتاب‌های نو حسابی تنگ شده است، کتاب جدیدِ خوب سراغ ندارید؟

میمونی به نام پیشگام 1

امروز اساساً درگیر موضوع پرتاب یک عدد میمون به فضا بودم، از مدتی پیش که این اتفاق تاریخی افتاده است، موجی از عکس و تصویر و سند منتشر شده، که می‌خواهد ثابت کند، این اتفاق میمون، دروغ است، از خال بالای چشم میمون مربوطه قبل از پرتاب گرفته و بعد از پرتاب ناپدید شده، تا کاور سفید قبل از پرتاب که هنگام بازگشت سیاه شده بود، (لابد آن بالا دود بوده!،) همه‌ی این‌ها یک طرف، این اطلاع رسانی ناقص و ضایع سازمان فضایی ایران یک طرف، از تلوزیونی که صحبت‌های رئیس جمهور محبوب و مردمی در مورد رئیس قوه قضائیه را منعکس نمی‌کند، از این بیشتر که نمی‌شود انتظار داشت، می‌شود؟

در مورد این میمون که به اسم رسمی پیشگام (لامصب اسمش هم با مصماست)نامگذاری شده، بعداً صحبت می‌کنم، که اتفاقاً اعتقاد من بر مشکوک بودن قضیه است، موضوع هم نه در مورد پرتاب میمون بلکه در مورد همین اطلاع‌رسانی که اسنادش هم موجود است.

من به شدت به موضوع اطلاع رسانی انتقاد داشتم، در این حد که تصمیم گرفتم به عنوان یک شهروند ایرانی به سایت سازمان فضایی ایران سری بزنم و انتقاد خودم را به گوش مسئولین مربوطه برسانم، رفتیم یک بخشی داشت، به اسم ارتباط با سازمان، اسم و ایمیلمان را وارد کردیم و با همین زبان الکن شروع کردیم به انتقاد و وا اطلاع‌رسانی سر دادن، نوشتیم و نوشتیم و نوشتیم و خودمان را بدجور خالی کردیم، بعد طبق عرف معمول دنیای دیجیتال گزینه‌ی ارسال را زدیم و هنوز نیش رضایتمان به بنا گوش‌مان نرسیده بود که با این پیغام مواجه شدیم:

پیام شما با مشکل مواجه است، لطفا دوباره تایپ کنید.

از عصبانیت مثل همان موشک دود از سرمان بالا می‌رفت، یک چند لحظه‌ای پشت سیستم هنگ باقی ماندم و بعد بدون معطل کردن وقتم برای زدن دکمه‌های عجیب و غریب دنیای دیجیتال، سیستم را از برق کشیدم و رفتم خوابیدم.

 

 

سوال از مشاور


ببین، هر چقدر می‌خواهم مثبت فکر کنم و مثبت اندیش محسوب شود، نمی‌گذارند یا نمی‌شود دیگر، ببین!

نمی‌دانم برای شما هم اتفاق افتاده است یا نه، اینکه احساس کنید حالتان خوش نیست، روحی عرض می‌کنم، ببینید حوصله ندارید، انگیزه ندارید و اصلاً هم متوجه نشوید که علت این بی‌حالی در چیست، برای من که زیاد اتفاق می‌افتد اما چیزی که نمی‌دانم در تجربه‌اش با کسی شریک هستم یا نه، این است که در این مواقع بدنبال علت می‌گردم، ممکن است علتش، حرف نسنجیده‌ای باشد که به یک دوست زده‌ام یا دعوایی که سر صبحی با همکارام داشته‌ام، به محض پیدا کردن علت، همه چیز تمام می‌شود، امید و انگیزه، آرامش و عقل باز می‌گردد و من می‌شوم همان آدم سابق.

در روزی که گذشت هم همین طور شدم، دیدم حال ندارم و احوالاتم به شدت تنگ است، دکمه‌ی سرچ مغزم را زدم به امید یافتن علت، علت را پیدا کردم، علت در همین سیستمی است که با آن کار تایپم را انجام می‌دهم، علت نرم‌افزاری است بنام پروکسی‌فیر، تا دیروز کار می‌کرد، امروز کار نمی‌کند، اصلاً هیچ آنتی فیلتری (رو به دیفار البته) روی سیستم من کار نمی‌کند و نمی‌دانم چرا و همین ندانستن اعصاب من را خورد کرده است، یعنی اینکه من علت را هم پیدا کرده‌ام ولی این بار برعکس همیشه تاثیر نداشته است.

حالا شما بودی چه می‌کردی؟ اصلاً گرفتار این افیون شده‌ای یا نه؟ چطور از کنارش کذشته‌ای؟ این سوالات من هست از خواننده‌ی فهیم و با شعور و البته و صد البته با کلاس وبلاگ خودم.

یک چیز بی‌ربط تا به اینجای کار، همان طوری که متوجه شده‌اید دوباره برگشته‌ام و تمام تلاشم بر این است که کمی و کمتر از کمی رشد کنم و شاید بگویم رشد کنیم، علاوه بر خالی کردن تفکراتم در این دنیای بی‌انتهای مجازی ، می‌توانم ارتباطاتم را گسترش بدهم، هر چند می‎‌دانم تا به اینجا چندان پیروز نبوده‌ام ولی درخواست من از خواننده‌ی محترم، با شعور و البته و صد البته با کلاس وبلاگ این است که با نظراتتان شمع این وبلاگ را روشن نگاه داریم.

 

 

دندان سفید امید


با سلام، امیدوارم حال همه‌ی شما خوب باشد، این روزها هوا خیلی سرد شده است، هر چند در ایام بهار آزادی هستیم، اما خوب هوا سرد است، هوای رابطه‌ها هم سرد است، دیروز آقای رئیس جمهور میزان سردی هوا را شخصاً چند درجه جابجا کردند، نمی‌دانم چه بگویم، کاش آقای رئیس جمهور آن حرف‌ها را نزده بود، حداقل چند شب راحت می‌خوابیدیم، احساس خوب می‌کردیم، احساس می‌کردیم که بعضی‌ها مثل بنز دارند برای این مملکت کار می‌کنند، هر چند مطمئن هستم دست‌هایی برای این مُلک زحمت می‌کشند که شاید هیچ وقت هم دیده نشوند، تلاشی می‌کنند که آدمی را شرمگین می‌کند، بله می‌دانم این چنین انسان‌هایی هم هستند، چه می‌شد امامزاده‌ی ما هم شفا می‌داد، حداقل جلوی چشم ما، آنوقت با هر شفا ندادنش گوشه‌ای را برای تفکر و سکوت پیدا نمی‌کردیم، امامزاده‌ای که متولی آن چندان رسم دلبری و احترام امامزاده را نگه نداشته، کاش نگفتی بودی محمود جان.

هر چه باشد، بهترین راه برای حرف‌های آقای رئیس جمهور سکوت است، سکوتی که خدا می‌داند تا کی ادامه پیدا کند.

رها کنیم این حرف‌ها را، تا به حالا لبخند کودک را دیده‌ای؟ نه در عکس یا فیلم، از نزدیک و جلوی چشم‌هایت؟ دیده‌ای؟

تا به حال غذا دادن یک پرنده‌ی مادر به فرزندانش را دیده‌ای؟ نه در عکس یا فیلم، از نزدیک و جلوی چشم‌عایت؟ دیده‌ای؟

تا به حال کودکی انگشت کوچکت را گرفته و با تو همراه شده است؟ تا به حال کودکی تو را سفت بغل کرده است؟ تا به حال نوزادی در قنداق را وقتی که خواب است در آغوش کشیده‌ای؟

تا به حال بره‌ی تازه متولد شده‌ای را دیده‌ای که راه رفتن را در ده دقیقه یاد می‌گیرد و ... آه

تا به حال امید داشته‌ای؟ امیدی در انتهای ناامیدی؟

سعی می‌کنم حالم این روزها شبیه توصیه‌ی مسیح باشد. به یاران خود، هنگاهی که لاشه‌ی سگی را می‌بینند، و همه بد می‌گویند الا خود حضرت: چه دندان‌های سفیدی.

از این بدتر هم هست

یک خط سفید روی کوه‌های دوردست نشسته است، انگار کسی خط کش گذاشته و رنگ سفیدش را مرتب و منظم روی کوه پاشیده است، حال و هوای زمستانی اینجا سرماست بدون برف، پارسال هم که همه جا برف بود و حتی آخر سال که خودم بیست و چهار ساعت در برف گیر کرده بودم، اینجا برف نیامد.

یکی از پشتی‌های مسجد را انداختم روی زمین و به عنوان متکا از آن استفاده کردم، کاپشنم را هم در آوردم و روی خودم کشیدم، شد پتوی من، بعد سعی کردم بخوابم، همه نگران شده بودند، باز خدا پدر گراهامبل را بیامورزد که باعث و بانی اختراع تلفن بود، به خانواده اطلاع می‌دادم که کجا هستم و کمی از نگرانی‌شان را کم می‌کرد، در برف گیر نیفتاده بودیم که آنرا هم تجربه کردیم.

در آن شرایط که جاده‌ها بسته شده بود و ما در تاکستان گیر کرده بودیم، همراهان راننده پیشنهاد برگشت دادند: آقا دو راه داریم، یکی اینکه شب اینجا بمونیم و معلوم هم نیست که تا کی طول بکشه، که ممکنه یکی دو روز هم طول بکشه و راه دوم اینه که برگردیم! انتخاب با شماست. بعداً فهمیدم چرا این پیشنهاد احمقانه را داده بود، تنها و تنها منافع خودش مد نظر بوده و بس، خدا را شکر که راه برگشت هم بسته شد و دهن آن بنده خدا هم همین طور.

به وجدان آن طرف خیلی فکر کردم، جان سی نفر آدم را حاضر بود به خاطر خواسته‌ی خودش به خطر بیاندازد، چنان استدلال می‌کرد که بیا و ببین، برای رفتن هزار دلیل می‌آورد و برای ماندن هیچ، از پشت تمام استدلال‌های به ظاهر منطقی، بی‌وجدانی‌اش معلوم بود.

حتماً مردم خون گرم و مهمان نواز و مهربانی و ایثارگری در این مُلک هست، اما آدم‌هایی مثل همراه‌هان راننده که گفتم حال آدم را بد می‌کنند، آنقدر بد که به همه بد بین می‌شویم، به هم بد بین می‌شویم و حال آدم وقتی بدتر می‌شود که می‌بیند و یا می‌فهمد که از این‌ها هم بدتر وجود دارد و به اسم انسان شریف در حال زیست و زاد و ولد هستند.

 

بیا برویم روبروی باد شمال


حسرت خورده‌ای؟ می‌بینی چقدر بد مزه است، چقدر حس بدی است؟ چقدر ...

خاطرات یک یقه اسکی

تند تند تلوزیون دارد سرودهای انقلابی پخش می‌کند، انگار مدت‌هاست که آنها را نشنیده‌ام، همه‌ی سرودها خاطره است، آدم را می‌برد به فضای مدرسه، فضایی که برعکس همیشه‌ی سال، که کسالت بار بود کلی ذوق و شوق به همراه داشت، کلی رنگی رنگی بود و کلی نمایش و برنامه در جریان بود، همیشه مسابقه‌ی روزنامه دیواری شرکت می‌کردم، آن اوایل ذوق و شوق اجرای نمایش هم داشتم، حتی دوبار کارگردان و نقش اصلی نمایش بودم، تیم فوتبال هم جای خود داشت، کلاس پنجم دبستان مامور درست کردن یک تیم شدم تا در مسابقات شرکت کنیم، بالا آمدیم و در مرحله‌ی حذفی با ناداوری کنار رفتیم، جزو گروه سرود هم بودم، همیشه‌ی خدا باید شلوار سورمه‌ای و لباس یقه اسکی می‌پوشیدیم، حتی وقتی قرار می‌شد درمناسبتی دیگر هم سرودی اجرا شود، باز می‌گفتند یقه اسکی سفید بپوشید و بیائید، مثلاً روز معلم، آن وقت ما تا در آن گرمای بندرعباس یک اجرا می‌رفتیم، خیس برمی‌گشتیم پائین، همیشه جشنی برگزار می‌کردند و همیشه یک مسابقه‌ی هیجان انگیز و ضایع داشت، چند نفر که داوطلب شرکت در مسابقه بودند، روی سن می‌آمدند و باید یک سیب آویزان از نخ را گاز می‌زدند، هر چند هیچ وقت داوطلب شرکت در چنین مسابقه‌ای نبودم ولی یک بار مدرسه به مناسبت دهه‌ی فجر، مسابقه‌ی نقاشی گذاشت، به اندازه‌ی برنده شدن طلای المپیک برای من کیف داشت، حس اول شدن در آن مسابقه هنوز زیر زبانم هست، تمام حس‌های خوب آن وقت هنوز هم در دلم هست، هر کدام از این شعرها ما را پرتاب می‌کند به همان حال و هوا و به همان روزها، سن ما به انقلاب و اتفاقات آن قد نمی‌دهد ولی از این انقلاب و خاطرهای آن ما بی‌بهره نبودیم، اوه اوه، تازه یادم آمد، رضایت‌نامه می‌گرفتیم برای رفتن به راهپیمائی 22 بهمن، آن را هم باید با همان لباس‌های یقه اسکی می‌رفتیم، یادش بخیر.

انقلاب کردیم بهتر شود

یک نوشته در سرسیدم پیدا کردم که چک نویس یادداشتی بود که قرار گذاشته بودم در وبلاگ قرار بدهم، یادداشت در مورد اتفاقات شب یلدا بود که الان از مناسبت آن شب گذشته، اما اتفاقی که در آن شب توجه‌ام را جلب کرده بود، در نوع خود با نمک بود، شب کار بودیم و باید تا صبح بیدار می‌ماندیم، کلی تنقلات خریداری شده بود و طرف‌های ساعت سه بساط کار با بساط لهو و لعب عوض شد، خوردیم و خوردیم و خوردیم تا دراز به دراز افتادیم یک گوشه، تا صبح وقت بسیار بود، کرمی در جان همکاران عالی مقام افتاد که آن وقت صبح با کسی تماس بگیرند و سر به سرش بگذارند، یکی از بچه‌ها که در دلقک بازی انصافا از جان و دل مایه می‌گذاشت، پیشنهاد داد که برای مردم آزاری بهترین گزینه پدر خودش خواهد بود، نیش همه تا بنا گوش باز شد و تماس حاصل شد و حرف‌هایی رد و بدل شد که گفتنش خیلی ضایع است، بماند، آن وقت صبح پدر دلقک ما در حال مطالعه بود و بیدار بود و کمی هم بروبچ ضایع شدند. این هم بماند، در مورد پدر دلقک حرف‌ها و حدیث‌های زیادی بر سر زبان‌ها، افسانه‌هایی در مورد اطلاعات فوق‌العاده بالای این بنده خدا آنقدر زیاد بود که تصمیم گرفتم او را از نزدیک ببینم.

یک روز هماهنگ کردم و رفتم مغازه‌ی این بنده خدا برای ملاقات با انسانی که تنها در مورد او شنیده بودم، همیشه وقتی با کسی سلام و علیک می‌کنم، طبق عادت از او می‌پرسم که : خوش می‌گذره ان‌شاالله؟ معمول همیشه این جملات را در حالی که می‌خواستم روی صندلی بنشینم گفتم و هنوز ننشسته بودم که گفت: چه خوشی آقا جان؟ با این وضع و اوضاع و مملکت مگه می‌شه به آدم خوش بگذره؟ آدم درد مردمو می‌بینه چطور می‌تونه خوش بگذرونه؟هان؟ تقریباً شوکه شده بودم، هنوز نرسیده چنان داد زده بود که مانده بودم چه بگویم، بشدت منتقد بود و حرف‌هایش را هم رُک و پوست کنده می‌گفت، در مورد انقلاب هم از او سوال کردم، خودش جز انقلابی‌ها بود و تعریف می‌کرد که وقتی از قزوین یک تیپ زرهی قرار بوده برای سرکوب مردم تهران به آنجا اعزام شود در میانه راه، آنرا متوقف کرده‌اند و با کمک مردم ماشین‌های نظامی را به آتش کشیده‌اند، می‌گفت: آن‌وقت‌ها همه‌ی مردم شاه رو نمی‌خواستن، با دینو بی دین، کمونیست و ملی گرا، همه در مورد رفتن شاه متحد بودند اما در مورد حکومت بعد از شاه فکر نمی‌کردیم که این‌طوری بشه، مردم اینقدر سختی بکشن، اقا سخت شده، سخت.

به یاد تمام کسانی انقلاب کردند که بهتر شود.

برنامه آپولو 11

اوضاع و احوال ما این روزها واقعاً دیدنی است، مثلی است که می‌گوید این اجنبی‌های غرب‌زده و خودفروخته، سفینه‌ی فضایی می‌سازند، می‌رود فضا، دور ماه چرخش را می‌‌زند، آنجا آدم پیاده و سوار می‌کند و برمی‌گردد سمت کره خاکی، همین اجنبی‌های خودفروخته می‌دانند که کی قرار است سفینه راه بیوفتد، چقدر طول می‌کشد به ماه برسد، چه ساعت و چه دقیقه‌ای بر روی ماه می‌نشیند، چه ساعت و چه دقیقه‌ای از روی ماه برمی‌خیزد، چقدر طول می‌کشد به زمین برسد و چه ساعت و چه دقیقه‌ای بر زمین فرود می‌آید، قبل از رفتن فکر برگشت را هم می‌کند و دروغ نیست اگر گفته باشیم از همان موقع فکر مراسم و تشریفات برگشت را هم می‌کنند.

مشد حسن می‌خواهد برود سر کوچه، همین سوپری نبش، یک عدد پنیر بخرد و برگردد، می‌رود و بعد از دو ساعت برمی‌گردد، هم سبزی خریده، هم میوه و هم تنقلات، پنیر یادش رفته است. این آدم می‌خواهد تا سر کوچه برود و بیاید، نمی‌داند کی می‌خواهد برود، کی می‌رسد، کی برمی‌گردد و اصلاً نمی‌داند برای چه چیزی بیرون رفته، آن کاری هم که باید می‌کرده در نهایت انجام نداده برمی‌گردد.

یقه چه کسی را بگیریم؟ شما به من بگو، سر سال حساب و کتاب می‌کنی که فلان قدر جمع بشود می‌شود فلان چیز را خرید، شب می‌خوابی و صبح می‌بینی، اتومبیل و غیره و ذالک پیش‌کش، صابون گلنار نایاب شده، آن چیزی که پیدا می‌شود هم دو سه برابر قیمتی است که روی آن خورده و ....

از این دست حرف‌ها این روزها زیاد و فراوان است، هر کسی از منظر خود به مقوله‌ی گرانی و تورم نگاه می‌کند، هر روز انسان‌هایی در این جعبه‌ی جادویی تلوزیون می‌بینم که با خونسردی مثال زدنی دارند امیدوارانه در مورد همه چیز بحث می‌کنند و من با خودم فکر می‌کنم، یعنی این‌ها برای منزل‌شان خرید نمی‌کنند؟ برای بچه‌هاشان اسباب‌بازی نمی‌خرند؟ برای میهمانی کادو نمی‌خرند؟ برای زن‌شان طلا نمی‌خرند؟ .....

خسته شدم از بس غُر زدم.

زمان ریموت کنترل ندارد

احساس می‌کنم زمان کم دارم، همیشه این احساس را داشته‌ام، همیشه احساس می‌کرده‌ام که دیر شده یا دارد دیر می‌شود، دلم می‌خواست مثل این فیلم‌های علمی-تخیلی که ماشین زمان و از این حرف‌ها دارند، من هم یک ریموت کنترل برای زمان می‌داشتم و هر وقت زمان کم می‌آوردم، دکمه Stop‌اش را می‌زدم، به کارم می‌رسیدم و بعد دوباره Play می‌کردم و این طور زمان کم نمی‌آمد.

این فکر ریموت کنترل وقتی شهر کتاب بودم خیلی به سراغم می‌آمد، یک وقت‌هایی بود که از خستگی حال نداشتم، آخ اگر این کنترل دستم بود، برای یکی دو ساعت زمان را نگاه می‌داشتم و می‌رفتم لای قفسه‌ها، بین کتاب‌ها می‌خوابیدم، یا اصلاً همان جا، روی زمین، یک کتاب تاریخ هنر را برمی‌داشتم به عنوان متکا و از کارتن کتاب‌هایی که همیشه در بخش انبار کتاب‌مان بود، دُشک درست می‌کردم و همان وسط مسط‌ها می‌خوابیدم، والا، آدمی باید خاکی باشد!

داشتن یا نداشتن این زمان‌ها به اندازه‌ی همین عمری که داریم ذره ذره و قطره قطره سپری می‌کنیم چندان ارزشی ندارد، دنیا ریموت کنترل ندارد و ما هم باید خود را با این نوع دنیا تنظیم کنیم و این یعنی حواس‌مان بیشتر جمع باشد، برای روزهایی که نیاز به زمان داریم بیشتر برنامه داشته باشیم تا از دست ندهیم‌شان ولی نکته‌ای که در از دست دادن این زمان‌ها من را اذیت می‌کند بیشتر وقتی است که غم‌انگیز از دست رفته، زمانی که باید پیش عزیزی می‌بودی و نبودی و حالا که وقت داری برای سر زدن به او، او دیگر نباشد.

همیشه به اینجای قصه‌ی زمان که می‌رسم، غم تمام وجودم را می‌گیرد، غم از دست دادن زمانی که می‌توانستم با پدربزرگ باشم ونبودم، می‌توانستم و نبودم، می‌توانستم و نبودم و ....آنقدر این حرف سنگین است که حد ندارد، سنگینی این حرف را من می‌فهمم و تمام کسانی که می‌توانستند و نبودند.

دعا کنیم که هیچ کس از این حسرت‌ها نداشته باشد، هم زمان نداریم و هم همان قدری هم که داریم قابل برگشت نیست.

مرگ بر سیب‌زمینی

دو سال پیش در همین موقع‌ها، یعنی توی بهمن ماه، خسته و کوفته از سر کار برگشتم خانه، آن وقت‌ها شهر کتاب کار می‌کردم، آنوقت‌ها خانه‌ای مجردی زندگی می‌کردم، آن وقت‌ها دو هم خانه داشتم، یکی سعید و یکی حامد، یادش بخیر.

طی ده سالی که مجردی زندگی کرده‌ام، هیچ وقت از خودم استعداد آشپزی بروز نداده‌ام و همیشه در این موضوع تنبل بوده‌ام، همیشه غذاهای ساده درست می‌کردم، غذاهایی که نه زمان زیادی لازم بود و نه تخصص زیادی، مثلاً یک کیلو سیب زمینی می‌خریدم و یک قابلمه ویژه‌ی آب پز کردن سیب زمینی هم داشتم، دو الی سه سیب زمینی را می‌انداختم توی قابلمه پر از آب و می‌گذاشتم روی گاز، این سیب زمینی وقتی می‌پخت که آب قابلمه تمام می‌شد و بوی خوشی فضای خانه را پر می‌کرد، این نوع آشپزی من همیشه هم اتاقی‌هایم را کلافه می‌کرد، بوی سوختنی که من خوشم می‌آمد و اغلب آنها بدشان می‌آمد، کمترین تنوع غذایی من و البته خودشان وقتی که قرار بود من آشپزی کنم، سیاه شدن قابلمه‌ی مذکور و غیر قابل استفاده کردن آن برای موارد دیگر آشپزی و ...

دو سال پیش در همین موقع‌ها، یعنی توی بهمن ماه، خسته و کوفته از سر کار برگشتم خانه، یک کیلو سیب زمینی فرد اعلا گرفته بودم و سرخوش از غذایی که قرار است آماده کنم، رسیدم و دیدم که دوستان از من تنبل‌تر در خواب هستند و چراغ روشن است، سیب‌زمینی‌ها را گذاشتم روی اوپن و دویدم سمت دستشویی، هیچ وقت صحنه‌ای که بعد از دستشویی دیدم را فراموش نمی‌کنم، آمدم بیرون،  دیدم  دوستان نیستند! الان که خواب بودند؟! بعد رفتم سمت سیب‌زمینی‌ها تا .... چاقوی لامروت راست خورده بود وسط سیب‌زمینی بیچاره به همراه یادداشتی که روی آن نوشته شده بود: مرگ بر سیب‌زمینی.

بچه‌ها با پاستا  و کلی نصیحت درباره‌ی عادت‌های غذایی من برگشتند، آن شب من میهمان بچه‌ها شدم و تصمیم گرفتم شب بعد آنها را میهمان کنم، میهمانی به صرف ....

 

نه، واقعاَ تصور کن

ای بابا، همین که ما عزم جزم کردیم این صفحه‌ی وامانده را هر روز آپ دیت کنیم، عدل در همین روز هیچ اتفاق قابل ذکری نباید روی بدهد؟! حالا هم که بین خواب و بیداری در حال نگارشیم، خدا به داد خواننده‌ی بخت برگشته برسد.

امروز بحث داغی بین همکاران در گرفته بود در مورد انسان‌هایی که عشق بر عقل‌شان می‌چربد و زن می‌گیرند، از جماعت همکارن نصف مجرد بودند و نصف متاهل و دقیقاً نصفه‌ی متاهل با تعهد بالایی که در هر انسان غیرمجردی وجود دارد در حال نصیحت و ذکر خاطرات ریز و درشت دوران مجردی، برزخ مجردی و غیر مجردی و دوران متاهلی و از همه مهمتر، انالیز رفتارهای زنانه بودند. من نیز لاجرم در نصفه‌ای حضور داشتم که باید نصحیتی می‌پرداندم و یا خاطره‌ای تعریف می‌کردم، من گزینه‌ی دوم را انتخاب کردم و در مورد پارسال همین موقع‌ها خاطره‌ای ذکر کردم که دل سنگ را آب می‌کرد ولی نمی‌دانم چرا نیش این جماعت عزب را باز کرد.

حکایت از این قرار است که ما هر چهارشنبه شال و کلاه می‌کردیم و با وسایل سفر در محل کار حاضر می‌شدیم و به محض پایان ساعت کاری مستقیم به سمت دیار یار حرکت می‌کردیم و از آن طرف هم هنگام برگشتن، چون می‌خواستیم حداکثر زمان را در کنار همسر گرامی باشیم، ساعت 12 جمعه شب راه می‌افتادیم به سمت کار و صبح  حوالی ساعت شش می‌رسیدیم دم سرویس کار و عجب عذاب آور بود، آن نشستن آخر شب در اتوبوس و دوباره دوری از یار و بی‌خوابی در راه بودن و حول و ولای به موقع رسیدن سر کار و از همه بدتر ملاقات با عزب‌هایی که اگر مال و منال داشتم یک پول دستی هم می‌دادم تا دوروبر من پیدایشان نشود، فقط تصور کن، نه واقعاً تصور کن.

همه‌ی این سختی‌ها و رنج‌ها به کنار، وقتی همسر عزیزم هنگام نگارش همین سطرها در خواب و بیداری من، یک لیوان شیر داغ برایم می‌آورد، هم خواب از سرم می‌پرد، هم خاطره‌ی خوبی می‌شود برای تعریف به خوانندگان مجرد و هم سختی راه و نیمه شب سوار اتوبوس شدن را عمراً بیاد بیاوریم، حالا را هم تصور کن، نه واقعاً تصور کن.

نمی‌شود


نه اینکه حرفی برای گفتن نباشد، نه عزیزم، از این خبرها نیست، این روزها سر برمی‌گردانی، خبر با لگد می‌آید توی صورتت، انواع و اقسام خبرها، تحولات سوریه و مصر که در ظاهر هیچ دخلی به ما ندارد تا به تعویق افتادن مذاکرات 5+1 با ایران که اتفاقاً خیلی به ما ربط دارد. این خبرهای است که کوچک و بزرگ از آن مطلع هستند، اما در این وبلاگ هم خبرهایی است، خبرهایی که نمی‌شود جار زد، خبرهایی که نمی‌شود بصورت آن لاین و آن تایم به اطلاع رسانید، می‌نویسی و گوشه‌ای قایم می‌کنی تا در زمانی که آب‌ها از آسیاب افتاد رو کنی، نمونه‌اش همین موضوع شلوغ بودن سر نویسنده‌ی این وبلاگ که برای خودش سریالی است، باور نمی‌کنی اگر بنشینم و دانه دانه برایت تعریف کنم، دانه دانه مثل دانه‌های انار، انار ... انار ... چقدر حوس انار کرده‌ام، انار سرخ که وقتی می‌شکنی، یک صدای خوشمزه‌ای دارد که آب از لب و لوچه‌ی مبارک سرازیر می‌شود، انار .... راستی الان کیلویی چند است؟ ..... الان چی؟

داشتیم در مورد خبرهایی می‌گفتیم که نمی‌شود آن تایم به اطلاع رساند، مثلاً همین پارسال که از رشت بُن کن شدیم به مقصد اینجا، شرایطی بود که نمی‌خواستم به کسی بگویم کجا هستم و چه می‌کنم، به جز کسانی که از نزدیک من را می‌شناسند و یا حتی همان زمان‌هایی که عاشق شده بودم، هـــــی، بسوزه پدر عاشقی، می‌رفتم ساکت و آرام می‌نشستم روی نیم‌کت نزدیک به اجتماع صلح امیز کبوتران سبزه میدان و نصف کلوچه‌ی فومن پخت رشت را خودم می‌خوردم و نصف دیگرش را آرام آرام برای کبوتران آنجا ریز ریز می‌کردم و عجیب از این کار حس شعف و شوق داشتم.

فکر کن همان موقع‌ها هم من همین وبلاگ را داشتم، آیا می‌شد موضوع را رسانه‌ای کرد؟ نه واقعاً می‌شد؟نه برادر من، نه خواهر من، نه عزیز من، نمی‌شد. همه‌ی اینها را گفتم تا بگویم الان هم در آن شرایط است، نه می‌شود از کار گفت، که به علت افشای اسرار کاری ضایع بازار راه می‌افتد، نه می‌شود از مملکت و اوضاع بد و غیره و ذالکش غر غر کرد که آش نخورده و دهن سوخته می‌شود و نه می‌شود، سکوت کرد که کلام و کلمه عین بغض بچه‌ی سه ساله می‌خواهد گلو را پاره پاره کند و بیرون بریزد، نه می‌شود .....  نمی‌شود دیگر.

کو به کو نمی‌رسه ولی ...


آخ که این دنیای دراندشت، چقدر کوچک است!

من بودم و او، هر دو از شهری دیگر در رشت، من همدان و او از کرمانشاه، اتفاقی با هم برخورد داشتیم و ماندیم با هم مدتی را. بعد جدا شدیم تا امروز بعدازظهر که هنگام سوار شدن در اتوبوس مترو دیدمش، نه او باور می‌کرد و نه من. کفم از پرخش روزگار و کوچکی دنیا بریده بود. هنوز هم در حال برش است.

فالم به دست توست

خلوت گزیده را به تماشا چه حاجت است

چون کوی دوست هست به صحرا چه حاجت است

جانا به حاجتی که تو را هست با خدا

کآخر دمی بپرس که ما را چه حاجت است

ای پادشاه حسن خدا را بسوختیم

آخر سؤال کن که گدا را چه حاجت است

وجدان، جلوی دوربین


آدم‌های دوروبرم را کم کم می‌شناسم، باور نمی‌کنم که چطور می‌شود بدون خون‌ریزی و عذاب وجدان، دزدی کرد و عین خیال مبارک هم نباشد، اینکه می‌گویم عین خیال مبارک نیست هم چیزی آن ور تر، چرا؟ چون همین آدم موقع نصیحت دیگران از لقمه حلال حرف می‌زند، جدی‌ها.

آدمی موجود عجیبی است، این روزها که اعدام‌های اشرار و متجاوزین را تلوزیون پوشش می‌دهد، احساس می‌کنم عذاب وجدان و پشیمانی، برای کنار چوبه‌ی دار و جلوی دوربین تلوزیون است که بروز می‌کند، آنهم نقشی کم‌رنگ از چیزی واقعی است.


شاید همین امروز، چند ساعت دیگر

روزهای شلوغی گذشت، تنها و تنها کلمه‌ای که می‌شود بعد از این جمله بکار برد، این است: فعلاً. آنقدر صحبت کردن در مورد آینده سخت شده که حد و حساب ندارد، نه یک آینده‎ی خیلی دور و یا حتی دور، نه برادر من، نه جان من، همین آینده‌ی نزدیک، همین هفته‌ی آینده، همین دو سه روز آینده، همین فردا و شاید همین امروز، چند ساعت دیگر. نمی‌دانم دقیقاً مشکل کار کجاست، البته این تنها ندانسته‌ی من در این حوزه نیست، تا چند ساعت دیگر سر کار حاضر می‌شوم و خدا می‌داند که چه غافلگیریِ جدیدی در انتظار ماست. کلاً خاصیت دنیا و روزگار است که آدم را غافلگیر کند، اما این روزها دُز اتفاقات ناگهانی زیاد شده و برای انتخاب عکس‌العمل صحیح و درست وقت نداریم. در این وقت‌ها چه باید کرد؟ باید از آموخته‌های وقت آرامش برای این روزها بهره ببریم و باقی را بسپاریم به ذات حضرت دوست.