این طور بهتر نیست؟
دوست بسیار عزیزم سلام
دوست بسیار عزیزم سلام
همسرم با ذوق و شوق تعریف میکرد که از یک زن افغان دربارهی اینکه چرا در افغانستان زنان همیشه عقبتر از همسرانشان راه میروند، سوال شده بود و زن افغان به جای تعارفات روزمره و شما بفرمائید ... و بدون تعارفهای ایرانی با خونسردی دربارهی تاریخ جنگهای داخلی در افغانستان توضیح داده است و به مشکل وجود مین در جای جای افغانستان اشاره کرده است و در نهایت نتیجهگیری کرده است که جلوتر رفتن آقایان جنبهی امنیتی دارد، یعنی آقایان پیش مرگ حاج خانمهای افغانی هستند. همسرم البته به حاضر جوابی زن افغان احسنت و آفرین میگفت نه طرز فکر وحشتناک ایشان.
چند نکته: اول اینکه خانم و آقای افغانی با فاصلهی یک کیلومتر از هم راه نمیروند که، فوقاش دو قدم، در دو قدمی کسی مین بترکد چه میشود؟
دوم اینکه خانم و آقای افغانی مورد بحث وسط شهر به رفت و آمد میپردازند، نه وسط بیابان و منطقهی جنگی، دوستان افغان در پیادهرو و خط عابر پیاده که مینگذاری نمیکنند که. میگذارند؟
سوم اینکه خواهر افغان من، اصلاً حرف شما متین و درست، مین هست اما آن کسی که قرار است روی آن مین پرپر شود شوهر شما است، احساس نمیکنید با مرغ باید فرقی داشته باشد، حالا گیرم کمی هم حقوق زنان و بشر را رعایت نمیکنند، آخر این هم شد دلیل؟
ابتدا خدا را شکر میکنم که در این مملکت یک زلزلهی درست و حسابی آمد و کسی فوت نکرد، خسارت هر چه بود مالی بود.البته بعد که فهمیدیم حدود سی نفر از مردم پاکستان در این زلزله جانشان را از دست دادهاند، کام ما تلخ شد و شیرینی این اتفاق نادر به تلخی تبدیل شد و شنیدن خبر انفجار در بوستون امریکا هم تلخی مضاعفی بود که زلزلهی بدون کشته را برای ما زهرمار کرد.
این روزها درگیری من همین شده، شنیدن اخبار و شنیدن اخبار و شنیدن اخبار.
وقتی در مورد لینکلن صحبت میکنیم اولین چیزی که به ذهن میرسد، متمم سیزدهم قانون اساسی ایالات متحده است که باعث لغو بردهداری در تمام ایالتهای این کشور گردید، البته آن موقعها جغرافیای آمریکا با چیزی که الان ما در نقشه این کشور میبینیم متفاوت است، با این حال این قانون در ایالات متحدهی آن موقع تصویب شد، قانونی که یکی از دلایل جنگ داخلی آمریکا بود، هر چند که بعد از پایان این جنگ تصویب گردید. فیلم لینکلن هم دربارهی تلاشهای شانزدهمین رئیسجمهور آمریکا برای تصویب همین قانون است، تلاشی که از دید هر انسانی در هر جغرافیایی ستودنی است.
این فیلم با اینکه نامزد بهترین فیلم سال از جانب اسکار هم بود، برای من فیلم خسته کنندهای شد که دیدنش را به همه توصیه نمیکنم، مگر اینکه قبلش یک مطالعهی کوچکی دربارهی تاریخ آمریکا داشته باشند. روزشمار تاریخ آمریکا را اگر پیدا کردید که خیلی بهتر است. راستی والت دیزنی عزیز، هم ولایتی آقای لینکلن است.
بد جور دلم هوای شهر کتاب را کرده، نه مثل آخرین یادداشتی که در ستایش آن شهر نوشتهام، نه، دلم برای بلند بلند خواندن یک داستان تنگ شده، مشتریها را جمع میکردم و برایشان بخشی از یک کتاب را میخواندم، بخشی که بارها و بارها هم خوانده بودم، تکرار میکردم ولی برای من تکراری نشده بود، لذتی بود برای خودش. روژین کوچک هم از دست داستانخوانی من در امان نبود، قصهی حسین قلی را بالای صد بار برایاش خوانده بودم و هر بار گوش میکرد و هر بار دلم میخواست بار دیگر بخوانم، هم برای روژین و هم برای همهی مشتریها. گاهی که وقت پیدا میشد، یک کتاب را با هم میخواندیم، من و همکارهای طبقهی بالا و پایین. حتی یک بار تصمیم گرفتیم از داستانی که به نظرمان فوقالعاده بود، کتاب صوتی بسازیم، نشد، حیف، تمام شد آن دوران، حیف، کتاب خواندنام کم شد، حیف.
همهی این حیفها درست و به جا، اما همین حیفها عطشم را به بلند خواندن و شراکت لذت خواندن بیشتر کرده است، بیشتر.
چند روز پیش در مورد ستایشِ آلزایمر مطلبی نوشتم، بلا یا نعمتی که فکر میکردم به سراغم آمده، منتها منظورم نوعی از فراموشی، که خود خواسته هم است بود، فراموشی اتفاقات و جریانات بد و نادرست، نه فراموشی آبدیت وبلاگ، باز خوب شد که به موقع یادم افتاد و به داد این زبان بسته رسیدم. خدا بیامرز مارگارت تاچر هم این اواخر دچار آلزایمر شده بود، باور کنید که زمان نخست وزیری بانوی آهنین را به خاطر دارم، آنوقتهایی که یک تلوزیون سیاه و سفید داشتیم و کل صدا و سیما هم تنها دو شبکه داشت، آنوقت مینشستیم پای اخبار (با آن همان سن!) و هی در مورد ماگارت تاچر میشنیدیم، حالا از آن موقعها خیلی وقت است که گذشته. آن وقتها انگار دنیا فرق داشت، لااقل با الان فرق داشت، نه؟
از بزرگان آلزایمر گرفته، یکی همین جناب گابریل گارسیا مارکز، کسی که عاشق خاطرات بود، حالا آنها را فراموش کرده است. فراموشی وقتی درد و بیماری میشود که آدمها خاطرات خوبشان را هم فراموش کنند، آدمهای بزرگ و دوستداشتنی را فراموش کنند، راستی شنیدهام که سرکار خانم شهلا ریاحی نیز با این درد دست و پنجه نرم میکنند، برای هر دوی ایشان دعا میکنیم، که خوب شوند، مخصوصاً خانم ریاحی که بد جور دل ما برای صدای گیرایشان تنگ شده. همان موقعی که تلوزیون دو تا کانال داشت، بعد از همان اخبار که با پدر تماشا میکردیم، مینشستیم پای سریالهایی که مادر مهربان و فهمیدهای داشت، مادری که خانم ریاحی نقششان را بازی میکرد. هی ....
ممنون مارگارت تاچر که ما را یاد بانوی مهربانی انداختی ...
لاکتوز، قند طبیعی موجود در شیر است، لاکتاز آنزیمی است که در معده ترشح میشود و باعث شکستن و در نهایت هضم لاکتوز میشود. اگر بعد از دوران شیرین شیرخوارگی به مدت طولانی از شیر یا فراوردهای آن استفاده نکنیم، به مرور زمان توانایی معده در تولید این آنزیم کاهش مییابد و وضعیتی را در بدن انسان به وجود میآورد، به نام " عدم تحمل لاکتوز"، که فرد بعد از خوردن شیر دچار دلپیچه میشود، خیلی از افراد جامعه دچار این مشکل با شیر هستند و به همین خاطر، شرکتهای تولید لبنیات، شیرهای بدون لاکتوز را هم وارد بازار کردهاند که افراد دارای این مشکل نیز بتوانند از شیر استفاده کنند، دستشان درد نکند.
حالا در این شهر یک مغازه نیست، که چنین فرآوردهای داشته باشد، حتی یکی، باور نمیکنی؟ بیا ببین. هر مغازهای سر میزنیم، نمیگوید نداریم، اول طوری به آدم نگاه میکنند که انگار در مورد معادلهی شرودینگر ازشان سوال کردهایم، بعد میگویند: چی هست اصلاً؟ کسی نیست که این شیر را برای ما بخرد و پست کند!؟
امروز آدمی را دیدم که صبح به همکارانش میگفت: جایی که کار میکنم، پُر شده از پاچهخوار و زیرآبزن و ... تا پایاش رسید شرکت، گفتند: اخراجی، آنقدر ماند و با مدیر تولید صحبت کرد، حتی ماشینش را شست و تمییز کرد تا اینکه گفتند فردا دوباره سر کار بیاید. من ماندهام با تضادی به نام پاچه خواری، توضیحات زیرآباش بماند.
تعطیلات شیرین نوروزی به پایان رسید و این اولین روز کاری در سال جدید را به همه تبریک عرض میکنم، امیدوارم که این سال برای ایران و ایرانی پُر از برکت و شادی باشد.
من زمانی عاشق مسافرت بودم، عاشق این طرف و آن طرف رفتن، عاشق یک جا نماندن... تا این که چند سال پیش مجبور شدم برای شرکت در کلاسهای کنکور، هر دو هفته یکبار بین همدان و تهران رفت و آمد کنم، از آن موقع به بعد من عاشق رفتن نبودم، عاشق ماندن هم نبودم، از رفتن بیش از حد هراس داشتم و از ماندن بیش از حد نیز. در این عید حرکتم بیش از حد بود، حال خوشی نداشتم، حتی حال آب دیت اینجا را هم نداشتم. ممنون که سر زدید، حتی وقتهایی که یادداشتی نبود.در یک کتاب تقویت حافظه که سالها پیش مطالعه کرده بودم، مطلبی خواندم که برای قوی کردن حافظهام خوب نبود، در کتاب نوشته شده بود: اینکه انسان خیلی چیزها را فراموش میکند خیلی خوب است، تصور کنید اگر هر رویداد کوچک و بزرگ، تلخ یا شیرین را فراموش نکنیم و همیشه آنها را در یاد داشته باشیم، چقدر زندگی دشوار خواهد شد. کتاب در نهایت به این نتیجه رسیده بود که فراموشی نعمت بزرگی است.
آن وقت جوان بودم و اتفاقاً چیزهایی که باید به خاطر میسپردم، خیلی بیشتر از چیزهایی بود که باید از یاد میبردم و اصلاً کتاب تقویت حافظه میخواندم، برای همین موضوع، برای اینکه هنوز وقت استفاده از نعمت الاهی ذکر شده نبود ولی کم کم و به مرور زمان اعتقادم به نظر کتاب نزدیک شد، آنقدر نزدیک شد که حالا به جایی رسیدهام که باید زور بزنم تا چیزهایی را فراموش کنم، شاید به خاطر این است که از جوانی دور میشوم و اقتضای زمانام این است، شاید هم دلیل دیگری داشته باشد، که فراموش کردهام.
به نام خدا
موضوع انشا: تعطیلات عید را چگونه گذارندید؟
من در این عید خیلی خوش گذاراندم و خیلی از فامیل را که به قول بابا، سال تا سال نمیدیدیم، دیدیم، هر چند از لحاظ نمودار نقطه به نقطه، مقدار عیدی نسبت به سال گذشته در همین روزها افزایش یک درصدی را نشان میدهد، اما نسبت به تورم کاهش صد و یک درصدی را نشان میدهد، باز البته جای امید باقی است، هر وقت خانهی فامیل رفتیم و به سمت آجیل شیرجه زدیم، برعکس پارسال که این حرکت ما از جانب بابا و مامان توسط چشم غره محکوم میشد، امسال توسط لبخند ملیح تشویق میشدیم، که خیلی هم حال میداد.
چون بابا تصمیم داشت که ذخیرهی بنزین عیدی را برای مواقع اضطراری و حتی مسافرکشی استفاده کند، امسال عید (به قول خودش) به هیچ جهنم درهای مسافرت نکردیم و ما هم بیست مرحله از قول بازی محبوب و پرطرفدار سام ماجراجو را نابود کردیم، با برنامه ریزی دقیق هم قرار است در فصل تابستان با شکست غول مرحلهِ آخر مشت محکمی به دهان غول مرحلهی آخر بزنیم.
خلاصه ایام عید نوروز ایام پر باری برای ما بود و به قول شاعر تا باد چنین بادا.
همین
بعد از مدتی درگیری با موضوع انتخاب بهترین هنرجو در آکادمی موسیقی گوگوش، از شبکهی محترمِ من و تو، امشب و ساعاتی قبل، دختری با حجاب اسلامی برندهی این مسابقه شد.
من اصلاً قصد نداشتم در این باره مطلبی بنویسم، تا اینکه در پیغام فیس بوکِ یکی از صفحههایی که لایک کرده بودم، به مطلبی بر خوردم در مورد این خانم که با اصطلاحی ناپسند در مورد ایشان صحبت کرده بود، که من را دلگیر کرد. دلگیری از افرادی که به خود اجازه میدهند در مورد دیگران هر طور که میخواهند صحبت کنند و به هر چیزی که خواستند متهم کنند، که خیلی زشت است. خیلی زشت است.
باور کنیم که احترام از ابتدایی ترین اصول یک جامعهی پیشرفته و انسانی است، بیائید به اعتقاد دیگران، هر چه که باشد، حتی اگر مخالف ما باشد، احترام بگذاریم.
امروز دید و بازدید بود و کلی صحبتهای روز و دیروز، مسائل سال پیش و مخصوصاً قیمت کالاهای مختلف، سر و ته همهی بحثها بود.
برای روز اول همین
تا فردا