خودِ ما مقصریم

دیشب اتفاق بدی افتاده است، 26 نفر از فرزندان این کشور ناگهانی از دست رفته‌اند، متاسفانه جاده‌های این کشور قربانگاه خیلی از مردم است، حدود بیست هزار نفر! کم نیست، واقعاً کم نیست. زمانی که در پلیس راه خدمت بودم، با خودم فکر می‌کردم که طی یک سال گذشته چه اقدامی برای کاهش تصادفات انجام داده‌ایم و تنها جوابی که به ذهنم می‌رسید، کلمه‌ی هیچ بود. گاهی آمار تصادفات کاهش داشت و گاهی افزایش و البته در کل کاهش داشتیم که به نظر من، مربوط به افزایش سطح آگاهی مردم در زمینه‌ی فرهنگِ درستِ رانندگی است.

هر کسی هم دنبال مقصر می‌گردد، اول از همه هم دولت، آموزش و پرورش، راهداری، پلیس، راننده و... همه جز خود ما، همه جز خودِ من. اگر بدانیم که این تنها اتفاقی نیست که هر ساله در جاده می‌افتد، آنوقت مسئولیتی داریم که ممکن است زیر پپدال گاز لِه کنیم و در چنین اتفاقاتی همه را هم مقصر بدانیم، جز خود عزیزمان را.

 

سبی شیمبو

همشهری داستان را باز می‌کنم، بی‌حوصله ورق می‌زنم، عکس‌ها بیشتر از نوشته‌های ریز به چشم می‌آید و گاهی باعث می‌شود نوشته‌های مربوط را بخوانم، به عکس‌هایی از آفریقا رسیده‌ام، کسی وسط عکس ایستاده و چیزی در دست گرفته است، انگار آدم‌ها یکی هستند و تنها عکس پس‌زمینه دارد عوض می‌شود. هر کسی عزیزترین چیزی که در زندگی دارد را در دست گرفته و نشان من و شما می‌دهد، نگاه می‌کنم تا می‌رسم به «سبی شیمبو سیبومانا، پانزده ساله، کلاس اول راهنمایی از جمهوری کنگو»، این سبی عزیز یک عدد قابلمه را دستش گرفته و به عنوان عزیزترینچیز در زندگی‌اش دارد به رُخ ما می‌کشد، لابد اهل شکم و خوردن است که قابلمه را به عنوان عزیزترین چیز زندگی انتخاب کرده، البته نسبت به عکس‌هایی که از گرسنگان آفریقایی دیده‌ایم، این سبی اضافه وزن هم دارد! منتها این تنها دلیل نمی‌تواند باشد، تنها غذا برای‌اش مهم است و بس، نه، من که باور نمی‌کنم. باور نکردم و یادداشت زیر عکس را خواندم، قابلمه را کریسمس گذشته از خواهران روحانی هدیه گرفته و اینجا سبی شیمبو لو می‌رود، من به چهره‌ی سبی نگاه می‌کنم و سعی می‌کنم چشم‌هایش را ببینم، چشم‌های آدم که دورغ نمی‌گوید، من هم باید فرضیه‌ام را در مورد سبی شیمبو امتحان کنم اما چشم‌ها معلوم نیست، یک سیاهی که به خاطر کافی نبودن نور روی صورت سبی جا خوش کرده و رازش را هم پنهان نگاه داشته است، رازی که برقش از پس سیاهی هم معلوم است هر چند برای من کافی نیست ولی چیزی معلوم است، چیزی که بعد از کریسمس سال گذشته و دیدن خواهر روحانی برای‌اش عزیز شده، قابلمه نیست، خاطره‌ای است که قابلمه نشانه‌ی آن است، نشانه‌ی چیی که سبی پانزده ساله هم در مورد آن مستقیم حرف نمی‌زند، حتی مستقیم فکر نمی‌کند وتنها وقتی مستقیم قابلمه را لمس می‌کنم آن ته ته‌های دلش حس می‌کند.

زود باور

من آدم زود باوری هستم، خیلی هم زود باور، یکی از مشترهای فروشگاه صاف توی چشمانم نگاه کرد و گفت که شب قبلش خواب دیده، همینگوی بزرگ به خواب‌اش آمده و از او خواسته تا بیاید فروشگاه ما و از مرد کچل و لاغر فروشنده (یعنی من)، نام بهترین کتاب‌اش را بپرسد، به ذهن من خطور کرد که آقای همینگوی چرا به جای این همه نشانی، خودش یک کتاب به مشتری معرفی نکرده است، منتها ادب حکم می‌کرد که مشتری را در این مورد سوال پیچ نکنم، سینه‌ام را جلو دادم و رفتم سمت رمان خارجی، بدون هیچ شکی، رمان «وداع با اسلحه» را بیرون کشیدم و کف دست مشتری گذاشتم، آن وقت می‌دانستم که همینگوی به خاطر «پیرمرد و دریا» برنده‌ی نوبل شده است، منتها من «وداع با اسلحه» را بیشتر دوست داشتم، نتیجه ماجراجویی خود همینگوی بود در جنگ، جنگی که از آن زخمی برگشته بود و بعد از بازگشت هم کسی او را نمی‌فهمید. خوب حالا که پیرمرد ریشو انتخاب بهترین کتاب‌اش را به من سپرده بود، من هم به سلیقه‌ی خودم، کار کردم. در مورد زود باوری خودم حرف می‌زدم، باور کرده بودم که خواب یک نویسنده‌ی بزرگ را دیده و چقدر قند توی دلم آب شد که نویسنده‌ای به این بزرگی در دیار باقی هم من را می‌شناسد! (میزان خوش باوری را دارید؟) بعدها همکارم گفت که با هماهنگی او، من سر کار بوده‌ام، آنقدر ناراحت شدم که حد نداشت، شما هم جای من بودید ناراحت می‌شدید، باور نمی‌کردم که کسی کتاب می‌خواند، می‌تواند دروغ بگوید، می‌تواند دزدی بکند، می‌تواند به این راحتی با احساسات کسی بازی کند.

جام جهاني

تيم ملي ايران برده

من هم خوشحالم

اما فقط همين يك بازي را مي‌خواهند خوب بازي كنند يا همه‌ي بازي را مثل بازي سنگ تمام مي‌گذارند.

تا جام جهاني هنوز راه است

به اميد موفقيت

دلم برای ربات ها تنگ شده

به نام خدا

امروز جمعه است، جمعه‌ای در مهر ماه، «فیتله جمعه تعطیله»، تعطیلی‌های شیرین دوران مدرسه هنوز زیر زبانم هست، وقتی بندرعباس زندگی می‌کردیم، هر سال دو سه روز دیر به مدرسه می‌رفتیم، هم من و هم برادرهایم، چون بابا، اول مهر از همدان به سمت بندر حرکت می‌کرد و ما حداقل سه روز در راه بودیم، سه روز با یک رنوی پنجاه و هفتِ سفید، که خانواده‌ی پنج نفره‌ی قربانی را اول تابستان می‌رساند همدان و اول پائیز آنها را برمی‌گرداند، بندرعباس. وقتی هم دیر می‌رسیدیم، درس‌های اول کتاب فارسی و یا بحث مجموعه‌های ریاضی را خودمان باید می‌خواندیم، این خود خوانی در همین جمعه‌های خنک مهر ماه، اتفاق می‌افتاد، یادش بخیر، مهر ماه برای ما خنک بود، همیشه مهر ماه بندر را با هوای ابری به خاطر دارم، خودمانیم، هر چند می‌گویم خود خوانی، ولی از این حرف‌ها خبری نبود، فوق‌اش یک مشق بود که از روی درس اول می‌نوشتیم، آن هم البته جمعه اتفاق می‌افتاد و اگر دست خودمان بود که آخر شب، دست به قلم می‌شدیم برای نوشتن مشق ولی دست مامان بود، مامان هم می‌گذاشت همان موقعی که همه‌ی بچه‌های محل می‌خواهند یارکشی کنند و فوتبال بزنند، صدایمان می‌کرد برای مشق نوشتن. مثل بچه‌ی خوب هم مشق نمی‌نوشتیم که، هزار کار انجام می‌دادیم و همزمان هم مشق می‌نوشتیم، من که موقع مشق نوشتن و کتاب خواندن، غرق در خیال می‌شدم، خیلی خوب بود، در عالم خودم بودم و مامان فکر می‌کرد درس می‌خوانم، در مورد آینده خیال‌بافی می‌کردم، آن وقت‌ها در ذهنم سال‌های بعد از دوهزار میلادی، یعنی خیلی دور، یعنی صد سال بعد، یعنی زمانی که من خیلی پیر شده‌ام و ربات‌ها همه‌ی کارهای انسان را انجام می‌دهند، ربات‌هایی که شکل X625 در مجموعه‌ی چاق و لاغر هستند.

امروز جمعه است، جمعه‌ای در مهر ماه، مهر ماه‌ی در سال 2012 میلادی! و دلم برای رنوی پنجاه و هفتِ سفید، مشق اولین درس و ربات‌هایی که نیستند، تنگ شده است.

 

داستان‌های ناتمام

به نام خدای بخشنده و مهربان

یادداشت سردبیر همشهری داستان را در حالی که روی تخت دراز کشیده بودم، مطالعه کردم، یادداشتی بود درباره‌ی داستان‌های ناتمامی که حتی شاید خود شما هم یکی از آن‌ها را خلق کرده باشید اما داستان به آخر نرسیده، رها شده باشد. شخصیت‌هایی که نیم‌ساخته باقی مانده‌اند و منتظرند تا قدم بعدی را بردارند، شخصیت‌هایی که منتظرِ خالق خود هستند، تا به آن‌ها دوباره جان دهد، شخصیت‌هایی که من یکی خیلی ناامیدشان کرده‌ام و خواندن این یادداشت من را واداشت تا چیزی را که خلق کرده‌ام و از او دور مانده‌ام، دوباره جان ببخشم و بیش از این چشم انتظارش نگذارم. مخلوق من نه شخصیتی مرموز در داستانی پلیسی است و نه مردی قهرمان در لحظه‌ای حساس برای تصمیم گیری، مخلوق من خودم هستم که در فضایی مجازی زندگی می‌کنم و نفس می‌کشم و خودی که بارها خواسته‌ام دستم را به خونش آلوده کنم و خود را از چیزی به نام حاشیه رها کنم تا عمری با عذاب وجدان یک قاتل زندگی کنم. من قاتل مخلوق خودم می‌شدم، قاتل نوشته‌های خودم و قاتل وبلاگ خودم، اما هر بار اتفاقی اجازه نداده که این طور بشود. این بار یادداشت خانم سردبیر در نشریه‌ی همشهری داستان. برگشته‌ام تا شخصیت اصلی و معمولی خودم را در این دنیا از بیابان بیرون بکشم، بیابانی که آب ندارد، گیاه ندارد، درخت و سایه ندارد، حتی خاک ندارد، بیابانی که هیچ ندارد، بیابانی به نام نیستی، آمده‌ام تا او را به آبادانیِ وجود بکشم، در آبادی آب هست، خاک هست، نور هست، سایه هست و ... همه‌ی این‌ها یعنی امکان رشد هست، امکان زندگی هست، امکان امید هست و امکان ادامه دادن هست، این ادامه دادن می‌تواند، ادامه‌ی یک داستان باشد، یا ادامه‌ی زندگی.

گوسفندی بنام هیچ

حالم خوب نیست، اتفاقاتی افتاده که نمی‌خواهم همان حسین سابق باشم، همان موجود به ظاهر گوسفند صفتی که هر بدی داشت، حداقل آزار نداشت، حداقل لج‌بازی نمی‌کرد، حداقل سعی می‌کرد دلی را آزرده نکند و ... نمی‌خواهم همان باشم ولی اگر سر این نخواستن بمانم، چه می‌شود؟

کتاب تاریخ را باز می‌کنم، یک جنگ اتفاق افتاده، یک صلح اتفاق افتاده، کسی به پادشاهی رسیده، کسی از پادشاهی کنار زده شده، کسی کاری کرده، کسی قدمی برداشته، کسی خیانتی کرده، کسی قراردادی بسته، ... کتاب تاریخ را می‌بندم و به این نتیجه می‌رسم که حتی به اندازه‌ی خائنین و جنایت‌کاران و خون‌ریزان، تاثیر نداشته‌ام، آدم‌ی که از الان گُم است، در تاریخ جز هیچ چیست؟

تنهایی نوشتن

انگار نوشتن برای من در خلوت تنهایی بهتر اتفاق می‌افتد! نه اینکه خوب باشد، خوب باشد که آدم تنها شود تا بنویسد؟ نه، البته که نه، منظورم این است که تا همسرم بود، فکر وبلاگ و آب دیت و این صحبت‌ها نبودم، درست وقتی که رفته مسافرت، من هم به یاد دوران تجرد، دست به کیبورد می‌شوم و می‌نویسم، این نشانه‌ای است برای من، از این موضوع که انسان اجتماع دوست است و اگر نتواند مستقیم با کسی صحبت کند، با واسطه این کار را انجام می‌دهد و با استفاده از کاغذ و جوهر حرفش را می‌زند و همین که می‌داند (یا حس می‌کند) روزی کسی این نوشته را خواهد خواند، آرام می‌شود.