برمه (میانمار)

خوب، اتفاقاتی که همین الان در دنیا در جریان است، کمی نگران کننده است، هم برای من و هم فکر می‌کنم برای بشریت، برای من به واسطه‌ی مسلمان بودن و ایرانی بودن و برای بشریت هم امیدوارم تاریخ تاریک نسازد. اتفاقاتی که در میانمار و سوریه در حال روی دادن هستند، از دیدهای مختلف و تحلیل‌های مختلف قابل بررسی هستند، میانمار کشوری است که سال‌ها زیر سلطه‌ی نظامی‌ها اداره می‌شده است و تازه یک سال است که در آن انتخابات برگزار شده و دولت غیر نظامی روی کار امده است، ایالات متحده هم تحریم‌هایش را بر روی این کشور به تازگی تقلیل داده است، منتها اتفاقاتی که در یک ماه گذشته در این کشور در جریان است، علاوه بر ما مسلمانان، فکر می‌کنم برای همه‌ی جامعه بشری نگران کننده است، کشتار آدم‌های بی گناه با هر دین و مسلک و با هر توجیه‌ی نادرست است و نباید انجام شود، حالا در مورد مسلمانان برمه هم این اتفاق افتاده است، در این وانفسای رسانه‌ای هم هر کسی ساز خودش را می‌زند، برخی عوامل داخلی (خبرگزاری فارس) از کشته شدن 20 هزار نفر خبر می‌دهند و برخی از خارجی‌ها (بی بی سی) از کشته شدن 50 نفر خبر داده‌اند، علت را هم هر کدام این طور بیان می کنند که، (به گفته‌ی فارس) در پی درگیری یک مسلمان با یک بودایی، فرد بودایی کشته می‌شود و این آغاز بد رفتاری های قومی نسبت به اقلیت مسلمان است و برخی (بی بی سی) هم می‌گویند که سه جوان مسلمان با تجاوز به یک زن بودایی و قتل وی، باعث ایجاد موج مسلمان ستیزی در این کشور شده‌اند و دولت هم مهاجرت اجباری را برای مسلمانان رقم زده است و این یعنی آوارگی کلی انسان بی‌گناه.

سوریه هم برای خود داستانی است که در موردش بعداً، اگر شد، شاید صحبت کنیم.

اعتقاد من این است که هر جا قوم گرایی جای اتحاد و یکدستگی را بگیرد از این اتفاقات می‌افتد، حالا می‌خواهد ایران باشد، سودان باشد یا برمه.

ماه خدا، سلام

من ماه رمضان را با تمام سختی‌هایش دوست دارم، تمام لحظات نابی که از کودکی در ذهنم مانده، مربوط می‌شود به همبن دور سفره‌ی افطار نشستن و آش نذری خوردن، بزرگتر هم که شدیم و خودمان روزه می‌گرفتیم، پای ثابت سفره‌ی افطار و برنامه‎‌های مناسبتی تلوزیون بودیم، از سحری خوردن در دوران دانشگاه، حامد احدی را به خاطر دارم که چه زحمتی می‌کشید و هر روز سحری آماده می‌کرد و از افطاری، رفتن به سلف خواهران دیدن سریال‌ها در آنجا بود.

همین جا توضیح بدهم که دانشگاه برای مدیریت افطار دادن، به آقایان هم در سلف خودشان و هم در سلف خانم‌ها افطاری می‌دادند و به خانم‌ها در سلف اساتید و ضمناً سلف آقایون تلوزیون نداشت و ما هم ایضاً، بنابراین می‌ماندیم سلف و ضمن صرف افطار، سریالمان را هم نگاه می‌کردیم.

پارسال را شهرکتاب بودم، مثل چی تشنه بودم و یک بطری کامل آب معدنی بزرگ را همان اول بسم اله خوردم، با بچه‌های شهر کتاب طبقه‌ی بالای فروشگاه افطاری می‌کردیم که آن هم خاطره شد.

امسال هم خاطره ای خوب است، مطمئن باش.


شما چی؟

گاهی یک جمله‌ی کوتاه و به ظاهر احمقانه تو را برمی‌گرداند به آن چیزی که نیاز هست باشی، به یک انسان، انسانی که زندگی می‌کند، انسانی که برای این زندگی مبارزه می‌کند، انسانی که رشد می‌کند. این جملات کوتاه می‌تواند از زبان یک شخصیت بی‌مزه در یک فیلم فرنگی باشد.

ساشا بارون کوهن (همان کسی که بورات را ساخته و خودش هم در نقش او بازی کرده) الان فیلم‌ی روی پرده دارد بنام دیکتاتور، داستان یک دیکتاتور است که در جریان سخنرانی‌اش در سازمان ملل متحد ربوده می‌شود و بعد متوجه می‌شود که این توطئه‌ی یکی از نزدیکانش است و البته بَدَلش هم هنوز نقش او را بازی می‌کند، دیکتاتوری که لباس‌اش تو را یاد معمر قذافی می‌اندازد، ریش‌اش یاد بن لادن، برنامه‌ی هسته‌اش یاد ایران و از همه‌ی این‌ها بی‌پرده در فیلم یاد می‌شود و حتی در جایی به احمدی‌نژاد هم اشاره می‌کند، با این عنوان که: حتی احمدی‌نژادِ (..) بمب اتم دارد و من ندارم. با جنبه‌ی سیاسی فیلم کاری ندارم و اصلاً هم توصیه نمی‌کنم آنرا ببینید، چون فیلم خوبی از دید من نیست.

خوب، فیلم دیده‌ام و کمی هم در موردش صحبت کرده‌ام و بعد گفته‌ام که نبینیدش؟! وقتی داشتم فیلم را با کیفیت پرده‌ای و ترجمه‌ی بدِ «ونوس دی‌وی‌دی» می‌دیدم، به جمله‌ای بر خوردم که باعث شد من چند جمله‌ی اول این پست را بنویسم.

وقتی دیکتاتور روی پل می‌خواست خودکشی کند، یک از شهروندان سابق‌اش به او گفت: می‌خواهی تمام عمر بازنده زندگی کنی؟من جواب دادم انگار، انگار که با من بود، جواب من چه بود؟ می‌خواهم؟

 

پاساژ قائم

برای تولد سه سالگی وبلونه، یک کلیپ درست کرده بودم که اول کلیپ با بروبچ رفته‌ایم کوه تفریح، من هستم و علی حلاج و احسان آرزومند و حامد احدی. حامد از احسان تاریخ می‌پرسد و احسان می‌گوید اردیبهشت 85، من درست‌اش می‌کنم، فروردین 85، سال 85، سال 85، سال 85 ....

شش سال پیش بود و چه زود گذشت، آن روز را با تمام جزئیات به خاطر دارم، دوربین را دیروزش از پاساژ قائم کرایه کرده بودیم، پاساژ قائم! می‌دانی چند وقت است که اصلاً این کلمه را نگفته بودم؟ برای من تنها جایی بود که از چرخ زدن در آن لذت می‌بردم، بله، از طبقه‌ی زیر زمین پاساژ، مغازه را هم یادم هست کجاست، مردی بود عینکی، دوربین را گرفتیم و رفتیم پلاک 54 برای فیلمبرداری و خاطره سازی، لجم گرفت، تا دوربین را رسانیدم خانه، همه درس‌خوان شده بودند و داشتند درس می‌خوانند، تنها سکانس‌های من و حامد بدون کتاب بود، ای یادش بخیر، ای یادش بخیر، ای یادش بخیر ...

همیشه در گذشته زندگی کردن را دوست ندارم، چون الان را از دست می‌دهم، با این درد چه کنم؟ خدا می داند.حالا هم که دارم این مطلب را می‌نویسم، باید رخت بر بندم و به سمت همدان حرکت کنم، دیر شده، پس دست حق پشت و پناه همه شما.

حاصل عمل

امروز برای اولین بار در عمرم برای حضورم و کارم شرط گذاشتم، آنهم چه شرطی؟! اگر فلانی باشد من قراردادم را کنسل می‌کنم، این را که به مدیر تولید گفتم، جا خورده بود، از من بعید بود، می‌دانم ولی ...

کسی که کینه بکارد

کینه درو می‌کند.

به یاد بنی اسرائیل

از دیروز تا امروز اتفاقات متعددی افتاده است، یکی را من می‌گذارم زیر ذره بین تا با هم به آن نگاه کنیم:

نشسته بودم داخل نگهبانی یک شرکت و منتظر یک نفر بودم تا بیاید، انتظار من مهم نبود، آن نفر هم مهم نیست، پس چه چیزی مهم است؟ کسی وارد شد و گفت: آقا این شرکت استخدام داره؟ نگهبان که سرش داخل روزنامه بود، با بی‌تفاوتی گفت: نه، مرد جوان از این «نه»‌ی رُک راضی نشد، پس ادامه داد: کی استخدام داره؟ نگهبان به زور سرش را از روزنامه کند و به مرد جوان نگاهی کرد و گفت: شاید یه ساعت دیگه، شاید یه روز دیگه، شاید یه سال دیگه ... معلوم نیست، تازه اگر استخدام کنن، تو رو قبول نمی‌کنن، چرا آخه را مرد جوان با تعجب گفت و نگهبان خیلی راحت گفت: چون عینکی هستی؟ جوان گفت: من برای خلبانی نیومدم که، اومدم کارگری، نگهبان هم شانه‌هایش را بالا انداخت و گفت: قانونه، گذاشتن دیگه! مرد جوان راضی شد، راضی به رفتن.

آنقدر کارجو زیاد شده و کار کم، ببین برای قبول و رد کردن کسی در کار چه قانون‌های من در آوردی می‌گذارند این شرکت‌ها.

خواب گرم تابستان

خوشحال است که دارد تجربه می‌کند، دارد گرمای بعدازظهرِ گرمِ تابستان را تجربه ‌می‌کند، از آن بعدازظهرهایی که آدم ناهار را می‌خورد و می‌رود توی باغ زیر یک درخت سیب، یک تخت می‌گذارد و یک قالیچه روی تخت و تشکیلاتِ متکا و ماست و خیار و کتاب را هم با خود می‌برد همان جا، زیر سایه درخت نشسته و نئشه‌ی فضای خنک زیر درخت، برای خودش آرام آرام ماست و خیار را مزمزه می‌کند، کتاب همراه‌ش را باز می‌کند و با آرامش تمام یک صفحه را می‌خواند، دوباره قاشق و محتویات داخل کاسه را دهانش می‌گذارد و احساس می‌کند دارد گرم می‌شود، برای همین کتاب را می‌بندد و شروع می‌کند به خوردن، به متکا که تکیه داده، رقص نور درخت و خورشید روی صورتش حس خوبی دارد، حس گرم، نه گرمی که اذیت کند، گرمایی که آرام آرام احساس خواب را در او زنده می‌کند، کاسه را تمام می‌کند، می‌گذارد کنار، دراز می‌کشد و کتاب را بر می‌دارد، سرش را روی متکا جابجا می‌کند و کتاب را روبروی صورتش در آسمان می‌گیرد، دوباره همان صفحه را می‌خواند، صفحه تمام نشده، کتاب روی صورتش آرام می‌نشیند، این نشانه‌ی این است که خواب آمده.

نسیم خنک زیر درخت سیب می‌وزد، برگ‌ها را تکان می‌دهد، صدای خش‌خش‌شان گوش‌نواز است، اما او نه باد را و نه صدای خش‌خش را، هیچکدام را حس نمی‌کند، جز خوابی راحت در بعدازظهرِ گرم تابستان هیچ چیز را حس نمی‌کند، حتی خودش را.

مثل دو غریبه

همیشه در انتخاب مسیرها، راه‌های بهتری هم هستند، چه در یک مسافرت کوچک از تهران به مثلاً دماوند، چه مسافرت و مسیر بزرگی مثل زندگی. من هم از قاعده‌ی انتخاب مسیر مستثنی نبودم و نیستم و همیشه مسیرهایی که انتخاب می‌کنم خیلی بی‌نقص نیستند، گاهی مجبورم چند جا پیاده شوم و دوباره سوار شوم و گاهی حتی خلاف جهت حرکت کلی، مسیری را باید طی کنم، این خلاف مسیر رفتن‌ها و شاید بی‌راهه رفتن‌ها هم برای خودش حکایتی است که گاهی می‌شود از هر کدام درس گرفت و داستان بیرون کشید و عبرت آموخت.

حالا این مقدمه را گفتم برای یکی از همین داستان‌هایی که بیرون کشیده شده، حقیقتش را بخواهی قرار نبود این طور شروع کنم و این طور که خواهید خواند تمام کنم، می‌خواستم کمی تخیل و رویا هم در آن بدَمم که نشد، نمی‌دانم چرا، ولی نشد. من می‌گویم ولی عبرت و درس و داستانش با خود شما.

در همین سفرهای کوتاه که باید چند جا پیاده و سوار می‌شدم، در شهر «آب‌گرم» پیاده شدم، «آب‌گرم» یکی از شهرهای استان قزوین است، مسیر حرکت از استان البرز به سمت استان همدان، باید از شهری که چشمه‌های آب گرم دارد عبور کرد، خیلی هم خسته و کوفته هم باشی، تنی به آب بزنی بد نیست، برای خودم که قسمت نشده ولی خانواده همیشه در مسیر عبوری از گیلان به همدان هم توقفی در این شهر دارند، به واسطه‌ی همین چشمه‌ها. منتها توقف من به این صورت است که از تاکسی پیاده می‌شوم و منتظر اتوبوس می‌مانم تا بیاید و من را با خود ببرد، تنها برخورد من با مردم این شهر همان ایستادن و منتظر بودن و احتمالاً خرید بستنی و پفک و آب معدنی ... چیز کوچکی که انتظار رسیدن اتوبوس را برایم کمی کوتاه‌تر کند و یک برخورد با یک پیرمرد زوار در رفته‌ای که برای خودش داستانی است، این پیرمرد مذکور را دیروز برای بار دوم دیدم.

گرم بود و من نیم ساعتی زیر سایه خورشید منتظر اتوبوس بودم، چیز خنکی می‌خواستم که تا اعماق وجودم را سرد کند در این گرما، رفتم یک عدد بستنی کیم عروسکی گرفتم و همان کنار خیابان و در انتظار اتوبوس شروع کردم به لیس زدن. همین طور که با ولع تمام داشتم بستنی را لیس می‌زدم، پیرمرد ریزه‌ای آرام آرام و با لبخند ملیحی آمدطرفم، دید اول من نسبت به او این بود: آخی، چه پیرمرد خوش اخلاقی. آمد و آمد و خودش را به من رساند و صورتش را بالا آورد به سمت صورتم و گفت: این چیه؟ و با دست به ریشم اشاره کرد، فکر کردم که از بستنی چیزی به آن چسبیده و سریع با یک حرکت ایزایی دستی به آن کشیدم تا پاک شود، پیرمرد دوباره با همان اشاره گفت: این چیه؟ یا همه رو بزن، یا همه‌رو بذار! جان را گفته نگفته، سر تکان داد و گفت: ریش پوخ‌فِسوری. غیضم گرفت، پیرمرد هیچی ندار! چطور به خودش اجازه داده که در مورد من اظهار نظر کند، آن هم اینطوری! با همان عصبانیت و با اخم‌های تو هم رو به پیرمرد گفتم: برو پیری، زیاد حرف می‌زنی‌ها، می‌زنم شتکت می‌کنما. لبخندش را خورد و گفت: گول جوونی و زور و بازوتو نخوری‌ها، به تبی بنده. گفتم: پدر جان تو گول سن و سالتو خوردی و فکر می کنی هر حرفی می‌تونی به هر کی بزنی. چشم‌هایش را ریز کرد و گفت: من اونقدر سرد و گرم روزگارو چشیدم که گول نمی‌خورم، تو خامی، تو خری، تو گول می‌خوری. خون توی صورتم دوید، می‌خواستم همان جا یکتاپرنده بزنم تا پخش دیوار بشود تا بداند و بفهمد که چطور صحبت کند، کمی به خودم و خشمم فشار آوردم و ساکت سرم را برگرداندم، طوری که بفهمد بدم آمده. پیرمرد فهمید یا نفهمید راهش را گرفت و رفت، اما قبل از رفتن این را گفت : برو جوون، برو و عصبانی هم نشو، چیه بهت می‌گم خامی زورت می‌گیره!

باز همان جا منتظر اتوبوس بودم، باز همان طور هوا گرم بود و این بار به جای بستنی، آب معدنی خریده بودم و می‌خوردم، خیلی راستش را بخواهید، کرمی در وجودم بود که باز دوست داشتم پیرمرد را ببینم، شاید برای انتقام، چه می‌دانم؟ آب را خوردم و کمی این طرف و آن طرف چشم گرداندم، که آمد، خودش بود، آمد طرفم، نگاه‌ش کردم ولی او اصلاً انگار مرا ندیده، مثل کسی که عادی از کنار کسی عبور می‌کند، آمد و آرام آرام و عصا زنان از کنارم گذشت و رفت، می‌خواستم جلویش را بگیرم و بگویم که پیری، من همان جوان خامم ولی ... رفت، از من که دور می‌شد نگاه‌ش کردم، پیرمردی که گیوه پایش بود، یک شلوار پارچه‌ای آبی و رنگ و رو رفته تنش بود و یک پیراهن آبی روشن که از زیر پلیور قهوه‌ای‌اش بیرون زده بود و من با خودم گفتم در این گرما چطور پلیور پوشیده! پیرمرد اما عصا زنان از من دور شد، بدون اینکه من به او حرفی بزنم و یا او به من حرفی بزند، مثل دو تا غریبه.

همکار

خیلی کم بودند آدم‌هایی که موقع جریمه شدن، اشتباه‌شان را بپذیرند و مثل یک بچه‌ی خوب بگذارند مثل یک پلیس خوب جریمه‌شان را بنویسیم و بدهیم دستشان، از هر حربه‌ای برای جلوگیری از جریمه شدن استفاده می‌کردند، عده ای با هندوانه زیر بغل زدن و رفیق شدن، عده‌ای با تهدید کردن، عده‌ای با رفتن به انتهای کوچه‌ی علی چپ، عده‌ای ... عده‌ای هم با همکار معرفی کردن خود، در این مورد آخر طیف عظیمی از شغل‌های نظامی و انتظامی همکار پلیس راهور محسوب می‌شدند، یعنی باید محسوب می‌کردیم، جناب سروان ننویس، همکاریم، بعد احتمالاً دست می‌کرد جیب عقب تا از کیفی چیزی، مدرک شناسایی دال بر همکار بودن پیدا کند و از جریمه هم رها شود.البته در مورد همکاران هم زهی خیال باطل بود، مثل بقیه‌ی توجیحات باید جوری آنرا دور می‌زدیم.یک مورد جالب برای من کسی بود که با سرعت صد و شصت کیلومتر متوقفش کرده بودیم و پیاده نشده گفت: جریمه نکنی جناب سروان، همکاریم. همین طور که سرم توی برگ جریمه بود گفتم: همکار کجا؟ -جناب سروان ننویس، همکاریم، من توی ایران خودرو کار می کنم! سرم را بالا آوردم و پرسیدم: خداییش؟ کارت شناسیش را به من داد تا ببینم، راست می‌گفت، همکار که نبودیم، سر کار هم که نبودیم، ما را چه فرض کرده بود با این توجیه؟

مرده‌ی متحرک

حقیقتش می‌خواستم امروز غزل خداحافظی را بخوانم، هنوز هم در مورد ماندن و رفتنم، دو دلم، می‌خواستم بنویسم که دیگر حوصله‌ی نوشتن را ندارم، نوشتن در وبلاگ را می‌گویم، وگرنه اگر همین نوشتن نبود، تا حالا من دیوانه شده بودم، حالا با این نوشتن هم دیوانه شده‌ام، می‌بینی، می‌خواستم از آن معدود دوستانی که خیلی پایه خواندن وبلاگم هستند یک عذرخواهی بلند بالا کنم و برای مدتی نباشم، برای مدتی که نمی‌دانم تا کی به طول خواهد انجامید، می‌خواستم از این به بعد مثل سابق نباشم، حرف نزنم، احساس می‌کنم که گاهی زیاد حرف می‌زنم، خیلی زیاد، زیاد پرت و پلا می‌گویم، بعد از یکی دو ساعت صحبت و سخنرانی، وقتی به قیافه‌ی طرف مقابلم نگاه می‌کنم و یا بعد از یک متن طولانی نظر یک خواننده را می‌خوانم، انگار با کله پرتم کرده باشند وسط استخر یخ، این همه حرف زدم و روی تو هیچ اثری نداشته؟! آخر نگاهی، کوتاه آمدنی، تصدیقی، تکذیبی، چیزی ... حرف می‌زنم و حرف می‌زنم و حرف می‌زنم و بعد طرف دوباره همان حرف دو ساعت پیشش را تکرار می‌کند، این طور موقع‌ها دیوانه می‌شوم.

وبلاگ هم یک راه ارتباطی بود با دنیای بیرون و درون خودم، تنها نوشتن و نظرات خشک و خالی نبود، با هر مطلب رشد می‌کردم و با هر نظر بزرگ می‌شدم، حرفم را سخت می‌زنم، قبول دارم، آنهم به خاطر این است که این آدم هایی که در موردشان صحبت می‌کنم، وجود دارند و واقعی هستند و البته برای احترام به آنها و البته نداشتن حق دفاع از خود نامی از کسی و یا مکانی (تا جایی که بشود) نمی‌برم ... می‌بینی باز دارم توضیح می‌دهم ...

خسته‌ام از حرف زدن و فهمیده نشدن، اگر ثمین نبود، خیلی وقت پیش غزل خداحافظی وبلاگ را خوانده بودم، دو کلام حرف می‌زنی، نظر می‌دهد و تو را درک می‌کند، مشتاق می‌شوی باز ادامه بدهی. ایکسرگ را اصلا نمی‌دانم کیست، منتها عین یک خانواده غصه‌ام را می‌خورد، از دستم ناراحت می‌شود اگر به موقع پست نگذارم و همین حامد حیدری که یک زمانی فکر می‌کردم دیگر همدیگر را نخواهیم دید، می‌بیند مطلبم تاریک و سیاه است، زنگ می‌زند، حالم را می‌پرسد و احوالم را جویا می‌شود و ... اگر اینها نبود، این وبلاگ خیلی قبل‌تر از این صحبت‌ها روی هوا بود.

دنیای مجازی را دوست دارم، منتها وقتی با هویت واقعی در آن قدم می‌زنم، برایم دردسرهایی دارد که بیا و ببین، هنوز فرهنگ اینترنت و دنیای مجازی و آزادی بیان و اندیشه و البته تحمل نظر مخالف را نداریم، تا اینها را یاد نگیریم، استفاده از اینترنت برایمان خطرناک می‌شود، باور می‌کنی که در مورد وبگردی بگویم، خطرناک؟ باور کن، چون اگر نظری را دیدی که با نظر تو مخالف بود، درست است که می‌توانی با هر نام و نشانی طرف را به باد انتقاد بگیری، اما آیا اجازه داری هر حرفی بزنی؟ حالا این حرف‌ها در دنیای واقعی هم تکرار شود که دیگر واویلاست. چه آدم‌هایی همین وبلاگ را هر روزه دنبال می‌کردند و الان .... بی‌خیال.

بله، می‌خواستم بروم، نه به خاطر مشکلات دنیای وب، نه، به خاطر اینکه انسانیتم در درون خودم دارد زیر سوال می‌رود و من نمی‌توانم آنرا به کسی بگویم، دارم خودم را تجزیه می‌کنم، در درون خودم، دارم پا می‌گذارم روی تمام قوانینی که داشتم و درگیر پست‌ترین روابطی می‌شوم که از آنها فرار می‌کردم، در دنیایی که پول حرف اول و اخر را می‌زند، روابط‌ی که بر پایه ان نباشد محکوم به نابودی است و این نابودی را پذیرفته‌ام، نابودی من در سکوت است، در حرف نزدن، در نگفتن، در ننوشتن. حالا می‌خواهد این گفته در مورد شهری باشد که هنوز از دنیا عقب است و یا حسی باشد که توی تاکسی دارم، مرگ وقتی است که چه حرف بزنی و چه حرف نزنی، اثری نداری، مرده‌ای، وقتی اثری نداری، مرده‌ای.

پایان خوش

دستم را از پنجره‌ی تاکسی بیرون کرده بودم و داشتم هوا را لمس می‌کردم، در ذهنم داستانی از عرفان نظر آهاری چرخ می‌زد که از «کتاب دو روز مانده به آخر دنیا» خوانده بودم، اتفاقاً اسم کتاب هم از این داستان گرفته شده بود،  داستان مردی که متوجه می‌شود تنها دو روز زنده است و در روز اول تنها گله و شکایت و گریه و زاری می‌کند و روزش را همین طور در غم و غصه و عصبانیت خراب می‌کند اما در روز دوم واقعیت را قبول می‌کند و خدا هم در دستهایش سهم یک روز زندگی را می‌ریزد و درست برعکس روز اول او تنها یک روز باقی مانده را زندگی می‍کند، روزی که به یک ناآشنا سلام می‌کند و برگ درختان را لمس می‌کند و کلی کار ساده‌ای که ما هر روز می‌توانیم انجام دهیم ولی خوب مثل روز اول آن مرد با موضوع برخورد می‌کنیم و کنار نمی‌آئیم.

دستانم بیرون بود و تلاش می‌کردم با همین یک حرکت زندگی کنم، با رد شدن هوا از لای انگشتانم و با حرکت دادن آنها در سرعت زیاد باد، خنکای هوا را وقتی از کنار درخت‌ها می‌گذشتیم، دوست داشتم، همان موقع هم خورشید داشت غروب می‌کرد که فضا را همین غروب رنگ آمیزی کرده بود، حسی از پایان خوش جاری بود به همراه یک رها بودن خلسه‌وار. در آن لحظات به دیروزم فکر نمی‌کردم و همین طور به فردای نیامده‌ام، تنها چیزی که در آن لحظه ذهنم را به خود مشغول کرده بود، همان هوای عبوری از لای انگشتانم و البته گه‌گاهی پشه‌هایی که می‌خوردند به دستم، بودند. نمی‌توانم بگویم خیلی لذت بردم، نمی‌توانم بگویم کلی حال داد، هر چند که هم لذت بردم و هم حال داد، منتها می‌توانم بگویم زندگی کردم، زندگی کردم وقتی را که دستم هوا را از ته دل لمس می‌کرد در هنگام غروب خورشید.

 

لیاقت بی‌رحمی

احوالاتم این روزها خوب نیست، انگیزه‌ای برای زندگی نمانده، چه برسد به آب دیت وبلاگ، این روزها دنیا دارد آن روی سگش را نشان می‌دهد، رویی که واقعیت دارد، واقعیتی که تو را با صورت روی زمین می‌کشد تا جایی که جان داری، واقعیتی آرام و دردآور تو را خواهد بلعید، واقعیتی که جز کشور و شرایط جامعه و والدین، خودم هم در ساختنش دست داشته‌ام، واقعیتی که تلخ نیست، بی‌رحم است.

همیشه این جمله‌ی علی در گوشم زنگ می‌خورد: هر چه داری، هر کجا هستی، هر موقعیتی، لیاقت توست، لیاقت من این شهر است، این کشور است، این من است.

فیفا2012

کارگر را صدا زده بود و داشت برایش موعظه می‌کرد:

من نمی‌دونم شما با این وجدان کاری پایین، چطور احساس می‌کنید که دارید برای زن و بچه تون نون حلال می برید، خجالت نمی‌کشی، این همه آدم کارشو می‌پیچونه میره دستشویی؟ آقا ما که خر نیستیم! می‌فهمیم کی می‌خواد زرنگ بازی در بیاره، برای شما متاسفم آقای ...

بعد از رفتن کارگر، خودش پشت صندلی جاگیر شد و به بقیه‌ی فیفا2012 پرداخت.

بدانید که هستم

از همه‌ی دوستان بابت نبودنم معذرت می‌خواهم

علت نبود اینترنت، این بار تنبلی نکردم، نه موبایل اینترنت همراهی کرد و نه حتی تنها کافی نت شهر باز بود، کار هم الاماشااله ریخته بود سرم، خودم هم از اینکه چند روزنتوانستم وبلاگ را آب دیت کنم، عصبانی هستم.حالا...

الان هم که دارم وبلاگ را آب دیت می کنم از کافی نت است و تازه آفیس ندارد که من نمی‌توانم آخرین مطلب نوشته‌ام را برای شما بگذارم.

در هر حال برایم دعا کنید.یا حق

یخ

گرما می‌بارد

در سر تو

و تو بازی می‌کنی با کلمات  زیر گرما

کلماتی که

مثل آب یخ بر من می‌ریزد

عنوان ندارد

آقا تا کی دقیقه‌ی نودی وبلاگ را آب دیت کنیم، خسته شدیم، یکی در میان هم اینترنت پاسخ گو نیست که دست ما توی پوست گردو می‌ماند و رویمان از فیس تو فیس شدن مجدد با خوانندگان سیاه می‌شود، این است که امروز کمی زودتر از هر روز کار آب دیت این روزنوشت اینترنتی را انجام می‌دهیم تا ببینیم مقبول حضرت دوست و خوانندگان پایه وبلاگ می‌افتد یا نه.

و اما بعد ...

پری شب داشتم اخبار روز جهان را با فناوری rss موبایل می‌خواندم که خبر ایست قلبی حسنی مبارک از خبرگزاری فارس برایم جالب بود، خبر قبلش از وخامت اوضاع جسمی حسنی مبارک خبر می‌داد، آن وقت شب هر چه کردم تا به متن کامل خبر دسترسی پیدا کنم، نشد، ماند توی ذهنم تا اخبار ساعت 2 شبکه یک، خوب خبر مهمی بود، تیتر خبرها اول از سفر رئیس جمهور شروع شد و به طرز لج دراری خبرهای نامربوط به چیزی که انتظارش را داشتم پشت سر هم قرائت می‌شد تا در نهایت اعلام کرد خبرهای ضد و نقیض از حال و روز حسنی مبارک منتشر شده است، کاری به حسنی مبارک ندارم، این اخبار اجباری تماشا کردن رسید به گزارشی از اعدام چهار متجاوز به عنف در تهران. با مردم مصاحبه کرده بود و متجاوزان البته، مصاحبه با متجاوزان مو به تن آدم سیخ می‌کرد، آدمی تا چه حد می‌تواند پست باشد؟!  

اینکه این آدم‌ها چرا جلوی چشم مردم باید اعدام شوند لابد به این خاطر است که این متجاوزان (هر چهار نفر) آدم‌های معمولی بودند و مثل همین مردم، لابد این کار باعث پیش گیری می‌شود، چه می‌دانم؟! بازگشت من به این موضوع بعد از یک روز به خاطر مقاله تحلیلی عصر ایران از حضور پرشور مردم در صحنه‌ی اعدام بوده است، فکر کن مردم دست زن و بچه را می‌گیرند و می‌روند تا مراسم کشتن چند نفر را ببینند، بله من هم می‌دانم آنها جنایت کار بودند و حقشان هم بوده ولی آخر آدم به بچه‌اش چه چیزی نشان می‌دهد؟

مقاله‌ی عصر ایران را می‌توانید اینجا مطالعه کنید.

خبر دومی که امروز من را به خودم مشغول کرده همین موضوع تولید گوشی ایرانی است، مرس از خبرگزاری فارس با این اطلاع رسانی تصویری باحالش، همین یک عکس به ما می‌گوید ریشه‌ی این تولید ملی از کجا آب می‌خورد.ما می‌توانیم.

عکس‌های خبرگزاری فارس از کارخانه‌ی تولید گوشی ایرانی در منطقه صنعتی اروند را اینجا می‌توانید ببینید.