تیک‌ها


1-دلم می‌خواهد مثل بچه ی آدم، چند کار را روی کاغذ بنویسم و همه را مو به مو انجام بدهم، آه، وقتی کارها تمام می‌شود و جلوی همه یک تیک می‌خورد، چه حالی می‌دهد. یکی از تیک ها آب دیت وبلاگ است.

2-فردا و پس فردا روزهای سرنوشت ساز است، ان شا اله که توافق هسته‌ای اتفاق بیوفتد و خلاص، از الان دست به دعا شویم.

3-امروز در بیروت و روبروی سفارت ایران، بمب گذاری شده است و عده‌ای انسان بی‌گناه، هم ایرانی و هم لبنانی کشته شده‌اند، اتفاق بمب‌گذاری و کشته شدن انسان‌های بی‌گناه، متاسفانه و متاسفانه اتفاق تازه‌ای نیست، هر روز در عراق و افغانستان و بیخ گوشمان پُر است از این اخبار بد، اتفاق امروز البته باعث عکس‌العمل ما شد و اعلام یک حرف که: تروریسم بد است و اگر روزی در تمام دنیا نباشد و ریشه کن شود، آن روز مطمئناَ جز بهترین روزهای زمین است، به امید آن روز.



انتقاد

هر دفعه در رشت باران می‌بارد و هر دفعه خیابان‌ها پُر می‌شود از آب و مردم از بالا و پایین و کنار خیس می‌شوند و مثل اینکه مسئولین تا کسی در خیابان غرق نشود نمی‌خواهند فکری به حال این اوضاع کنند.

کل الیوم

روزهای لباس مشکی پوشیدن تمام شد

هدف لباس مشکی اما ...

عاشورای سیاسی

امروز روز عاشورا بود، همیشه عاشورا و رمضان و عید و این طور ایام خاص برای همه خاطره دارد، این روزها اتفاقی می‌افتد که آدم را از روزمرگی جدا می‌کند، کارهایی که در این روزها انجام می‌دهیم در وقت دیگری یا اصلاً انجام نمی‌دهیم یا خیلی کم سمت‌شان می‌رویم. از چیزهای خاص در زندگی هم خاطرات خاص و ناب باقی می‌ماند.

یادم هست با یکی از دوستانم کتاب "حماسه‌ی حسینی"ی آیت‌اله مطهری را می‌بردیم هیات و برای ارشاد مسئولین هیات بخشی‌هایی از آن را می‌خواندیم، یادم هست بخشی‌هایی بود که اسم اسراعیل و فلسطین را هم می‌آورد،بعد از مراسم یا گاهی قبل از مراسم، در خلوتی و فرصتی، در جمعی کوچک جمع‌شان می‌کردیم و می‌گفتیم آن شهید عزیز می‌گوید: برادران و خواهران، لطفاً همراه شور حسینی، شعور هم داشته باشید، به جای اینکه سینه‌ی خودتان را سوراخ کنید، بدانید و آگاه باشید که دشمن کیست و یزید زمان، شمر زمان، عمر سعد زمان کیست و سینه‌ی او را هدف قرار دهید، شمر هزاروچهارصد سال پیش مُرد، الان را بچسب.

یک نگاه عاقل اندر سفیه به ما می‌کردند و می‌گفتند: اینجا جای حرف سیاسی نیست، بس کنید! و من آن وقت نمی‌فهمیدیم این آدم‌ها را، آدم‌هایی که پرچم نهضتی را (از دید ما البته) بلند می‌کردند که شعار اصلی آن (سیاست ما عین دیانت ماست) بود و با برچسب سیاسی بودن، حرف غیر سیاسی ما را رد می‌کردند.

آن وقت‌ها تشنه‌ی دانستن بودم و مغزم پُر بود از سوال، از سوال‌هایی که خیلی تا همین الان بی‌جواب مانده، کسی نبود بنشیند با محبت و استدلال ما را راهنمایی کند، کسی نبود اصلاً، می‌گشتیم و پیدا نمی‌کردیم، سوال می‌پرسیدیم و جواب نبود. خودمان کم کم کتاب خواندیم و خودمان استدلال کردیم و خودمان به جنگ جهل رفتیم و به قول دوستان سیاسی شدیم و باز سوال به وجود آمد، سوال پشت سوال، جواب بی جواب، همین سوال‌های بی‌جواب شد خاطرات ما از محرم.

 

آیا؟

آه که این مذاکرات هسته‌ای چقدر نفس‌گیر است! هر چقدر می‌خواهم از هیجاناتش دور باشم، نمی‌شود، هر چقدر می‌خواهم از دست سنگ‌اندازان خارجی و داخلی حرص نخورم، نمی‌شود که نمی‌شود، خودمان کم بدبختی داریم، خودمان کم فکر و ذکر داریم، این هم اضافه شد. عده‌ای هم در داخل هستند، همین بیخ گوش خودمان، همین همسایه و دوستمان، همان همکار پُرسر و صدای‌مان و غیره و ذالکمان، انگار نه انگار!

این طرف میز وزیر خارجه‌ی آمریکا (همان شیطان عظیم) و آن طرف میز، برادر عزیز و ارزشی، محمدجواد ظریف، دارند به هم نگاه می‌کنند، دارند به هم لبخند می‌زنند، انگار جان کری در مورد سانترفیوژها جُکی، چیزی تعریف کرده که کاترین اشتون هم آن وسط ریسه می‌رود! خوب بعد از سی و خورده‌ای سال همین دور یک میز نشستن کلی اتفاق بزرگی است چه برسد به این گرم صحبت کردن، گاهی حس می‌کنم (مخصوصا، با اطرافیانی که در فوق ذکر شد) فقط من یک نفر به موضوع حساسم، آیا؟

 ...

کیهان


من اگر بتوانم مثل بچه‌ی آدم این وبلاگ را آب دیت کنم، مطمئن باشید در آینده‌ی نه چندان دور شاهد ظهور یک مارکز وطنی خواهید بود، شما را نمی‌دانم منتها خودم این آرزو را به گور خواهم برد، چون هنوز در کمترین کار نوشتن (یعنی یادداشت روزانه‌ی عمومی)، بد جور لنگ می‌زنم.

نمی‌دانم چه مرگم شده بود که می‌خواستم روزنامه بخوانم، خیلی وقت بود که هوس خواندن روزنامه به سرم نزده بود، برای همین به چند روزنامه‌ای که در بخش "علاقه‌مندی"های مرورگرم ثبت کرده بودم سری زدم، یکی از این روزنامه‌ها خدابیامرز "بهار" بود که جز اولین روزنامه‌هایی بود که به آن سر می‌زدم، در نبود "بهار"، تصمیم گرفتم نگاهی به طیف مخالف آن یعنی کیهان بیاندازم، در نوع خود، نگاه به روزنامه‌ی کیهان جالب بود، صفحه‌ی اول روزنامه را دیدم و کمی جوش آوردم، بخشی‌هایی از صفحه‌ی اول را مشخص کردم و عکس آن را در فیس بوک قرار دادم، عصبانی بودم و حرف‌هایی پای عکس نوشتم که حالا در آرامش هم آن‌ها را تائید می‌کنم.

همان عکس را برای دوستان وبلاگی هم قرار می‌دهم، تیترها را ببینید:

1-تظاهرات ضدآمریکایی در 400 شهر دنیا: آی مردم خبردار باشید که این آمریکای جنایت‌کار را تنها ما بد نمی‌دانیم، همه‌ی عالم و آدم (400 شهر کم نیست که) با امریکا بد هستند، ببینید.

2-ظریف: عدم دستیابی به توافق هسته‌ای به معنی فاجعه نیست: شما را نمی‌دانم ولی از این دو تیتر من یکی این نتیجه را می‌گیرم که کیهان دوست دارد این مذاکرات به در بسته بخورد، دوست دارد به توافقی نرسیم، دوست دارد بگوید دیدید ما گفتیم آمریکا و غرب بد است، حالا بیائید در آغوش ما!

3-مردم ایران پس از 34 سال هنوز به آمریکا بی‌اعتمادند: در راستای توضیحات پاراگراف قبلی.

سوال من این است که روزنامه‌ی کیهان با چه حجمی از تولید در حال انتشار است و چه کسانی در حال پرداخت پول و خرید چنین نوشته‌هایی هستند؟ ها؟...

من و دریا

کنار دریا هستم، پشت پنجره، در یک برج، میان دوستان، دارم نگاه می‌کنم، به اتفاقی که روبروی من در حال رُخ دادن است، به این فکر می‌کنم که این دریا، این پنجره، این برج، این دوستان و این اتفاق، خواب است یا خاطره‌ای مبهم؟ داستانی واقعی است یا در ذهن من خلق شده؟

در حال غرق شدن هستم، نه در دریا، در داستان، داستانی که نمی‌دانم کنار کدام دریا و درون کدام بُرج و میان کدام دوستان، اتفاق افتاده است. حال و روز زندگی من شده همین مبهمات و داستان‌ها.

مبارک بادا


بعد از چند روز غیبت موجه، دوباره بازگشته‌ام، مثل قبل البته یک خط در میان. علت غیبت هم حضور در مراسم پُرفیض عروسی اخوی بود که ان‌شا‌اله نصیب هر انسان عذبی شود و به قول دوستان:

یار مبارک بادا ایشالا مبارک بادا


سرماخوردگی


تازه از خواب بیدار شده‌ام، در واقع تازه بی‌خوابی به من هجوم آورده، ساعت 5 صبح است و من در حرکتی استثنایی بیدار هستم، کمی البته حالم خوش نیست، کمی سرماخورده‌ام، فردا باید برای مراسم رقص و پایکوبی آماده باشم، به دکتر هم همین را گفتم، گفتم اگر حالم بد است هر کاری که لازم است انجام بدهد تا من فردا و پس‌فردا سرپا باشم، دکتر هم یک نگاه عاقل اندر سفیه به سمت من روانه کرد و گفت: پسر جان، موضوع سرماخوردگی‌تو زیادی جدی گرفتی‌ها!


This is the ENd

امروز تنها استراحت بود و فیلم دیدن، فیلم "من یک مادر هستم" ساخته‌ی "فریدون جیرانی" را قول داده بودم که ببینم و دیدم و حال نکردم، البته دست تمام عوامل درد نکند، من لذت نبردم و در فازش نبودم، لازم به توضیح است که علاقه‌ی من برای دیدن این فیلم به خاطر حاشیه‌هایی بود که هنگام اکران عمومی آن پیش آمده بود و حتی در برخی از شهرستان‌ها اکران نشده بود، حاشیه‌هایی که به نظر من زیاد از حد بود.

علاوه بر این فیلم "This is the END" ساخته‌ی "ست روگن" و "اوان گلدبرگ" را هم دیدم، در یک کلام فیلم کمدیِ کثیفی بود که مخلوطی از اعتقادات مذهبی و کمدی را با هم داشت، پیشنهاد من برای فیلم دیدن البته هیچ کدام از این دو است، منتها دومی باحال تمام می‌شود، اولی تراژیک.