خاطرات میدان تیر محاله یادم بره

دلم می خواهد ساده بنشینم پشت کامپیوتر و از تلخی و شیرینی دورانی حرف بزنم که آش کشک خاله ی هر فرد ذکور ایرانی است، اگر شما هم فرد ذکوری هستید که در این آب و خاک زندگی می کنید و نفس می کشید و توانسته اید به هر دلیلی (معافیت پزشکی تا قانون سه برادری) و دقیقاً به هر دلیلی این آش را دو در کنید ، باید بگویم نوش جانتان ، خوب کرده اید و خوش به حالتان.

و اگر شما مثل من بودید ، ذکور و بدون دلیل برای نرفتن به این فستیوال بزرگ زندگی پس حتما الان با کوهی از تجربیات بزرگ و کوچک دارید این نوشته ها را می خوانید و حتماً وقتی جایی در نوشته های من می خوانید «طبل بزرگ زیر پای چپ» ناگهان یاد گروهبانی می افتید که صف جمع تدریس! می کرد و صدای دورگه ای داشت و با آخرین تناژ صدا سعی می کرد به جمع بی حالی هیجان بدهد و هی تکرار می کرد : پاتو بیار بالا، بالاتر، بالاتر ....با..لا...تر...

تمام گروه ، تمام گروهان و تمام گردان ، تمام سرباز ها با تمام سلول های خود و با تمام خلاقیت و هوش و ذکاوت و طراوت جوانی خود و درست تر است اگر بگویم با تمام وجود خود سعی می کردند که این کلاس را بپیچانند ، صف جمع کابوس دوران آموزشی بود. من عاشق دیسیبلین نظامی بودم عاشق نظم و نظام ، برای اولین رژه‌ام آنقدر کیف می کردم که نگو ، پایم که در حالت عادی از زانو بالاتر نمی آمد داشت رکورد 180 درجه در حالت حرکت را می زد و اشک شوق و هیجان اولین رژه را هنوز حس می کنم ولی باور کنید همان یک بار بود .

 رژه روندگان بر اساس قد در کنار هم می ایسند ، صف اول از همه قد بلند تر و صف آخر از همه قد کوتاه تر و من صف دوم بودم ، صف دوم گروهان خودم و جز قد بلند ها محسوب می شدم ، یک روز که برای تمرین رژه رفته بودیم گفتند می خواهند کسانی که خوب رژه نمی روند را جدا کنند ، اسمشان هم پا طلایی است ، گروهبان طوری گفت پاطلایی که یعنی یک چیز بد و حقیرانه است و مواظب باشید گرفتارش نشوید که ما شدیم ، هر صف به صورت جداگانه جلوی گروهبان رژه رفت و هر کسی که خوب نبود با اشاره ی گروهبان بیرون می رفتم و از آن به بعد می شد پا طلایی و من هم شدم، چقدر ناراحت بودیم ، همه ی پا طلایی ها گوشه ی میدان جمع شدیم و توافق کردیم که دوباره از ما امتحان گرفته شود و گرفته هم شد اما ... باز هم من پا طلایی ماندم. بعدها فهمیدم این پا طلایی بودن چه نعمتی است (شک ندارم این نوشته در تمام پادگان های سراسر کشور ممنوع خواهد شد) پا طلایی ها از رژه معاف نبودند (حتی دوستان معاف از رزم  هم از رژه معاف نبودند از تیر اندازی معاف بودند بیچاره ها)مثل بقیه باید رژه می رفتند اما نه با بقیه ی گروهان ، صف آخ صف پا طلایی ها بود و پا طلایی ها همه دارای یک ویژگی خاص بودند ، قد بلند و این باعث می شد هنگام رژه یک دویوار گوشتی در انتهای گروهان باشد که لابد از دید افسر میدان امری عادی بوده در دوران آموزشی.

دوران آموزشی دوران فوق العاده ای است برای کسانی که قصد تحقیقات دارند در سطح کشوری ، از هر کجای ایران و با هر سطح سواد و فرهنگی که بخواهید آنجا آدم پیدا می شود و آن اوایل که جمع شده بودیم توی مسجد پادگان از پشت بلند گو اعلام کردند: کسانی که وزن کمتر از پنجاه کیلو دارند خودشان را برسانند اول مهدیه برای پر کردن فرمی ، چیزی. من به بغل دستی ام گفتم : در بین این نره قول ها مگر پایین پنجاه هم پیدا می شود؟ هنوز جمله ام تمام نشده بود که دو ردیف جلوتر یکی بلند شد برود و بعد که سر بلند کردم دیدم چقدر زیادند و جواب حکیمانه ی بغل دستی ام من را از حالت حیرت در آورد که گفت : در بین این همه آدم  که همه هم با هم متفاوتند استثنا زیاد پیدا می شود.

....ادامه دارد

دلیل

دوستان عزیزم، من این روزها به شدت درگیر هستم، درگیر مسائل به ظاهر خُرد زندگی که دارند تاثیرهای کلان بر جای می‌گذارند، گاهی مسائلی که حتی فکرش را نمی‌کردم، بد جوری درگیرم می‌کند، اوضاع قاراش میش مملکت هم بی‌تاثیر نیست. به هر حال پست‌های یکی در میان‌ام را ببخشید و بدانید که دلیل این است که گفتم.

یاعلی

فراموشی اقتصادی

می‌خواستم از قیمت‌های عجیب و غریب این روزها بنالم، متن‌اش را هم نوشته بودم، منتها پشیمان شدم، چرا که این گرانی قبلاً هم اتفاق افتاده و گذشته است. زمان آقای رفسنجانی و زمان جنگ، کسانی که آن دوران سخت را پشت سر گذاشته‌اند، حالا دیگر باید تجربه‌ی بیشتری داشته باشند، منتها انسان فراموشکار است.

با خیال راحت

آدم وقتی خیال‌اش راحت باشد، همه چیزش راحت است، در این آرامش و راحتی هر کاری هم می‌شود انجام داد، می‌شود با خیال راحت دست همسرت را بگیری و ببری در نزدیک‌ترین پارک دم دست یک گشتی بزنی و لذت ببری. می‌توانی به دوستی که خیلی وقت است از او خبری نداری، زنگ بزنی. می‌توانی بنشینی و بی دغدغه یک فیلم سینمایی تماشا کنی. می‌توانی بعد از مدت‌ها که به وبلاگت دست نزده‌ای، آب دیت‌اش کنی، چون خانه پیدا شد و ما خیالمان از بایت آن راحت شد، هر چند راحت راحت نشده است ولی خوب ... تا همین جا هم خدا را شکر.

بنگاه

این چند روزی که نبودم، یک دلیل داشت، چه دلیلی؟ همان دلیلی که در شش ماه گذشته فکر کردن به آن، باعث اضطراب و دلهره می‌شد، همان دلیلی که من را از رختخواب و خواب شیرین بعدازظهر دور می‌کرد و به خیابان می‌کشید، همان دلیلی که در این چند روزه دستم را از پایم درازتر کرده، همان دلیلی که من را از این بنگاه به آن بنگاه می‌کشاند و همان دلیلی که ... نام‌اش خانه است، آن هم اجاره‌ای.

اول از همه دعا می‌کنم که مستاجری (این بلای خانمان سوز) نصیب گرگ بیابان نشود، دوم اینکه باید به شما دوستان عزیزم بگویم که من الان در شهری هستم که به تازگی جشن شهرستان شدن‌اش را برگزار کرده ولی قیمت‌ها وحشتناک است، تهران بود یک چیزی، شهری بزرگ بود باز هم آدم دل‌اش نمی‌سوخت، اما ...، ما را باش، فکر می‌کردیم که در این شهر کوچک دیگر خانه‌ای نقلی گیرمان می‌آید که «زهی خیال باطل» تک تک بنگاهی‌های شریف با همان دفتر و دستک‌شان در چشم و گوش کماکان بسته‌ی ما فرو کردند. اما خوب، باید گشت و کیس خوب را پیدا کرد و به قول معروف نابرده رنج گنج میسر نمی‌شود و البته قبول کرد که کل کشور این طور است و این یک دوران گذار است، منتها ته این فکر کردن و قبول کردن، برای ما سقف بالای سر نمی‌شود که، می‌شود؟

کابوس

وارد کابوسی می شوم

که بیداری ندارد

بازگشتم

من چه کار می‌کنم؟ خودم هم نمی‌دانم، از این زمانه و جور آن به نوشتن پناه می‌برم و حالا که جور زمانه اساسی دارد رُخ نشان می‌دهد، من از حداقل پناه‌گاه‌ام دارم دست می‌کشم!هیهات. ضمن اینکه حرف دوستان شفیق‌ام هم برای‌ام اهمیت دارد، انگار دنبال بهانه بودم برای برگشت؟نه؟

دلم می‌خواهد در مورد اجلاس تهران کمی حرف بزنم، چون هر کاری بکنم، من یک آدم سیاسی هستم، البته از درون، یک جورهایی سیاسی کامل که نمی‌شود گفت، از آن آدم‌هایی هستم که ... بهتر است خودم را لو ندهم، بله می‌گفتم، دوست دارم در مورد این اجلاس حرف بزنم و حداقل به خودم ثابت کنم که این همه هزینه (منظورم الزاماً هزینه خورد و خوراک و این‌ها نیست‌ها، منظورم هزینه‌های تحریم شدن است) الکی نبوده است، اگر آدمی نتیجه‌ی یک کار را ببیند، بیشتر دل‌اش به ادامه‌ی کار قوت می‌گیرد، تا ببینیم این اجلاس برای ما به جز ترافیک تهران-شمال و کلی افسانه پردازی مردم (نمونه‌اش همین که می‌گویند 5 میلیون داده‌اند طرف خانه یا مغازه‌اش را تخلیه کند، چقدر دموکراتیک!) چیز مفیدتری هم دارد یا نه. البته خوش بینی ذاتی من می‌گوید: دارد. ولی باز صبر کنید و ببینید.

محور رشت-تهران دیشب غوغا بود، بلیط ساعت یک و نیم را گرفته بودم که تماس گرفتند و گفتند که ساعت حرکت اتوبوس با تاخیر می‌شود، دو و نیم، آن هم با وی‌آی‌پی، خوب اول‌اش کلمه‌ی تاخیر کمی کلاس هم داشت، پروازم تاخیر داره!! ولی وقتی ساعت شش بعد از ظهر از رشت راه افتادیم، به هر چه تاخیر و باعث و بانی تاخیر است .... شلوغی جاده هم قوز بالای قوز شده بود که نگو، ساعت دو بعد از نیمه شب خانه بودیم، با تنی خسته و اعصابی خورد از این همه شلوغی. در همین شلوغی‌ها بود که همسرم به من گفت که بهتر است وبلاگم را دوباره آب دیت کنم، که تا باد چنین بادا.

به هر حال باز نوشتم، به هر حال.

 

به امید دیدار

برای مدت کوتاهی می‌خواهم ننوسیم و سکوت کنم، شاید در اعتراض به خودم و تمام اشتباهاتی که خواسته و ناخواسته انجام داده‌ام، می‌خواهم به خودم ثابت کنم برای خیلی‌ها تنها تعارف هستم و در حد تعارف دوست، می‌خواهم ننوسیم و عصبانی باقی بمانم، عصبانی از حرف‌هایی که شنیده‌ام و توقع عذرخواهی از گناه نکرده، من خودم را می‌شناسم، برای صلح حتی خودم را قربانی می‌کنم، من اصلاً یک قربانی هستم، کسی که باید سرش را تا الان بریده باشند، هر کسی به نوبه‌ی خود، مدیر فلان فروشگاه تا نزدیک‌ترین و دورترین آدم‌ها، باید قربانی باشی تا بقیه احساس پیروزی کنند و بعد لبخند زنان بگویی زندگی شیرین است. من از این شیرینی زندگی زده‌ام.


تصادف

کنار نرفت، با همان سرعت بهم زدند، شاخ به شاخ، هر دو به عقب پرتاب شدند، هر دو تا دم فرمان در چشم بهم زدنی، جمع شدند، یکی منتها خارج از جاده افتاد و آن دیگری داخل جاده، این بار صدای ترمز را به وضوح شنیدم، نه مثل فبلم‌ها بوقی در کار بود و نه هیجانی، بیشتر ترسناک بود، بنز خاور با تمام هیکلش زد به ماشینی که داخل جاده بود، کمی هم منحرف شده بود ولی باز برخورد کرده بود، صندوق عقب و حتی صندلی‌های عقب ماشینِ توی جاده له شده بود، تمام اتفاق در کسری از ثانیه اتفاق افتاد، تا چند دقیقه هیچ کس جرئت تکان خوردن را نداشت، همه مبهوت بودند، برای چند ثانیه هیچ خبری نبود، تنها سکوت بود و ناگهان صدای باز شدن در بقیه ماشین‌ها و قدم زدن و وای وای کردن مردم و .... روی هم هر سه اتومبیل برخوردی، چهار سرنشین داشتند، بنز و ماشین بیرون پرت شده هر کدام یکی و ماشین توی جاده مانده، دو تا، همه سالم، تنها دست زن راننده‌ی ماشین در راه مانده که سر و ته‌اش رفته بود، شکسته بود، که برای چنین تصادفی شبیه معجزه بود، شبیه نه، خود معجزه بود. تنها کشده‌ی این تصادف، پیرمردی بود که از داخل ماشین‌اش صحنه را دیده بود و سکته کرده بود، او هم در ماشینش‌اش تنها بود، شاید داشت می‌رفت نوه‌ی تازه متولد شده‌اش را در شهرستان ببیند ولی ...

به عباس کیارستمی

کلمه به کلمه می‌نویسم و ناگهان همه را پاک می‌کنم و از نو

کسی بیرون داد می‌زند که چراغ نفتی او را گرفته نه برق شهر

ایده‌ای در ذهنم پرواز کرده بود، حالا نیست، منتها رد ایده در آسمان هنوز مشخص است

کف دست راستم را با انگشتان دست چپ جیغ می‌کشم

خواب دیشب تعبیر شده ولی سوال‌هایم یتیم جواب شده‌اند

و تو در رخت‌خواب غلط زدی

مطلقا مدرن بودن وحشت‌ناک است

برای همین

نوشتن را دوست دارم چون ...

فسنجان را دوست دارم چون ...

موقع غذا خوردن فیلم دیدن را دوست دارم چون ...

آهنگ جدید شادمهر را دوست دارم چون ...

سلام کردن به آدم های غریبه را دوست دارم چون ...

مینی سی دی را بیشتر از سی دی دوست دارم چون ...

لبخند تو را دوست دارم چون ...

همیشه همسرم به من می‌گوید چرا باید برای هر چیزی یک دلیل داشته باشی؟ مخصوصاً دوست داشتن. و من به دنبال دلیل این چرا هستم که باز می‌خندد.

فال

دوستی شاعر برایم نظر گذاشته که مواظب باش پسر جان، نه به طریق مراقبت چشم دارم و نه عقل ناقص پی مواظبت است، عنان زبان را هم بکشم، دیگر کبوتری می‌شود در زنجیر، هر چند که از نظر خودم سنگی به دامن کسی پرت نکرده‌ام، منتها گفتن شعر گونه‌ی رفیق ما، دلم را برای شعر تنگ کرد، احساس کردم که خیلی وقت است شعری نخوانده‌ام و شاعری ندیده‌ام و شرابی از جامی ناب نخورده‌ام و با دلبر ننشسته‌ام، این طور وقت‌ها آه می‌کشم، آه از دوری و تنگی، تنگی زمانه و دل یکی شده‌اند و به قول عباس کیارستمی: پناه بر شعر، فال حافظ بهترین گزینه است برای خواندن و پرواز، این شد فال امروز من:

دل سراپرده محبت اوست دیده آیینه دار طلعت اوست
من که سر درنیاورم به دو کون گردنم زیر بار منت اوست
تو و طوبی و ما و قامت یار فکر هر کس به قدر همت اوست
گر من آلوده دامنم چه عجب همه عالم گواه عصمت اوست
من که باشم در آن حرم که صبا پرده دار حریم حرمت اوست
بی خیالش مباد منظر چشم زان که این گوشه جای خلوت‌اوست
هر گل نو که شد چمن آرای ز اثر رنگ و بوی صحبت اوست
دور مجنون گذشت و نوبت ماست هر کسی پنج روز نوبت اوست
ملکت عاشقی و گنج طرب هر چه دارم ز یمن همت اوست
من و دل گر فدا شدیم چه باک غرض اندر میان سلامت اوست
فقر ظاهر مبین که حافظ را سینه گنجینه محبت اوست

دوباره برگشت به همان خراب‌شده

سلام

امروز اقامت ده روزه‌ام در رشت تمام می‌شود و باز باید برگردم به همان خراب‌شده‌ای که بودم، برگردم سر کار، برگردم جایی که دور از بهترین آدم‌های روی زمین هستم، برگردم و جام زهر را بنوشم. در این چند روزه، حسابی آسمان بارید، حسابی خیسم کرد و حسابی من را یاد روزهای تنهایی در رشت انداخت، روزهایی که از باران گلایه می‌کردم و برای‌اش شعر می‌گفتم، عجب روزهایی بود و عجب دورانی بود. حالا اما نه دلتنگ آن روزها باشم‌ها، نه، تنها یاد می‌کنم، همین، یادش بخیر را هم بدرقه‌اش می‌کنم، چون با تمام سختی‌ها و تنهایی‌ها دوران عجیب و غریبی بود، دوران آغاز عاشقی هم بود ... ای ... یادش بخیر

+ استقلال و پرسپولیس امروز بازی داشتند و نتیجه را هم همه می‌دانیم که مساوی بود، آنقدر حال نکردم که حد نداشت، اخر این بازی بود؟ مخصوصاً نیمه‌ی دوم، مخصوصاً جایی که تماشاچی ایرانی با پرتاب سنگ فرهنگ‌اش را از یاد برده بود، مخصوصاً که یاد تمام مساوی‌های سابق را جلوی چشممان آورد.به قول حامد حسینی اگر تیم محبوبم هم ببازد، اینقدر ناراحت نمی‌شوم که دو تیم مساوی شوند، باخت بهتر است تا مساوی، آن هم بدون گُل، بازی هیجان ندارد که، این بازی که هیچ نداشت.

+تا چند روز دیگر اجلاس کشورهای غیر متعهد در تهران برگزار خواهد شد که شخصا دوست داشتم هزینه‌ی این اجلاس را بدانم تا بتوانم با جشن‌های دوهزاروپانصد ساله مقایسه کنم و البته در مقایسه برکات این دو اجلاس هم در دستور کار قرار داشت منتها چون سایت‌های ضد نظام اغلب از هزینه‌ی میلیاردی صحبت می‌کنند و مسئولین هم عمراً نم پس بدهند که چقدر خرج کرده‌اند، نمی‌شود ما به این آرزوی خود برسیم، این البته مهم نیست‌ها، مهم‌تر نتیجه‌ی اجلاس است که امیدوارم باعث کم شدن فشار بر ایران بشود. دیروز پیرمردی در اتوبوس به من می‌گفت: این آقای رئیس جمهور برای اینکه فشار تحریم رو کم کنه، به جای نامه به صدوپنجاه کشور و مذاکرده با اونها و این هم خرج و پرج و ... که آخرشم هم من می‌دونم و هم تو جوون که اثری نداره، بیاد با یه کشور مذاکره کنه و خلاص.این همه هم خرج اضافی نداره.

ضد گلوله

خیلی وقت بود که دست همسرم را نگرفته بودم تا با هم به سینما برویم، حالا هم که هوا بارانی است، بهترین مکان برای تفریح، همین سینما می‌شود دیگر. پس نشستیم به تفکر که بین فیلم‌های روی پرده کدام را انتخاب کنیم، گزینه‌های پیش رو زیاد نبودند، سینما 22 بهمن، فیلم «کلاه قرمزی و بچه ننه» از ایرج طهماسب را روی پرده داشت و سینما سپید رود فیلم «ضد گلوله» از مصطفی کیایی، سینما میرزا‌کوچک‌خان هم فیلم «همه چی آرومه» ساخته‌ی مصطفی منصوریان را نمایش می‌داد. هر سه فیلم کمدی و با مایه‌ی طنز است و ظاهراً نسبت به نمونه‌های سطحی این روزهای سینمای ایران یک سروگردن بالاتر، پس انتخاب سخت شد. در مورد فیلم «همه چی آرومه» شنیده بودم کپی فیلم «خماری» محصول سینمای هالیود است، نمونه‌ی خارجی، فروش خوبی هم داشته و نسخه‌ی شماره‌ی دو آن هم ساخته شده است، همیشه این کپی برداری‌ها، ناقص و اعصاب خورد کن از آب در می‌آید، مخصوصاً اگر فیلم اصلی را هم دیده باشی، برای همین از خیر این فیلم گذشتیم. گزینه‌ی بعد کلاه قرمزی بود که طبیعتاً برای ما، به عنوان بزرگسال گزینه‌ی اول نبود. تعریف فیلم ضد گلوله را شنیده بودم، فیلمی که دیپلم افتخار بهترین فیلم و سیمرغ بهترین فیلمنامه‌ی جشنواره‌ی فجر را از آن خود کرده بود و همچنین آقای فراستی در برنامه‌ی هفت و در زمان جشنواره‌ی فیلم فجر، از احترام به بچه‌های جنگ در این فیلم صحبت کرده بود و همین طور تعریف و تمجید از صحنه‌های جنگی بشدت جدی فیلم هم از صحبت‌های آقای فراستی بود، ضمن اینکه ایشان علاج سینمای ایران را این نوع از فیلم (منظور ژانر نیست، طرز فیلم سازی است) می‌دانستند و از این نوع فیلم سازی  به عنوان سینمای بی ادا و اطوار و البته ارزان و قصه‌گو تعریف کرده بودند. فیلمی که منتقدان از آن تعریف می‌کنند، دیدن دارد ولی بعد از دیدن فیلم فهمیدم که فیلم دیدن هم مثل هندوانه‌ی در بسته است، تا نرفته باشی و فیلم را ندیده باشی، نمی‌دانی که خوب است یا بد.

داستان «ضد گلوله» در مورد کسی است که در زمان جنگ و دهه‌ی شصت، نوار غیرمجاز کپی می‌کند و از این راه پول در می‌آورد، این شخصیت با بازی خوب مهدی هاشمی، متوجه می‌شود که به خاطر غده‌ی داخل سرش، دو سه ماه بیشتر زنده نیست و تصمیم می‌گیرد برای مرگ، به جبهه برود و شهید بشود. این که گفتم تا سینما نروی و فیلم را نبینی، نمی‌توانی بگویی خوب هست یا نه، به این خاطر بود که اتفاقاً از دید من، نقاط ضعف فیلم همان‌هایی بود که منتقدان از آن به عنوان نقاط قوت یاد می‌کردند. اعتقاد من بر این است که ساخت فیلمی که در زمان جنگ و انقلاب اتفاق می‌افتد از جهاتی، سخت‌تر از ساخت فیلم‌هایی است که داستانشان در زمان‌هایی دورتر مثل صدر اسلام جریان داشته است. چرا که کسی نوع پوشش و فضای زندگی مردم در زمان‌های قدیمی را ندیده و اگر از لحاظ تاریخی هم کارگردان یکی دو جا اشتباه کرده باشد، مردم عادی متوجه نمی‌شوند ولی زمان جنگ را خیلی‌ها دیده‌اند و تازه اگر هم ندیده باشند، اطلاعات زیادی از ویژگی‌های آن زمان دارند، طراح صحنه این فیلم مطمئناً برای وسایل داخل سنگر وسواس به خرج داده ولی در مورد محیط بیرون از سنگر این طور نبوده، ماشین‌ها اغلب بی‌پلاک بودند، چرا؟ نمی‌دانیم، جاده‌ها خلوت، چرا؟ چون ماشین به اندازه‌ی کافی نداریم تا این جاده‌ی تازه خط کشی شده‌ی به سبک امروز را پر کنیم، حتی ماشین‌هایی که در فیلم استفاده می‌کنیم نسبت به الان قدیمی هستند، ان موقع که این طور نبودند و حتی در سکانسی آرم روی شیشه‌ی اتوبوس من را به شک انداخت که آیا آن موقع هم روی پنجره اتوبوس علامت خروج اضطراری می‌زدند یا اینکه آن وقت‌ها اتوبوس‌ها به جای تهویه مطبوع، پنجره‌ی باز شو داشته‌اند. این نکات ریز نیست، برخی از این سوتی‌ها بزرگ هم محسوب می‌شوند، دقت در این نکات است که فیلمی را خوب یا متوسط و یا ضعیف می‌کند.

فیلم ضد گلوله

صحنه‌های جنگ که اتفاقاً از دید منتقدان نقطه‌ی قوت فیلم محسوب می‌شود، خوب از آب در نیامده است، چرا که درگیری در جنگ تنها دیدن رد موشک و آرپی‌جی قبل از اصابت به هدف نیست، کارگردان ابزاری به اسم سینما در دست دارد که به راحتی می‌تواند از این ابزار که این روزها پیشرفت چشمگیری هم کرده بهره ببرد، هنوز که هنوزه در این سینما در سکانس‌های انفجار بازیگران به طرز ناشیانه‌ای خودشان را پرتاب می‌کنند، پس استفاده از ظرفیت‌های بصری سینما کی قرار است در این سینما استفاده شود؟ منتقدان از این صحنه‌های جنگ چه طور تعریف کرده بودند که سکوت‌های بی‌جا وسط میدان جنگ اتفاق می‌افتد، سیاهی لشکر سربازهای دشمن حتی تفنگ هم در دست ندارد و فقط وسط میدان جنگ بدو بدو می‌کنند، من که از تاکتیک‌های جنگ سر در نمی‌آورم متوجه می‌شوم که در جنگ زمینی چیزی به اسم آرایش جنگی وجود دارد که در این فیلم حتی به آن کمی هم توجه نشده، خیالتان را راحت کنم، در این جور موارد اگر فکر می‌کنید به مخاطب و شعور او احترام گذاشته شده است به بی‌راهه رفته‌اید، حالا نمی‌دانم این چه نقطه‌ی قوتی است که منتقدان روی آن دست گذاشته‌اند؟ تازه دیپلم افتخار بهترین فیلم را هم برده.

نکته آخر هم در مورد فیلم نامه‌ای که برنده سیمرغ شده این است که اگر سکانس‌های مربوط به خواب دیدن مهدی هاشمی که در آن مهدی فقیه نصیری بازی کرده اگر از فیلم حذف شود، هیچ اتفاقی نمی‌افتد.

خلاصه این که از این فیلم به طور کلی لذت نبردم، توقع داشتم بهتر می‌بود که نبود.همین