خاطرات میدان تیر محاله یادم بره
دلم می خواهد ساده بنشینم پشت کامپیوتر و از تلخی و شیرینی دورانی حرف بزنم که آش کشک خاله ی هر فرد ذکور ایرانی است، اگر شما هم فرد ذکوری هستید که در این آب و خاک زندگی می کنید و نفس می کشید و توانسته اید به هر دلیلی (معافیت پزشکی تا قانون سه برادری) و دقیقاً به هر دلیلی این آش را دو در کنید ، باید بگویم نوش جانتان ، خوب کرده اید و خوش به حالتان.
و اگر شما مثل من بودید ، ذکور و بدون دلیل برای نرفتن به این فستیوال بزرگ زندگی پس حتما الان با کوهی از تجربیات بزرگ و کوچک دارید این نوشته ها را می خوانید و حتماً وقتی جایی در نوشته های من می خوانید «طبل بزرگ زیر پای چپ» ناگهان یاد گروهبانی می افتید که صف جمع تدریس! می کرد و صدای دورگه ای داشت و با آخرین تناژ صدا سعی می کرد به جمع بی حالی هیجان بدهد و هی تکرار می کرد : پاتو بیار بالا، بالاتر، بالاتر ....با..لا...تر...
تمام گروه ، تمام گروهان و تمام گردان ، تمام سرباز ها با تمام سلول های خود و با تمام خلاقیت و هوش و ذکاوت و طراوت جوانی خود و درست تر است اگر بگویم با تمام وجود خود سعی می کردند که این کلاس را بپیچانند ، صف جمع کابوس دوران آموزشی بود. من عاشق دیسیبلین نظامی بودم عاشق نظم و نظام ، برای اولین رژهام آنقدر کیف می کردم که نگو ، پایم که در حالت عادی از زانو بالاتر نمی آمد داشت رکورد 180 درجه در حالت حرکت را می زد و اشک شوق و هیجان اولین رژه را هنوز حس می کنم ولی باور کنید همان یک بار بود .
رژه روندگان بر اساس قد در کنار هم می ایسند ، صف اول از همه قد بلند تر و صف آخر از همه قد کوتاه تر و من صف دوم بودم ، صف دوم گروهان خودم و جز قد بلند ها محسوب می شدم ، یک روز که برای تمرین رژه رفته بودیم گفتند می خواهند کسانی که خوب رژه نمی روند را جدا کنند ، اسمشان هم پا طلایی است ، گروهبان طوری گفت پاطلایی که یعنی یک چیز بد و حقیرانه است و مواظب باشید گرفتارش نشوید که ما شدیم ، هر صف به صورت جداگانه جلوی گروهبان رژه رفت و هر کسی که خوب نبود با اشاره ی گروهبان بیرون می رفتم و از آن به بعد می شد پا طلایی و من هم شدم، چقدر ناراحت بودیم ، همه ی پا طلایی ها گوشه ی میدان جمع شدیم و توافق کردیم که دوباره از ما امتحان گرفته شود و گرفته هم شد اما ... باز هم من پا طلایی ماندم. بعدها فهمیدم این پا طلایی بودن چه نعمتی است (شک ندارم این نوشته در تمام پادگان های سراسر کشور ممنوع خواهد شد) پا طلایی ها از رژه معاف نبودند (حتی دوستان معاف از رزم هم از رژه معاف نبودند از تیر اندازی معاف بودند بیچاره ها)مثل بقیه باید رژه می رفتند اما نه با بقیه ی گروهان ، صف آخ صف پا طلایی ها بود و پا طلایی ها همه دارای یک ویژگی خاص بودند ، قد بلند و این باعث می شد هنگام رژه یک دویوار گوشتی در انتهای گروهان باشد که لابد از دید افسر میدان امری عادی بوده در دوران آموزشی.
دوران آموزشی دوران فوق العاده ای است برای کسانی که قصد تحقیقات دارند در سطح کشوری ، از هر کجای ایران و با هر سطح سواد و فرهنگی که بخواهید آنجا آدم پیدا می شود و آن اوایل که جمع شده بودیم توی مسجد پادگان از پشت بلند گو اعلام کردند: کسانی که وزن کمتر از پنجاه کیلو دارند خودشان را برسانند اول مهدیه برای پر کردن فرمی ، چیزی. من به بغل دستی ام گفتم : در بین این نره قول ها مگر پایین پنجاه هم پیدا می شود؟ هنوز جمله ام تمام نشده بود که دو ردیف جلوتر یکی بلند شد برود و بعد که سر بلند کردم دیدم چقدر زیادند و جواب حکیمانه ی بغل دستی ام من را از حالت حیرت در آورد که گفت : در بین این همه آدم که همه هم با هم متفاوتند استثنا زیاد پیدا می شود.
....ادامه دارد
تنها با دست نمی نویسم: پا نیز، همواره، همراهی نویسنده را می خواهد. استوار، آزاد و دلیر می دَوَد، گاهی بر دشت، گاهی بر كاغذ.((نیچه))