ژلوفن داری؟
همشهری جوان هم خریدم و دیدم چهار صفحه در مورد باران و باران آمدن صحبت کرده
نه اینکه دلم آفتاب بخواهد نه
دلم چیز دیگری می خواهد از جنس آفتاب
روزنامه را می گیرم دستم
بالا و پایین ش می کنم بلکم چیزی از تویش بیرون بزند
حقوق بیکاران دویست و پنجاه هزار تومان!
9 سال آزادی قاتل قتل های زنجیره ای در کرمان!
رئیس جمهور گفت در کشور امید بالاست!
....
هنوز در شهر کتاب کره ی جغرافیایی می فروشیم با نام خلیج عربی
....
امروز با رئیس حرف می زنم، شاید افاقه کرد.
شاید کمی از دردم کم شد
روش سیا
هم زمان با حضور این دوست پست مدرن یکی دیگر هم آمد که معمولی بود منتها یک کلاه سرش داشت، از این کلاه هایی که نقاش ها استفاده می کنند.
تا اینجا مشکلی نیست ولی وقتی دوست پست مدرن به دوست خودش می گه اونو ببین، ایکبیریه و شروع می کنه به مسخره کردنش ....بی خیال
از مثل معروف دیگ به دیگ می گه روت سیا دیگه گذشته ها
عاشقانه ها
داشتم کتاب های بخش جبران خلیل جبران را مرتب می کردم که به یک کتاب بر خوردم با عنوان نامه های عاشقانه ی یک پیامبر، چه جالبی گفتم ولی با چیزی که فکر می کردم فرق داشت، نامه های واقعی جبران بود به معشوقه اش.
با خودم فکر کردم یعنی پیامبری بوده که عاشق شده باشد و برای معشوقه اش نامه نوشته باشد؟ صد و بیست و چهار هزار نفر کم نیست ها!
یازده هزار و چهارصدو پنجاه و هفت سال و سه ماه و بیست و سه روز قبل را تصور کنید در فلسطین امروزی که :
روی تپه ای سر سبز، در خارج شهر طور، چوپانی با چند لوح گلی که در دست دارد از پشت سر گوسفندان از تپه بالا می آید، چوپان روی تنها سنگ بیرون زده از دل سبز تپه می نشیند و بدون مقدمه یک لوح را بر می دارد و شروع به کنده کاری روی آنها می کند:
ماریای عزیزم سلام
امیدوارم حالت خوب باشد، من هم خوبم، خیلی وقت هست که برایت نامه ننوشته ام، می دانم که می دانی سرم در این چند وقته به شدت شلوغ بوده است، جبرئیل پیغام های تازه ای برای من آورده که کلمه به کلمه اش مهم بود و باید به اطلاع مردم می رساندم، هر چند تعدادی از اهالی شهر من را سنگ زدند ولی خیالت راحت، من چوپانی تر و فرزم که خوب جا خالی می دهم و جز یکی دو تا بقیه به من نخورد.
تنها نگران بودم که از فامیل های تو هم کسی در آن جمع باشد که خدا را شکر از آنهایی که من می شناختم کسی نبود، بیشتر می ترسیدم پدرت بین جمع باشد. ماریای عزیزم، کاش پدرت بت پرست نبود، آن وقت اینقدر برای رسیدن به تو سختی نمی کشیدم، راستش فکر می کنم، پدرت روی تنها پیامبر شهرش حساس شده است، حالا اگر بخواهم دوباره جریان خواستگاری را مطرح کنم ... وای
راستی دیروز به جبرئیل جریان تو را گفتم، کلی خندید و تعجب کرد، فکر نمی کردم نداند، حداقل مطمئن بودم که خدا می داند، گفتم مگر خدا به تو چیزی نگفت؟ او هم گفت که خدا تو دار از این صحبت هاست که سفره دل پیامبرش را پیش فرشته ای که با او رودبایستی هم دارد رو کند. مشورت با او خیلی مفید است، آنقدر پیامبر دیده که حد ندارد، اول فکر می کردم عشق من به تو اشتباه است، عشق غیر خدا در دل بودن اشتباه است، این را به جبرئیل گفتم، باز خندید، نمی دانی چقدر خنده های این فرشته دل انگیز است، گفت: شبیر، تو قبل از اینکه پیامبر باشی، انسانی و هر انسانی را عشقی است و سر و همسری و مسیری برای رشد، تو هم باید مثل مردم باشی، این عار نیست، ننگ نیست، اتفاقاً در طبیعت تو هست، وقتی خدا انسان را آفرید، در دل همه یک دانه کاشت، راستش دل آدمی را شخم زد و دانه های زیادی کاشت، یکی، دانه ی عشق بود که کم کم رشد نمی کند، بلکه ناگهانی سر از خاک دل بیرون می کند و گل می دهد و ...
دیروز درس های خیلی جدی با جبرئیل داشتم، جبرئیل یک لوحه داشت که تمام معجزه های الاهی را در آن نوشته بودند، آنقدر زیاد بود، جبرئیل گفت همه را به تو یاد می دهم ولی خودت یکی را انتخاب کن تا همیشه همراهت باشد، بیشتر تمرینش کنی تا بهتر جواب بگیری، معجزه ها زیاد بود، یکی بود که چوب دستی چوپانی را مار می کرد، دلم برای گوسفندانم سوخت که باید به جای چوب با مار این ور و آن ور بروند، یکی دیگر هم بود که فوت می کردی و مریض شفا پیدا می کرد، دلم به حال ارمیای حکیم سوخت که اگر من این کار را بکنم کار و کاسبی او کساد می شد، یکی که اول انتخاب کرده بودم و بعد پشیمان شدم، فهمیدن زبان حیوانات بود، برایم جالب بود، زبان گوسفندان زبان بسته را بفهمم، یعنی اولش برایم جالب بود، بعد فهمیدم اصلاً کار بی خودی است، گوسفندان همه در فکر علف و نشخوار هستند و حرف زدن با آنها فایده ندارد، هر ده بعی که می گویند نه تایش در مورد علف است، به جبرئیل گفتم معجزه ام را عوض کند، لوح را دست خودم داد تا امتحان کنم معجزه ها را و ببینم با هر کدام راحت ترم، همان را بردارم و به عنوان معجزه ی اصلی از آن استفاده کنم. از دیروز تا امروز یکی دوتا را امتحان کرده ام که باز خوشم نیامده، مثل دست آتشین، مثل خواندن فکر دیگران که خیلی کار حال بهم زنی بود، مثل درآوردن حیوانات از دل همین تپه و خیلی چیز های دیگر. هنوز البته معجزه ام را انتخاب نکرده ام. اگر خواستی علی الحساب از دیوار خانه تان می توانم یک حیوان کوچک بیرون بکشم، مطمئن باش اولین نفری هستی که معجزه ی من را می بینی.
جبرئیل فرشته ی خوبی است، همراه مطمئنی است، منتها از حالا به فکر بازنشستگیش است، برایم گفته بعد از آخرین پیامبر که ده هزار سال دیگر به دنیا خواهد آمد، می خواهد استراحت کند، هر چند خودش گفته که می داند، استراحت او زیاد دوام نخواهد داشت، می دانی کلی پیامبر قبل از من بوده و کلی هم بعد از من می آید، هر روز هر روز کارت با این ها باشد بعد یک دفعه رها کنی کار سختی است دیگر، می گوید شاید بعد از بازنشستگی کمی در کار فرشته ی الهام به دل آدم های معمولی دخالت کند، مخصوصا که جبرئیل تجربه اش را دارد.
با جبرئیل هم گفتیم و خندیدیم و هم گفتیم و گریستیم، دلم می خواهد در شنیدن خنده ها تو را هم شریک کنم و باز با هم بخندیم، می دانی آخر، خنده های تو چیز دیگری است، خندهایت را دوست دارم ماریا جان. جبرئیل هم به تو سلام رساند، گفت حتما به تو بگویم که زن یک پیامبر بودن کار سختی است والبته خدا می داند این زحمت ها را که در راه خودش است چگونه پاسخ دهد. تا یادم نرفته تاکید کنم که این لوح ها را جایی قایم کن تا پدرت نبیند، می دانم که بی سواد است ولی کار از محکم کاری که عیب نمی کند.
ماریا عزیزم، لوحه های امروزم تمام شد، این آخرینش است، تو را به خدا سپرده ام و تو هم می گویم اگر چیز مهمی داری به خدا بسپار و مطمئن باش خوب از آن مواظبت می کند.
دوست دار تو
شبیر
پنجما ...
دوما ببخشید که دیر به دیر جواب نظرات و در واقع لطف هایی که به من دارید رو می دم
دلیلش اینه که سرم شلوغه
راستش بهونه است می دونم ولی ... شما بزرگوارانه به قضیه نگاه کنید
سوما باز دوباره بارون می باره و من یک جوریم دوباره
چهارما ما شما را ....
ما شما را ...
من راستش شما را ...
می دانید شما را ...
شما را ...
برای قلب ضعیف ها
شما را نمی دانم
کتاب مجموعه ی عکس های جیمز نچوی است
نچوی فوتوژونالیست امریکایی است که در خیلی از جنگ ها حضور داشته و عکاسی کرده است
در این مورد می گوید:
برای من، توانایی عكاسی در قابلیت آن برای برانگیختن حس بشریت قرار دارد. اگر جنگ تلاشی است برای انهدام بشریت، عكاس میتواند نقطه مقابل آن باشد.
عکس هایی از رومانی، سومالی، هند، سودان، بوسنی، روآندا، زئیر، چچن، کزوو
تکان دهنده بودند و ...
عکس های سودان از همه بدتر است
مردمی لاغر و در واقع پوست بر استخوان
یا در لحظات آخر عمر
یا بعد از مرگ
چندین عکس دارد که دیدنش هم انسان را از زندگی بیزار می کند
همه درب و داغون
چند تا از کشور های یاد شده بالا مسلمان هستند؟

نمی خواهم تحت تاثیر باشم
و البته نمی خواهم گنگ برای شما کتاب را معرفی بکنم
اما همزمان نمی توانم در مورد مردمی قحطی زده و جنگ زده حرف بزنم
که عکس هایشان هر بیننده ای دگرگون می کند و مثل من تا چند روزی درگیر
این کتاب را نبینید
اگر قلبتان ضعیف است
دیوار چین
امروز روز عید است، من خوشحال نیستم، امیدوارم همه ی دوستانم خوشحال باشند، متن زیر آغاز یک ریاضت کوتاه است برای من، ریاضتی که باید شروع کنم، ریاضتی که به آن نیاز دارم، می خواهم کاری را انجام دهم که تنها خودم می پسندم، می خواهم بروم گوشه ی دنج یک اتاق شلوغ و برای خودم دیوار بکشم و خودم را از بقیه جدا کنم، جسم جدا شود چرا که روح قبلاً جدا بود.
موبایلم را خاموش می کنم، سرم را در یقه ام فرو می کنم و آرام از کنارتان عبور می کنم، مثل یک روح، مثل کسی که نیست، چرا می خواهم؟ خسته شدم از حرف زدن و درک نشدن، خسته شدم از خودم که باید برای هر چیز کوچک و بزرگ دلیل داشته باشم و دلیل های دیگران را باید خودم مثل جادوگران یا از قبل می دانستم یا بدون حرف درک می کردم، اَه ....
خسته شدم از آدمی که هر وقت توی آینه به آن نگاه می کنم، لاغر تر می شود و ضعیف تر و نمی توانم(نمی خواهم) برایش کاری کنم، برو، بالاخره چیزی می شود ... نه؟
دیوار ها را می چینم و اعلام هم می کنم، چون دوست دارم کسی بگوید بس کن این مسخره بازی و تریپ افسردگی را، بس کن حسین، تو که این همه شادی را ارج می نهادی لااقل بس کن، تو که ...چه می گویم؟
نه امروز
نه الان
نقاط حساس
یک خبر جالب در راه است (نقطه) خودتان را برای شنیدش آماده کنید(نقطه) شهر کتاب مثل همیشه و هر روز بود(نقطه) با این تفاوت که من مثل همیشه و هر روز نبودم (نقطه) امروز نمایشگاه کامپیوتر در رشت آغاز می شود (نقطه) اگر رفتم (نقطه) برای همه یک گزارش تهیه می کنم (نقطه) در حد الکامپ (نقطه)ملالی نیست(نقطه) جز دوری شما(نقطه)
کابوس ها
این وقت ها خواب های عجیب زیاد می بینم، خواب سیل، قحطی، کشتار و ... دیشب خواب مرغ و خروس سفیدی را می دیدم که مثل گنجشک و توی خانه برای خودشان لانه ساخته بودند، خروس روی کرسی بود و مرغ روی زمین، یک گربه ی سیاه کوچولو هم بود که من در تمام طول خواب به این فکر می کردم که از کجا آمده یا کی به دنیا آمده؟
قبل تر هم خواب یک کشتار جمعی را می دیدم، مثل آدم هایی که از شر یک بیماری افیونی فرار می کنند، در خواب هیچ کس را نمی شناختم، همه همدیگر را می کشتند، همه. مردی که یک دستش قطع شده بود و داشت جان می کند، در دست دیگرش یک چاقوی بزرگ بود که با آخرین توانش می خواست من را بکشد و نمی توانست.
قبل ترش خواب این را می دیدم که زندانی هستم، در ایستگاه مترو، یادم هست که می خواستیم فرار کنیم، (فرار از زندان)، فرار می کردیم و وقتی احساس می کردیم آزادیم متوجه می شدیم هنوز در حصاریم، هی تکرار می شد، هی تکرار می شد.
قبل ترش خواب دیدم سیل آمده، اصلاً آبی ندیدم، وحشت سیل بود که حس می کردم، الان می آید و غرقمان می کند، تنها وحشتش بود، وحشت ...
هنوز دارم فکر می کنم به گربه سیاه کوچولو، از کجا آمده بود؟ کجا رفت؟
تعویض عینک
روزی که گذشت بعد از مدت ها تعطیل بودم، تعطیل یعنی اینکه لازم نیست نه صبح جایی باشی، ساعت بزنی یا کارهای روتین انجام بدهی، سر خودم را شیره می مالم، کارهای روتین! روزهای تعطیل بدتر است، کاری انجام نمی دهم، ما ایرانی ها همه همین طوریم، تا زور بالای سرمان نباشد کاری انجام نمی دهیم، صدایی در مغزم می پیچد که خودت را تعمیم نده به همه، مشکل توست و نه ایرانی ها، به یوسف آباد خیابان سی و سوم نگاه می کنم، نه به متن، به جلد، چر این کتاب نازک تمام نمی شود، دنیای سوفی هنوز توی کشو هست، تمدیدش کردم ولی آن را هم نخوانده رها کرده ام، در روز تعطیل می توانستم هر دو را بخوانم، یا حداقل یک متن ساده بنویسم برای وبلاگ و یا حتی ... تعطیل یعنی اینکه تا توی رخت خوابی، اجباری برای بلند شدن نیست، برای همین می خوابم تا ساعت یازده، صبحانه می خورم حوالی دوازده و دوباره می خوابم تا قانون خواب قیلوله را رعایت کنم، هی بهانه برای کاری نکردن، حرکتی نداشتن، برای همه چیزش بهانه هست، اصلاً کل روز بهانه هست، روز تعطیل است خوب، بهانه از این بهتر؟
می توانستم عینکم را عوض کنم، با این یکی ببینیم دنیا چه شکلی می شود:
امروز تعطیل بود، روز تعطیل و روز استراحت، باور نمی کنم تا لنگ ظهر خوابیده باشم، عوضش خستگی کار از تنم در رفت، هی دوست دارم بروم توی رخت خواب، اوضاعم شبیه خرس ها شده موقع خواب زمستانی، خواب خرس های زمستانی، خوابیدن آسوده و بی دغدغه هم برای خودش نعمتی است، جایت را پهن می کنی و بدون اینکه فکر دیر رسیدن یا زود رسیدن داشته باشی، بدون اینکه دغدغه ی حرف کسی یا نا کسی را داشته باشی، می خوابی و یک روز تمام به پاهایت استراحت می دهی، استراحت کامل، پاهایم را دراز می کنم و به آنها می گویم: ای پاهای من، ای پاهایی که همیشه همراه من بودید، امروز روز استراحت شماست، می توانید بخورید و بخوابید و کسی هم با شما کاری ندارد، امروز را خوش باشید تا فردا که دوباره باید تلاش کنید، کار کنید، برای من ...
کدام از دو متن بالا بهتر بود؟ اولی یا دومی؟
پی نوشت
*من سبک نوشتنم شده شبیه یوسف آباد خیابان سی و سوم، این را ببین: آدم های دوروبرم بی آنکه حواسشان باشد از سبک حرف زدنم تقلید می کنند. بعضی وقت ها به خودم می گویم، نکند آنها وقتی با خودشان حرف می زنند باز هم شبیه مناند وقتی با خودم حرف می زنم؟ .... خیالش هم من را یاد عکس های واقعی قتل عام های بزرگ می اندازد.
*به وبلونه و کافه کتاب هم سری بزنید، به زودی توی هر دو خبرهای داغی خواهم گذاشت.
*هوا باز ابری شده ...
کافه ای وسط رشت
وقتی دوست عزیزم، ثمین آمده بود به من سری بزند و قرار شد ناهار مهمان من باشد، برای ناهار دو انتخاب جلوی پایش گذاشتم، گزینه ی یک: رستوران شیک در بالای شهر و خوردن پیتزا، گزینه دو: کافه ای احتمالاً شلوغ در وسط شهر و خوردن دیزی. گزینه دوم انتخاب شد، زیاد هم پای پی نشدم که بدانم به خاطر دیزی گفت برویم یا به خاطرات توضیحات من در مورد کافه ها در رشت.
اگر کسی از من در مورد شناخت مردم رشت بپرسد، می گویم اول برود یک کافه پیدا کند و بنشیند آنجا و بی دغدغه یک چای بخورد، نمی خواهد زیاد زحمت بکشد و با کسی آشنا شود، بنشینی کنار یک پیرمرد سر زنده ی رشتی تمام است، خودش برایت می گوید، خودش از خودش و از جانب تو سوال می پرسد و جواب می دهد، روابط حاکم در کافه ها هم جالب است، تنگ هم می نشینند و از مسابقات فوتبال حرف می زنند، از خاطراتی گم در سال های دور و این اواخر در مورد یارانه ها. سن مردمی که کافه می روند اغلب میانسال به بالاست، جوان های رشت را یا باید در کافی شاپ ها پیدا کنی و یا در قلیان سرا ها! برای همین است که می گویم برای شناخت رشت اول باید بروی کافه، چرا که می بینی یک مرد با بخشی از تاریخ این شهر می آید می نشیند کنارت و چای می زند توی رگ.
چند وقت پیش رفته بودم توی کافه ای برای خودم یک املت سفارش داده بودم و داشتم با ولع تمام می خوردم که دیدم ای دل غافل لای نان بربری ها یک سوسک است، من را می گویی، قاطی کردم اما داد و فریاد نه، شاگرد کافه را صدا کردم و گفتم:این چیه؟ نگاهی به سوسک کرد و سری از تاسف تکان داد و اخم هایش در هم رفت و ... نان ها را ریخت سطل آشغال و در همان ظرف دوباره نان ریخت و دوباره جلوی من گذاشت، مبهوت بودم، دستم را گذاشتم روی سینه ام و با تمام مسخره گی که بلد بودم گفتم: من عذر می خوام از محضرتون که گفتم سوسک توشه، گفت: خواهش می کنم، این چه حرفیه.مغز من در 100 سال پیش دور زد و برگشت، زمانی که پدر چارلی چاپلین بچه هایش را می برد یک غذای خوری شیک و بعد از خوردن غذا، گارسون را صدا می زد و سوسکی که خودش داخل بشقاب انداخته بود را نشانش می داد و می گفت:این چیه؟ و گارسون هم علاوه بر عذرخواهی وعده ی غذای مجانی دیگری می گذاشت جلویش و ... چه می گویم؟ کافه باید کثیف باشد، اگر اینها می خواستند بهداشت را مثل رستوران و کافی شاپ های گلسار رعایت کنند که می شدند همان، تعارف و بهداشت و این فوفول بازی ها را بریز دور و بیا بشین توی یکی از این کافه ها و تجربه ای را حس کن که انگار داری با این مردم زندگی می کنی، با این ها در کافه بازی اتلتیکو بیلبائو با رئال سوسیداد را با حساسیت فینال جام جهانی تماشا کن و به دنیایی بخند که پیر شده و خودش هم آمده آن گوشه ی کافه نشسته و یک چای کوچک سفارش داده و با قندی که بین دو لبش گذاشته زیر چشمی تو رامی پاید که بنشینی و بی دغدغه غذایت را تمام کنی.
تجربه جمعی کتاب
دلم می خواهد از رشت حرف بزنم
ولی می ترسم مطلبم بسوزد
برای همین فردا را با کافه های رشت از دست ندهید
ضمناً کافه کتاب را فعال کردم که سر بزنید
از این به بعد هر هفته سه بار آب دیت می کنم و دو مطلب از سه مطلب معرفی کتاب است
و روزهای فرد هم این اتفاق می افتد
بیایید شریکی از کتاب لذت ببریم
صورت فلکی جگرکی با گاری
نمی دانم
چند روزی که هوا خوب بود، ستاره های آسمان را بعد از مدت های خیلی زیادی دوباره کشف کرده بودم، آن چند روزی که هوا خوب بود و ستاره ها معلوم بودند، تا می رسیدم به کوچه ی خودمان، آسمان را نگاه می کردم و عین تمام روزهایی که هوا خوب بودجگرکی محل را می دیدم که با چرخ دستی اش به خانه بر می گشت، از او تند تر می رفتم، خسته نباشید ی می گفتم و او هم با لهجه ی رشتی جوابم را می داد و من خستگی روزم را این طور به در می کردم.
اما وقتی باران می بارید، مخصوصا وقت هایی که شدید است، ته حال گیری است، نه به خاطر اینکه ماشین ها یکی در میان تو را دوش مجانی مهمان می کنند، نه به خاطر اینکه کفشت پر آب می شود، نه به خاطر اینکه روز نکبتت را داری در باران ادامه می دهی، نه.
به خاطر اینکه در آسمان ابری هیچ صورت فلکی را نمی توانی ببینی.
اتفاق مهم
از طرف یک قربانی، عید قربان را به خواننده ی این سطرها تبریک عرض می کنم، امیدوارم که اوقات خوشی را پشت سر گذاشته باشید و البته پیش رو داشته باشید، این از این ... حالا فکر می کنی من روز عیدی چه کار کرده باشم خوب است؟ صبح بیدار شدم و سرم را انداختم پایین و رفتم سر کار، رفتم و به سهم خودم از گوشت قربانی رسیدم ، محل کار من دقیقاً بالای سر پرورشگاه مژده ای است، از پنجره دید می زدیم که چقدر گوسفند می آورند برای سر بریدن و این خانه ی مژده ای چه تبلیغات افتضاحی دارد در گرفتن گوشت و گوسفند از مردم! یک ماشین، یک بلند گو و یک حنجره ی طلایی به علاوه ی نفس کافی برای گفتن 587 کلمه یک نفس از بلندگو ترکیب اکیپ تبلیغاتی مژده ای بود، سرسام آور بود!
بعد از ظهر که رسیدم خانه خسته و کوفته افتادم توی رخت خواب تا روزم را ادامه بدهم، یک گوشت قربانی هم از دست میثم عزیز گرفتم که برایم آورده بود.
باران می بارد و من هی هر روز که باران می آید این را در این وبلاگ اعلام می کنم، احساس می کنم اتفاق مهمی است لابد!
دیوانه وار
توی باران می رفتم خانه و چتر حجابی بود روی سرم در برابر باران و عصبانی بودم، همین طوری عصبانی شده بودم، ناراحت بودم از دست خودم و هیچی نشده بود ولی من عصبانی بودم.
اتفاقاتی که در روز برایم افتاده بود را مرور کردم و به خودم نهیب زدم که : رها کن این بیقوله ی ماتم زده رِ(بخشی از دیالوگ فیلم دوئل از احمد رضا درویش با لحن سعید راد) و بعد با همان لهجه به خودم گفتم: کدام بی قولی ماتم زده ر؟ بعد دوباره با همون لحن گفتم: همین بی قولیه ماتم زده ره-کدام؟-همین-کدام؟-همین .کدا...
وقتی درگیر می شوی با خودت کسی نیست که بیاید جدایت کند، پا در میانی کند، ریش سفید گرو بگذارد و نصیحت کند و تازه اگر هم بخواهد نمی تواند جدایت کند.
تو چقدر بی شعوری؟
خودت بی شعوری؟چرا فحش می دی؟
به خاطر اینکه حواست به همه هست، ناراحت نشوند یک وقت از تو، همه هم حواسشان به تو هست، به خاطر اینکه بکشند از تو.
تو که عقده ای نبودی؟ این حرف ها مال آدم های عقده ای است.
ببین حسین جان! من خیر و صلاح تو را می خواهم. برو، نترس، برو فکری که در سر داری پیاده کن.
نمی شود
می شود، چرا نمی شود؟ تو نمی خواهی، نمی خواهد همه اش را یک دفه اجرا کنی، قدم به قدم، تو می خواهی حال بگیری، قدم به قدم، می خواهی حال بدهی قدم به قدم ....
فهمیدم از چه عصبانیم
خودم به خودم کمک کرد تا ریشه ی عصبانیت را درک کنم و بفهمم، من قائل به قدم به قدم حرکت کردن هستم، کُندم ... کُندم که وقتی مسئول بخش کتاب خواست جایش بایستم یادم نیامد هم کار دارم و هم قرار، وقتی .... چرا این ها را می نویسم؟ برو توی چشمش زل بزن (بی تربیت) بگو این به عوض آن (عقده ای) ولی نه شر می شود (ترسو) ناراحت هم می شود (احمق) زشت است (یعنی خاک بر سرت) برو بگو باشد فردا را جایت می آیم (من حرفی نمی زنم) ولی هم کار دارم هم قرار (سکوت)
پایم می رود داخل آب تا از فکر و درگیری با خودم بیرون می آیم
می روم داخل خانه و چترم را پرت می کنم سمت خودم و یک بزن بزن حسابی با خودم به راه می اندازم، خودم سرم را می کوبد به دیوار، می کوبد به میز، می کوبد به یخچال ... دارم خودم را خفه می کنم و دارم به خودم فکر می کنم هم زمان، خودم زیر دست و پای خودم دست وپا می زند و نمی میرد، فشار می دهم، بیشتر بیشتر بیشتر
سرم درد می کند، جایی بی جان افتاده ام که نمی دانم کجاست؟ خودم نیست، رفته شاید، مرده شاید، خوابم شاید ... اما نه کسی آرام پشت سرم سکوت می کند.
فرار
سخت است حتی شنیدنش
با خودم فکر می کنم از دو هفته پیش تا الان چه اتفاقی افتاده باشد که برای این مشتری همیشگی خبر محسوب شود؟
می گویم خبرهای خوبی نیست
در فکرم قضیه ی کره جغرافیایی با نامی غیر از خلیج فارس می چرخد
علتش را می پرسد و من توضیح می دهم
آرام می گوید: این درست و البته مهم هم هست، خبر داری بر سر دریاچه ی ارومیه چه آمده است؟
داغ دلم را تازه می کند، انگار نمک می زند به زخم، به ارومیه که دیگر ... باور ندارم خشک شده باشد، همیشه ته وجود کسی امیدواری می دهد که رسانه ها شلوغش کرده اند، کمی آب دریاچه عقب نشینی کرده است و همین. اما همین نیست، عکس ها را که می بینی دلت از نبودن آب می گیرد، دلت از نبودن فکر می گیرد، دلت می گیرد.
از کتاب حرف می زنیم و کشور، تا برسیم به نفحات نفت، بخشی از کتاب را برایش می خوانم، بخشی که مربوط است به یک شرکت بزرگ ایرانی که برای فعالیت در دبی می خواهد یک شریک بی دردسر اهل امارات برای خودش دست و پا کند، برای همین یک جاشوی لنگ را از کنار ساحل بر می دارد و با هزار دلار برای سال اول سر و ته قضیه را هم می آورد. در دبی قانون این است که اگر کسی بخواهد با عنوان حقوقی و به صورت شرکت در دبی فعالیت اقتصادی کند باید شریکی اماراتی داشته باشد و این دوستان هم وطن ما با زرنگی یک کارگر را برای شرکت بر می گزینند تا ادعایی نداشته باشد و ... سرتان را درد نیاورم، جاشو سال اول هزار دلار می گیرد، سال دوم سه هزار تا، سال سوم ده هزار تا و ... این سالها پسرش بر اریکه شرکت ایرانی الاصل حکم می راند و الفاتحه.
بغض کرده بود و نگاهم می کرد و می گفت: سخت است حتی شنیدنش.
سارایوو
من تکه ی سارایوو را بیشتر از بقیه دوست داشتم، انگار داشتم یه فیلم تماشا می کردم و گاهی انگار در بطن داستان بودم، طرف از ایران رفته بود بوسنی تا پرش کند به اروپای غربی اما به هر دلیلی در آنجا ماندگار شده بود به اندازه ی یکی دو سالی و کار کرده بود و چه کارهایی.
سربازی هم بودم یک رفیق کُرد داشتیم که خاطرات سفرش به ترکیه برای رفتن به بلژیک را برایمان تعریف کرد که عجیب داستانی بود، ملاقات با دنیایی متفاوت که همه هدفی دارند منتها راه طبیعی را برای رسیدن به این هدف انتخاب نکرده بودند، این را وقتی در کشتی می نشستند و ساکت در قیافه ی هم زل می زدند و خدا خدا می کردند که گیر پلیس دریایی نیوفتند با تمام وجود حس می کردند، رفیق ما البته نرفته بود، به خاطر مادرش که نگران و غصه دارش بود برگشته بود منتها طوری از استانبول حرف می زد که انگار دارد برای جهنمیان( آن وقت ما سرباز هم بویم خوب) از بهشت می گوید، بهشتی پر از نعمتهایی که ... لااله الا الله
برگردیم سارایوو، چیزی که خیلی باحال بود شنیدنش این بود که
آنجا یک حاجی (یک آدم ریش دار ایرانی که بهش می گفتند حاجی) داشته قاچاق
انسان می کرده، کارش هم خوب بوده و ... فکر کن، سارایوو، فکرش سال به سال
به فکر آدم نمی رسد، یک ایرانی ؟ انجا ...
آفتاب، بتاب
خیلی
حالا که آفتاب هست
دلم برای باران تنگ شده
همیشه این زندگی یک جایش می لنگد
...
دارا کجای کاری؟
به نام خدا
روزی که گذشت اساسی خسته ام کرده است، بس که اتفاقات کوچک و بزرگ داشت و من هم کرمم گرفته بود که حتماً به یاد داشته باشم و در یادداشت روزانه ام درج کنم.
صبح اول صبح حقیقتی خورد در صورتم که بخش اعظم خود شناسی وجودی من است، به آسمان نگاه کردم و دیدم ابری است، برگشتم داخل تا چتر را بردارم، نبود، باز کجا گذاشته بودم خبر نداشتم، دیرم هم شده بود و داشتم کلافه می شدم، حالا که باران نمی آیدی گفتیم بی خیال راه افتادیم و در فکر که اصلاً کجا گذاشته ام این چتر تازه خریده را. آن خودشناسی همین تکه ای است که به راحتی خواندید، من حواس پرتم در حد المپیک و گینس و از این حرف ها.
کار شروع شد و پر قدرت هم شروع شد، همان صبح اول صبح یک آقایی آمد خرید که دقیقاً یک سر و گردن از من بلندتر بود، احساس کوچولو بودن کردن در برابرش، حس خوبی نبود، مخصوصاً برای من که از میانگین جامعه کمی بلندتر هستم، این حس باز بعد از ظهر هم با دیدن مشتری دیگری به من دست داد و یعنی تمام روز در جریان روحی بودم.
بعد هم بالاخره با پیگیری های من(عمراً تواضع به خرج بدهم در این مورد)، مجله ی همشهری داستان پایش به شهر کتاب باز شد و خودم هم تحویل گرفتم و تا پایان مراحل اداری دریافت و پرداخت پول و غیره بالای سر اتفاقات بودم، همشهری داستان ماه گذشته در رشت هفت عضو (هوادار)داشت، این ماه شده بود، ده تا، من هم یکی از آن سه نفر بودم و جز ده نفر اول یک شهر میلیون نفری، حس باحالی است برعکس حس کوچولو بودن.
کتاب «رنگ های رفته ی دنیا» را فروختم و تمام شد، خیالم حالا راحت است، حالا این حس خوب تمام کردن یک کتاب را بگذارید کنار حس بالایی تا حس کوچولویی محو تر شود.
این روزها به شدت یاد سربازی می افتم و با هر بهانه ای یادی از آن می کنم و امروز یکی از مشتری ها را کشف کردم که مثل من در پلیس راه خدمت کرده بود، من در همدان و ایشان در گیلان و هر دو خاطرات شبیه هم داشتیم که مرور کردیم، باورتان می شود!؟ ما حتی همین الان هم اسم همدیگر را نمی دانیم ولی طوری از سربازی می گفتیم که انگار از جیک و پوک ماجرای همدیگر خبر داریم و حرف هایی بهم می زدیم که به دوستان صمیمی هم نمی گفتیم (هر دو به این موضوع در گفتگو اشاره کردیم) انگار آشنا بودیم و ... این هم حس خوبی بود و در کنار حس های بالا روز آدم را فوق العاده می کرد ... اما ...
تمام حس های خوب بالا با یک حس بد نابود شد، حس بد ...
ما کره جغرافیایی می فروختیم در حالی که نام خلیج فارس به صورت خلیج عربی در آن ثبت شده بود، وقتی این را از زبان مسئول بخش تحریر شنیدم تا بنا گوشم داغ شد، ما داریم چه کار می کنیم در این کشور؟ فردا به نسل بعد چه پاسخی داریم که بدهیم؟ ترکمنچای باید امضا کنیم تا خیالمان راحت شود؟ تک تک مردم این سرزمین مسئولند و آنکه بیشتر می داند البته بیشتر مسئول تر و آن کسی که مقامی دارد مسئول تر تر از همه و واویلا بر ما.خودمان ، خودمان را مسخره کرده ایم، هی پیغام اینترنتی برای هم می فرستیم و برای این و آن امضا می فرستیم که آقا جان خلیج فارس درست است بعد خودمان نقشه می فروشیم بنام ....
آرام زیر لب این شعر سیمین بهبهانی را زمزمه می کنم که:د
دارا جهان ندارد
سارا زبان ندارد
بابا ستاره ای در
هفت آسمان ندارد
...
بر نام پارس دریا
نامی دگر نهادند
گویی که آرش ما
تیر و کمان ندارد
دریای مازنی ها
بر کام دیگران شد
نادر زخاک برخیز
میهن جوان ندارد
....
روزمره های من
صفحه ی فیس بوک شهر کتاب رشت را بنام خودم کلید زدم، تا معرفی کتاب کنم و ... سایت ایزد دوستان شمال هم که افتتاح شده بود رسماً به من سپرده شد که موجی از خوشحالی را در بین اهالی محل! به وجود آورد.
حالا می توانید به هر دو سر بزنید و ...
چیز دیگری که من را تحت تاثیر خود قرار داد برنامه ای بود که در من و تو تی وی دیدم از جشن های دو هزار و پانصد ساله ی شاهنشاهی که انصافا خوب ساخته شد و البته فکر شده.
ای دیده ی عبرت بین
افتخار
نه به خاطر اینکه رازی باشند در لفافه
بلکه به خاطر اینکه ارزشمند نیستند برای گفتن
حتی برای گفتن؟
کاری کنیم که بعدها بتوانیم برای کسی تعریفش کنیم
و چه بهتر که با افتخار باشد
نه؟
پی نوشت:
*کماکان حاشیه های افتادنم به دنبالم هست.
*کماکان دارم رنگ های رفته ی دنیا از گروس عبدالملکیان را خوب می فروشم
*سوتی بزرگی هم دادم، در جایی مهم به جای مغشوش نوشتم مخشوش، جایش را دیگر بماند.
آی پی آخرت!
یک بحثی برای من پیش آمد در مورد خدمات اینترنت در ایران که بد ندیدم خوانندگان وبلاگم را هم در جریانش بگذارم، همین اول هم مشخص کنم که چون بحث غیر تخصصی من است ممکن است یکی دو تا مورد سوتی یا کم و کاست در انتقال وجود داشته باشد که به لطف دوستان چاله چوله های مطلب گرفته شود خیلی بهتر است، هم مطلب و هم زندگی.
طی یک نشست تخصصی استاد به بنده حالی کرد که در این دنیای حجیم اینترنت هر سایتی یک آی پی دارد و نه تنها هر سایتی بلکه هر کامپیوتری که به اینترنت وصل می شود هم یک آی پی دارد، برای توضیحش من متوجه شدم که مودم ما در اتصال به اینترنت هم یک آی پی دارد.
کلاً دو نوع آپی داریم یکی بنامIP4 و دیگری بنام IP6 که این دومی جدیدتر است، اولی شامل چهار بخش است که با دات از هم جدا می شوند مثل 123.195.156.12 هر بخش یک عدد می تواند بگیرد بین صفر تا 255 که شامل 256 امکان می شود، دو به توان هشت(سیستم دو دویی کامپیوتر) حالا این نوع از آی پی با تمام احتمالات بالایش دارد تمام می شود و به یک آی پی جدید نیاز است که این یکی هشت بخشی است و شامل حروف هم می شود و یعنی تعداد آی پی ها افزایش می یابد.
این بحث برای من جذاب بود چون همیشه از آی پی می شنیدم و دقیقاً تعریف مشخصی از آن نداشتم، خوب حالا هر سایتی هم یک آی پی دارد و در واقع ما با آی پی است که سایت را پیدا می کنیم و در اینترنت یک جایی هست که اسمش یادم رفت ولی با حرف سی شروع می شد که کارش تطبیق نام و آی پی است، شما تایپ میکنید گوگل، اسمش شما می رود در این تطبیق گر با یک آی پی جور در می آید، بعد آن برای شما به نمایش در می آید و همه ی این ها هزینه دارد، یعنی شما باید یک آی پی بخری، هزینه تطبیق گر بدهی و تازه سرور هم در اینترنت داشته باشی تا بتوانی سایت داشته باشی، بعد من گفتم: بهتر نیست یک سرور خودمان درست کنیم و هزینه ها را پایین بیاوریم. استاد قش قش خندیدند و با یک حساب سر انگشتی به ما حالی کردند که هزینه همه ی این ها در ایران می شود ماهی حداقل صد و بیست هزار تومان به بالا و بعد تاکید کردند که اینترنت ایران از گران ترین اینترنت های موجود دنیاست، برای همین است که سرور بیشتر سایت های تولید داخل خارج از کشور است، چون هزینه ای ندارد ، شما با پنجاه تومان می توانی یک فضای با ترافیک دو گیگا بایت داشته باشی که آن هم در سال، منتها اینجا ماهیانه باید خدا تومان پیاده شوید آن هم از نوع ایرانی ساپورت می کند که آدم نگرفته دلشوره می گیرد که نکند سایت با جایش بپرد و بعد تاکید کردند که وقتی سرور و خدمات اینترنت خارج از کشور است خوب ما به واسطه ی حجم دانلودمان باید پول پرداخت کنیم دیگر، برای همین دولت از فیلتر استفاده می کند و با هر بهانه ای سایت های مختلف و مخصوصا شبکه های اجتماعی را فیلتر می کند تا در هزینه ها اتفاق خوب بیوفتد.
بعد استاد تاکید کردند: فکر کردی به فکر آخرت من و تو هستند؟
به نام دوست
خستگی دیروز شهر کتاب کمی در تنم مانده بود و البته سیگنال های سقوط آزاد، بیدار شدم و در انتظار ثمین نشستم، تا رسید، این که تا وقتی که از هم جدا شدیم چه گفتیم و شنیدیم، طولانی است ولی دیالوگ آخری که موقع خداحافظی به ثمین گفتم این بود:
گاهی نیاز داریم که کسی باشد تا حرف ما را بفهمد، نه اینکه هر چه گفتیم موافقت کند، نه بفهمد و مخالفت کند، بفهمد و نظر بدهد، انگار در مورد یک نیاز بشری حرف می زنم، نیاز به فهمیده شدن مثل نیاز به آب، شاید در آن حد نباشد که در نبودش جسم آدم بمیرد ولی روح آدم ...
کم بودن آدم هایی که یکی مثل من را می فهمیدند، منتها آنهایی که می فهمند از خوبان روزگار بودند و البته از نعمت های الاهی برای من، نعمت هایی به نام دوست.
پی نوشت:
*نمایشگاه مبلمان در آخرین روز برگزاری اش به طرز دیوانه کننده ای شلوغ بود.
*نمایشگاه بعدی ادوات کشاورزیه، کی میاد؟
چی؟
وقتی از پشت زمین خوردم، آنهم در صحن علنی شهر کتاب، تا سی ثانیه چشم هایم بسته بود، درد را با تمام وچودم حس می کردم، نه عصبانی بودم، نه از اینکه افتاده ام خجالت زده، فقط درد بود.
نه می شد بنشینم و نه می توانستم بایستم، اما سر یک موضوع مطمئن بودم، نمی خواستم مرخصی بگیرم، با چه توجیه ی ... دردم نهفته به ز طبیبان مدعی ... برای آرام کردن خودم کتاب می خواستم، "من هشتیمن آن هفت نفرم" از عرفان نظر آهاری یک داستان دارد به نام "میراث پدر علیه السلام" که مطلعش این است : سهراب نیستم و پدرم تهمتن نبود، اما زخمی در پهلو دارم ... می خواندم و آرام تر می شدم، راه رفتن برایم سخت شدخ بود، گام برداشتن همراه درد شده بود و خندیدن، این عشق بی نهایت من، کم رنگ.
مسئول بخش کتاب تنها ناظر در بین همکاران بود که افتادنم را دید، اتفاق حوالی ساعت ده و نیم، یازده افتاد و تا ساعت دو کسی از موضوع خبر نداشت تا اینکه به قصد داروخانه می خواستم بیرون بروم، دم در مسئول تدارکات گیر داد که آقای قربانی بیا این میز بزرگ را جابجا کنیم، یک نه ی آب نکشیده گذاشتم کف دستش و بیرون رفتم، نمی خواستم توضیح بدهم چه شده و اصلاً حوصله ی توضیح دادن هم نداشتم، با خودم گفتم شاید ناراحت شده باشد، نمی دانست که چه بلایی سرم آمده، رفتارم مناسب نبود، پس با کمی تشریح عذرخواهی کردم.
چند دقیقه ی بعد مسئول بخش تحریر همان طور که از پله ها پایین می آمد داشت در مورد افتادنم سوال می کرد، بعد کم کم همه ی همکاران و بقال سر نبش هم از این موضوع اطلاع پیدا کردند و ...
هر کسی هم از ظن خود شد یار من، همکار هم طبقه بعد از شنیدن قش قش خندید، مسئول بخش موسیقی وقتی شنید باور نکرد و خیلی صریح گفت: اوس گلمون کردی؟ خود مسئول تدارکات می گفت بیا مالشش بدم! بلا به دور، همین یک کارمان مانده بود.
می خندیم به دردهایی که گذشته، بدون درد.
همه ی این ها یک طرف، مشتری در مورد موسیقی سوال پرسید، می خواستم با پرستیژ و بدون اخم و تخم ناشی از درد و با صدای رسا بهش بگویم که طبقه ی بالاست، تمام توانم را جمع کردم و با لبخند و خیلی رسا گفتم : بخش موسیقی طبقه ی بالاست.
نه گذاشت و نه برداشت، گفت : چی؟
پی نوشت:
*داستان میراث پدر علیه السلام رو گذاشتم توی ادامه مطلب برای مطالعه
*حالمم خوبه، خیالتون راحت.
تنها به خاطر هدف
و گاهی دعوا می کنیم و کار را پیش می بریم
و گاهی فریاد می زنیم و کار را پیش می بریم
و گاهی ...
این بار سکوت می کنم.
گروس
انسان کوچک بماند بهتر است
به دنیا نیاید بهتر است
اصلاً این فیلم را به عقب برگردان
آنقدر که عصا ها پیاده به جنگل برگردند ...
فوق العاده س
جوابیه جدایی نادر از سیمین
سلامی بر حسب ارادت نه عادت!!
حسین خان! قول داده بودیم که جوابیه اتان را پاسخ بگوییم و چه کنیم که " الکریم اذا وعد وفی"! هر چند تا آنجا که سواد مکتب خانه ای این حقیر قد می دهد جوابیه اصولا یعنی مطلبی که در جواب یک چیزی است!! ولی ما که هر چه در فعولن فعولن فعولن فعیل متنتان نظر انداختیم نقدی بر دلایل ارائه شده امان ندیدیم! و مرقومه اتان حول 3 محور می گشت.اولین انتقاد شما این بود که چرا به مباحث مهم تر از قبیل کار،ازدواج،مسکن و ... نپرداختیم که در این رابطه عارضم خدمتتان که:
اولا؛ تمییز مهم تر بودن اقدامی تا حدود زیادی نسبی است وبه اولویت های افراد بر می گردد برای شخصی مسائل اقتصادی و برای دیگری مبانی اعتقادی در راس قرار می گیرد.
ثانیا؛ هر مسئولی با توجه به دایره ی وظایفش باید به ایفای نقش بپردازد، و موارد مسکن و ازدواج به وزیر علوم ارتباط مستقیم ندارد!
ثالثا؛ و از همه مهم تر اینکه آزاداندیشان شاهد این مدعایند که" نحن ابناء الدلیل،نمیل حیث یمیل" و رد یا قبول طرحی باید با عنایت به نکات مثبت و منفی آن صورت گیرد که بنده در مقاله ام آن را از ابعاد علمی، مسائل پزشکی ، موارد اجتماعی ، خطرات خانوادگی ، عوامل روانشناسی ، پایه های اعتقادی و... به بررسی قرار دادم واین که کاری چون در اول انقلاب صورت گرفته برهان نمی شود که در نسل سوخته! انجام نپذیرد.چه بسیار افعال که در زمان نئاندرتال ها انجام شده و الان هم مورد نیاز هستند!!
ایراد دوم وشاه بیت غزل ناموزون انتقادتان آنجا است که تلویحا افاضه فرمودید که محیط ربطی به راندمان آموزشی ندارد و بچه ی درسخوان درسش را می خواند!باور بفرمایید دو جین شاخ بر سرمان سبز شد! آخه عزیز دل برادر ! این چه دلیلیه که شما می فرمائید ، یکدفعه بگویید در قاموس تفکراتتان این همه کارشناس که در سرتاسر گیتی مشغول به تحقیق برای دست یافتن به شرایط بهینه برای افزایش بهره وری علمی هستند اصولا انسان های خودفروخته و آخرت باخته ای هستند که از روی شکم سیری و علافی دست به این اعمال شیطان شاد کن!زده اند.بیچاره های روان پریش!!!(التماس دعا)!!
ایراد بعدی جنابعالی عقب ماندگی کشورمان نسبت به برخی کشورهای خارجکی که از طفیلی دختر و پسر دست در دست هم لیله کنان به مدرسه می روند و یک دست جام باده ویک دست زلف یار!! با هم می نشینند و قاه قاه به حال ما جهان سومی ها می خندند، بود!که باید محضرتان عرض کنم دلایل ضعف علمی کشورمان یک معادله ی تک مجهولی نیست و به عوامل بسیاری از جمله نبود مدیریت قوی، کمرنگ بودن کارهای تحقیقاتی ، عقب ماندگی ها از دهه های قبلی و... مربوط می شود و اتفاقا رتبه ی علمی دبیرستان های ما که تک جنسیتی است نسبت به دانشگاه هایمان در جهان بسیار شرایط بهتری را دارد!
علی ایها الحال اگر بخواهم لگام سمند سخن را رها کنم ، مثنوی هفتاد من کاغذ می شود!و باید پذیرفت که هر کسی برای افکار خودش دلایلی دارد؛ حالا یکی مثل من!! دلایلش منطقی و آکادمیک است و خوب گلاب به رویتان یکی هم...!!
پیشنهاد می کنم که یک بار دیگر با دقت بیشتر مقاله ام را از مقابل چشمان نکته سنج و ظریف بینتان عبور دهید،انشاا.. که مشکل حل می شود. دوست دارم!
یا علی(ع).
گناه
و آن هم دزدی است
هر گناه دیگر یک نوع از دزدی است
این را می فهمی
نه بابا جان
وقتی تو یک کسی را می کشی
یک زندگی را دزدی می کنی
از زنش حق شوهر داشتن را دزدی می کنی
از اولادهایش حق پدر داشتن را دزدی می کنی
وقتی به کسی دروغ می گی
حق راستی را ازش دزدی می کنی
هیچ هم ارزش تر از دزدی وجود ندارد
متوجه شدی؟
بله بابا
پی نوشت:
*دیالوگ های بابای امیر جان بود در فیلم بابادک باز وقتی که بابا مشروب می خورد و امیر گفت ملاها می گن مشروب گناهه و باباش گفت گناه چیه.
*کشتی هایمان غرق نشده، از ما دزدی کرده اند.
تنها با دست نمی نویسم: پا نیز، همواره، همراهی نویسنده را می خواهد. استوار، آزاد و دلیر می دَوَد، گاهی بر دشت، گاهی بر كاغذ.((نیچه))