خستگی دیروز شهر کتاب کمی در تنم مانده بود و البته سیگنال های سقوط آزاد، بیدار شدم و در انتظار ثمین نشستم، تا رسید، این که تا وقتی که از هم جدا شدیم چه گفتیم و شنیدیم، طولانی است ولی دیالوگ آخری که موقع خداحافظی به ثمین گفتم این بود:

گاهی نیاز داریم که کسی باشد تا حرف ما را بفهمد، نه اینکه هر چه گفتیم موافقت کند، نه بفهمد و مخالفت کند، بفهمد و نظر بدهد، انگار در مورد یک نیاز بشری حرف می زنم، نیاز به فهمیده شدن مثل نیاز به آب، شاید در آن حد نباشد که در نبودش جسم آدم بمیرد ولی روح آدم ...

کم بودن آدم هایی که یکی مثل من را می فهمیدند، منتها آنهایی که می فهمند از خوبان روزگار بودند و البته از نعمت های الاهی برای من، نعمت هایی به نام دوست.

پی نوشت:

*نمایشگاه مبلمان در آخرین روز برگزاری اش به طرز دیوانه کننده ای شلوغ بود.

*نمایشگاه بعدی ادوات کشاورزیه، کی میاد؟