نقیه

آخرین آب دیت وبلاگ مربوط است به (کمی بیشتر از) دو ماه پیش، در حالت عادی بهانه‌های جورواجوری برای به روز نرسانی وبلاگ در من وجود دارد، حالا که عذر تنبلی هم موجه است و البته گردن کس دیگری به نام سایت میزبان (بلاگفا). اما بهتر بود این تنبلی زیادی را کنار می‌گذاشتم و سری به فضای وبلاگ می‌زدم، این روزها که انواع و اقسام فضای مجازی در دسترس همگان است، دیگر به وبلاگ باید به دید نوستالژی نگاه کنیم.

2- ماه مبارک رمضان رو به پایان است، امیدوارم طاعات و عبادات تمام خوانندگان قبول باشد و امیدوارتر هستم که این ماه مبارک تاثیر مثبتی بر زندگی همه‌ی ما گذاشته باشد.

3- سریال تلوزیونی "پایتخت" که در ایام ماه مبارک رمضان در حال پخش است را نگاه می‌کردم و به این نتیجه رسیدم که سیاست حتی در سریال‌های دوست داشتنی و کمدی، کام آدمی را تلخ می‌کند، به نظر من تمام قسمت‌های قبلی این سریال خیلی دل‌نشین‌تر و حال خوب کن‌تر! بودند تا این قسمت آخر، آن هم به خاطر نپرداختن به موضوع سیاست بود، موضوعی که به اندازه‌ی کافی در تاکسی و سرکار و مهمانی و ... درباره‌ی آن بحث می‌کنیم. کاش هما خانم در شورای شهر رای نمی‌آورد.

4- در این روزهای حساس مذاکرات برای تیم مذاکره کننده توفیق آرزو داریم و امیدواریم این بار به نتیجه مطلوب و خیر برسیم . ان شا الله.

سبد تدبیر

در این چند روز سبد کالایی در بین مردمی که واقعاً به آن نیاز داشتند توزیع شد و اتفاقاً عده‌ای از مردم شریف که نیازمند این سبد کالایی نبودند و اشتباه‌ی در لیست دریافت سبد قرار گرفته بودند، بعد از انتظار در صف‌های طولانی و دریافت سبد کالا، آن را به نیازمندان اصلی که در لیست دریافت نبودند، تحویل داده‌اند.

واقعاً برنامه‌ریزی مسئولان هم در نوع خود بی‌نظیر بود، در این سرمای هوا، برای همه‌ی مردم در چادرهای تعبیه شده، وسایل گرمایشی و مناسب برای پذیرایی قرار داده شده‌ بود، حتی در بعضی مکان‌ها روزنامه برای مطالعه هم بود و البته دولت بابت مراکز توزیعی که امکانات رفاهی و در خور شان مردم نداشته‌اند، عذرخواهی کرده است.

بعد از برنامه‌ریزی موفق کنترل جمعیت زیاد در روز سینمای رایگان که مردم و مسئولین همواره با لبخند از این موفقیت بزرگ یاد کرده‌اند، موفقیت در توزیع سبد کالا در کمتر از یک هفته می‌تواند یکی از امیدهای بازگشت تدبیر در کشور باشند. جا دارد که در همین زمان و مکان، از تمامی مسئولین تشکر کرد و دست تک تک‌شان را به گرمی فشرد.

بخشودنی..نابخشودنی

این روزها به مناسبت روز 9 دی، خیلی در مورد آقایان موسوی و کروبی صحبت شده است، آقایانی که سررشته‌ی اتفاقات سال 88 محسوب می‌شدند و از سه سال پیش، بدون محاکمه در زندان خانگی به سر می‌برند. البته که من به هیچ کدام از این دوستان رای ندادم و به هر دوی این عزیزان هم بی‌اعتماد بودم. اما در این چند روز چند چیز در ذهن‌ام می‌چرخید از جمله این‌ها:

1-برای بررسی اتفاقات سال 88 باید با دید منصفانه به موضوع نگاه کنیم، طرفداری از جریان‌های موجود باعث می‌شود بخشی از حقیقت که به نفع جریانمان نیست، نبینیم، برای این کار هم تعصب را کنار بگذاریم و یک طرف را از پیش محق تلقی نکنیم.

2-در این سه سالی که آقایان موسوی، کروبی و خانم رهنورد، امکان صحبت و دفاع از خود را نداشته‌اند، بیشتر رسانه‌های داخلی (مخصوصاً صدا و سیما) انواع و اقسام اتهامات را بر علیه ایشان مطرح کرده‌اند که البته طرف مقابل امکان گفتگو و دفاع از خود را نداشته و همین نکته هم خیلی این روزها مطرح می‌شود، مخصوصاً از طرف دوستان سبز، که به نظر توقع به جایی هم هست.

3-البته این را هم فراموش نکنیم که وقتی مجال صحبت و دفاع و اعتراضِ منطقی به این دوستان داده شد، به جای برخورد مناسب، قانونی و منطقی، خود را در موضع قدرت احساس کردند و با همان اندک احساس هم، نه در جهت گفتگو، بلکه در جهت تحکم و تحمیل خود، گام برداشتند، کاری که الان طرف مقابل و با قدرت بیشتر در حال انجام آن است.

4-به نظر می‌رسد اتفاقات سال 88، برای خیلی از دوستان در داخل حکومت، تبدیل به پیراهن عثمان شده که با ربط و بی‌ربط از آن استفاده می‌کنند و تنها و تنها برای مقاصد سیاسی خود بهره می‌برند، نتیجه‌ی این برخورد هم به ضرر مردم تمام می‌شود، نمونه‌اش هم در عدم رای صلاحیت به چند وزیر با همین بهانه بوده است، نمونه‌ی دیگرش تحت فشار گذاشتن وزیر علوم، بابت حضور عده‌ای در دانشگاه.

5-...

البته من سعی کردم که منصف باشم، منتها هم من می‌دانم و هم شما، که تا رسیدن به دید منصفانه به موضوع باید آرا و نظرات دیگران را هم دید و شنید، اگر نکته‌ی منصفانه‌ای هم شما دارید، من گوش می‌کنم.

رنکینگ حقوق ملت ایران

نمایندگان مجلس طرحی را پی‌گیری می‌کنند که دولت را ملزم می‌کند تا اورانیوم با غنای بالای 60 درصد تولید کند. این طور که پیش برویم، ان شا الله به زودی شاهد غنای بالای 100 درصد هم در این کشور خواهیم بود!

1-بعضی روی دنده‌ی لج افتاده‌اند و از خر شیطان هم پیاده نمی‌شوند، از دید دوستان آمریکا بد است (البته هم همین طور است) هر توافقی هم با این کشور بدتر، یادشان رفته که با کشورهای بدتر از آمریکا ما پای میز مذاکره نشسته‌ایم، ارتباط ما با عراق در زمان صدام حسین آغاز شد، هنوز طعم ترکمنچای و گلستان که روسیه به ما تحمیل کرد، را حس می‌کنیم، در مورد کوتادی 28 مرداد هم خودمان معترفیم که انگلستان هم یک پای ماجرا بوده، خوب چرا با همه‌ی کشورها رابطه داریم و با آمریکا نه؟ رابطه نخواستیم، کمترین رفتار دیپلماتیک از دولت مردان و مسئولین را انتظار داریم، همین.

2-اورانیوم بالای 60 درصد را می‌خواهیم چه بکنیم؟ سوخت نیروگاه؟ کدام نیروگاه؟ ما هنوز توان اتمام پروژه‌ی بوشهر را نداریم، آنوقت برای نیروگاه‌های ساخته نشده برنامه می‌ریزیم؟ خوب غربی‌ها هم حق دارند یک جاهایی یقه‌ی ما را می‌چسبند دیگر.

3-بیائیم حقوق مردم ایران را اولویت بندی کنیم و ببینیم که حق هسته‌ای در کجای اولویت ماست؟

مردم ایران حق دارند که یک زندگی سالم داشته باشند، کمترین میزان بیکاری را تجربه کنند و متعادل‌ترین تورم را داشته باشند، این صحبت‌ها در حال حاضر و در کشور ما فرض محال است، بیکاری، بی‌پولی و تورم افسارگسیخته معظل کمی نیست، خوشحالیم که تورم نقطه به نقطه‌ی آبان ماه شده 35 درصد، خوشحالیم، فکر کن.

مردم ایران حق دارند که با هم برابر باشند و طبق قانون رهبر این کشور از لحاظ قانونی با تک تک افراد این جامعه برابر است، یعنی اگر رهبر هم (بر فرض محال) با ماشینش از چراغ قرمز عبور کند، باید جریمه‌اش را بپردازد، حالا نمایندگان محترم مجلس، خودشان تحقیق کرده‌اند و متوجه شده‌اند که از تامین اجتماعی بوی گند به مشام می‌رسد، دست برخی از مجلسیان هم در آن هست، به نظر شما  چه واکنشی باید نشان دهند؟ استعفا؟ اعتراف؟ عذرخواهی؟ ... نه برادر من، با پُررویی تمام اعلام می‌کنند که این پول گرفتن‌ها در مجلس عادی است!

حق هسته‌ای هم البته مهم است ولی عاقل از اولویت اول شروع می‌کند و مهمترین مشکلات‌اش را حل می‌کند، برادران نماینده‌ی عزیز، برای ساختن باید تلاش کرد، نابود کردن زحمتی ندارد، وقتی زیادی هم نیاز ندارد.

خوشحالی و ناراحتی

روزی که گذشت، همه خوشحال بودند، یعنی هر کسی که من دیدم خوشحال بودم، در فضای مجازی هم همین‌طور بود، در اخبار هم همین هیجانات مثبت بود، رئیس جمهور به رهبر نامه نوشته و تبریک گفته بود، رهبر هم در جواب تقدیر کرده بود، در دنیا هم خیلی‌ها ابراز خرسندی کرده بودند، کسانی مثل "محمد البرادعی" که زمانی خودش با پرونده‌ی هسته‌ای ایران درگیر بوده یا "بان کی‌مون" که دبیرکل سازمان ملل است. خلاصه خیلی‌ها خوشحال بودند ولی برخی هم ناراحت بودند، ناراحت‌ها را در یک پرانتز بگذاریم، می‌شود این‌ها: (بنیامین نتانیاهو، عربستانی‌ها، برخی از نمایندگان مجلس خودمان، برخی از روزنامه‌های خودمان) چرا؟ 

تیک‌ها


1-دلم می‌خواهد مثل بچه ی آدم، چند کار را روی کاغذ بنویسم و همه را مو به مو انجام بدهم، آه، وقتی کارها تمام می‌شود و جلوی همه یک تیک می‌خورد، چه حالی می‌دهد. یکی از تیک ها آب دیت وبلاگ است.

2-فردا و پس فردا روزهای سرنوشت ساز است، ان شا اله که توافق هسته‌ای اتفاق بیوفتد و خلاص، از الان دست به دعا شویم.

3-امروز در بیروت و روبروی سفارت ایران، بمب گذاری شده است و عده‌ای انسان بی‌گناه، هم ایرانی و هم لبنانی کشته شده‌اند، اتفاق بمب‌گذاری و کشته شدن انسان‌های بی‌گناه، متاسفانه و متاسفانه اتفاق تازه‌ای نیست، هر روز در عراق و افغانستان و بیخ گوشمان پُر است از این اخبار بد، اتفاق امروز البته باعث عکس‌العمل ما شد و اعلام یک حرف که: تروریسم بد است و اگر روزی در تمام دنیا نباشد و ریشه کن شود، آن روز مطمئناَ جز بهترین روزهای زمین است، به امید آن روز.



آیا؟

آه که این مذاکرات هسته‌ای چقدر نفس‌گیر است! هر چقدر می‌خواهم از هیجاناتش دور باشم، نمی‌شود، هر چقدر می‌خواهم از دست سنگ‌اندازان خارجی و داخلی حرص نخورم، نمی‌شود که نمی‌شود، خودمان کم بدبختی داریم، خودمان کم فکر و ذکر داریم، این هم اضافه شد. عده‌ای هم در داخل هستند، همین بیخ گوش خودمان، همین همسایه و دوستمان، همان همکار پُرسر و صدای‌مان و غیره و ذالکمان، انگار نه انگار!

این طرف میز وزیر خارجه‌ی آمریکا (همان شیطان عظیم) و آن طرف میز، برادر عزیز و ارزشی، محمدجواد ظریف، دارند به هم نگاه می‌کنند، دارند به هم لبخند می‌زنند، انگار جان کری در مورد سانترفیوژها جُکی، چیزی تعریف کرده که کاترین اشتون هم آن وسط ریسه می‌رود! خوب بعد از سی و خورده‌ای سال همین دور یک میز نشستن کلی اتفاق بزرگی است چه برسد به این گرم صحبت کردن، گاهی حس می‌کنم (مخصوصا، با اطرافیانی که در فوق ذکر شد) فقط من یک نفر به موضوع حساسم، آیا؟

 ...

کیهان


من اگر بتوانم مثل بچه‌ی آدم این وبلاگ را آب دیت کنم، مطمئن باشید در آینده‌ی نه چندان دور شاهد ظهور یک مارکز وطنی خواهید بود، شما را نمی‌دانم منتها خودم این آرزو را به گور خواهم برد، چون هنوز در کمترین کار نوشتن (یعنی یادداشت روزانه‌ی عمومی)، بد جور لنگ می‌زنم.

نمی‌دانم چه مرگم شده بود که می‌خواستم روزنامه بخوانم، خیلی وقت بود که هوس خواندن روزنامه به سرم نزده بود، برای همین به چند روزنامه‌ای که در بخش "علاقه‌مندی"های مرورگرم ثبت کرده بودم سری زدم، یکی از این روزنامه‌ها خدابیامرز "بهار" بود که جز اولین روزنامه‌هایی بود که به آن سر می‌زدم، در نبود "بهار"، تصمیم گرفتم نگاهی به طیف مخالف آن یعنی کیهان بیاندازم، در نوع خود، نگاه به روزنامه‌ی کیهان جالب بود، صفحه‌ی اول روزنامه را دیدم و کمی جوش آوردم، بخشی‌هایی از صفحه‌ی اول را مشخص کردم و عکس آن را در فیس بوک قرار دادم، عصبانی بودم و حرف‌هایی پای عکس نوشتم که حالا در آرامش هم آن‌ها را تائید می‌کنم.

همان عکس را برای دوستان وبلاگی هم قرار می‌دهم، تیترها را ببینید:

1-تظاهرات ضدآمریکایی در 400 شهر دنیا: آی مردم خبردار باشید که این آمریکای جنایت‌کار را تنها ما بد نمی‌دانیم، همه‌ی عالم و آدم (400 شهر کم نیست که) با امریکا بد هستند، ببینید.

2-ظریف: عدم دستیابی به توافق هسته‌ای به معنی فاجعه نیست: شما را نمی‌دانم ولی از این دو تیتر من یکی این نتیجه را می‌گیرم که کیهان دوست دارد این مذاکرات به در بسته بخورد، دوست دارد به توافقی نرسیم، دوست دارد بگوید دیدید ما گفتیم آمریکا و غرب بد است، حالا بیائید در آغوش ما!

3-مردم ایران پس از 34 سال هنوز به آمریکا بی‌اعتمادند: در راستای توضیحات پاراگراف قبلی.

سوال من این است که روزنامه‌ی کیهان با چه حجمی از تولید در حال انتشار است و چه کسانی در حال پرداخت پول و خرید چنین نوشته‌هایی هستند؟ ها؟...

دست خودم نیست


به نام خدا

صبح اول صبح، نشسته‌ام پشت رایانه‌ی غیرشخصی و می‌خواهم از دردی بنویسم که این روزها جانم افتاده است.

نمی‌دانم چرا، ولی بیش از حد به موضوع و اخبار مربوط به رابطه‌ی ایران-آمریکا حساس شده‌ام، هر خبری را با هیجان دنبال می‌کنم، از لحاظ عقلی به نظر درست نمی‌آید، ولی از خیلی به موضوع واکنش‌های احساسی نشان می‌دهم.

نمی‌دانم چرا.

سیاست دماغی


بعد از سی و خورده‌ای سال، دو مقام درجه‌ی یک ایرانی و آمریکایی با هم (آ هم به صورت تلفنی)صحبت کرده‌اند، مبارک است...

حالا آنقدر می‌گویند و می‌کوبند و حاشیه می‌سازند، تا از دماغمان در بیاورند.اَه

نذر

به نام خدا

اعلام کردند که جلسه ساعت یازده و نیم شب برگزار می‌شود، دوان دوان خود را به بقالی سر کوچه رساندم و برای بیدار بودن تا صبح به مقدار لازم تخمه خریدم، تا بتوانم این جلسه‌ی مهم و تاثیرگذار را به صورت خیلی زنده، پی‌گیری کنم.

نذر کرده بودم که اگر ممدجواد و جان را در یک کادر ببینم، کلی صلوات بفرستم و در هر ساعت شب که باشد، تا جایی که سقف اجازه بدهد، بالا بپرم و هورا بکشم ...

همسایه‌ها شانس آوردند که در آن لحظه‌ی سرنوشت‌ساز خوابم برده بود، تنها حیف آن تخمه‌هایی که پای پیام‌های بازرگانی هدر رفت.

فرج


به نام خدا

همین الان آقای اوباما اعلام رسمی کرد که با رای کنگره به سوریه حمله خواهد کرد

خدا را شکر

از این ستون به اون ستون، فرجه

لیموناد سیاسی


به نام خدا

1- امروز بیست و هشت مرداد است و شصت سال از کودتای 28 مرداد 32 می‌گذرد، به واسطه‌ی این روز در مورد مصدق دوباره خواندم، دوباره به تاریخ نگاهی انداختم و دوباره کسانی را شناختم که زیر ذره بین بعضی‌ها بزرگ شده بودند و گاهی هم از دید بعضی‌ها کوچک شده بودند، دکتر مصدق برای همه‌ی ما به واسطه‌ی آرمان‌هایش و کاری که باعث‌اش بود، قابل احترام است، روحش شاد.

2- امروز از آن روزهای آرام و اعصاب خورد کن بود، از آن سکانس‌های کابویی کش‌دار و بی‌هدفِ بعدازظهر در کافه‌ای خلوت که می‌شد صدای مگس را در هوا شکار کرد. باز هم باید تصمیم بگیرم ولی هنوز وقت دارم، وقت دارم به اندازه‌ی یک لیوان لیموناد که به سلامتی خودم بالا بروم، وقت دارم و دارم وقت را از دست می‌دهم، لیموناد را مزمزه می‌کنم تا دیر بگذرد، تا زمان داشته باشم، تا ترسم را از کلانتر پنهان کنم، تا شهامتم را به رخ رقیب بکشم، تا شاید تنها فرصتم را از دست ندهم ...

3- روزنامه‌ی کیهان خیلی باحال است، امروز مطلبی نوشته بود که غیر مستقیم انتقادی کرده باشد به حکم ریاست سازمان میراث فرهنگی که به آقای نجفی رسیده است و سوال پرسیده بود که: آیا این کار دهن‌کجی به نمایندگان مردم نیست؟ بعد سوال پرسیده بود که آیا در زمان احمدی‌نژاد اگر ایشان چنین کاری می‌کردند، زمین پاستور دهن باز نمی‌کرد برای بلعیدن این رئیس جمهور؟ خاطر مبارک اهالی این نوشته هست که حضرت‌ش، آقای رحیم‌مشایی را معاون اول فرموده بودند و یک هفته به نامه‌ی رهبر بی‌اعتنا کردند، رهبر هم نامه‌ی خصوصی را علنی کرد و جلوی شر را گرفت، آن موقع نه زمین پاستور و نه هیچ زمین دیگری برای بلعیدن رئیس‌جمهور مردمی و محبوب آن روزها، هیچ اقدامی انجام نداد. و به قول شاهک: عاقلان دانند.

کلمات گیج


به نام خدا

امروز باید سه گانه داشته باشیم:

1-برای مردم مصر متاثر شدم، در تمام طول مدت حکومت حسنی مبارک، چند بار چنین کشتاری به وجود آمد؟ در زمان اسلام‌گرایان چند بار؟ شش هفته و این همه کشتار؟ شش هفته و این همه زاری برای از دست رفتگان؟ فاتحه‌ی انقلاب بهاری مصر از همان وقتی خوانده شد که رئیس جمهور منتخب مردم، با جمع کردن امضا برکنار شد.

2-آقای روحانی عزیز، تبریک بابت رای اعتماد به وزرای پیشنهادی و تبریک بیشتر به وزرایی که رای نیاورده‌اند، شک نکنید که حرف من طعنه و کنایه نیست، مثل بعضی‌ها هم برای وزرای رد شده، مدال افتخار نمی‌فرستم، هم به خاطر رای و هم به خاطر عدم رای اعتماد باید به مجلس تبریک گفت، مجلس نمونه‌ی بارز اراده‌ی مردم در تاثیرگذاری‌های بزرگ کشوری است و نمایندگان مردم نظر خود را در عین استقلال اعلام کردند و این خوب است. این خوب است برای دموکراسی و مردم‌سالاری.

3-امشب میهمانان عزیزی دارم که برای من خیلی مهم‌اند، می‌دانم که برای شادی دل من و همسرم اینجا هستند و باید از آن‌ها تشکر کنم، زبان و کلمات گاهی نمی‌توانند احساسات درونی یک فرد را بروز دهند، الان هم از همان وقت‌هاست، وقتی که کلمات هم گیج‌اند.

شیفته‌ی خدمت

چند روز پیش یک خبر خواندم که نخست وزیر یک کشور غربی، در یک حرکت غرب زده، رفته و برای یک روز راننده‌ی تاکسی شهر شده و مردم عادی را این طرف و آن طرف برده، تا مستقیم درد مردم را حس کند و بشنود. واقعا که.

 هنوز زنگ صدای احمدی‌نژاد دوست داشتنی در گوشم می‌پیچد، وقتی خبرنگار از او در مورد گرانی گوجه پرسید، سینه جلو داد و گفت: طرف ما ارزونه. آقای احمدی نژاد! واسه همینه که زنگ صداتو دوس دارم، مثل لالائیه.

عید با طعم سیاست خارجی

به نام حضرت دوست

1-      عید سعید فطر را به همه‌ی دوستان و آشنایان دور و نزدیک تبریک عرض می‌کنم و امیدوارم که علاوه بر این عید و این روز، تمام روزهای سال برای‌شان پُر از شادی و سلامتی و لبخند باشد، آمین را هم بلند بگوئید، لطفاً. این عید را من بعد از عید نوروز خیلی دوست دارم، یک حس باحالی دارد که نگو، یک ماه درست و حسابی غذا نخورده‌ای، آنوقت در یک حرکت انتحاری تا حد انفجار، خودت را از خوراکی‌های حلال پُر می‌کنی، یک حس رهایی و آزادی خاصی است، خودتان هم می‌دانید من چه می‌گویم، حس کرده‌اید حتماً.

2-      امروز درگیر موضوع مک فارلین شده بودم، موضوع رابطه‌ی ایران و آمریکا که زمانی برای خودش جنجالی به پا کرده است، البته باید اعتراف کنم که زیاد به جزئیات نپرداختم و موضوع را کش دار دنبال نکردم، اما کلیت ماجرا از این قرار بوده است که ایالات متحده در زمان جنگ تحمیلی به ایران سلاح فروخته است، حتی هیاتی بلندپایه از مقامات امریکا جهت مذاکره به ایران آمده‌اند، در ایران هشت تن از نمایندگان مجلس طی نامه‌ای سرگشاده از وزیرامور خارجه‌ی وقت جناب آقای دکتر ولایتی چند سوال در این زمینه می‌پرسند که به شدت مورد انتقاد امام خمینی قرار می‌گیرند و قضیه تمام می‌شود، در آمریکا هم برای خودش رسوایی بزرگی محسوب می‌شده است، چون علاوه بر این رابطه، طرف آمریکایی سود تسلیحات ارسالی به ایران را جهت کمک مالی به شورشیان نیکاراگوئه استفاده کرده بوده است و قول دوستان، اصلاً یه وضعی. اتفاقاً در خاطرات 18 مرداد آیت اله هاشمی رفسنجانی هم اشاره به این رابطه دارد، البته قابل ذکر است که در این خاطرات از خرید سلاح صحبت نشده، بلکه از معاوضه‌ی سلاح و گروگان‌های امریکایی در لبنان صحبت شده است. این مقاله را هم مطالعه کنید که خیلی باحال است.

3-      ممنون که من را خواندید.

چهار سال بعد

خوب، تمام شد، تمام اتفاقات، هیجانات، بحث‌های ریز و درشت و گمانه‌زنی‌های عجیب و غریب تمام شد، امروز آن روز موعود رسید و رئیس جمهور بعد از آقای دکتر محمود احمدی‌نژاد مشخص شد. ما نیز به نوبه خود و در حد همین نوشتار به ایشان و تمام کسانی که به ایشان رای داده‌اند تبریک می‌گوئیم، ان شااله چهار سال آینده، کشور متعادلی را تجربه بکنیم، مخصوصاً در موضوعات مهمی مثل اقتصاد و اشتغال و سیاست خارجی و ... (لامصب همه‌ی مسائل کشوری هم مهم هستند)، حالا که آقای دکتر روحانی رئیس جمهور شده‌اند، از خیلی‌ها صدا در نمی‌آید، اگر هم حرفی بزنند، کم خطر و در جریان همین صحبت‌ها خواهد بود.

منظورم چه کسانی است؟ مشخصاً منظورم با دوستانی است که در مورد انتخابات سال 88 فکر می‌کردند که تقلب صورت گرفته است، در مورد ماهیت و تقلب در انتخابات حرفی نمی‌زنند، چون کاندید دلخواه‌شان رای آورد، اگر مثل طرفداران باقی کاندیدها رای نمی‌آوردند هم همین قدر ساکت می‌ماندند و تمکین می‌کردند؟

البته این موضوع چندان برای من مهم نیست، امروز برای من صحنه‌هایی که دیدم بیشتر اهمیت دارد، امروز هر کسی را که دیدم، ذوق داشت و امیدوار بود، امید به آینده و فردایی که نیامده، امیدی که هشت سال پیش در سینه‌ی من موج زده بود و حالا ...  حس هم‌دردی داشتم، با کسی که حتی برای تاکسی هم با شوق دست تکان می‌داد، با لبخند کرایه می‌داد و بلند صحبت می‌کرد، با اعتماد به نفس و عزت نفس.

هر چند من با چشمان خُمارم نگرانم، نگران روزها و سال‌های نیامده، نگران اعتماد از دست رفته و مرغ پر زده‌ای که برنگشته. اما بگذار بازی کنم، بگذار امیدوار شوم و امیدوار بمانم، امید روزهایی که هر ایرانی روزش با اعتماد به نفس و لبخند و شوق شروع کند و با همین مواد اولیه هم ادامه بدهد، صبح را، روز را، ماه را و هر چهار سال ریاست جمهوری او را.


چپ امریکایی


چند روز پیش، یعنی چهارم خرداد سال‌روز ترور آیت‌اله هاشمی رفسنجانی بود، ایشان در منزل‌شان و توسط گروه فرقان ترور شدند، یک گلوله در کبد منتها ...  از بدیهیات است که ایشان جان سالم به در برده‌اند.داستان این ترور که اغلب از زبان همسر ایشان بیان می‌شود، جالب است اما از حوصله‌ی وبلاگ خارج است. در این اتفاق افراد زیادی پیام دادند از امام خمینی تا ابوالحسن بنی‌صدر، پیام آیت‌اله منتظری برای من جالب بود:

خبر سوء قصد به حجه الاسلام هاشمی مایه تأسف شد .... بایستی به گروه‌هایی که متصدی این حرف‌ها هستند بگوییم که آن‌ها نمی‌توانند روح یأس در رهبر و ملت ایجاد کنند. ..... در این سوء قصد دست آمریکا در کار است و اگر دست چپ هم باشد، چپ آمریکایی است، ماننده توده‌های نفتی در زمان دکتر مصدق، اگر کار چپی‌ها باشد چپی‌های ساخت آمریکا هستند ولی مردم قاطع‌تر می‌شوند و دست شرق و غرب را قطع می‌کنند. دنیا، دنیایی است که مردم روشن شده‌اند.

کاش کسی بود برای من چپی‌های ساخت امریکا را تفسیر می‌کرد، صحبتی که الان و بعد از سی و خورده‌ای سال برای من عجیب سوال است.

در این اوضاع رد صلاحیت خواندن پیام امام هم خالی از لطف نیست، منتها من جوان هستم و آرزو دارم و ترجیح می‌دهم که خودتان با یک جستجوی ساده در اینترنت موضوع را پی‌گیری فرمائید.

با تشکر از شما و مرگ بر چپِ آمریکایی.

آرزوی انتخاباتی

این روزگار چه بازی‌هایی که ندارد، مثلاً همین انتخابات پیش رو
همه انتظار دارند کسی که علاوه بر مقبولیت عمومی پست‌های کلیدی را تجربه کرده رئیس جمهور شود، اما به مرحله‌ی حذفی راه پیدا نمی‌کند.
آنوقت کسی را تائید صلاحیت می‌کنند که خودش هم فکر نمی‌کرد با وجود این همه غول، به اینجا برسد و اصلاً برنامه‌ای برای این مرحله نداشته (بعد از انتخاب شدن پیش کش) و راحت هم عنوان می‌کند: نه ستاد دارم، نه پول، از طریق رادیو و تلوزیون حرفم را می‌زنم.
کاش می‌شد همه‌ی مردم موقع رای دادن، چهارچوب را بشکنند و در صندوق نام کسی را که دوست دارند بیاندازند. مثلاً شمارش آرا کنند و ببینند که فلانی این قدر رای، بهمانی این قدر رای و رفسنجانی که رد صلاحیت شده از همه بیشتر رای آورده باشد.
بله می‌دانم: آرزو بر جوانان عیب نیست

ته فرح‌زاد

سلام

این روزها حسابی توپ اصول‌گرایان پُر است، حسابی از خجالت آیت‌اله هاشمی رفسنجانی درآمده‌اند، چپ و راست حمله‌های مختلف می‌کنند و حرف‌هایی می‌زنند که ... خبرگزاری فارس که سنگ تمام گذاشته، رفته رئیس ستاد انتخاباتی ایشان در سال 84 را پیدا کرده و بر علیه او مصاحبه‌ای منتشر کرده که پایه و اساس آن این است: آقای هاشمی به حضرت آقا اهمیت نداده است. گزارش خالی که نمی‌شود، یکی در میان اخباری هم در مورد انواع و اقسامِ اظهارنظرها بر علیه این عضو مجلس خبرگان رهبری روی اینترنت می‌فرستد که البته تابلو نیست.

امام جمعه‌ی تهران هم با اشاره‌ی غیرمستقیم به اتومبیل ایشان اعتقاد دارند که نباید با داشتن چنین وسایلی کسی به پاستور برود، خبر ندارند که رئیس جمهور قبلی با پژوی چند میلیون دلاری پا به دفتر ریاست جمهوری گذاشته‌اند. امام جمعه‌ی مشهد مقدس هم با اشاره به سن بالای بعضی از کاندیداها از شورای نگهبان خواسته‌اند که این موضوع سن را هم مَد نظر داشته باشند.

خوشم می‌آید که محیط آنقدر شفاف است که تا بگوئی: ف، همه می‌روند تا ته فرح‌زاد.

ریسک باران

سلام

نیمی از امروز کاملاً بارانی بود، از شانس ما هم، همان نیمه‌ای که ما بیرون بودیم و سر کار. اول باران شدید نبود، موقع برگشتن شدید شد، ریسک کردم و با موتور و عبدالرضا برگشتم. این هم سندش!

یکی از دوستان قدیمی که سال تا سال حال ما را نپرسیده و نمی‌پرسد، این پیامک را برای من فرستاده است، خودم را آماده کرده بودم که در مورد 8 سال پیش و صحبت‌های علامه مصباح در مورد احمدی‌نژاد حرف‌هایی بزنم، ولی چه فایده؟ پس همین پیامک را با هم با صدای بلند بخوانیم:

"علامه مصباح:برخي افرادي كه كانديدا شدند من به آنها ارادت دارم وآنها نورچشم من محسوب ميشونداما براي اين كار مناسب نيستند ولي بيني و بين الله شهادت ميدهم كه روي زمين و زير اين آسمان كسي اصلح تر از لنكراني نمي شناسم-اميدوارم كه اين شهادت برگ زريني در كارنامه 80 ساله ام باشد."

روز دوم

این انتخابات نمی‌خواهد دست از سر ما بردارد، امروز دومین روز ثبت‌نام از نامزدهای انتخابات مهم ریاست جمهوری بود و یک عده انسان‌هایی که از ابتدایی‌ترین اتفاقات این کشور بی‌اطلاع هستند و نمی‌فهمند یا نمی‌خواهند بفهمند که مضحکه‌ی این و آن شده‌اند، برای عده‌ای شاید خنده‌دار باشد، برای من گریه دارد، همان رسانه‌های بیگانه یکی یکی این عکس‌ها را پخش می‌کنند و لحظه به لحظه‌ی ثبت‌نام را پوشش می‌دهند، نمونه‌اش را بخواهی زیاد است.

*دلم می‌خواهد به جای حرف زدن، بروم بیرون و عکاسی کنم، عکس از در و دیوار و ....

اگر روی گالری عکس سمت راست کلیک کنید، سه عکس از همین موقع‌ها را می‌بینید.

حرفی نیست


در روزی که رسماً نامزدهای انتخابات ریاست جمهوری می‌روند و خودشان را در وزارت کشور معرفی می‌کنند، جه باید بگویم؟ دیروز یک مطلب سیاسی نوشتم، دریغ از یک نگاه، نظر پیش کش.پس امروز که حرفی برای گفتن نیست.

من همان دوهزار و چهارصد و یکمی هستم

دقیقاً دوهزار چهارصد نفر از فعالان اجتماعی (دانشجویان انقلابی این مرز و بوم) طی نامه‌ای از جناب آقای غلامحسین الهام خواسته‌اند که وارد عرصه‌ی انتخابات شود. من دوهزار و چهارصد و یکمی هستم، من هم از آقای الهام می‌خواهم وارد عرصه‌ی انتخابات شود، عرصه‌ای که حسابی بر رقیبانِ اصلاح‌طلب تنگ خواهد شد، آنقدر تنگ که قبل از رد صلاحیت شدن به دست شورای محترم نگهبان، خودشان از میدان به در خواهند رفت، آنقدر تنگ که بعید می‌دانم همه‌ی نامزدها در یک عکس دسته جمعی با هم جا شوند، عکس دسته جمعی پیش‌کش، این جماعت اگر بخواهند دو به دو مناظره کنند، خودش یک لیگ برتر می‌شود، لیگی که تعداد تیم‌هایش از تعداد تیم‌های لیگ برتر خودمان بیشتر خواهد شد! حالا هر چقدر اصول‌گرا وارد عرصه‌ی انتخاب شود خوب است، این همه نامزد انتخابات داریم، ببین چقدر رای دهنده پای صندوق‌های رای خواهد آمد، تنها خانواده‌ و فامیل نامزدهای انتخابات ریاست جمهوری و شورای شهر را بشماریم، درصد بالای رای دهندگان مشخص می‌شود، بد است؟ تنور انتخابات داغ می‌شود بد است؟

البته من خودم شخصاً از هر کسی که در طول تاریخ سمتی در دولت‌های بعد از انقلاب داشته است، دعوت به حضور در انتخابات می‌کنم، جز دو شخصیت به ظاهر محبوب. باید به حضرات گفت که اولاً در تیم ملی کشور باید جوان‌گرایی بشود، همین مهدوی‌کیا و کریمی عزیز، در یک حرکت متواضعانه، در اوج از دنیای فوتبال خداحافظی کردند، حالا شما که هر کدام هشت سال در بالاترین سطح اجرایی کشور فوتبال بازی کرده‌اید، کفش‌هایتان را آویزان نمی‌کنید، به خدا بیشتر مردم هم فکر قلب شما هستند، درست کردن بعضی چیزها عمر نوح می‌خواهد، شما که دیگر ... زبانم لال ....

به هر حال جز دو نفر یاد شده، هر کسی که وارد صحنه‌ی لیگ برتر شود خوب است و من شدیداً حمایت می‌کنم. همین.

روی مبل بخواب

با خودم درگیرم، درگیری از نوع نامشخص، معلوم نیست به خودم بده‌کارم، از خودم طلب‌کارم، یا چیز دیگر، نمی‌دانم. تکلیف آدم که با خودش مشخص نباشد، با دیگران که عمراً بتواند یک قدم همراهی کند، این می‌شود که قهر و ناراحتی و دعوا و جنگ پیش می‌آورد، جنگ‌هایی که سر هیچ و پوچ اتفاق می‌افتد. حالا چه شده که من با خودم درگیرم؟ هیچ اتفاقی رخ نداده، تنها به این نتیجه رسیده‌ام که نمی‌توانم، نمی‌توانم با این رویه‌ای که تا اینجا پیش آمده‌ام، ادامه بدهم. به چه چیزی ادامه بدهم؟ "زندگی" عزیزم، با این رویه‌ای که دارد پیش می‌رود و زمان می‌گذرد، نمی‌توانم ادامه بدهم، نمی‌توانم و نمی‌خواهم، آخر این شد زندگی؟ واقعاً جایگاه واقعی و اصلی من همین جایی است که الان هستم؟ واقعاً لیاقت من همین است؟ واقعاً؟! جایگاهی که من از خودم در ذهن‌ام دارم، با جایگاه‌ی که همین الان در آن حضور پُررنگ دارم، زمین تا آسمان فرق می‌کند، کسی هم نیست به داد دلِ خسته‌ی ما برسد. چه بکنیم در این وانفسا که همه سر در گریبان شده‌اند؟ همه فکر خود هستند و لاغیر، همه‌ی دنیا را خلاصه کرده‌اند در گوشتی که تنها پوست خودشان آن را در بر گرفته، چرا؟ شاید فهمیدن این چرا سخت نباشد، هم چرای اول (که چرا من در جایگاهم نیستم) و هم چرای دوم (چرا مردم سردرگریبان و خودخواه شده‌اند). کافی است لباس بپوشی و از خانه بزنی بیرون، در هوای بهاری تا روزنامه‌فروشی سر خیابان بروی و یک روزنامه بخری (اصلاً فرقی نمی‌کند چه روزنامه‌ای، اصلاً) و برگردی خانه، بنشینی روی مبل و در سکوت آن را بخوانی، ساعتی بعد مغزت پُر می‌شود از صداهایی که همه، جواب چراهایی از این دست هستند، چراهایی که شب موقع خواب تو را با خودت درگیر می‌کند، چراهایی که نمی‌گذارد مثل بچه‌ی آدم، مثل بقیه در پارک و خیابان و کوچه قدم بزنی، چراهایی که ... و اگر هم این چراها به ذهنت نرسیده، پول یک روزنامه را در جیبت بگذار و راحت روی مبلی که می‌خواستی روزنامه بخوانی، بخواب.

*همان روزنامه‌ای که توصیه‌ی کردم به مطالعه‌اش، این مطلب را نوشته بود که حالا هم توصیه می‌کنم، از دست ندهید.

مردهای آینده را دریاب

این روزها به شدت فضای ذهن‌ام انتخاباتی شده است، خیلی نگران هستم، هم برای کوتاه مدت و هم برای بلند مدت، در مورد کوتاه مدت که نگرانی‌های همه مشخص است، رئیس جمهور بعدی چه کسی است؟ آیا توانایی بیرون کشیدن کشور از این باتلاق عجیب و غریب را دارد یا نه؟ آیا مردم دوباره مثل دوره‌ی قبل دست روی گزینه‌ای می‌گذارند که بیشتر جانشان را به لبشان برساند یا اینکه سر عقل می‌آیند و گزینه‌ی بهتر ... چه می‌گویم؟ گزینه‌ی بهتر؟ با این فضای ایجاد شده در سطح بالای سیاسی کشور که بدگمانی و بددهانی پُر است، گزینه‌ی بهتری پیش رو دیده نمی‌شود، خانه از پای بسط ویران است.

در بلند مدت هم جای خود دارد، ضربه‌ای که الان خورده‌ایم را بعدها درک خواهیم کرد، وقتی بچه‌هایی که الان با عقده‌های کوچک و بزرگ و اقتصادی بلای جانمان خواهند شد، همین بچه‌هایی که امروز در خیابان دوتایشان را دیدم، بچه‌هایی که بچگی نمی‌کنند و از کودکی باری به بزرگی هیکلشان را برمی‌دارند و فردا جایی در جامعه ندارند، فکر این موضوع ایجاد عقده می‌کند چه برسد به اینکه این بچه‌ها بزرگ شوند و بخواهند آینده‌ی مملکت را در دست بگیرند، بچه‌هایی که زیاد شده‌اند.

نتیجه شنیدن اخبار

سلام

ابتدا خدا را شکر می‌کنم که در این مملکت یک زلزله‌ی درست و حسابی آمد و کسی فوت نکرد، خسارت هر چه بود مالی بود.البته بعد که فهمیدیم حدود سی نفر از مردم پاکستان در این زلزله جان‌شان را از دست داده‌اند، کام ما تلخ شد و شیرینی این اتفاق نادر به تلخی تبدیل شد و شنیدن خبر انفجار در بوستون امریکا هم تلخی مضاعفی بود که زلزله‌ی بدون کشته را برای ما زهرمار کرد.

این روزها درگیری من همین شده، شنیدن اخبار و شنیدن اخبار و شنیدن اخبار.

 

به یاد عمو تام

با خودم قرار گذاشته‌ام در مورد فیلم لینکلن و مرحوم آبراهام لینکلن کمی صحبت کنم، امروز سالگرد ترور این مرد بزرگ توسط یک بازیگر معروف تئاتر است. آبراهام لینکلن جزو محبوب‌ترین رئیس جمهورهای ایالات متحده از ابتدا تا کنون بوده است، کسی که برای لغو برده‌داری تلاش‌های زیادی کرد و در نهایت جان‌اش را در این راه داد، کسی که اولین رئیس جمهور حزب جمهوری‌خواه محسوب می‌شود، اهل ایالت ایلینیوز است، ایالتی که اگر همین الان سری به سایت رسمی آن بزنید، اثری از لینکلن را در طراحی آن می‌توانید پیدا کنید، ایالتی که دومین شهر بزرگ امریکا در آن است، شیکاگو، ایالتی که علاوه بر لینکلن، رئیس جمهور محبوب دیگری را نیز به جامعه‌ی امریکا تقدیم کرده است: رونالد ریگان.

وقتی در مورد لینکلن صحبت می‌کنیم اولین چیزی که به ذهن می‌رسد، متمم سیزدهم قانون اساسی ایالات متحده است که باعث لغو برده‌داری در تمام ایالت‌های این کشور گردید، البته آن موقع‌ها جغرافیای آمریکا با چیزی که الان ما در نقشه این کشور می‌بینیم متفاوت است، با این حال این قانون در ایالات متحده‌ی آن موقع تصویب شد، قانونی که یکی از دلایل جنگ داخلی آمریکا بود، هر چند که بعد از پایان این جنگ تصویب گردید. فیلم لینکلن هم درباره‌ی تلاش‌های شانزدهمین رئیس‌جمهور آمریکا برای تصویب همین قانون است، تلاشی که از دید هر انسانی در هر جغرافیایی ستودنی است.

این فیلم با اینکه نامزد بهترین فیلم سال از جانب اسکار هم بود، برای من فیلم خسته کننده‌ای شد که دیدنش را به همه توصیه نمی‌کنم، مگر اینکه قبلش یک مطالعه‌ی کوچکی درباره‌ی تاریخ آمریکا داشته باشند. روزشمار تاریخ آمریکا را اگر پیدا کردید که خیلی بهتر است. راستی والت دیزنی عزیز، هم ولایتی آقای لینکلن است.

به دیروز


آخ بدم می‌آید وقتی وبلاگم را آب دیت نمی‌کنم، آخ بدم می‌آید و حالم بد می‌شود. بیا، ببین، الان حالم بد است.

هنوز درگیر هوگو هستم، محمود عزیز ما در سفر به آن طرف کره زمین هم حاشیه ساز شد و خبرهایی رسید که من را باز درگیر خودش کرده. خبرهایی از یک عکس، که محمود را در حال دل‌داری به مادر هوگو نشان می‌دهد.

در چنین مراسم‌هایی همیشه صدها خبرنگار حضور دارد، حالا چرا از این واقعه‌ی تاریخی به قول دوستان، تنها همین یک عکس وجود دارد؟ فیلمی نیست؟ یک فیلم البته هست که با عکس متفاوت است، خلاصه یک جای کار اطلاع‌رسانی، باز می‌لنگد.

خبرگزاری‌های داخل، مثل فارس نیوز عزیز هم انگار نه انگار، نمی‌خواهند در آستانه‌ی انتخابات در شیپور تفرقه بدمند.

ببین، اگر دیروز وبلاگم را آب دیت کرده بودم، این مطلب را دیروز رفته بودم و به روز محسوب می‌شدم، اما حالا به دیروز محسوب می‌شوم و من از این بدم می‌آید.اَه.

من و عکس

آه، امروز اصلاً نمی‌دانم در مورد چه چیزی باید حرف بزنم، اتفاقات رومزه‌ی زیادی هم افتاده، مثلاً در محل کار باز یک آدم تحصیل کرده آمد برای کارگری، منتها این یکی با بقیه‌ی کمی فرق می‌کند، کسی که تازه آمده پارتی خیلی کلفتی دارد! پارتی در حد معاون وزیر! باور نمی‌کنی؟ البته باید دید که ایشان با چنین پارتی عجیب و غریبی در اینجا و با این شرایط کاری می‌ماند یا نه.

یا تماس با همکاری که ناگهانی رفت و به هیچ تماسی از جانب ما پاسخ نداد، تا اینکه دیروز در جریان تماس کس دیگری با او بودم و وسط مکالمه تلفنی خودم را وارد کردم و با همکار سفر کرده صحبت کردم، از دست من شاکی بود، باور نمی‌کردم و به موضوعی اشاره کرد که اعتقاد داشت، اعتماد از او از جانب ما سلب شده، خواستم آرامش کنم و با منطق پیش برویم، حرف‌هایی زد که اعتماد از خودم در مورد کسانی دیگر سلب شد. ای وای.

یا همین برهم زنی سخنرانی آقای لاریجانی هم یکی از صحبت‌های من بود، یکی از عکس‌های منتشر شده از کسانی که این سخنرانی بهم زده بودند، سندی شد در ذهنم از حضور روحانیت در همه‌ی اتفاقات این مملکت. نقل قولی هست از دکتر علی شریعتی در مورد جامعه‌ی روحانیت که می‌گوید:

من به عنوان کسی که رشته کارش تاریخ و مسائل اجتماعی است، ادعا می کنم که در تمام این ۲ قرن گذشته، در زیر هیچ قرارداد استعماری، امضای یک آخوند نجف رفته نیست، در حالی که در زیر همه این قراردادهای استعماری، امضای آقای دکتر و آقای مهندس فرنگ رفته هست؛ باعث خجالت بنده و سرکار!…

البته ایشان در مورد روحانیتی صحبت می‌کند در حد آیت الله و اینها، من اما به عنوان عام مردم با آخوندی سر و کار دارم در حد همان‌هایی که در عکس برهم زنی دیدم. کسی گول خورده، کسی که با منطق پیش نرفته و با هیاهو می‌خواهد حرف‌اش را به کرسی بنشاند، کسی که .... آه، امروز اصلاً نمی‌دانم در مورد چه چیزی باید حرف بزنم.