روی مبل بخواب
با خودم درگیرم، درگیری از نوع نامشخص، معلوم نیست به خودم بدهکارم، از خودم
طلبکارم، یا چیز دیگر، نمیدانم. تکلیف آدم که با خودش مشخص نباشد، با دیگران که
عمراً بتواند یک قدم همراهی کند، این میشود که قهر و ناراحتی و دعوا و جنگ پیش میآورد،
جنگهایی که سر هیچ و پوچ اتفاق میافتد. حالا چه شده که من با خودم درگیرم؟ هیچ اتفاقی
رخ نداده، تنها به این نتیجه رسیدهام که نمیتوانم، نمیتوانم با این رویهای که
تا اینجا پیش آمدهام، ادامه بدهم. به چه چیزی ادامه بدهم؟ "زندگی"
عزیزم، با این رویهای که دارد پیش میرود و زمان میگذرد، نمیتوانم ادامه بدهم،
نمیتوانم و نمیخواهم، آخر این شد زندگی؟ واقعاً جایگاه واقعی و اصلی من همین
جایی است که الان هستم؟ واقعاً لیاقت من همین است؟ واقعاً؟! جایگاهی که من از خودم
در ذهنام دارم، با جایگاهی که همین الان در آن حضور پُررنگ دارم، زمین تا آسمان
فرق میکند، کسی هم نیست به داد دلِ خستهی ما برسد. چه بکنیم در این وانفسا که
همه سر در گریبان شدهاند؟ همه فکر خود هستند و لاغیر، همهی دنیا را خلاصه کردهاند
در گوشتی که تنها پوست خودشان آن را در بر گرفته، چرا؟ شاید فهمیدن این چرا سخت
نباشد، هم چرای اول (که چرا من در جایگاهم نیستم) و هم چرای دوم (چرا مردم
سردرگریبان و خودخواه شدهاند). کافی است لباس بپوشی و از خانه بزنی بیرون، در
هوای بهاری تا روزنامهفروشی سر خیابان بروی و یک روزنامه بخری (اصلاً فرقی نمیکند
چه روزنامهای، اصلاً) و برگردی خانه، بنشینی روی مبل و در سکوت آن را بخوانی،
ساعتی بعد مغزت پُر میشود از صداهایی که همه، جواب چراهایی از این دست هستند،
چراهایی که شب موقع خواب تو را با خودت درگیر میکند، چراهایی که نمیگذارد مثل
بچهی آدم، مثل بقیه در پارک و خیابان و کوچه قدم بزنی، چراهایی که ... و اگر هم این
چراها به ذهنت نرسیده، پول یک روزنامه را در جیبت بگذار و راحت روی مبلی که میخواستی
روزنامه بخوانی، بخواب.
*همان روزنامهای که توصیهی کردم به مطالعهاش، این مطلب را نوشته بود که حالا هم توصیه میکنم، از دست ندهید.
+ نوشته شده در شنبه ۱۳۹۲/۰۲/۰۷ ساعت 17:11 توسط حسین
|
تنها با دست نمی نویسم: پا نیز، همواره، همراهی نویسنده را می خواهد. استوار، آزاد و دلیر می دَوَد، گاهی بر دشت، گاهی بر كاغذ.((نیچه))