باز

از بین صداهایی که به گوش می رسید، یکی توجه اش را جلب کرد، سر بلند کرد و دنبال منبع صدا گشت: کی بود؟ کی بود گفت با سی جی ( موتور سیکلت) صد و بیست تا پر می کنه؟ یکی گفت من، جواب داد: تا کجا، همان یکی گفت: تا هر جا که تو بگی، گفت: سر چقدر؟ زبانش می گرفت به دندان های نداشته اش، هفته ی پیش با موتور تصادف کرده بود و دو تا دندان جلویش شکسته بود و حالا می خواست با یک موتور سوار دیگر سر سرعت و زمان (یک جور رالی احتمالاً) شرط بندی کند.

به این آدم می گویند موتور باز، یک موتور باز تیر، ببین، هر کسی عشق چیزی دارد، یکی موتور باز است، یکی ماشین باز است، یکی تمبر باز است ... همان صدای داخل جمع گفت: بابای من جانباز است.

و من؟

من وبلاگ بازم، کتاب بازم؟ نویسنده بازم؟ چی بازم؟ امیدوارم هر چه باشم، بسته نباشم.

چارقد

همشهری جوان را ورق می زدم، یک مطلبی که جذبم نکرده بود و بارها بارها دیده بودمش و از آن گذشته بودم را خواندم، بخش جوان ایرانی، چهار دختر خیلی با حجاب ایرانی، در مورد سایتشان که در واقع یک نشریه الکترونیک است صحبت کرده بودند، وارد سایت شدم و حتی بدون خواندن مطالب و تنها از روی عکس ها می شد فهمید که فکر حاکم بر نشریه چطور تفکری است، از اظهار نظر در مورد فیلم جدایی نادر از سیمین که نکته ی باریک قشنگی داشت تا یک عکس بیشتر از بقیه توجهم را جلب کرد، عکس های 22 بهمن سال 90.

من ماندم و تضادهای مردمی که نمی شناسم.

بخش نظراتش بیشتر چسبید.

آدرس سایت :

http://charghad.ir

وای بر ما

تنبلی

فراموشی

درد های بدی هستند

خدایا ما را برهان از این دردها


دعا

دلم شعر می خواهد، دلم حرف خوب می خواهد، دلم کمی صحیفه ی سجادیه یا نهج البلاغه می خواهد.

دلم چیزی می خواهد مثل این:

بار خدایا به تو پناه می آورم از طغیان آز، و تندی خشم  و چیره گی حسد، و سستی صبر، و کمی قناعت، و بدی اخلاق، و زیاده روی در شهوت، و پافشاری در عصبیت، و پیروی هوا و هوس، و مخالفت با هدایت، و خواب غفلت، و کوشش بیش از اندازه، و انتخاب باطل بر حق، و پافشاری بر گناه، و کوچک شمردن معصیت، و بزرگ شمردن طاعت، و فخر و مباهات با ثروتمندان، و تحقیر تهی دستان، و کوتاهی در حق  زیردستان خود، و ناسپاسی نسبت به آن که به ما خوبی کرده، یا آنکه ستمگری را یاری کنیم، یا ستمدیده ای را تنها گذاریم، یا آنچه را که حق ما نیست بخواهیم، یا از آنچه را که نمی دانیم دم زنیم.

و پناه می بریم به تو از اینکه نیت داشته باشیم به کسی خیانت ورزیم، و در کردارمان خودپسندی نمائیم، و آرزوهای خود را دور و دراز سازیم. و به تو پناه می بریم از زشتی باطن، و ناچیز شمردن گناه، و از چیره گی شیطان در وجودمان و از اینکه روزگار ما را به سختی دراندازد، یا سلطان بر ما جور و ستم روا دارد.و به تو پناه می بریم از آلوده شدن به اسراف، و بلای تنگ دستی.و به تو پناه می بریم از سرزنش دشمنان، و نیازمندی به همنوعان، و از زندگی در سختی، و از مرگ ناگهانی و بدون توشه. و به تو پناه می بریم از حسرت و اندوه بزرگ، و مصیبت سترگ، و از بدترین تیره بختی، و از بدفرجامی،و ناامیدی از ثواب، و فرود آمدن عذاب. بارخدایا بر محمّد و آلش درود فرست، و مرا از همه این امور در پناه رحمتت جای ده و نیز همه و مردان و زنان مومن را، ای مهربان ترین مهربانان.

چرا؟2

همشهری داستان را در دست دارم و قدم زنان تا به مقصدم برسم مطالعه می کنم، گفتگویی است با ایزابل آلنده درباره‌ی زندگی و آثارش. همین طور سر به زیر دارم قدم می زنم و با خودم فکر می‌کنم که چرا یک ماژیک فسفری همراهم نیست تا جاهایی که دوست دارم برایم تکرار شود را نشان بگذارم که سلام مهندس عابر پیاده من را از این حسرت کوچک بیرون می‌کشد و روبروی منوچهر می‌گذارد، چه خبر و کجا می‌روی و همین جا و خیلی شلوغ بود و خداحافظ، همین می‌شود تمام مکالمات ما، تا دوباره به حسرت کوچکم برگردم، ترکیب ایزابل آلنده و منوچهر را کنار هم قرار می‌دهم و به تفاوت دنیایی که درونش هستم و دورنش هست، فکر می‌کنم، به تفاوت دنیا ها فکر می‌کنم و سرم را بالا می‌آورم، حالا دیگر نمی‌شود خواند، باید تحلیل کرد، منوچهر اصلا اسم آلنده را شنیده؟ من به چه چیزی فکر می کنم و او به چه چیزی؟

زنی در چند قدمی من حرکت می‌کرد، یک خانم چادری با کفش‌های سیاه، یک توده‌ی سیاه که می‌دانستم انسان است، می‌دانستم زن است و نمی‌دانم از کجا (شاید آرام آرام راه رفتنش) می‌دانستم که میانسال است، آن زن به چه چیزی فکر می‌کند، آلنده را می‌شناسد؟ عمراً را سریع به خودم گفتم و سعی کردم کمی سرعتم را افزایش دهم تا به زن برسم و در مورد حدسم درباره‌ی سن زن تحقیق کنم، شاید یک درصد احتمال داشته باشد که منوچهر اسم آلنده را شنیده باشد ولی این زن حتی یک درصد هم نشنیده است، می‌رسم کنارش و با فاصله از او عبور می‌کنم، چهره اش را می‌بینم، حدسم درست است، این آدم دارد به شوهرش و بچه هایش فکر می‌کند، به جاری و باقی فامیل‌های ریز و درشت فکر می‌کند، به مهمانی فردای زن همسایه فکر می‌کند و به غذای ظهر، دغدغه‌های یک زن میانسال در یک شهر کوچک در کشور ایران.

آلنده، منوچهر و زن را رها می‌کنم، به نقطه‌ای که هستم باید برگردم، به خودم باید توجه کنم، اینجا چه کار می‌کنی حسین؟ جای خودم را در عالم می خواهم پیدا کنم، شاید آن مقایسه‌ی خنده دار بین این سه نفر هم علتش این باشد، که من کجا هستم؟ من چه کسی هستم؟ جواب های منطقی را باید پیدا کنم و بفهمم که چرا هستم؟ من اینجا، در این نقطه چرا هستم؟ چرا؟

قیافه ی هسته ای

حرف های همسفر ساده ی من هنوز توی گوشم هست که می گفت:

به خدا یکبار هم نماز جمعه نرفته ام، مدرسه زوری می بردند، من فرار می کردم، هر طوری بود فرار می کردم، خدا لعنتسان کند، وقتی سرباز بودم به زور من را یکبار بردند، ازشون نمی گذرم. می گن ما انرژی هسته ای داریم، دورغ می گن، به ما اصلا میاد انرژی هستته ای داشته باشیم؟! اصلا به مردم ایران میاد انرژی هسته ای داشته باشن، اصلا خود من، به قیافه ی من هسته ای میاد؟!هین امام جمعه ی ... می گفت: انرژی هسته ای حق مسلم ماست، ماست خیار، اصلا می دونی خیار چنده؟ ماست کیلویی چنده ...


علت

سکوت می کنم

به احترام تمام کسانی که بودند

تمام کسانی که آمدند

و ساکت عبور کردند

به احترام تمام کسانی که ناگهان رفتند

باران

ثانیه ای بیش برای ثبت امروز نمانده است، امروز کلا بیرون نرفتم ولی باران را از دست ندادم، حالا مثل سابق از باران بدم نمی آید، با آن کنار آمده ام و راستش وقتی نیست گاهی هم دلتنگش می شوم، دلتنگ قطره هایی که ریز و آرام من را می شورند و یاد کسانم می اندازند، کسانی که باران را دوست دارند و عاشق طراوتش هستند.

باران مدتهاست برای من مفهومش عوض شده و ...

یاد سهراب به خیر

با همه مردم شهر زیر باران باید رفت

زیر باران باید حرف زد

چیز نوشت

زیر باران باید وبلاگ را آب دیت کرد.

آینه‌ی دیروز

صبح خیلی زود بیدار شدم، اولین کار این بود که در آینه به خودم نگاه کنم، مو، ابرو، چشمها، سیبیل و لبها، همه را یک دور کامل نگاه کردم، لپ‌هایم را کمی گرفتم و کشیدم، بازی جالبی بود انگار، مطمئن شدم خودم هستم، در آینه‌ی ماشین هم دوباره این بازی را تکرار کردم و باز خودم بودم، در همه‌ی چیزهایی که امروز انعکاسی از من را نشان می داد، خود را دوباره و دوباره تماشا کردم، در همه‌ی آنها باز خودم بودم، خودم بودم با تمام جزئیاتم، خودم بودم با تمام آنچه من را می‌سازد، تغییری نکرده بودم انگار، اما مگر می شود؟ مگر می‌شود من به علاوه ی حلقه‌ی توی دستم همان آدم دیروزی باشم؟

ب.ب

فکر می کنی کسی که در مهمترین اتفاق عمرش، همه چیز را ول می کند و می آید تا آب دیت وبلاگش را انجام دهد،شایسته ی چه اسمی است؟

دیوانه؟ یا یک وبلاگ نویس تیر؟

مطمئنا من هیچ کدام از این دو نیستم

ولی کمی از هر دو دارم

امشب را با تمام استرسش اگر به صبح برسانم

فردا هم همین بساط است

باور کن

غافل گیری

کلا فکر نمی کردم امشب اینجا باشم، کلا در این مدت زندگی برگ های غافل گیری اش را روی سرم ریخته، بهتر بود به جای برگ از سطل های آب یخ استفاده می کردم، به هر حال، زندگی است دیگر! هی برنامه ریزی می کنی و هی تلاش می کنی آن برنامه ریزی را اجرا کنی که ناگهان می زند زیر کاسه کوزه ی ما و ...

غافل گیری های خوب زندگی را برای شما آرزومندیم.


پی نوشت:

+بخش نظر سنجی را عوض کردم، من را از نظراتتان بی بهر نفرمائید، دوستانم.

از بین تمام داستان هایی که ننوشته ام

اوه پسر، چند وقت است که درست و درمان ننشسته‌ام پشت سیستم و مثل بچه‌ی آدم ننوشته‌ام، نمی‌دانم! اصلا الان که انگشتانم دارند دکمه‌ها را حس می‌کنند، کمی غریبی هم می‌کنند، یک حس بامزه‌ای است البته، انگشتانم غریبی می‌کنند و قولنج کیبورد می‌شکند، باز چه می گویم؟!

دیشب واقعا خسته بودم، رسیدم و خوابیدم و دوباره بیست دقیقه به شش صبح بیدار شدم و دوباره همان کارها و دوباره همان روز‌ها و دوباره ه... احساس می‌کنم که اگر ننویسم یکنواخت می‌شوم، اگر ننویسم می‌میرم، هر چند نفس می‌کشم، راه می‌روم، زندگی می‌کنم، منتها مثل مرده‌ها، نه زنده‌ها. می‌دانی چیست؟ وقتی می‌نویسم احساس می‌کنم حرف خیلی‌ها را می‌فهمم، احساس می‌کنم ... احساس دارم، احساس می کنم زنده‌ام.

همشهری داستان چند ماه پیش را می خواندم، یک داستان چند بخشی داشت، در یکی از بخش‌هایش داستان این طور شروع شده بود: از بین داستان‌هایی که ننوشته‌ام آنرا بیشتر دوست دارم که ... آنقدر از این شروع خوشم آمد که نگو، با خودم گفتم که چرا این جمله را من زودتر نگفته‌ام؟! با خودم و در خودم از دست خودم به خاطر این عقب بودن ناراحت شدم.

ماهی را هر وقت از آب بگیری تازه است، عیب ندارد، داشتم به خودم دلداری می‌دادم! عیب ندارد، تو می‌توانی خودت بگویی، خودت با همین کلمات حرفت را بزنی، بگو، عیبی ندارد، درست که که اصلش مال کس دیگری است، تو خود روایتی نو از کلمات برای خودت داری، استفاده کن، عیبی ندارد، راضی می‌شوم، می‌نشینم پشت صفحه‌ای نورانی و دکمه‌ها را یکی یکی فشار می‌دهم، دستانم غریبی می‌کنند و قولنج کیبورد می‌شکند و من می‌نویسم:

از بین داستان‌هایی که ننوشته‌ام آنرا بیشتر دوست دارم که تو قهرمان آنی، که تو من را دوست داری، که من برای تو می‌میرم، که تو برای من گریه می‌کنی، که من برای دیدن تو سفر می‌کنم، که تو برای من فسنجان ترش درست می‌کنی، که من برای تو جک می‌گویم، که تو می‌خندی، اینجایش را بیشتر دوست دارم، اینجایش من هم می‌خندم، دوبار می‌خندم، داستان من برای یک زندگی است، هر چند سختی دارد، دوری دارد، زخم دارد، راستی دعوا هم دارد، منتها آخر تمام شاهنامه‌های من و تمام داستان‌های من خوش است، مخصوصا این یکی که خیلی دوستش دارم.

 

پرکار

خسته ام، حالا می فهمم شانزده ساعت کار در روز یعنی چه!

RSS

فناوری RSS خیلی خوب است، مخصوصا برای من، موبایل را از جیبم در می آورم و در کمترین زمان ممکن و البته با کمترین هزینه ی ممکن، از محتوایات سایت های مختلف از جمله وبلاگ دوستان مطلع می شوم، من علاوه بر اطلاع از محتویات وبلاگ های مربوط به خودم، باید از اخبار ریز و درشت هم اطلاع داشته باشم، بنابراین خوراک یکی از خبرگزاری های معلوم الحال را استفاده می کنم.

حتی نتایج بازی را هم با همین خوراک تامین می کردم، هر بیست دقیقه آب دیت می کردم و متوجه می شدم که مثلا استقلال یک بر صفر پیش افتاد، از اتوبوس پیاده می شوم، موقع سوار شدن به مترو، می دانم که استقلال دو تا جلو هست  و وقتی می خواهم آخرین نتیجه را بگیرم متوجه می شوم دو دو هستند و تعجب می کنم، هر چند ایستگاه ورزشگاه آزادی از بی جنبه بازی دوستان پرسپولیسی می فهمم که برده ایم ولی ... چه می گفتم؟ آهان، گرفتن خبرها از خبرگزاری معتبر داخلی، هی ما متن خبر ها را بالا و پایین می کنیم و از هر ده خبر دو سه تا در مورد تحریم نفت ایران است، آن هم نه خبر، همه نقل قول از فلان وزیر سابق و بهمان رئیس جمهور متحد در مورد ضرر کردن غربی های بد، از تحریم نفت ایران. اینکه چه کسی بیشتر ضرر می کند را نمی خواهم بگویم، اینکه اصلا نفت به قد و بالای این وبلاگ آمده یا نه را نمی خواهم بگویم، اینکه کلا اگر ادامه بدهم گنده تر از دهنم حرف زده ا را هم نمی خواهم بگویم، فقط می خواهم بگویم، شاید به کسی از دوستانم، شاید به نوجوانی محقق در آینده که می خواهد در این دنیایی مجازی چیزی پیدا کند از واکنش مردم به خبر، چه می دانم، به هر کی، می خواهم بگویم، گاهی مردم عقل دارند، می فهمند.همین.

 

ابر

بازگشت به محیط کار یعنی شروع حاشیه هایی که از آن ها لذت نمی برم، برخورد با آدم هایی که ... مرور می کنم این روز را تا چیزی پیدا کنم، پیدا کنم تا خاص کند این روز را، تا ... سرویس نیامد، ای بر این اقبال، تایم کاری بهم ریخت، کار نمیه کار ماند، کارهای شخصی را که نگو و نپرس.

می دانی چیست؟ اصلا با این روز حال نکردم، چاره اش چیست؟ روزی دیگر را خراب کنم؟ یا حواسم به روزی دیگر باشد که از دست نرود؟

فرصت ها چون ابر می گذرد.

 

شکر نعمت

راننده گفت که هشتصد هزار تومان پول سیستمش شده است، پرسید روشنش کند یا نه، من هم گفتم مانعی ندارد، او هم نامردی نکرد و صدا را تا آخر زیاد کرد، گرومپ گرومپ گرومپ، همین طور که با هر گرومپ در صندلی بالا و پایین می پریدم داشتم به اتفاقات بیست و چهار ساعت گذشته فکر می کردم، به تبلیغات ضد ایرانی شرکت سامسونگ که در سایت اوباما دات ای آر دیده بودم و در اسرائیل پخش شده بود فکر می کردم و همین طور آب دیت وبلونه که امروز به واسطه ی حضور در کنار دوستان وبلونه ایم بی مناسبت هم نبود و همین طور به ... صدای فریاد بین گرومپ ها نگذاشت به بقیه ی بیست و چهار ساعتم فکر کنم و پا برهنه وسط فکر من گفت: پنج روزه اخراج شدم! بی مقدمه بود و لابد انتظار جواب منطقی و درست و حسابی هم داشته باشدريال گفتم: ای بابا، چرا؟ انگار که سالهاست همدیگر را می شناسیم از علت اخراجش گفت، در تمام طول مدت صحبتش کمی صدای سیستم را کم کرده بود، بعد از تشریح دلایل اخراجش که چیزی جز حسادت! نبودهدوباره صدای ضبط را بلند کرد و دوباره گرومپ گرومپ ... تازه توی این هیری ویری مهریه هم باید بدم! این را دوباره وقتی صدای سیستم را کم کرد، گفت و طوری هم گفت که یعنی ببین من سرسختم که دوام آورده ام، من با شنیدنش مشکلی نداشتم ولی چرا داشت به تنها مسافر ماشینش از زندگی خصوصی اش می گفت؟

پی دلیل در ذهنم کندوکاو کردم و دلیلی مثل این به ذهنم رسید: انگار جز من کسی را ندارد که برایش درد دل کند، یه دوست غریبه ی کوتاه مدت!انگار تنها بود، انگار ... از ماشین پیاده شدم و خدا را شکر کردم که شما را دارم.

صدوم ثانیه

نمی دانم از کجا بگویم؟

از بازی پرسپولیس و مردمی که توی مترو با هیجان در مورد نتیجه صحبت می کردند و با هم در مورد استقلال و پرسپولیس گپ می زدند ولی ...

من امروز را به خاطر یک لحظه اش دوست دارم، رفتیم سمت آبخوری تا مجید تشنگی اش را رفع کند، سرباز پلیس موبایلش! را زده بود برق تا شارژ شود، همین موقع زنگ خورد،گوشی را برداشت و گفت : سلام فلانی و یک چشمک به من زد، چشمکی که انگار مدت هاس او و فرد پشت خط را می شناسم، چشمکی که انگار دارد خالی می بنددد و من می دانم و نباید به دوست پشت خط برسانم، آدمی را دیدم که دیگر نخواهم دید، آدمی که برای من در اوج یک روز هیجان انگیز فوتبالی یک خاطره ی چند صدوم ثانیه ای به جا گذاشت.

گاهی با یک لبخند آدم جاودان می شود.

تو

باران می آید

تو نمی آیی؟

بخشی از کتاب

کتاب نیست

از علیرضا روشن

یک ژاپنی در رشت

کتاب "یک ژاپنی در ایران" نوشته ی "شیگاکو حقیقی" را دیروز تمام کردم، بدون اغراق از بخش هایی از این کتاب ذوق مرگ شدم.

کتاب شش فصل دارد که من شخصاً از فصل های اول و دوم و ششم بیشتر لذت بردم، کتاب ظاهرا در ژاپن منتشر شده و اصولاً برای خواننده ی ژاپنی نوشته شده است که فصل های یاد شده، فصل های خاطرات نویسنده است از ایران و باقی فصل ها درباره ی تاریخ ایران بیشتر صحبت کرده است.

شما بروید کتابخانه، تنها مقدمه ی کتاب را بخوانید، مطمئن باشید دیگر زمین نخواهید گذاشت.

این خانم ژاپنی با مردی ایرانی ازدواج می کند و در سال دوم زندگی مشترکشان به ایران می آیند برای زندگی و تا زمان جنگ هم در ایران و شهر رشت اقامت دارند. توصیف هایی که از ما می کند، از فرهنگ ما و گاهی مقایسه های شیرین ما و ملت ژاپن، بسیار جالب و خواندنی است، توضیحات از این بیشتر باشد برای بعد.

تنها یک نکته من را اذیت می کند، که حتما زنگ می زنم انتشارات ایلیا و می پرسم، آن هم این است که کتاب در سال 2005 برنده ی جایزه ی انتشاراتHekitensha شده است و به این موضوع هم پشت جلد و هم روی جلد اشاره شده است، منتها کتاب در سال 2006 به پایان رسیده است.ها؟

 

دفه بعد!

سر در گریبان و خسته از کار در سرویس برگشت نشسته بودم که صحبت های همکار صندلی جلویی با راننده توجهم را جلب کرد:

-آقا سید می‌فروشی؟-نه فروشی نیست-استفاده کنم پول شارژشو بهت می‌دم-باشه مورد نداره.

این مکالمه که تمام شد ناگهان یک توده‌ی ابر سفید روی "چلک" ( لقب یکی از همکاران است و معنی و مفهوم آن "حلبی" است) خالی شد، فضای مینی بوس خیلی زیاد بود؟حالا باید پودر کپسول آتش نشانی هم استنشاق می‌کردیم، در سه سوت راننده مینی بوس را نگه داشت و همه‌ی همکاران در انواع و اقسام حرکت‌های چریکی و ضد ایزایی خود را از مینی بوس به بیرون پرتاب کردند، تازه داشتیم هوای تازه را به ریه می‌کشیدیم که دیدیم، کپسول دست یکی دیگر از بچه هاست، بیچاره "چلک" تا دهان باز کرد که بگوید نکن، دهانش و در واقع کل وجودش پر از پودر شد، همکار کپسول به دست تا خالی کردن کامل کپسول روی "چلک" که به اندازه‌ی پنجاه متر در انظار عمومی این کار را ادامه داده بود، انگار که کپسول یک بار مصرف باشد آن را انداخت توی جوب و هر هر ‌خندید. یک صدایی در ابراها پخش شد که هوی بی شعور اونو بیار، بعداً استفاده می‌شه ها و یک صدای دیگر که می‌گفت: جدی؟ همه را به خنده انداخت.

بعد از ختم جریان، یکی یکی دوباره سوار شدیم و تنها "چلک" بود که سر پا سفید شده از پودر، نمی‌توانست بنشیند، بعد از چند دقیقه صحبت‌های دوباره‌ی  همان همکار اول که در مورد خرید و شارژ کپسول با راننده حرف زده به گوشم رسید، آقا سید من فکر کردم، کفه، نمی دونستم پودره، آقا سید هم همان طور که فرمان را می چرخاند گفت: بگو نمی‌خوام پول شارژشو بدم، آخه اینم بهونه‌س تو میاری؟! بعد همکار گفت: پول شارژ که مسئله‌ای نیست، ولی من که بیشترشو استفاده نکردم!!

صدای پشت سرم ، همان همکاری بود که بیشتر کپسول را خالی کرده بود، داشت با خنده به بغل دستیش می‌گفت: خیلی حال داد، کاش آتیشش زده بودیم، خاموش کردنش بیشتر حال می داد!!

با خودم فکر می کردم من با چه قوم خون خواری همکار شده‌ام که بغل دستی گفت: عیب نداره، ایشالا دفه بعد.

 

ناتمام

وقت هایی هست که آدم می خواهد خودش را اذیت کند، خودش را آزار دهد، به خودش زخم بزند و درد را در بند بند وجودش احساس کند، این را یک جور تنبیه می دانم، تبیه برای من از جانب خودم، خودم قاضی و متهم دادگاه وجودی خود هستم، حکم را بی رحمانه صادر می کنم و جلاد را احضار می کنم، جلاد؟ باز هم خودم، برای اجرای حکم قاضی باید چه کار کرد؟

از سرما متنفرم، دستهایم را در جیب کاپشنم فرو برده ام و آرام و سر به زیر در کوچه قدم می زنم، می لرزم و از کنار آدم هایی که هر روز و هر شب می بینمشان رد می شوم، آدم هایی که حتی یکی شان را نمی شناسم، احساس می کنم که افسرده شده ام، افسرده شده ام؟ صدای موتور و بوق ماشین با هم همه ی مردم ترکیب عجیبی است که نام شهر را برایم تداعی می کند، اما اینجا شبیه دهات است تا شهر، به گمانم دو ماه تنهایی رویم تاثیر گذاشته.

از سر جوب که می پرم، رنگش من را به خود می آورد، چرا اینقدر قرمز است؟دقت می کنم، نه، واقعاً خون است، خون؟ این همه؟ به راهم ادامه می دهم، من چه بدانم خون تازه از کدام قبرستانی می ریزد توی جوب؟ پارک را رد می کنم که صدای کاروان را می شنوم، صدای زنگلوله های وصل شده به گردن شترها و حرکت آرام با وقارشان در بیابان را ...

نوستالژی

چهل دقیقه منتظر ایستادم تا این کامپیوتر لکنته خالی شد، قبل از من دو تا بچه جقله نشسته بودند و من نمی دانم با اینترنت چه می کردند، خدایی نمی دانم، امان از بچه های امروزی، زمان ما آتاری بود و عشق هواپیما بازی و زیاد کله مان بوی قورمه سبزی می گرفت هوس سگا می افتاد توی سرمان، این آخرها هم که کلوب بازی ها و تفریحات سالم پرواز پلی استیشن آورده بود، عیبمان می آمد جز فوتبال سمت بازی دیگری برویم، ناسلامتی بزرگ شده بودیم ها. اما خداییش هیچ چیز برای من هفت سنگ نمی شود، خیلی وقت هست هوس کرده ام یک دست هفت سنگ حرفه ای و درست و درمان بازی کنم، آخ خدایا، الک دولک را که نگو، باز خدا را شکر که گل کوچیک هر سال یک بار نصیبمان می شود ولی آن اصالت سابق را هم ندارد، می دانی داریم زور می زنیم تا خاطره ای را زنده کنیم، داریم برای دل نکندن از گذشته ی شیرین تلاش می کنیم، داریم همه ی این کارها را می کنیم، حتی به بهانه ی توضیح در مورد بچه هایی که قبل از من پشت همین کامپیوتر نشسته بودند.

راستی من می خواستم چی بگم؟

مالیخولیا

ناگهان زندگی می ایستد، ناگهان همه چیز زخمی می شود، روحت و فکرت، اعتقاداتت. ناگهان می فهمی که ای داد بی داد، از دست داده ای، از دست رفته ای، هیچ اتفاق بزرگی هم روی نداده، هیچ اتفاق خاصی هم نیفتاده، هیچ، فقط به خود آمده ای، انگار.

لباس کار را در دستم گرفته بودم و کمی تند قدم بر می داشتم تا به سرویس برسم، از لابلای بچه هایی که در پارک مشغول بازی بودند رد شدم و خودم را به خیابان پرت کردم، بچه ها با تمام ناز بودنشان، برای من ترسناکند، انگار نزدیک گوی شیشه ای ظریفی هستی که هر لحظه امکان شکستنش هست، دوری می کنم، قبلاً این طور نبودم، شاید این طور شدم، نمی دانم. برای همین سریع از کنارشان گذشتم و خودم را در خیابان دیدم، خودم را دیدم و پیرمرد را، پیرمرد با تمام وجود داشت کلمه شکستن را به من نشان می داد، لباس های پوسیده و یک رنگ، چهره ی افتاده و غمگین، یک صندلی چرخ دار را هدایت می کرد، صندلی خالی بود، عصای پیرمرد هم روی صندلی، به نظرم آمد صندلی مال خودش است، از آن به جای واکر بهره می برد. پیرمرد با تمام شیشه ای بودنش و ترک های کوچک و بزرگش داشت به من نگاه می کرد، زل زده بود و چشم هم بر نمی داشت، مهم نبود که سرعت حرکتم چقدر است، فقط نگاه می کرد، می خواستم فرار کنم، می خواستم بدوم، می خواستم بترسم، می خواستم نبینم اما نشد.

در مینی بوس را باز کردم و بدون سلام به کسی نشستم روی اولین صندلی که خالی بود، تمام راه از پارک تا مینی بوس را مرور کردم، با خودم کلنجار می رقتم، پیرمرد و بچه های شیشه ای، آدم هایی که نزدیکشان بشوی می شکنند، از هر دو فرار کردم ولی تا کجا؟ تا کی؟ نابودی وقتی اتفاق می افتد که می گویی: چرا؟

من چیزی بودم بین این دو شیشه، در حال شکستن شاید، اما یک جای کار درست نبود، یک جایی از این فکر می لنگید، نتیجه اش را می گویم، این نتیجه ی زندگی نبود، پیرمرد همه ی انتهای زندگی نبود، پس چه بود؟

چرا من اینقدر با خودم مالیخولیایی شده ام، باز حس می کنم جایی که باید باشم نیستم. جایی میان کلمات گم شده ام.

داستان مردم

هر انسانی با خود داستانی دارد، نه یکی، نه دوتا، بلکه هر انسان با خود چندین داستان و روایت را جابجا می کند، اما یک داستانی از بین آن چند داستان عنوان اصلی را با خود حمل می کند، عنوانی که باعث می شود دانستن آن داستان گاهی دهان آدم را باز کند، گاهی اعصاب آدم را خورد می کند، گاهی هم ...داستان مردهایی که پشت میله های ترمینال ساعت پنج صبح با آتشی کوچک خود را گرم می کردند و سیگار می کشیدند و با حالتی قوز کرده و نیمه خواب بهم نگاه می کنند، داستان یکی از مردها که برای خود کسی بود منتها در شهرستان و حالا در تهران بی کس است و معتاد و بیمار و ... یا داستان پیرمردی که با بچه هایش پله های مترو را بالا می آمدند، بچه ها از پله برقی و پیرمرد از پله های معمولی، بچه ها ذوق می کردند و پیرمرد بی تفاوت، بچه ها هشت، هفت ساله بودند و پیرمرد را بابا صدا می زدند، بچه ها آدرس می پرسیدند و .... من هم داستانی دارم، داستان مردی که خسته بود و نمی دانست خستگی هم جرم است.

رویای زمین

امروز یک روز رویایی بود

میان ابرها هم باشم

باز بهتر از آن روی زمین هست


خونه لاکان

یادم می آید آخرین بارهایی که وبلاگم را از همین مکان آب دیت کردم، چقدر ناراحت و عصبانی بودم، آخرین آب دیت شاد من در این مکان مربوط بود به روز پدر، یادش بخیر، واقعاً برای من روز خوبی بود، هر چند بد تمام شد. اینجا را دوست دارم، خیلی هم دوست دارم، بخشی از خاطرات من از شمال در این مکان بوده و البته شامل خاطراتی تلخ و شیرین است. حقیقتش را بخواهی شیرینیش بیشتر بوده، یک جاهایی در این دنیا هست که حتی اسمشان را هم نشنیده ای، اما دست بر قضا، می روی همان جا و کلی خاطرات ریز و درشت در کوله ی ذهنت پر می کنی و بر می گردی. شاید هم ماندنی شدی، خدا را چه دیدی؟ برای من اینجا هم همین طور بود، همین طور هست، جایی که اصلا اسمش را نشنیده بودم و حالا برای من مفهومی بیشتر از یک مکان دارد.

 

 

خطرِ تک روایت

تصمیم دارم قبل از اینکه همشهری داستان ماه جدید به دستم برسد، مطلب نخوانده‌ای از همشهری داستان قبلی نداشته باشم، بنابراین با اینکه کار دارم و باید در این سوز سرما بیرون بروم، کتاب را دستم می گیرم و شروع می‌کنم به خواندن، همیشه خواندن را از تیتر شروع می‌کنم، اگر تیتر توانست جذبم کند ادامه می‌دهم، در غیر این صورت مطلب بعدی، از بخش «درباره‌ی داستان»، مطلبی بود با این تیتر: «خطرِ تک روایت» و در توضیحاتش نوشته شده: «چطور کلیشه‌ها به تنها روایت موجود تبدیل می شوند؟» نوشته ی چیماماندا نگزی آدیچی و ترجمه ی مرضیه نیرومند. حقیقتش را بخواهی بعد از خواندن تیتر و توضیحات زحمت خواندن نام نویسنده را هم به خودم نمی دادم، رد می شدم، عکس کوچک نویسنده و عکس‌های استفاده شده برای مطلب واقعاً برای من جذاب نبود و هر بار که به این بخش می رسیدم یک پرش کوچک چند صفحه ای اتفاق می افتاد، فکر می کردم که احتمالاً یک مطلب خسته کننده باشد در مورد نوشتن و نویسندگی. در مرحله‌ای که تصمیم می‌گیرم مطلبی نخوانده نماند، بخشی از متن را می‌خوانم و اگر توانستم ادامه بدهم، خوب، خوب است، اما اگر نشد، بازگشت دوباره‌ی من سر آن مطلب می شود عمراً.

«خطر تک روایت» را در شرایطی شروع می‌کنم که دستانم در حال یخ زدن است، سعی می‌کنم نوبت بندی کنم، اول دست راست کتاب را می‌گیرد و دست چپ در جیبم گرم می‌شود و بعد از اینکه دست راست یخ زد، پست را عوض می‌کنم و دست چپ بیرون می‌ماند و دست راست در جیب استراحت می‌کند و به همین ترتیب کار خواندن را در سرما ادامه می دهم اما وقتی باد می‌آید بدتر است، هم سرما را بیشتر می‌کند و هم تحملم را کم تر و هم اینکه کتاب توی دستت را با زور ورق می زند، مخصوصاً کتابی که یک دستی گرفته‌ای. اما مطلبی که می‌خوانی ارزشش را دارد، از همان اولین کلمات تو را برای خواندن دعوت می‌کند و البته با استاندارد‌های قصه خوانی من به شدت هم خوان است، بعد از خواندنش به انسان یک دید می‌دهد، یک بخشی از جهانبینی ناقص ما را می‌تواند ترمیم کند و این به نظر من تنها از یک نوشته‌ی خوب بر می‌آید.

اینکه خانم آدیچی در آن نوشته چه چیزی گفته است را نمی‌خواهم اینجا دوباره تکرار کنم و برای همین دعوت می‌کنم که حداقل به این مطلب مراجعه کنید و خودتان لذت مطالعه مطلب خوب را لمس کنید و در پایان تنها چیزی که باید عنوان کنم و همیشه برای من مسئله بوده این است که آدیچی متولد 1977 است و فقط 6 سال از من بزرگتر است و کتاب بامیه ی ارغوانیش در سال 2004 نامزد جایزه‌ی اورنج شده است.

 

نامه ای به در تقدیم به دیوار

جناب رئیس جمهور عزیزم

آقای دکتر محمود احمدی نژاد

سلام علیکم

ضمن عرض خسته نباشید خدمت شما و تمام همکاران زحمتکشان در دولت دهم، تنها خواستم کمی وقت شریف شما را بگیرم، راستش در ذهنم کلی سوال هست که نمی دانم از کجا شروع کنم، حس خوبی ندارم، این را مطمئن هستم، زمانی بود در همین دنیای مجازی و اینترنت عکس هایی دیدم از یک کشور آفریقایی که برای خرید یک تخمه مرغ با گونی پر از پول می رفتند بقالی سر کوچه و مثلا نیم میلیون تومان می دادند تا سه تا تخم مرغ نوک طلایی بخرند و به خانه بیاورند، آن وقت ها آن تصاویر جز رقت انگیز ترین تصاویر از اقتصاد یک کشور بود که من دیده بودم و فکر می کنمنه تنها برای من بلکه برای خیلی های دیگر هم چنین بود. دلم برایشان سوخت و کلی خدا را شکر کردم که در کشوری زندگی می کنم که مسئولان خدوم و پر تلاشی دارد که باید از دور دستان زحمت کششان را بوسید.

جناب رئیس جمهور، دیروز داشتم با مدیر تولید کارخانه ای که به تازگی در آن مشغول کار شده ام در مورد آینده ی کاریم صحبت می کردم که ایشان با اشاره به قیمت دلار برای من آینده ی مبهمی را تصویر کرده بودند، آینده ای که شما بعد از مدال بهداد سلیمی گفته بودید روشن است! دیروز قیمت سکه را نگاه می کردم دیدم صبح قیمتش 820هزار تومان بود و شب خبرگزاری ها قیمتش را 900هزار تومان اعلام می کرده اند، هنوز از شادی عبور قیمت سکه ی ملی از مرز نیم میلیون مشعوف بودیم که دیدیم دولتی که در یک ماه به اندازه ی هشت سال دولت های قبلی کار کرده یعنی چه! شما در یک روز رکود هشت ساله را جابجا کرده اید، می دانم برای خود شما هم این موفقیت باور نکردنی است، می دانم من هم باید مثل شما روحیه ی انقلابی داشته باشم و گور پدر دنیا گویان مشت محکمی به دهان استکبار بکوبم و بدانم که نظام کاپیتالیستی و لیبرالیستی و بدِ غربی، بعد از جنبش وال استریت فرو می پاشد و نظام ما در همه ی دنیا حکم فرما خواهد شد، می دانم و البته کمی و کمتر از کمی می ترسم، می ترسم که اگر بخواهیم تنگه هرمز را ببندیم و یک وقت اشتباهی باز پایمان روی سیم اینترنت نرود، که باز قطع شود که باز من وبلاگم را ... بی خیال در راه ملک و مملکت باید بیشتر از این صحبت ها خرج کرد و رنج کشید، سیب زمینی پشندی هم قیمتش از 900هزار تومان بگذر فدای یک تار ریش مبارک، بابا بی خیال.

نامه را نوشتیم که تنها با تنها رئیس جمهور کاری و خدوممان کمی درد دل کرده باشیم و برایش آرزوی موفقیت کنم، همین، باور کنید همین، به خدا همین.

 

 

سری لبخند

هر وقت برف میبارد این شعر را که ناقص هم بلدم هی پشت سر هم می خوانم:

ببین باز می بارد آرام برف

فریبا و رخشنده و رام برف

حالا هم دارد برف می بارد، کمی هم باد می آید و بیرون سر و صدای بچه هایی که داشتند برف بازی می کردند کم شده، من هم دلم می خواست برف بازی کنم، منتها برف بازی آدابی دارد، اینکه لباس خوب بپوشی، دستکش خوب داشته باشی و از همه مهمتر هم بازی های خوبی هم داشته باشی، هم بازی های با جنبه ای که نخواهند گلوله ی برف را با سرعت 250 متر بر ثانیه توی دهانت فرو کنند.

هم زمان که به برف فکر می کنم، دارم در سرم نقشه هایی می پرورانم که شاید این رکود وبلاگ را بگیرم، اولین علت این رکود را خودم می دانم که سطح کیفی و کمی مطالب کمی متفاوت شده و در واقع خودم فکر می کنم کم شده، شاید یک تکان کوچک و ساده نیاز باشد، حالا چه تکانی دقیقا برنامه ای در دست نیست ولی می خواهم دیگر همین نوشتن خشک و خالی نباشد، اگر هم پیشنهادی از سمت دوستانم دریافت کنم، خیلی خوشحال می شوم، می دانی خیلی خوشحال می شوم یعنی در لباس هایم نخواهم گنجید مطمئناً.

هم زمان می خواهم فکر هم به حال وبلونه بکنم و در واقع بکنیم، که آن هم امیدوارم خالی از لطف نباشد، دلم می خواهد روزی برسد که اگر کسی این یادداشت ها را خواند رشد کند و برایش مفید باشد، لذت ببرد و لبخند روی لبش نقش ببند، لبخند و شادی را برای همه ی انسان ها می خواهم، برای خوانندگان وبلاگم به صورت ویژه تر.

 یک نظر سنجی هم گذاشته ام این کنار که تا یک هفته پا برجا خواهد بود، نظر شما مهم است.