اوه پسر، چند وقت است که درست و درمان ننشستهام پشت سیستم و مثل بچهی آدم
ننوشتهام، نمیدانم! اصلا الان که انگشتانم دارند دکمهها را حس میکنند، کمی
غریبی هم میکنند، یک حس بامزهای است البته، انگشتانم غریبی میکنند و قولنج
کیبورد میشکند، باز چه می گویم؟!
دیشب واقعا خسته بودم، رسیدم و خوابیدم و دوباره بیست دقیقه به شش صبح بیدار
شدم و دوباره همان کارها و دوباره همان روزها و دوباره ه... احساس میکنم که اگر
ننویسم یکنواخت میشوم، اگر ننویسم میمیرم، هر چند نفس میکشم، راه میروم، زندگی
میکنم، منتها مثل مردهها، نه زندهها. میدانی چیست؟ وقتی مینویسم احساس میکنم
حرف خیلیها را میفهمم، احساس میکنم ... احساس دارم، احساس می کنم زندهام.
همشهری داستان چند ماه پیش را می خواندم، یک داستان چند بخشی داشت، در یکی از
بخشهایش داستان این طور شروع شده بود: از بین داستانهایی که ننوشتهام آنرا
بیشتر دوست دارم که ... آنقدر از این شروع خوشم آمد که نگو، با خودم گفتم که چرا
این جمله را من زودتر نگفتهام؟! با خودم و در خودم از دست خودم به خاطر این عقب
بودن ناراحت شدم.
ماهی را هر وقت از آب بگیری تازه است، عیب ندارد، داشتم به خودم دلداری میدادم!
عیب ندارد، تو میتوانی خودت بگویی، خودت با همین کلمات حرفت را بزنی، بگو، عیبی
ندارد، درست که که اصلش مال کس دیگری است، تو خود روایتی نو از کلمات برای خودت
داری، استفاده کن، عیبی ندارد، راضی میشوم، مینشینم پشت صفحهای نورانی و دکمهها
را یکی یکی فشار میدهم، دستانم غریبی میکنند و قولنج کیبورد میشکند و من مینویسم:
از بین داستانهایی که ننوشتهام آنرا بیشتر دوست دارم که تو قهرمان آنی، که
تو من را دوست داری، که من برای تو میمیرم، که تو برای من گریه میکنی، که من
برای دیدن تو سفر میکنم، که تو برای من فسنجان ترش درست میکنی، که من برای تو جک
میگویم، که تو میخندی، اینجایش را بیشتر دوست دارم، اینجایش من هم میخندم،
دوبار میخندم، داستان من برای یک زندگی است، هر چند سختی دارد، دوری دارد، زخم
دارد، راستی دعوا هم دارد، منتها آخر تمام شاهنامههای من و تمام داستانهای من
خوش است، مخصوصا این یکی که خیلی دوستش دارم.