کیفم روی دوشم و پلاستیک غذا توی دستم ، از محل کار زدم بیرون ، بی حد خسته
بودم و نای راه رفتن نداشتم ، زانو هایم داشت کنده می شد ، آرام آرام
سرم را پایین انداختم و به سمت خانه آمدم ، به روزی که گذشته بود فکر کردم
، یک روز کاری و یکنواخت که ... تمام شده بود ، روزی که به هر کسی پیام
دادم جواب نداد ، روزی که انگار همه با من قهر بودند ، روزی که کینه ی شتری
حرف اول را می زد .
رسیدم سر خیابان با تمام فکرهایی که توی سرم سنگینی می کرد ، حواسم نبود
و یا فکر ها دیدم را کم کرده بود ، نور ماشین را روی خودم احساس کردم و یک
لحظه بعد دنیا کج شد و سریع جلوی چشمانم چرخید و ناگهان روی ماه ثابت شد ، ماه تا کامل
شدن چند روزی راه داشت و ناگهان ماه گرفت و صورت توی ماه با من حرف زد : درد داری؟
منو می بینی؟ ای خدا بدبخت شدم ، آقا ، آقا ... هم سن خودم بود منتها سیبیل
بنا گوش در رفته ی خوشگلی داشت و یک خال کنار دماغش ...
صدای هم همه می شنیدم به همراه صدای راه رفتن و گاهی دویدن : ببریمش بیمارستان ، نه آقا دست
بهش نزن ، زنگ زدم 115 ، چی کار می کنی ؟ طوریش نشه ؟ کیف مال همین آقاس ؟
نه؟
به کیفم فکر کردم و محتویاتش ، عابر بانک ها ، مدارک شناسایی ، لب تاب ،
شارژرم که استفاده نکردم و همشهری داستان که تنها یک صفحه اش را خوانده
بودم ، حسرت خوردم که چقدر کم خوانده ام و با خودم فکر کردم که کجا هستم ؟
تصادف کرده بودم ؟ نقش زمین شده بودم؟ کسی چرا بلندم نمی کند و به
بیمارستانی جایی نمی رساند ، بالای سر من این همه آدم هست و من روی زمین ...؟؟؟
کم کم سرمای زمین را حس کردم ، حس داشتم ، داشتنش خوشحالم کرد، سعی کردم دورترین نقطه ی تنم را حرکت دهم ، انگشتان پا ، کمی توی کفش
جابجاشان کردم ، خوب بود حداقل قطع نجاع نشده بودم ، شکستگی چی ؟ پاهایم را
آرام آرام جمع کردم سمت خودم و بالا آوردم ، حالا مردی دراز کشیده بودم
وسط خیابان با پای های از زانو خم شده ، دستانم را هم باید امتحان می کردم ،
روی آسفالت کشیدم ، انگار خواسته باشم چیزی نامرئی را جا بجا کنم و شکلی از
آن روی زمین ترسیم کنم ، نه سخت بود و نه همراه درد .
هم همه ادامه داشت منتها دیالوگ ها عوض شده بود ، درد داره می کشه بدبخت
، آقا یه نفر این میون دکتر نیست به داد این بنده خدا برسه ؟ آقا بذارش تو
ماشین ببر ، می مونه رو دستتا ...
یک جوری گفت "می مونه رو دستت" که انگار در مورد یک کالا حرف می زند ،
"نفروشی می مونه رو دستتا" ، از صدا بدم آمد ، این دیگر چه بی شعوری
بود؟!!تنها چهره ای که ماه را می گرفت همان مرد هم سن خودم بود با آن سیبیل
های با حالش ولی چرا اینقدر نگران؟ باز دمش گرم کسی به فکر ما بود.
تا اینجا سالم بودم و حالا باید می نشستم ، حالا در ذهنم جرئت کردم که
به بلند شدن فکر کنم و در آن لحظه جز این آرزویی نداشتم ، دلم می خواست روی پا
بودم و راه می رفتم ، دلم برای راه رفتن عادی تنگ شده بود ، دلم برای
پیاده از خانه تا محل کار رفتن تنگ شده بود ، حالا وقت وعده وعید بود که از
این به بعد با ماشین می روم ، که از این به بعد بیشتر مراقبم که ... نه
نذر کنم ، نذر گوسفند خوب است ، آره ، اگر سالم از این جا بیرون بروم یک
گوسفند را می کشم ، بیچاره گوسفند ! با خودم گفتم در این هیری ویری فکر
گوسفندی ؟ ...
به پهلو چرخیدم و چه لذتی داشت این کار ، دنیا را به من داده بودند ، یک
متکا کم بود تا رخت خوابم تکمیل شود ، دستم را که می دانستم سالم است
گذاشتم زمین تا بتوانم بنشینم ، یک دستم ستون شد و دست دیگر هلم داد رو به
بالا ، آسفالت سیاه با نور مغازه های اطراف رنگی شده بود و انگار برای من
که تا اینجای کار سالم بودم جشن گرفته بود.
یک چیز فلزی روی زمین بود شبیه ... شبیه ... بخشی از بند کیفم ، و راستی
کیفم ؟! دوباره یاد کیفم افتادم و این بار به جای فکر کردن به همشهری
داستان به لب تاب فکر کردم ، چه چیز هایی که توی آن دستگاه نابود نشده بود و
... اصلا کجا بود؟؟؟ در شعاع دیدم در اطافم تنها جنگل پا بود و تنه های
پارچه ای با ریشه های چرمی.
دو دستم روی زمین بود ، برگشتم روی دو دستم و عین فیلم های موفقیت با
خودم گفتم : تو می تونی ، بدون معطلی پایم را کشیدم سمت شکمم تا بتوانم
اولین حرکت برای بلند شدن کامل را شروع کنم ، دستم را گذاشتم روی زانویم و
چشم اندازم از دو دست به یک پا و یک دست تغییر کرد ، یک فشار کم برای بلند
شدن کافی بود ، نذرم را دوباره مرور کردم و زیر لب به آن این را هم اضافه
کردم : قول می دم آدم خوبی باشم.خدایا ... همزمان با فشار دست روی زانو ،
آن یکی پایم را مثل قبلی کشیدم زیر خودم تا به جای یک دست و یک پا حالا دو
پا ببینم ، کفش هایم چقدر تمییز بود! کی تمییز کرده بودم که یادم نمی آید؟
بعد از ده ساعت کار در روز تعطیل چقدر تمییز بود! کفش ها پایین رفت و
آسفالت ، بعد لبه ی جدول که همه اش خوردگی داشت و بعد تنه ی یک درخت که
کنار خیابان کاشته بودند و بعد شاخه هایش و بعد آسمان و دوباره ماه.
بوق ممتد زانتیا من را به خودم آورد ، وسط خیابان داشتم به ماه نگاه می
کردم در حالی که کیفم روی دوشم بود و نور چراغ هایی که بالا پایین می شد
روی من ، به سمت ماشین برگشتم و دستانم را به نشانه ی عذر خواهی بالا آوردم
و چهره ی راننده را دیدم با آن سیبیل های بنا گوش در رفته اش.