شکلک این جوری

روزی که گذشت، شهر کتاب بی حد شلوغ بود ، یوسف آباد خیابان سی و سوم را گرفته بودم دستم و هر وقت احساس می کردم که زیر دوربین نیستم یک نگاهی به آن می انداختم، ایستاده نمی توانستم بخوانم برای همین نشستم ، کمرم درد می کرد و پای راستم هم، تیغ جراحی ده ماه پیش کارگر نیوفتاده است و باید دوباره فکری به حالش کرد ، حالا هم انگار یک سیم دردناک وصل کرده اند از کمرم به پای راستم و هی یک چیز دردناک می رود و می آید، حوصله که از صبح ندارم و حالا درد هم دارم و این یعنی زمان و مکان آبستن یک اتفاق است ، اتفاقی که نتیجه ی اخلاقی داشته باشد ، سریع خودم به خودم جواب می دهد دنبال بهانه می گردی که با اخلاق باشی ؟ ای بی اخلاق!!

کتاب هنوز دستم است و بین اخلاقیات خودم مانده ام ، دوباره زیر دوربین نیستم ، باز می کنم ، کتاب دارد در مورد روز آخر دبیرستان حرف می زند ، من هم فکر می کنم به آخرین روز دبیرستانم و یادم نمی آید کی بود و چه اتفاقی در آن روز افتاده بود، آخرین روز دانشگاه را هم یادم نیست، کی بود و اصلاً آخرین کلاسی که رفتم برای کدام استاد بود؟ عوضش اولین کلاس را به خاطر دارم ، کلاس فیزیک یک بود با استاد فرخی، دیر رسیده بودم سر کلاس ، آمفی یک، وارد که شدم یک دو جین چشم غریبه من را نگاه می کرد ، هیچ کس را نمی شناختم حتی خودم را.

کسی از پله های شهر کتاب بالا می آید و من هنوز حول و حوش هشتی دانشگاه بو علی سینا هستم، انگار دکتر امیری است، شبیه که هست! یعنی ممکن است خودش باشد، تدریس را ول کرده و آمده باشد رشت برای صفا، آن هم در مهر ماه!! زهی خیال باطل ، از این خبر ها نیست، در صورت مرد لبخند می زنم، نه به خاطر اینکه مشتری است و نه به خاطر اینکه فیس تو فیس شده ایم، تنها لبخند می زنم چون مرا یاد بهترین استادم انداخت، استادی که با وحید می رفتیم توی اتاقش و در مورد آخرین فناوری های نظامی دنیا گپ می زدیم، یادش بخیر.الان دکتر امیری کجاست؟ وحید کجاست؟وحید ...

امشب عروسی وحید است و من نیستم و دارم نکبت ترین شبم را می گذرانم، لعنت به من که در بهترین لحظات دوستم در کنارش نیستم، حس انتقام دارم و نمی دانم از چه کسی باید بگیرمش، علی الحساب یک لبخند آماده می کنم تا به مردی بزنم که من را به یاد وحید هم انداخت، مرد بی سلام آمد و بی خداحافظی هم رفت ، چون رفتنش را ندیدم، اما با لبخند باید چه می کردم، نگه ش داشتم تا روی کیبورد و روبروی مانیتور بریزمش به افتخار وحید و به یاد دکتر امیری و تقدیم به شما. می شود یک شکلک این جوری [لبخند]

صادق خلخالی

آیت اله خلخالی را هیچ کس نمی شناخت ، نمی دانم چرا! انگار برای اولین بار است نامی از او می شنوند ، یکی که با طالقانی اشتباه گرفته است، مرد شماره یک قوه قضائیه  ی سال های انقلاب که هر بنی بشری نامش را می شنید ماستش را کیسه می کرد حالا ناشناخته است برای من و ما؟کسی که حکم اعدام هویدا را صادر کرده ، حداقل من یکی فکر نمی کردم به این زودی از یاد برود.

منظورم از یاد رفتن برای یک فرد نیست ، یک نسل دیگر او را نمی شناسد و نمی خواهد هم بشناسد، کسی که کافی است در قضاوت درونی در مورد او خود را رها کنید، ساده نام قاتل را می شود چسباند تنگش، ولی اگر با تامل و قدم به قدم پیش بروی چیزهایی کشف می کنی که شاید گفتنی نباشد، حس کردنی است. اتفاقات انقلاب ما هم شبیه خیلی از انقلاب های دیگر بود، بعد از انقلاب فرانسه مردم با پادشاه چه کردند؟ بعد از انقلاب روسیه با تزار چه کردند؟ و مطمئناً این تنها نکته ی قضیه نیست، خیلی از کسانی که به دست خلخالی کشته شده اند، مسئول قتل عام مردم در خیابان ها بودند و می بایست در برابر کاری که کرده بودند پاسخ گو می بودند ولی در مورد شیوه ی برخورد بحث بود، که ...

فکر می کنید دارم از خلخالی طرفداری می کنم؟ نه.

به خودم یاد داده ام اگر می خواهم در مقام قضاوت باشم سعی کنم منصفانه به موضوع نگاه کنم و حکم درونی هر انسان حداقل برای خودش خیلی مهم است و سعی می کنم این حکم درونی به عدالت نزدیک تر باشد، من فکر می کنم از بحث های داخل تاکسی باید پا را فراتر بگذاریم.نه؟

خلخالی در دادگاه انقلاب


 

جدایی نادر از سیمین

روزی که گذشت خبر دار شدم یکی از دوستان خیلی خوب و رفیق های شفیقمان سایتش را افتتاح کرده که بسی جای مسرت و خوشحالی بود ، سریع سر زدم و مطلب اول سایت را تا قطره ی آخر خواندم.

قول دادم که نظر خودم را در مورد آن مطلب در همین جا اعلام کنم ( هر چند کسی از من نظر نخواست) ، مطلب سایت میوندار در مورد جداسازی جنسیتی دانشگاه ها بود ، اولا خدا را شکر که ما نه سر پیازیم و نه ته پیاز ، خرمان از پل دانشگاه گذشته و برای دوستان دانشجو تنها دست تکان می دهیم.اگر از من بپرسید می گویم آقای (یا خانم) مطرح کننده ی این طرح ، ‌مملکت همین یک کارش زمین مانده بود که بر داشتید و پیراهن عثمان کردید؟ همان جوان لامصب کار و شغل دارد؟ امکان ازدواج دارد؟ در همان محیط علمی سطح کیفی مناسبی دارد؟

اینجا باید گفت بابا بی خیال! شب خوابیده اید و صبح بلند شده اید و یافتم یافتم کننان جار می زنید که چه؟فکر می کنم در نشریه نهاد مقام معظمی رهبری دانشگاه بود که در مورد این موضوع خواندم ، از حضرت امام در همان اوایل انقلاب همین را می پرسند و امام خیلی راحت می گویند مگه دختر و پسر در دانشگاه جه کار می خواهند بکنند که شما جداشان می خواهید بکنید؟صد تا روانشناس هم بیاید بگوید الان شب است من قبول نمی کنم.همین الان در تمام دانشگاه های دنیا دارند مردم مختلط درس می خوانند و علم روز تولید می کنند و ما اندر خم یک کوچه ایم! تازه آنها از مدرسه مختلطند، بیچاره های روان پریش!!

یک روز با یکی از راننده های الگانس پلیس (همان زمان که سرباز بودم) در همین مورد گپ می زدیم که او به ما می گفت : هشت سال است که راننده ی ماشین پلیس است و از این موراد دختر و پسر زیاد دیده ولی ای کاش هیچکدام را نمی گرفتم (می دانم اغراق می کرد) این ها که مریض نیستند مثل من و تو آدمند.مطرح کردن یک موضوع قرون وسطایی که بدرد امثال پیتر کبیر می خورد (قضیه سیبیل هلندی را نشنیده اید؟) آن هم در این شرایط ، چه در داخل و چه در خارج از کشور ، بازخورد خوب و مناسبی ندارد.

در این هاگیر واگیر گیر بدهی به این موضوع برای خودش کلی استعداد می خواهد نه؟

راستی تا یادم نرفته بگویم که بودن دختر و پسر با هم چیزی را عوض نمی کند، کسی که بخواهد درس بخواند با جنس مخالف و بی آن درسش را می خواند و اگر دانشگاه آمد ایم برای علم آموزی این بحث ها می شود حاشیه ای ، سرت بینداز پایین و تولید علم کن، حالا یک دیوانه ای سنگی هم در چاه انداخته برای تو فرقی کرده؟ نه آقا ، درس هست و استاد ایضاً.

بالاغیرتاً موضوع پیدا کنیم برای گیر دادن که ارزش بحث داشته باشد. در سطح کلان عرض می کنم ها.

پی نوشت:

*لپ کلام اینکه من مخالف مطرح کردن یک همچین موضوع هایی هستم، اوایل انقلاب که نیست، هی دور می زنیم و سر خانه اول دوباره گیر می دهیم به این موضوع.

*دوماً اتفاق هم بیوفتد فاجعه نیست، گفتم درس خوانش درس می خواند و غیر درس خوانش هم.

*پیتر کبیر طی سفری به هلند که در زمان او کشور پیشرفته ای بوده متوجه می شود همه مردها سبیل دارند و برای پیشرفت مملکت خودش قانون می گذارد که همه باید سیبیل بگذارند.

*باران می آید و ما تا سلامی دوباره خانه نشین می شویم.

 

پایان دفاع،آغاز بازسازی

کارنامه و خاطرات هاشمی رفسنجانی ، سال 1367 را دارم مطالعه می کنم ، به هر کسی که می گویم چه چیزی مطالعه می کنم ، اول یک لبخند ملیح تحویلم می دهد و عاقلانه در من نگاه می کند و طوری چشم و ابرو می آید که معنی چرا را می دهد به همراه لبخند یک جور حس بابا بی خیال هم منتقل می شود.

کتاب فوق العاده است ، شک نکنید ، چقدر حال کردم موقع مطالعه ، البته هنوز تا تمام کردنش راه هست ولی عالی است ، اسم هاشمی رفسنجانی باعث شده مردم کمی فراری باشند و یا شاید مردم کمی خسته از سیاست و بحث های جانبی هستند و شاید ترجیح می دهند در مورد یارانه گپ بزنند تا در مورد آتش بس و سلمان رشدی و گروباچف ولی ...

کتاب به معنای واقعی یک برگ از تاریخ این مملکت است و چون در سال 67 اتفاقات زیادی هم افتاده بخش بزرگی از ابهامات من یکی را رفع کرد ، پایان جنگ و پذیرش قطعنامه کم کاری نبود، تا دیروز شعار "جنگ جنگ تا پیروزی" و "راه قدس از کربلا می گذرد" سر دادن و امروز قبول صلح با صدام و صدامیان ... تضادی بوده برای خودش و در زمان خودش که مردم چطور از آن گذشته اند هم برای من جالب است.

بدون کینه توزی به شخص هاشمی رفسنجانی و این افسانه هایی که حول و حوش او می چرخد بنشینید و کتاب را مطالعه کنید و لذت ببرید.

*پی نوشت:

*کتاب 800 صفحه دارد و نشر معارف انقلاب آنرا منتشر کرده و قیمتش 15000 تومان است.

دعا کنید

دیشب زنگ زد و گفت که حال مادرش خوب نیست

گفت دعا کنم، دعا کنم که فردا آزمایش بگوید غده سرطانی نیست

گفت به همه بگو

به همه زنگ زد و...

دعا کنید[گل]

برای صلح جهانی

آدم نیاز دارد گاهی خالی شود ، هی خودت را نگه داری که چه ؟ گاهی می خواهی بریزی بیرون به هر دلیلی و با هر دیالوگی و عمراً کسی در آن موقع ساکت بنشیند و نگاهت کند، خوب من هم رسیدم به آن موقع، خودم را روی همکارم خالی کردم ، هر چه بود و نبود، از مشهد تا الان را ریختم روی سرش ، واژه ها را می دیدم که از سر و صورتش می ریزد پایین و او ساکت گوش می کرد، هر چه حرف به دیگران زده بودم کافی بود الان باید به اصل مطلبی حرفم را می زدم و به کسی که به او مربوط بود باید می گفتم، می گفتم که آخر یک سوتفاهم و این همه وقت دلخوری؟ یک سفر و این همه حاشیه ؟ یک کار و این همه دردسر؟یک حرف و این همه پیامد؟ گفتم و گفتم و گفتم .... تا خالی شدم

آخی ای گفتم و خودم را آماده کردم تا دوباره از نو پر شوم ، دوباره حرف هایی بشنوم که شنیدنی نیست ، حرف هایی که ... همکار هم گفت ولی نه حرفی که منتظرش بودم و خودم را برایش آماده کرده بودم ....

همه چیز قابل حل است منتها با گفتگو ، سو تفاهم تا دو طرف در موردش حرف نزنند همان سو تفاهم می ماند و اگر بزرگتر نشود به مرور زمان ، مطمئناً کوچک تر نخواهد شد، خدا انسان را ناطق آفرید و حکم کرد که انسان از این نعمت بهره ببرد و این بهره نه در تقابل با حیوانات وحشی بود که به شکارش می رفتند ، نه جانم ، برای ارتباط در جامعه ای انسان ساز و بشری است با دیگران ، دیگرانی که تا حرف نزنی آن ها فکر می کنند که تو درکشان نمی کنی و ایضا تو هم .(ر.ک.the others به تاریخ 900722)

به همین راحتی و با یک گفتگو سو تفاهم ها و فکر های بد و پیش داوری ها و سوظن ها برطرف شد ، حالا کافی است کسی بخواهد که گفتگو کند و مشکل را رفع کند ، به محض خواستن حل می شود منتها ...

هیتلر یک جمله دارد که می گوید برای جنگ تنها یک طرف بخواهد کافی است ولی برای صلح هر دو طرف باید بخواهند . و این حرف ساده است ولی نتیجه اش بزرگ ، به بزرگی جنگ جهانی.

ققنوس

در گرما

می سوزم

یا در حال تولدم؟



اشانتیون

نمایشگاه استاندارد تمام شد و برداشت ما از آن یک ایستک بود و چتری که گم شده است.راستش فکر نمی کردم اینقدر نمایشگاه رفتن برای مردم تفریح باشد ، دست زن و بچه را گرفته بود و آورده بود نمایشگاهی که همه چیز داشت ، از شیرآلات و ایران رادیاتور تا پفک و روغن زیتون و... ، انگار که دارند می روند پارک ، یک خانواده را نشانه گذاری کردم تا ببینم بعد از برگشتن چه به همراه دارند و اتفاقاً دست پر بودند ، بعد از نیم ساعت که رفتند داخل برگشتند و با پلاستیک و جعبه و کلا اشانتیون های نمایشگاه رفتند به سلامتی. تفریح بدی هم نیست  (خدایی می گم نه برای مسخره کردن) هزینه اش از خانه تا دم در نمایشگاه است و برگشت ، اشانتیون خوب هم گیر آوردیم چه بهتر ، مثل دیروز که غرفه ی ایستک مجانی دلستر! می داد.

دم در جا خوش کرده بودم و اساسی فعال بودم ، آقا ببخشید دستشویی کجاست؟ آقا ببخشید این پله ها کجا می ره؟ حراست کجاست؟! این دستگاه بی شعور(عابر بانک) کارتمو خورد یه دقیقه نگاتون بهش باشه بیرون داد برام نگه می دارید؟!اختتامیه ساعت چنده؟ شما اشانتیون ندارید؟!!!!!

پاسخ های ما هم بیشتر منفی بود ، نمی دانیم و نداریم و به ما ربطی ندارد و ...

الان که دارم فکر می کنم می بینم هیچ یادگاری و اشانتیونی دست ما را نگرفته ، چرا؟ مگر من ایرانی نیستم؟ چرا یک همچین فرصت نابی را از دست داده ام ؟ چرا؟

The Others

هی می نویسم و هی پاک می کنم ، کمی عصبانیم و کمی عقل در نوشتنم دخالت می کند ، کمی دلم می خواهد خنک شود و کمی می خواهم زخم بزنم ، دارم به در و دیوار می کوبم خودم را و فکرم را ، فایده ای ندارد.

این روزها همه ی آدم ها یک جور شده اند و تو را نمی فهمند.

همین

تیر برق

روزی که گذشت برای من خیلی زود شروع شد، روزی که بدون مهمترین وسایل این روز هایم سپری کردم ، لب تاب و موبایل.

بی این ها انگار در خلا حرکت می کنم ، بی هیچ ارتباطی و تماسی ، چه از طرف دیگران و چه از طرف خودم.

یادش بخیر ، دکتر امیری سر یکی از کلاس هایش می گفت اگر به انسان هیچ اطلاعاتی وارد نشود (از طریق حواس پنج گانه) در کمتر از ده دقیقه کما می رود و بعد از یادم نمی آید چند دقیقه می میرد(وحشت ناک است!)

نمی دانم در مورد اطلاعات دیجیتالی این حرف چقدر صادق است ولی نا ممکن نیست ... !

یکی از دوستان فوق العاده ام در بخش نظرات یک شعر گذاشته است .... کولاک ... به خدا حیف است اگر نشنوید ، به خدا اگر نخوانید یک لذت ناب را از دست داده اید .... باور نمی کنید؟

این شما و این ....

تیر برقی «چوبیم» در انتهای روستا
بی فروغم کرده سنگ بچه های روستا

ریشه ام جامانده در باغی که صدها سرو داشت
کوچ کردم از وطن، تنها برای روستا

آمدم خوش خط شود تکلیف شبها،آمدم
نور یک فانوس باشم پیش پای روستا

یاد دارم در زمین وقتی مرا می کاشتند
پیکرم را بوسه می زد کدخدای روستا

حال اما خود شنیدم از کلاغی روی سیم
قدر یک ارزن نمی ارزم برای روستا

کاش یک تابوت بودم کاش آن نجار پیر
راهیم می کرد قبرستان به جای روستا

قحطی هیزم اهالی را به فکر انداخته است
بد نگاهم می کند دیزی سرای روستا

من که خواهم سوخت حرفی نیست اما کدخدا!!!
تیر سیمانی نخواهد شد عصای روستا

*******

با تشکر از مهدی علیزاده ی عزیز

استاندارد

روزی که گذشت آنقدر خسته ام کرد که شب وقتی رسیدم خانه اصلاً نفهمیدم کی شد ساعت دو و چرا من با لباس نقش زمین بودم !!

باید در یک ساعت در دو جا حضور می داشتم ، شهر کتاب مرخصی گرفتم و خودم را رساندم به افتتاحیه اولین دوره نمایشگاه استاندارد ولی وقتی قرآن می خوانند و سرود ملی پخش می شد و روبان ها قیچی می شد من تنها گوشه ای در اتاقی مشرف به نور خورشید و بیابان برای خودم پشت همین لب تاپ داشتم دغ می کردم که چرا یک افتتاحیه را از دست داده ام ،چرا؟

پنج دقیقه

پنج دقیقه وقت هست

برای اینکه وبلاگم را آب دیت کنم

و باید سریع برگردم پایین توی بخش کتاب

همیشه فرصت نیست

حتی به اندازه ی همین پنج دقیقه

که به شما سلام کنم

فکر کن به وقت هایی که داری همین طوری از دست می دی و به ثانیه های آخر که می رسه تازه سعی می کنی قدرش رو بدونی

بعضی وقت ها فرصتی نیست

حتی به اندازه ی پنج دقیقه

چه برای خودتان

و چه برای بقیه


روز کودک!

به آرزویم رسیدم ، دیروز روز کاریم ، روز جهانی کودک بود و ترکش هایش به ما هم رسید ، از خاله بخش کودک یک صفحه سفید گرفتم برای نقاشی و کشیدم ، دلم برای نقاشی های کشیدن تنگ شده بود ، خدا را شکر مشتری هم نداشتیم و من با خیال راحت نقاشیم را کشیدم ، تفاوت فاحشی هست بین این نقاشی و نقاشی های دوران کودکی منتها من از چیزی که کشیده بودم هم خوشم می آمد هر چند به اندازه ی قبل با حال نبود.

نقاشی ها را سر فرصت می گذارم ببینید و نظر بدهید.


فعلا این یکی را داشته باشید.

مدرسه

از خاطرات مدرسه چیز های زیادی هست که از خاطر برده ام ، این را وقتی می فهمم که چیزی از جنس گذشته را می بینم و یادم می آید که ای دل غافل ، من چه خاطراتی داشته ام با این چیز ... یک دوستی داریم که توی همین وبلاگ هم نظر می گذارد و خیلی خوش سلیقه است ، یک جعبه دارد از مداد و پاک کن و خرت و پرت های دو دهه ی پیش مدارس ایران و من عاشق آن جعبه هستم ، عاشقش هستم ولی نمی خواهم داشته باشم چون دست خودش امن تر است و از من با سلیقه تر ، یک چیزی توی آن جعبه هست که مدتی در دوران ابتدایی مد شده بود و من یکی به واسطه ی اینکه مبصر بهداشت هم بودم دلم برایش غنج می زد ، صابون کاغذی . بوی بدی می داد ولی این عشق فناوری را یک جورهایی در من ارضا می کرد ، یک کاغذ کار یک صابون را می کند ، اَاَ اَاَ اَاَ اَاَ اَاَ

یادداشتی می خواندم از بلقیس سلیمانی در مورد معلم نشدن ، خلاصه اش این بود که معلم های آنها آدم های سادیسمی و بدی بودند (هر چند که از این لغات استفاده نکرده بود) می دانی چقدر با او هم دردی کردم وقتی مطلبش را می خواندم ، یاد معلم های خودمان افتادم ، بی پدر ها بچه ی هفت هشت ساله را مثل سگ کتک می زدند ، تا آخر راهنمایی همراه ما بودند ولی دبیرستان دیگر قضیه فرق می کرد ، نه اینکه معلم ها عوض شده باشند و کتک نزنند ، نه ، ما بزرگ شده بودیم و از کتک ککمان نمی گزید . یک معلم داشتیم (در انسان بودنش شک دارم چه برسد به معلم بودنش) دوران راهنمایی ، جغرافی درس می داد و تاریخ و گاهی آمادگی دفاعی ، بهش می گفتیم اسد کنگفو ، می زد ، آخ می زد ، بی پدر می زد ، بی وجدان می زد ، آنقدر می زد تا گریه کنی ، با دلیل و بی دلیل می زد.

وقتی کشف کردم که تا گریه کنی دیگر کاریت ندارد ، خواستم کشفم را امتحان کنم (بچه بودیم دیوانه بودیم جان شما) دفعه بعد که نوبت کتک ما رسیده بود صبر کردم ، سیلی و چک و لگد بود که به سمتم می آمد ، تمام بدنم گرم شده بود ، صورتم داغ ، بچه های کلاس را نگاه می کردم که کمی از طولانی شدن کتک کاری من نگران شده بودند ، گوشم زنگ می زد و هیچ صدایی نمی شنیدم ، تحملم تمام شد ، زدم زیر گریه ، ولم کرد ، کینه اش در دلم شتری است ، حقیقت این است که آن موقع ها فکر می کردم که معلم آدم را کتک بزند ، طبیعی است ، چوب معلم گله هر کی نخوره خله ، توی خانه هم که نم پس نمی دادیم ، نمی دانم چه کرمی بود که فکر می کردیم مردیم و مرد جماعت بین مدرسه و خانه فرق می گذاشت و حقیقت این است که آن وقت ها کینه ای در دلمان نبود ، بزرگتر که شدیم و به بچه های کوچک تر نگاه کردیم با خودمان فکر می کردیم چطور آن معلم های سنگ دل می توانستند ما را کتک بزنند ، چطور دلشان می آمد؟چطور؟

دوران مدرسه همه اش بدی نبود ، من نقاشی خوبی داشتم ، فکر می کردم بزرگ شدم حتماً نقاش می شوم ، عشق من تانک بود و هواپیما و بمب و ضد هوایی و ... جنگ بود و تاثیرش روی ما انکار ناپذیر ، یادم هست وقتی کلاس دوم بودم معلم من را آورد پای تخته و گفت یکی از آن هواپیما ها برای همه بکش ، یک هواپیما کشیدم که جنگی بود ، داشتم بمب هایش را می کشیدم که زنگ خورد ، معلم گفت فردا بقیه اش را بکش و رفت و بعد همه ی بچه ها مثل وحشی های آمازون فریاد کشان از کنارم رد شدند ، من ماندم تنها در کلاس ، نقاشی را تمام نکردم ، رفتم سمت کیفم وسایلم را جمع کردم و از میز خودم به شاه کارم نگاه کردم ، شاهکار نیمه کاره ام ، ذهنم از من می پرسد: چرا پی اش را نگرفتی؟

همیشه تکه هایی از ما در گذشته مانده است و ...

ماه گرفتگی

کیفم روی دوشم و پلاستیک غذا توی دستم ، از محل کار زدم بیرون ، بی حد خسته بودم  و نای راه رفتن نداشتم ، زانو هایم داشت کنده می شد ، آرام آرام سرم را پایین انداختم و به سمت خانه آمدم ، به روزی که گذشته بود فکر کردم ، یک روز کاری و یکنواخت که ... تمام شده بود ، روزی که به هر کسی پیام دادم جواب نداد ، روزی که انگار همه با من قهر بودند ، روزی که کینه ی شتری حرف اول را می زد .

رسیدم سر خیابان با تمام فکرهایی که توی سرم سنگینی می کرد ، حواسم نبود و یا فکر ها دیدم را کم کرده بود ، نور ماشین را روی خودم احساس کردم و یک لحظه بعد دنیا کج شد و سریع جلوی چشمانم چرخید و ناگهان روی ماه ثابت شد ، ماه تا کامل شدن چند روزی راه داشت و ناگهان ماه گرفت و صورت توی ماه با من حرف زد : درد داری؟ منو می بینی؟ ای خدا بدبخت شدم ، آقا ، آقا ... هم سن خودم بود منتها سیبیل بنا گوش در رفته ی خوشگلی داشت و یک خال کنار دماغش ...

صدای هم همه می شنیدم به همراه صدای راه رفتن و گاهی دویدن : ببریمش بیمارستان ، نه آقا دست بهش نزن ، زنگ زدم 115 ، چی کار می کنی ؟ طوریش نشه ؟ کیف مال همین آقاس ؟ نه؟

به کیفم فکر کردم و محتویاتش ، عابر بانک ها ، مدارک شناسایی ، لب تاب ، شارژرم که استفاده نکردم و همشهری داستان که تنها یک صفحه اش را خوانده بودم ، حسرت خوردم که چقدر کم خوانده ام و با خودم فکر کردم که کجا هستم ؟ تصادف کرده بودم ؟ نقش زمین شده بودم؟ کسی چرا بلندم نمی کند و به بیمارستانی جایی نمی رساند ، بالای سر من این همه آدم هست و من روی زمین ...؟؟؟

کم کم سرمای زمین را حس کردم ، حس داشتم ، داشتنش خوشحالم کرد، سعی کردم دورترین نقطه ی تنم را حرکت دهم ، انگشتان پا ، کمی توی کفش جابجاشان کردم ، خوب بود حداقل قطع نجاع نشده بودم ، شکستگی چی ؟ پاهایم را آرام آرام جمع کردم سمت خودم و بالا آوردم ، حالا مردی دراز کشیده بودم وسط خیابان با پای های از زانو خم شده ، دستانم را هم باید امتحان می کردم ، روی آسفالت کشیدم ، انگار خواسته باشم چیزی نامرئی را جا بجا کنم و شکلی از آن روی زمین ترسیم کنم ، نه سخت بود و نه همراه درد .

هم همه ادامه داشت منتها دیالوگ ها عوض شده بود ، درد داره می کشه بدبخت ، آقا یه نفر این میون دکتر نیست به داد این بنده خدا برسه ؟ آقا بذارش تو ماشین ببر ، می مونه رو دستتا ...

یک جوری گفت "می مونه رو دستت" که انگار در مورد یک کالا حرف می زند ، "نفروشی می مونه رو دستتا" ، از صدا بدم آمد ، این دیگر چه بی شعوری بود؟!!تنها چهره ای که ماه را می گرفت همان مرد هم سن خودم بود با آن سیبیل های با حالش ولی چرا اینقدر نگران؟ باز دمش گرم کسی به فکر ما بود.

تا اینجا سالم بودم و حالا باید می نشستم ، حالا در ذهنم جرئت کردم که به بلند شدن فکر کنم و در آن لحظه جز این آرزویی نداشتم ، دلم می خواست روی پا بودم و راه می رفتم ، دلم برای راه رفتن عادی تنگ شده بود ، دلم برای پیاده از خانه تا محل کار رفتن تنگ شده بود ، حالا وقت وعده وعید بود که از این به بعد با ماشین می روم ، که از این به بعد بیشتر مراقبم که ... نه نذر کنم ، نذر گوسفند خوب است ، آره ، اگر سالم از این جا بیرون بروم یک گوسفند را می کشم ، بیچاره گوسفند ! با خودم گفتم در این هیری ویری فکر گوسفندی ؟ ...

به پهلو چرخیدم و چه لذتی داشت این کار ، دنیا را به من داده بودند ، یک متکا کم بود تا رخت خوابم تکمیل شود ، دستم را که می دانستم سالم است گذاشتم زمین تا بتوانم بنشینم ، یک دستم ستون شد و دست دیگر هلم داد رو به بالا ، آسفالت سیاه با نور مغازه های اطراف رنگی شده بود و انگار برای من که تا اینجای کار سالم بودم جشن گرفته بود.

یک چیز فلزی روی زمین بود شبیه ... شبیه ... بخشی از بند کیفم ، و راستی کیفم ؟! دوباره یاد کیفم افتادم و این بار به جای فکر کردن به همشهری داستان به لب تاب فکر کردم ، چه چیز هایی که توی آن دستگاه نابود نشده بود و ... اصلا کجا بود؟؟؟ در شعاع دیدم  در اطافم تنها جنگل پا بود و تنه های پارچه ای با ریشه های چرمی.

دو دستم روی زمین بود ، برگشتم روی دو دستم و عین فیلم های موفقیت با خودم گفتم : تو می تونی ، بدون معطلی پایم را کشیدم سمت شکمم تا بتوانم اولین حرکت برای بلند شدن کامل را شروع کنم ، دستم را گذاشتم روی زانویم و چشم اندازم از دو دست به یک پا و یک دست تغییر کرد ، یک فشار کم برای بلند شدن کافی بود ، نذرم را دوباره مرور کردم و زیر لب به آن این را هم اضافه کردم : قول می دم آدم خوبی باشم.خدایا ... همزمان با فشار دست روی زانو ، آن یکی پایم را مثل قبلی کشیدم زیر خودم تا به جای یک دست و یک پا حالا دو پا ببینم ، کفش هایم چقدر تمییز بود! کی تمییز کرده بودم که یادم نمی آید؟ بعد از ده ساعت کار در روز تعطیل چقدر تمییز بود! کفش ها پایین رفت و آسفالت ، بعد لبه ی جدول که همه اش خوردگی داشت و بعد تنه ی یک درخت که کنار خیابان کاشته بودند و بعد شاخه هایش و بعد آسمان و دوباره ماه.

بوق ممتد زانتیا من را به خودم آورد ، وسط خیابان داشتم به ماه نگاه می کردم در حالی که کیفم روی دوشم بود و نور چراغ هایی که بالا پایین می شد روی من ، به سمت ماشین برگشتم و دستانم را به نشانه ی عذر خواهی بالا آوردم و چهره ی راننده را دیدم با آن سیبیل های بنا گوش در رفته اش.


طبل بزرگ زیر پای چپ

این روزها خیلی یاد سربازی می افتم ، دورانی که با تمام سختی ها و البته تجربه های نابش برای من گذشت ولی این قصه برای نوع بشر(مخصوصاً ایرانی اش) حالا حالا ها ادامه دارد. یک دوست کچل را ملاقات کردم که اتفاقاً سرباز نیروی انتظامی بود و در دوران آموزشی و شروع کردم به نصیحت کردن و خاطره گفتن و آسمان و ریسمان بافیدن که ای جوان بهره ببر از دورانی که به ظاهر سخت است ولی تو را مرد بار می آورد ، دورانی که آستانه ی تحملت را در شنیدن حرف های کلفت بالا می برد ، دورانی که غرور را می بوسی و می گذاری کنار ، دورانی که .... دورانی است.

این دوران به من چیز های زیادی  آموخت که کمترینش این بود که من به درد پلیس شدن و این قرتی بازی ها نمی خورم ، ارتباط با مردم در حالتی که یک اشتباه کرده اند و حالا باید پای اشتباه شان بمانند و نمی مانند ، در تمام طول مدت سربازیم اتفاق افتاد ، مردم در این حالت ها وحشی می شوند و پرخاش می کنند و نازنین مردم را باید از دید من سرباز می دیدی نه از دید سوپر استاری به نام رضا کیانیان که همه وقت رسیدن به او دست و پایشان را جمع می کنند و خود بهتر می دانی.

دوران مقدسی که گاهی می نشینی کناری و به خودت اول از همه و بعد اطرافیانت و بعد برو تا آخر ... حتی مملکتت هم بد و بیراه می گویی و بعد با خود زمزمه می کنی: خدای من ، خدای خوب و مهربان که در آسمان هایی ، خدایی که دشت های وسیع را آفریدی ، خدایی که جنگل انبوه و دریا ی خروشان را آفریدی ، خدایی که نغمه ی دل انگیز یک پرنده را آفریده ای ..... و خدایی که همین نسیم صبح گاهی را آفریدی ... چرا نمی فهمم کلیت این جهان و ملک را ؟ چرا نمی فهمم این قانون های خود ساخته را؟ ... چرا این آدم ها را نمی فهمم؟ ... چرا خودم را نمی فهمم؟

و خدا با انگشت کودکی جواب می داد که روی ماشه اسلحه تو می رود ولی شلیک نمی کند تا تو بفهمی کسی حواسش به تو هست حتی اگر تو خودت و او را فراموش کرده باشی.

 

پاییز فصل دل تنگی ها

روزی که گذشت

هوا بس ناجوانمردانه خوب بود

آفتاب بعد از ظهر پاییز روی درختان در حال رنگ عوض کردن

آدم را می برد به دورانی که صبح مدرسه بود

و بعد از ظهر زیر همین آفتاب گل کوچیک

دلم برای یک توپ پلاستیکی دو لایه

و تیر دروازه های آهنی تنگ شده

دلم برای جر زنی تنگ شده

دلم برای گردو شکستم هم تنگ شده

دلم برای خودم وقتی که توی دفتر مدرسه برای یک لنگه پا کردنمان می بردند هم ....


حس امتداد

1-صبح وقتی مثل همیشه لباس پوشیدم و از خانه بیرون زدم ، احساس سرما کردم ، هوا سرد شده بود و من غافلگیر از سرمای هوا ، هم سرما غافلگیرم کرد و هم چیزی به نام گذر عمر ، یک دفعه چشم باز می کنی و می بینی که ، ای داد بی داد ، یک سال دیگر هم گذشت و روزی هم هست لابد که می بینی تمام عمرت گذشته و حواست نبوده.

2-شما با حوزه ی هنری گیلان تماس گرفته اید ، لطفاً تلفن خود را در حالت تن قرار داده و برای ارتباط با روابط عمومی عدد یک ، برای ارتباط با ...عدد دو ... عدد 3 ... لامصب تا عدد 9 رفت ، این همه جا! اصلاً یادم رفت که با کی کار داشتم . گوشی را می گذارم و با خودم مرور می کنم که باید به بخش آفرینش های هنری زنگ بزنم و دوباره از نو تماس می گیرم ، شما با حوزه ی .... عدد 3 را فشار می دهم و بوق می خورد ، بوق می خورد ، بوق می خورد و هی بوق می خورد و تا می خواهم قطع کنم یکی بله می گوید ... مسئولش نیست یه لحظه گوشی دستتون باشه ببینم کجاست ... صدای ضعیفی از دور می آید که دارد با فریاد آقایی را صدا می زند ... بعد از پنج دقیقه :نیستند ، یه پنج دقیقه ی دیگه ... اومدن ... گوشی ... یک دقیقه ی دیگر ... قاطی کرده ام و می خواهم قطع کنم و یا حداقل یک چیز دل خنک کنک بپرانم منتها کظم غیض می کنیم و سوالمان را می پرسیم ... اینکه چه گفت مهم نیست ، اینکه چرا سیستم اینقدر کند بود مهم نیست ، این مهم است که من برای یک سوال ساده چرا ده دقیقه هزینه مکالمه دادم ، من چرا این طوریم خدا؟

3-ترانه ی نیمایی چیست؟ کی می داند؟

4-چند روزی از یک فصل هر روز نوشتنم می گذرد ، حس امتداد ، حس خوبی است. ممنون از همه

داستانی که توی جیبت جاری است

1-پول ها مسافر های همیشگی بین آدم ها هستند ، توی جیب تو هم یکی هست ، این مسافر های گاهی کثیف می شوند و گاهی هم نابود ولی چیز هایی که می بینند و می شنوند و البته مسیری که طی می کنند جالب است و شنیدنی.شاید پنج هزار تومانی توی جیبت بیشترین عیدی پسر بچه ای شر بوده باشد در بندر بوشهر خودمان یا بخشی از پول های جابجا شده در یک قاچاق بزرگ مواد در اطراف کرمان.نه؟

2-دلم برای یکی از مشتریان دیوانه ام تنگ شده ، بیچاره عاشق شده بود ... دیگر نیامد.


لطفا صدای ضبط را بلند کنید

1-صبح اول صبح سوار تاکسی شدم تا خودم را به محل کار برسانم ، تاکسی که نه یک پیکان احتمالا مدل 62 که داغون شده بود و فقط به درد حمل مسافر می خورد در یک مسیر کوتاه که اگر در راه متلاشی شد مسافرها برای رسیدن به مقصد زیاد دچار مشکل نشوند و یک آهنگ تند و بسیار جوان پسند در مایه های شیش و هشتی گذاشته بود و ما داشتیم کیف می کردیم.گفتم : پدر جان! آهنگ جوون پسندت منو کشته! گفت :قشنگه؟ -بله -زندگی یعنی عشق و حال پسر جان ، آدم باید شاد باشه، من از همه بیشتر ، نه بدهی به کسی دارم و نه طلبی ، چرا شاد نباشم؟ و بعد صدای ضبطش را بلند تر کرد.

2-ترکیب سوره در کنار زیارت عاشورا برایم قابل هضم نبود ، مرد میانسال چاق با ریش و پشم از من سوره ی زیارت عاشورا می خواست، می گفت: قرآن داشتیم اما داخلش نبود!!!!

3-هر وقت پسر بچه ای می بینم هم قد محمد ناگهان دلم برای برادر کوچکترم تنگ می شود، نوشتن و خواندن این کلمه (تنگ می شود) راحت است ولی احساسش یک جورهایی آدم را به گریه می اندازد ، این طور موقع ها بغضی ته دلم است که به گلویم نمی رسد ولی قلبم را همیشه در گیر می کند ، مثل حالا.

چرا؟

امروز هم باران آمد

و من خیس شدم

و تو ...

چترت را روی سرم نگرفتی ...

 

ماشین زمان

برای روزهای تعطیل باید یک برنامه ریزی اساسی بکنم ، دوری ، گشتی ، سفر کوتاهی ، چیزی ...

پست دیروز برای بعضی ها معنی دار بود و بعضی ها نه ، اما حس نوستالژی برای همه آشناست ...

و حقیقت برای همه ی ما زمان است ، زمانی که رفته و زمانی که با انواع و اقسام غافلگیری ها در راه است ...

اوه پسر ، ده سال گذشت ... وقتی که برای کنکور درس می خواندم و اولین یادداشت های روزانه ام را می نوشتم ... ده سال ... !!! ... ده سال پیش محمد مدرسه نمی رفت و الان یه آدم بالغه ... یادداشت های روزانه ی پارسال که دم دستم بود را نگاه کردم و ...

واقعاً آینده نا شناخته است ، گاهی در ذهنم به عقب بر می گردم ، مثل ماشین زمان و خودم را ملاقات می کنم در یک زمان خاص و برای خودم در مورد آینده صحبت می کنم و چقدر تعجب می کنم ، اوه پسر ، اونجا چرا؟ کی من؟ عمراً؟ بی خیال ... و وقتی بر می گردم الان منتظر خودم هستم در آینده و اتفاقات عجیبش.

نوستالژی

بچه تر که بودیم ، پاتوقمان سینما قدس پایگاه بود و همیشه عشق می کردیم با فیلم هایی که از بس دیر اکران می شد که توی ویدیو کلوب آمده بود و ما سینما نگاه می کردیم ، سر فیلم مریم مقدس که سریالش از تلوزیون پخش می شد و همزمان در حال نمایش بود در سینما ، همیشه بوی پفک می داد ، صدای تخمه در بند بند وجودش بود و نور چراغ قوه ی کم سویی که یکی در میان روشن می شد تا شارژ باطری داشته باشد! سر فیلم " حمله به اچ سه" سینما در حال انفجار بود ، بابا که عمراً سینما می آمد دست ما را گرفته بود  و رفته بودیم فیلم را نگاه کرده بودیم ، خودش عشق کرده بود و ما پرواز.

تمام اتفاقات سینما با بوی پفکی که همکاران دیروز در محل کار خورده بودند در سرم پیچید و رفت.

60 ثانیه

اگر 60 ثانیه فرصت داشته باشی باهام حرف بزنی و بدونی که دیگه منو نمی بینی ، بهم چی می گی؟

گوشه دنج

از بلقیس سلیمانی مطلبی نخوانده بودم که خواندم ، بازی عروس و داماد از انتشارات چشمه ، موضوع بیشتر این مجموعه داستان حول مرگ می چرخد ، هر چند زیاد حال نکردم ولی بعضی داستان هایش بد نبود. این تنها اتفاق روزی که در شهر کتاب بودم نبود ، مشتری ها این روزها وقتی دور قفسه ی شعر می چرخند من هم می روم و با مقدمه یا بی مقدمه "رنگ های رفته ی دنیا"ی گروس عبدالملکیان را یا "کتاب نیست" علیرضا روشن را می گذارم کف دستشان و می آیم ، دیروز به یک مشتری که مثل خودم عشق "فاضل نظری" بود هم کتاب گروس را دادم ، گفت : از گروس خوشم نمی آید. شعری از کتاب برایش خواندم ، از خواندم تعریف کرد ولی کماکان قشنگ بودن چیزی که شنیده بود را تنها در شنیدنش یافت نه در خواندنش(چی گفتم؟!) خلاصه بحث شروع شد و من چه کیفی می کردم وقتی چند تا کتاب و شاعر در سبک های نزدیک فاضل نظری معرفی می کرد که بیاوریم ، در بین بحثمان از کسی یاد شد بنام "نجمه زارع" که متولد 61 بوده و شعر می گفته ها ، حاشیه اش هم همان کلمه "بوده" است ، سر عمل جراحی بینی فوت کرده در سال 84 ، شعر هایی دارد فوق العاده ، یکیش این:

تو نیستی و این در رو دیوار هیچ وقت

غیر از تو من به هیچ کس انگار هیچ وقت ...

اینجا دلم برای تو هی شور می زند

از خود مواظبت کن و نگذار هیچ وقت ...

اخبار گفت شهر شما امن و راحت است

من باورم نمی شود ، اخبار هیچ وقت ...

حیفند روزهای جوانی ، نمی شود

این روزها دومرتبه تکرار هیچ وقت

من نیستم بیا و فراموش کن مرا

کی بوده ام برات سزاوار ،... هیچ وقت

بگذار من شکسته شوم ، تو صبور باش

جوری بمان همیشه که انگار هیچ وقت ...

....

لذت بردم و حال کردم

همین دوست خبر داد که کار جدید فاضل نظری هم در راه است  و من منتظر

بعد از خواندن شعر می خواهم در خودم فرو بروم و فکر کنم

کلمات را دوباره زیر زبانم مزه مزه بکنم و لذتش را در آرامش امتحان کنم

گوسفندان را حالا درک می کنم

فقط نمی دانم موقع نشخوار ، با چشمان خمار ، آن گوشه ی دنج طویله ، به چه شعری فکر می کنند ...

جایی برای پیر زن ها نیست

روزی که گذشت باران می بارید و من تا سلامی دوباره خانه نشین بودم

کمی وقت داشتم یادداشت های پنج ساله مارکز را ورق بزنم ، طنز از قیافه ی نوشته ها می ریزد و تازه این جدی قضیه است ، هم زمان نوت بوک ساراماگو را هم تورقی کردیم و نسبت به آن اوایل که خوشم نیامده بود این بار ولی خوب بود یا خوب به چشمم آمد و یا هر چی ... به دوستان سیاست دوستم توصیه می کنم مطالعه بفرمایند.

نوشته های امروز خیس است ، حوصله هم دارم اتفاقاً .

بگذار یک خاطره بگویم

در جوانی که کله ام بوی قرمه سبزی می داد زد به سرمان که برویم عراق ، دل را به دریا زدیم و پا در دشت های مرزی بین ایران و عراق گذاشتیم و یا علی از تو مددی گفتیم و راه افتادیم ، یک جایی بود که گفتند گشت های اوکراینی همین دور و برها هستند و ساکت باشید ، همه خفه خون گرفته بودند جز کسی که پیش من نشسته بود و هی غر می زد و روی اعصاب می رفت ، پیر زنی بود از لرستان و آن طرف ها . یکی که مسئول بود هی می گفت ساکت و این پیر زن دست بردار نبود ، نترسیده بود و حتی عصبی هم نشده بود ، داشت کار عادیش را می کرد و در کل مسیر هم همین کار را کرده بود منتها تنها در همین نقطه باید ساکت می شد که نمی شد ، یادم هست چون نزدیک من بودم با خودم می گفتم الان است که تیری شلیک کنند به قصد صدا و کمی خطا که برود فاتحه ی ما خوانده شود ، عاقل مردی همان حوالی به دادمان رسید : مادر جان خفه شو دیگه.

انگار که دکمه ی خاموش را زده باشی ، ساکت شد ، و بعد بیابان را سکوت محض فرا گرفت و از دور نور چراغ ماشین هایی دیده می شد که دور می شوند.

توصیف صحنه را داشتید؟

پی نوشت :

+ اصلا پی نوشت حال می ده ، همین طوری الکی پلکی یه چیزی اضافه کنی یا افاضات کنی یا چیزی در همین مایه ها به اسم پی نوشت حال می دهد و شما هم گیر ندهید دیگر.

+ امروز باید زنگ بزنم ثمین. بر باعث و بانی نرفتنم .... بشمار.


او می گوید ، من می نویسم

روزی که گذشت خوب بود ولی عالی نبود

یادم هست در یک پست در مورد ملاقات با همسر بیژن نجدی نویسنده "یوزپلنگانی که با من دویده اند" صحبت کردم و چقدر لذت برده بودم از هم صحبتی با ایشان ، منتها امروز این آدم را از زاویه ی دیگری هم دیدم ، از زاویه ی شاگردان استاد در دبیرستان و آن هم سر کلاس ریاضی ، یکی دختر و یکی پسر ، دختر با احترام از استاد یاد می کرد ولی پسر کمی رُک بود و راحت تر حرفش را می زد : بچه ها مثل سگ ازش می ترسیدن ، یه عصا داشت که بیشتر به خاطر افه همراهش بود و گاهی بچه ها رو با اون می زد ، خیلی اعصاب نداشت . دنبال روحیه ی لطیفش می گشتم در درس دادن برای همین پرسیدم : سر کلاس شعری چیزی می گفت؟ به هیچ وجه ، این را دختر ( که حالا زنی بالغ است) هم تایید می کند.

ابتدای کتاب داستان های ناتمام نوشته شده :

من به شکل غم انگیزی بیژن نجدی هستم

متولد خاش ، گیله مرد هم هستم

متولد 1320 ، سالی که جنگ جهانی دوم تمام شد

تحصیلات : لیسانسه ریاضی

یک دختر و یک پسر دارم

اسم همسرم پروانه است

او می گوید ، او دستم را می گیرد ، من می نویسم.

به میزان لطافت روحیه پی بردید؟

کتاب "کافکا مختصر و مفید" نوشته ی دوید مایروویتز را تمام کردم ، چقدر احساس مزخرفی داشتم وقتی در مورد کافکا می خواندم ، کتاب هم اگر تصویر سازی های "روبرت کرومب" را نداشت عمراً حتی یک صفحه ادامه می دادم ، باز همان حکایت قدیمی شاهکار خواندن است دیگر ، همه می گویند این داستان شاهکار است ولی تو از هر زاویه ای که به آن نگاه می کنی پرت و پلاست ، باید یه کافکا شناس! پیدا کنم و در حالی که دست به یقه اش هستم ازش بپرسم که کجای مسخ شاهکار است ؟ها؟

سر کار خمار کیبرد بودم برای تایپ ، کلمات می آمدند و می رفتند و من تنها نظاره گر رفتن شان بودم ، حسش هم بود ، اینکه گوشه ای دنج پیدا کنی و روایت کنی چیزی به نام زندگی را و اتفاقی به اسم روز را و موجوداتی به نام آدم را و حرکاتی به نام عشق را و ... الان من چقدر خوشبختم.

پی نوشت:

+ همین الان که دارم این پست را ارسال می کنم ، باران می آید ولی مریضی من خوب شده و دیگر باران نمی خواهم ، ای خداااااااااااااااااااااااااااااااا.

+ فردا مراسم شادی یک دوست است ، من نمی توانم بروم ، اول بر باعث و بانیش ... و دوم آرزوی بهروزی برای او ، برای خواننده وبلاگم ، برای ثمین.

 

دستگاه خاطره

روزی که گذشت تعطیل بودم

هم من و هم روز

خاطره ای درست نشد

اما امروز روز دیگری است

دستگاه خاطره سازی دنیا را به کار می اندازم برای امروز و برای ساختن خاطره.

ببخشید سوییچ این دستگاه کجاست؟

باور

از پله های فروشگاه کودکی بالا آمد که

کوچک بود      کوچولو بود         مامان بود

با خودم گفتم          باور نمی کنم روزی اینقدر کوچک بودم

چیزی در گوشم زمزمه کرد

زنده بودنت را هم روزی باور نخواهی کرد


پی نوشت:

+ برای امروز کتاب "کافکا مختصر و مفید" را معرفی می کنم برای خواندن که "حوض نقره" منتشر کرده و در مورد کافکا ، کتاب ها و اندیشه های اوست با تصویر سازی مناسب فضای کافکایی که برای آشنایی مختصر و مفید با کافکا خوب است.

+ هنوز مریضی باران در من هست، باران می خواهد دلم.

مواقع سه نقطه

اساسی دپ زده بودم و داشتم کتاب رنگ های رفته دنیا رو می خوندم

شعر های گروس فوق العاده س

مخصوصا برای این مواقع

مواقع ناراحتی 

مواقع تنهایی

مواقع ...