بچه تر که بودیم ، پاتوقمان سینما قدس پایگاه بود و همیشه عشق می کردیم با فیلم هایی که از بس دیر اکران می شد که توی ویدیو کلوب آمده بود و ما سینما نگاه می کردیم ، سر فیلم مریم مقدس که سریالش از تلوزیون پخش می شد و همزمان در حال نمایش بود در سینما ، همیشه بوی پفک می داد ، صدای تخمه در بند بند وجودش بود و نور چراغ قوه ی کم سویی که یکی در میان روشن می شد تا شارژ باطری داشته باشد! سر فیلم " حمله به اچ سه" سینما در حال انفجار بود ، بابا که عمراً سینما می آمد دست ما را گرفته بود  و رفته بودیم فیلم را نگاه کرده بودیم ، خودش عشق کرده بود و ما پرواز.

تمام اتفاقات سینما با بوی پفکی که همکاران دیروز در محل کار خورده بودند در سرم پیچید و رفت.