ناگهان سال نو
تا ساعاتی دیگر ... ناگهان همه بزرگتر میشوند، ناگهان اعداد تقویم عوض میشود، ناگهان هوا گرم میشود، ناگهان یک چیزهایی فرق میکند ... ناگهان سال نو میشود.
ناگهان سال نو .... مبارک.
تا ساعاتی دیگر ... ناگهان همه بزرگتر میشوند، ناگهان اعداد تقویم عوض میشود، ناگهان هوا گرم میشود، ناگهان یک چیزهایی فرق میکند ... ناگهان سال نو میشود.
ناگهان سال نو .... مبارک.
روزی که گذشت، از آن روزهای پُر تنش کار بود، هر چند که پُر تنشترین نبود. تنش، اضطراب و استرس در کار هست، در کاری زیاد و در کاری کم، اصلاً لازمهی بعضی کارها داشتن اضطراب و استرس و تنش است، منتها بعضی کارها نه، همین کاری که الان ما در حال انجام آن هستیم، یک کار بی سر و صدا و کم استرس است، حالا در این کار آرام، تنش و استرس از کجا پیدا میشود؟ خود ما در تولید آن نقش داریم.
مثلاً چند روز پیش نزدیک بود که شکم یکی از همکارانم را وسط سالن تولید بریزند بیرون، اصلاً فکر کردن به این موضوع هم استرسزاست، چه برسد به اینکه یک عده واقعاَ قصد انجام این کار را داشته باشند، دلیلاش هم برای خودش جالب است، پُر رویی.
آخر سال است و همه کاری عقب افتاده برای انجام دادن آن دارند، من هم، کار عقب افتادهی من برای آخر سال تشکر از دوستانی است که در سال گذشته با صبر و حوصله مطالب من را خواندهاند و من را با نظراتشان خوشحال کردهاند. ضمن عرض تبریک سال نو، از همهی شما تشکر میکنم.
شبی که گذشت، از آن شبهایی بود که خداوند برای من خوابهای مفهومی پخش میکرد، خوابهایی عجیب.
دستور داشتند که مردم را بکشند، همه را، زن و مرد و پیر و جوان، مهلتی بود، برای فرار یا پنهان شدن، مهلتی که خود سربازهای مسلمان نماز بخوانند و بعد به جان مردم بیوفتند، مهلتی که شامل حال همه میشد، حال من هم. رفتم به سمت بیابان، دریا، دشت، ... جایی بیرون شهر، بیرون از مکانهایی که انسان زندگی میکند، چند درخت توجهام را جلب کرد، به سمت درختها رفتم و لابلای آن زیاتگاهی دیدم که پلههای سبز داشت، بالا رفتم، بالا رفتم و بالا رفتم. دروازه زیارتگاه یک پلنگ سخنگو بود که به من گفت باید برای ورود گریه کنم، گفتم: قربونت برم، گیر نده، بذار بریم تو. گفت: قربون من بری؟ گفتم: آره. پرید من را گاز بگیرد که از خواب پریدم.
از خواب پریدم و به فرارم از مرگ فکر کردم، اتفاقی که خواهد افتاد ولی باز من از او فرار میکنم، حتی در خواب.
اما امروز استثناً خوب بود، چرا؟ چون بعد از مدتها، کارم سر وقت تمام شد و بدون استرس و دلشوره برگشتم خانه و به قول دوستان تا باد چنین بادا.
نزدیک سال نو کلاً درجه خوشحالی و لبخند و امید به زندگی و همه چیزهای خوب بالا میرودها، نه؟
همهی سربازهای دنیا، خود را برای صبحی آماده کردهاند که از خواب برخیزند و سر جنگ بروند.
من فرد غیر نظامی هستم که صبح بیدار میشوم و سر جنگ میروم.
جنگی به نام کار
دشمنی به نام شاهک
میدان جنگی به نام خط تولید
سربازی به نام سیامک
....
باور نمیکنی؟
من هم
....
ما کی میخواهیم تقاص کارهایی که میکنیم پس بدهیم ....
خوشم میآید همه هم فکر میکنند دیگران باید تقاص پس بدهند
نه خودشان
آخ بدم میآید وقتی وبلاگم را آب دیت نمیکنم، آخ بدم میآید و حالم بد میشود. بیا، ببین، الان حالم بد است.
هنوز درگیر هوگو هستم، محمود عزیز ما در سفر به آن طرف کره زمین هم حاشیه ساز شد و خبرهایی رسید که من را باز درگیر خودش کرده. خبرهایی از یک عکس، که محمود را در حال دلداری به مادر هوگو نشان میدهد.
در چنین مراسمهایی همیشه صدها خبرنگار حضور دارد، حالا چرا از این واقعهی تاریخی به قول دوستان، تنها همین یک عکس وجود دارد؟ فیلمی نیست؟ یک فیلم البته هست که با عکس متفاوت است، خلاصه یک جای کار اطلاعرسانی، باز میلنگد.
خبرگزاریهای داخل، مثل فارس نیوز عزیز هم انگار نه انگار، نمیخواهند در آستانهی انتخابات در شیپور تفرقه بدمند.
ببین، اگر دیروز وبلاگم را آب دیت کرده بودم، این مطلب را دیروز رفته بودم و به روز محسوب میشدم، اما حالا به دیروز محسوب میشوم و من از این بدم میآید.اَه.
صحنههای عجیبی در دنیا هست
مثل یکی که امروز صبح دیدم
پسرک با لباس ژولیده
روبروی چادر جشن نیکوکاری کمیتهی امداد
اسپند دود میکرد
به امید یک دویست تومانی
آخر هم ناامید شد
هوگو چاوز، رئیس جمهورِ کشور ونزولا درگذشت. من کمی دیر از این خبر مطلع شدم، وقتی مطلع شدم که ایشان فوت کرده بودند و در کشورم عزای عمومی اعلام شده بود، او نیز در وداعی باشکوه با مردماش خداحافظی کرده بود. دیر مطلع شدم و طبیعتاً دیر هم عکس العمل نشان میدهم. در ابتدا به همهی دوستداران آن یار سفر کرده تسلیت عرض میکنم و امیدوارم که هر چه خاک آن مرحوم است، بقای عمر شما باشد.
و اما بعد اینکه مرگ هوگو چاوزِ فقید من را به شدت درگیر موضوع مرگِ انسانهای معروف کرد، مرگهایی که سخت باور میکنیم، بهتر است بگویم: سخت باور میکنم. اگر به من نخندید باید اعتراف کنم که از وقتی خبر فوت ایشان را شنیدهام، چپ و راست یاد خدابیامرز "بی نظیر بوتو" میافتم، آن را هم باور نمیکردم، باور نمیکنی؟
هم من میدانم و هم شما، که بحث مرگ، چه برای خود و چه برای کسی که میشناسیم باور پذیر نیست، منظورم باور واقعی است ، یک باور قلبی که در اعمال انسان هم تاثیر داشته باشد، اگر باور داشته باشیم که مرگی هست برای خیلی چیزها حرص و جوش نمیخوریم، اگر قرار باشد چیزی تمام شود به خاطرش هر کاری نمیکنیم، این موضوع البته در مورد مرگ خود ما صادق است، اما تاثیر باور مرگ کسی که میشناسیم بر اعمال و رفتار ما چه میتواند باشد؟
چند روز پیش دربارهی یک موضوع کاری با مدیر کارخانه بحث میکردم، بحث در مورد انجام بهتر کارها بود، از دهان ما این جملات بیرون آمد:
شما اگر نیرویی را در اختیار ما قرار بدهید، وقتی که خود شما هم بخواهید از این نیرو استفاده کنید باید با ما در میان بگذارید ...
جمله تمام نشده، آسمان شرکت تیره و تار شد و دعوا راه افتاد، اولین چیزی اتهام من بود، ندانستن حد و اندازهی خودم بود. قصد ندارم از خودم دفاع کنم، به هر حال من اعتقادی داشتم که بیان کردم، اعتقاد اینکه انجام کار مهمتر از شخصیتها هستند و دید من مثل ایشان، نگاه طبقاتی به انسانها نبود. اما حرفهایی که رد و بدل شد من را به موضوع باور مرگ نزدیکتر کرد، باور مرگ برای کسی که میشناسم اینجا بدردم خورد، این آدم با تمام ادعاها فانی است، با تمام ادعاها، دستش بسته است و تمام میشود، همیشگی نیست و چیزهایی در همین مایهها.
حالا هم کسی از این دنیا رفته، کسی که میشناسیم،کسی که حداقل ما را دوباره دربارهی مرگ به فکر فرو برد. فکر مرگ او، فکر مرگ مدیر کارخانه و فکر مرگ خودمان.
چشم باز میکنم
سکوت برف از پشت پنجره به گوش میرسد
صبح زود بود
ماشین یک دور برگردان را دور زد
و تا آن موقع که رو به مغرب بودیم
به سمت مشرق چرخیدیم
صحنهی فوق العادهی طلوع آدم را مجذوب میکرد
در زیبایی غوطه نخورده بودیم که گفت:
بی پدر مادر عجب طلوعیه!
خبردار شدیم که یکی از همکاران سابقمان مدتی است به جرم حمل مواد مخدر زندانی شده است،
-چند ماه رفته زندان؟
-براش 18 سال زندانی بریدن!
من در حالی که از تعجب شاخ در آورده بودم، "18 سال" را بلند تکرار کردم.
خبر رسیده که در زندان برای زندانیان خالکوبی میکند! فکر کن!
هنوز با خودم کنار نیامدهام، آخر خدایا ما با چه کسانی حشر و نشر داشتهایم؟
در آینه
تو خود را نگاه میکنی
من تو را
فرق ما در همین نگاههاست
سلام برادر
من خوبم، امیدوارم تو هم خوب باشی، هر چند هر عقل سلیمی این احتمال را میدهد که تو خوبی و حتی چیزی آن ور تر، دعا میکنم که برای تو و زندگی جدیدت، همیشه این طور باشد.
یادت هست داستانی را که "حاج آقا" برای ما تعریف میکرد؟ داستانی در مورد اینکه زن زندگی را میسازد، یادت هست؟ در آن داستان مردی هست که حرف میفروشد، به مردی تنبل حرف فروخت و او را از بدبختی و فلاکت نجات داد. یادت هست؟ عجیب با آن مرد فروشندهی حرف احساس همزاد پنداری میکنم، عجیب. از همان وقتی که این داستان را شنیدم، خودم را در هیبت مردی با عبا و دستار و البته ریش و سبیل بلند دیدم، که به دراویش شبیه است و زیر لب ذکر میخواند و به هر کسی که از کنارش رد میشود، میگوید: حرف دارم، حرف، بیا گوش کن، بیا بخر، بیا استفاده کن، بیا ...
راستش را بخواهی این روزها بازار کساد است،بدجور کساد است، آنقدر مردم گرفتارند که حد و حساب ندارد، آنقدر هم حرف مفت شنیدهاند که قیمت حرف کم شده، برای خود من که بدتر، دیگر کسی حرفام را مفت هم نمیخرد، ماندهام با این اوضاع و احوالِ گرانی و شبِ عید و ... چه کنم؟
امروز دلخوشیام همین است که دنیا به کام تو ست، دنیا به کامت باشد، تلخی حرفام بگذار به پای دور گردونی که همیشه از او شکایت داشتهایم، دور گردونی که خدا میداند چه خوابها که برای ما ندیده است، دوری که تمام میشود، چه سخت و چه سهل، چگونگی برخورد ما با آن مسئله است، برادر جان.
فعلاً همین.
ما هم باید در درک دیگران بکوشیم
این یعنی انصاف
فیلمی به نام "آرگو" برنده جایزه اسکار شد
به اندازهی خوشحالی سال گذشته ناراحتم
خواب باشی یا بیدار، سر صبح باشد و یا نیمهی شب، وقت باشد یا بیوقت، فرقی نمیکند، همسر عزیزم پی بردهاند که : چرا دو روز وبلاگ را آب دیت نکردهای؟ و توجیهات این جناب مقبول طبع آن جناب نیوفتاد و این شد که ساعت 12:30 نیمه شب آمدهام پای این پنجرهی روشن و صدای کلیدهای کیبود بینوا را در میآورم.
عین این است که از خواب بیدار میشوی و تشنهای، آب را میطلبی و خواب را هم، بین این که از رخت خواب کنده شوی یا نه، مردد، غلط میزنی که خوابت میبرد، یک خواب شیرین که تنها با نگاه همسر میتوان بر آن غلبه کرد.
مثل دیشب که ناگهان بعد از کار تصمیم گرفتم بروم رشت، الان هم آمدهام رشت.
به همین راحتی.
چند ساعت دیگر هم برمی گردم.
همین
در را هم قفل کردهام و کلید را هم روی در گذاشتهام
ظرفها را مرتب و منظم شستهام
اتاق را جارو زدهام
همه چیز را سر جایش مرتب کردهام
با اینترنت هم زیاد ور نرفتهام
راستی کرم مرطوب کننده هم زدهام
بله، همه چیز مرتب است، همه چیز سر جایاش است
و ملالی نیست، جز دوری شما، که همه چیز را بهم میریزد
به کودکی که امروز صبح در اتوبوس دیدم فکر میکنم
کودکی چهار پنج ساله که کت پوشیده بود و یک شلوار گرمکن
چه کار میکرد؟ گدایی؟
پدر و مادرش کجا هستند؟ خانواده ندارد؟
چه کسی غصه نان و روزیاش را میخورد؟ هیچکس؟
در کدام مدرسه درس خواهد خواند؟ خیابان؟
عاقبتاش چه میشود؟ دزد؟
دلم میخواهد همهی این فکرهای بد بینانه نباشد
و به لبخند معصومی فکر کنم که هنوز جوان است.