12


امشب حسن با من تماس گرفت، با هم برای کنکور درس می‌خواندیم، حالا با یک تلفن، پرت شدم به روزها و شب‌های هیات و بحث و کنکور و درس ... دوازده سال پیش ...

چرا

یکی از چراهای الان من: چرا

فیلم خوب

دو عدد فیلم بسیار زیبا دیدیم، اولی: "بوسیدن روی ماه". و دومی: "هیس، دخترها فریاد نمی‌زنند". هر دو فیلم عالی بودند و راستش را بخواهید اولی اشکم را در آورد و دومی فیلم اجتماعی در مورد یکی از معضلات فرهنگی در جامعه‌ی ایران بود. اولی می‌توانست بهتر فیلم را به پایان ببرد و دومی هم می‌توانست خوش ساخت‌تر باشد، مخصوصاَ در فیلم برداری.

من هم البته به همه‌ی دوستانم توصیه می‌کنم، هر دوی این فیلم‌ها را ببینند.

اول ایمنی

کارفرمای سابق ما، در جای جای کارخانه، پوسترِ "اول ایمنی، بعد کار" را چسبانده بود ولی خبری از ایمنی در کل کارخانه نبود، نه لباس ایمن، نه کفش ایمن، نه وسایل ایمن و نه حتی شرایط ایمن. با این وجود وقتی می‌گفتیم که آقا جان، این طور کار کردن مشکل داردها. می‌گفت: من که همه جای کارخانه هشدار داده‌ام، دیگر مسئولیتی ندارم، هر اتفاقی هم افتاد، به خودتان مربوط است!

خوب، حالا بانک مرکزی اطلاعیه داده است که من یکی را به شدت به یاد کارفرمای سابق‌ام می‌اندازد، بانک مرکزی لیست مراکز مالی مجاز و غیرمجاز را منتشر کرده و به مردم توصیه کرده که در مراکز مجاز سپرده‌گذاری کنند، اتفاق جالب این است که نام دو بانک هم جزو مراکز غیرمجاز است.

عزا

ديروز وبلاگ را آب ديت نكردم، امروز بايد غصه‌اش را بخورم، هر چقدر هم كه دوستان داراي لطف به من بگويند: مهم نيست. با تمام احترام براي ايشان، مهم است، همين چند خط نوشتن براي من مهم است، همين كه احساس كنم، سر ريزي از خودم را هدر نمي‌دهم، حس خوبي است كه واقعاً به آن نياز دارم. مهم است و من در غم يك روز ننوشتن براي خواننده‌اي كه گاهي نمي‌شناسم، عزا دارم.


دیدن

یک روز تعطیل را پشت سر گذاشته‌ایم و آماده برای کار، خدا وکیلی دلم برای تعطیلی لک زده بود، اولین کار من در تعطیلات، دیدن یک فیلم خوب است، گشتم و گشتم و فیلم gravity را پیدا کردم و نگاه کردم و انصافاً لذت بردم، این یکی بسیار زیبا بود و مخصوصاً برای من، فیلمی با تم علمی و فضایی. فوق العاده بود در یک کلام.

ببینید.

زمان

هي غُر مي‌زنيم كه سخت است و طاقت فرسا، ثانيه‌ها را مي‌شماريم كه كي تمام مي‌شود اين عمر وامانده. هي مي‌گوئيم كه كي مي‌گذرد اين دوران تلخ‌تر از تلخ و ...

و وقتي تمام مي‌شود، به دنبال نوستالژي بازي و يادآوري خاطراتيم. چرا؟

حرف زور

موقع برگشت از سر کار، سوار ماشین شدم و یکی از همکاران هم صندلی جلو نشست، به راننده گفت: باید کمربند ببندم؟ راننده هم صادقانه گفت: نه بابا، الان شبه، پلیس که نیست، باشه هم نمی‌بینه که.

تا کی باید زور بالای سرمان باشد؟

هنر زمان


امروز نه آغاز و نه انجام جهان است

اي بس غم و شادي كه پس پرده نهان است

گر مرد رهي غم مخور از دوري و ديري

داني كه رسيدن هنر گام زمان است


الان به اين شعر احتياج داشتم


قهوه‌ای کجاست؟

به نام خدا

هر وقت دم در کارخانه بودیم، می‌دیدیم‌شان، می‌خواستیم وارد شویم و یا خارج شویم، بودند، منتظر ما بودند و به محض دیدن ما، دنبال ما می‌دویدند، دور هر کدام از ما چرخی می‌زدند و بعد می‌فرتند سراغ بعدی. ما را دوست داشتند یا نه، نمی‌دانم، ولی ما آن‌ها را دوست داشتیم، همیشه بخشی از غذای ما مال آن‌ها بود، اگر خوراکی هم همراه‌مان نبود، حتماً نوازش سهم آن‌ها می‌شد. بودند و ما هم به بودندشان عادت کرده بودیم انگار و حالا که نیستند، ما هم انگار چیزی کم داریم، همیشه نگرانیم، نگران اینکه چه می‌خورند و کجا می‌خوابند و چه می‌کنند؟ نکند کسی به خاطر چندر غاز آن‌ها را کشته باشد.


کودکانه

یک زمانی تیله بازی می‌کردم، اصلاً مُد شده بود، شاید هفت یا هشت ساله بودم. دیشب خواب دیدم که برگشته‌ام به زمانی که تیله بازی مُد بوده و در حال جمع کردن تیله هستم، تیله‌های چند پر. تعبیر تیله در خواب چیست؟ نمی‌دانم، همین قدر می‌دانم که تمام تیله‌هایم را از دست داده‌ام.

فرصت

وقتی فرصت انجام کاری ندارم، بیشتر کار می‌کنم و نتیجه‌ی بیشتری هم می‌گیرم، اما وقتی زمان و فرصت هست، یک وقتی می‌بینم که ای دل غافل، نصف کارهایی که در فرصت کم انجام می‌شد را انجام نداده‌ام.

واقعاً چرا؟

من هنوز گیجم

روز گذشته تعطیل بود، منتها سرپرست بخش به من گفته بود که سر کار حاضر باشم، ظاهراً مراحل اداری حضور من در بخش انجام نشده بود و مجوزهای لازم هم دریافت نشده بود (می‌بینی چه جای خفنی کار می‌کنم)، این را وقتی متوجه شدم که نگهبان، اجازه ورود به من نداد، خوب، چه کار باید می‌کردم؟ منتظر ایستادیم تا مسئول اداری بیاید و من را سین جیم کند که چرا خودش از حضور من خبر ندارد! سوال کردند، جواب دادم و رفتم تو، وقتی می‌رفتم توی شرکت، فکر نمی‌کردم که بیست و چهار ساعت بعد از شرکت خارج خواهم شد، نه به آن دم در راه ندادن و نه به این نگه داشتن.

این را گفتم که بدانید و آگاه باشید که من در بیست و چهار ساعت گذشته سر کار بودم و برای همین دیر آب دیت کردم.

در همین 24 ساعتی که سر کار بودم، اخباری به گوشم رسید که در نوع خود شنیدنی، عجیب و جالب بود.

نقل از سایت عصر ایران:

خودروی یکی از همین مداحان جناحی ، حدود 5 شب قبل در یکی از اتوبان های درون شهری تهران با یک پژو 206 که زوج جوانی در آن بودند تصادف می کند . بعد از تصادف و درگیری لفظی ، یکی از افراد حلقه این مداح ، با سلاح کمری 5 تیر به سمت خودروی این افراد شلیک می کند و بعد هم با هم فرار می کنند.تا لحظه نگارش این مطلب نیز خبری از دستگیری و برخورد با این مداح و تیرانداز همراه وی نیست.

خوب این یعنی چی؟ همراه یک مداح اسلحه کشیده و کسی نیست از او سوال کند، خرت به چند؟ آن وقت چپ و راست کسانی در حد وزیر و وکیل مردم را زیر تیغ سوال می‌برند؟


ببين .... برف

ببین باز می بارد آرام؛ برف
فریبا و رقصنده و رام؛ برف

عروسانه می آید از آسمان
در این حجله، آرام و پدرام؛ برف

جهان را سراسر سپیدی گرفت
به هر شاخه، هر شانه، هر بام، برف

نشسته به اندوه انبوه دشت
به بی‌برگی باغ ایام، برف

خزان هم به دامان مرگی خزید
کنون فصل سرد سرانجام... برف

فرو بسته یک شهر چشمان خویش

و می بـــارد؛ آرام  آرام بــرف..


به قول دوستان خيلي خارجي: هپي نيو ير.

و به قول دوستان وطني:

تيك تاك تيك تاك تيك تاك تيك تاك تيك تاك تيك تاك

بوممممممممممممم

آغاز ...  سال ... دو هزار و چهارده   ....  مبارك

دي ري ديديدي دي ري ديديدي دي ري ديديدي دي ري ديديدي دي ري ديديدي دي ري ديديدي



بخشودنی..نابخشودنی

این روزها به مناسبت روز 9 دی، خیلی در مورد آقایان موسوی و کروبی صحبت شده است، آقایانی که سررشته‌ی اتفاقات سال 88 محسوب می‌شدند و از سه سال پیش، بدون محاکمه در زندان خانگی به سر می‌برند. البته که من به هیچ کدام از این دوستان رای ندادم و به هر دوی این عزیزان هم بی‌اعتماد بودم. اما در این چند روز چند چیز در ذهن‌ام می‌چرخید از جمله این‌ها:

1-برای بررسی اتفاقات سال 88 باید با دید منصفانه به موضوع نگاه کنیم، طرفداری از جریان‌های موجود باعث می‌شود بخشی از حقیقت که به نفع جریانمان نیست، نبینیم، برای این کار هم تعصب را کنار بگذاریم و یک طرف را از پیش محق تلقی نکنیم.

2-در این سه سالی که آقایان موسوی، کروبی و خانم رهنورد، امکان صحبت و دفاع از خود را نداشته‌اند، بیشتر رسانه‌های داخلی (مخصوصاً صدا و سیما) انواع و اقسام اتهامات را بر علیه ایشان مطرح کرده‌اند که البته طرف مقابل امکان گفتگو و دفاع از خود را نداشته و همین نکته هم خیلی این روزها مطرح می‌شود، مخصوصاً از طرف دوستان سبز، که به نظر توقع به جایی هم هست.

3-البته این را هم فراموش نکنیم که وقتی مجال صحبت و دفاع و اعتراضِ منطقی به این دوستان داده شد، به جای برخورد مناسب، قانونی و منطقی، خود را در موضع قدرت احساس کردند و با همان اندک احساس هم، نه در جهت گفتگو، بلکه در جهت تحکم و تحمیل خود، گام برداشتند، کاری که الان طرف مقابل و با قدرت بیشتر در حال انجام آن است.

4-به نظر می‌رسد اتفاقات سال 88، برای خیلی از دوستان در داخل حکومت، تبدیل به پیراهن عثمان شده که با ربط و بی‌ربط از آن استفاده می‌کنند و تنها و تنها برای مقاصد سیاسی خود بهره می‌برند، نتیجه‌ی این برخورد هم به ضرر مردم تمام می‌شود، نمونه‌اش هم در عدم رای صلاحیت به چند وزیر با همین بهانه بوده است، نمونه‌ی دیگرش تحت فشار گذاشتن وزیر علوم، بابت حضور عده‌ای در دانشگاه.

5-...

البته من سعی کردم که منصف باشم، منتها هم من می‌دانم و هم شما، که تا رسیدن به دید منصفانه به موضوع باید آرا و نظرات دیگران را هم دید و شنید، اگر نکته‌ی منصفانه‌ای هم شما دارید، من گوش می‌کنم.

امروز

روزهای معمولی اما سرنوشت‌ساز. احساس من می‌گوید در یکی از همین روزها هستیم، یک روز کاری و البته تعطیل، روزی که این بار به من تعلق ندارد.

رنکینگ حقوق ملت ایران

نمایندگان مجلس طرحی را پی‌گیری می‌کنند که دولت را ملزم می‌کند تا اورانیوم با غنای بالای 60 درصد تولید کند. این طور که پیش برویم، ان شا الله به زودی شاهد غنای بالای 100 درصد هم در این کشور خواهیم بود!

1-بعضی روی دنده‌ی لج افتاده‌اند و از خر شیطان هم پیاده نمی‌شوند، از دید دوستان آمریکا بد است (البته هم همین طور است) هر توافقی هم با این کشور بدتر، یادشان رفته که با کشورهای بدتر از آمریکا ما پای میز مذاکره نشسته‌ایم، ارتباط ما با عراق در زمان صدام حسین آغاز شد، هنوز طعم ترکمنچای و گلستان که روسیه به ما تحمیل کرد، را حس می‌کنیم، در مورد کوتادی 28 مرداد هم خودمان معترفیم که انگلستان هم یک پای ماجرا بوده، خوب چرا با همه‌ی کشورها رابطه داریم و با آمریکا نه؟ رابطه نخواستیم، کمترین رفتار دیپلماتیک از دولت مردان و مسئولین را انتظار داریم، همین.

2-اورانیوم بالای 60 درصد را می‌خواهیم چه بکنیم؟ سوخت نیروگاه؟ کدام نیروگاه؟ ما هنوز توان اتمام پروژه‌ی بوشهر را نداریم، آنوقت برای نیروگاه‌های ساخته نشده برنامه می‌ریزیم؟ خوب غربی‌ها هم حق دارند یک جاهایی یقه‌ی ما را می‌چسبند دیگر.

3-بیائیم حقوق مردم ایران را اولویت بندی کنیم و ببینیم که حق هسته‌ای در کجای اولویت ماست؟

مردم ایران حق دارند که یک زندگی سالم داشته باشند، کمترین میزان بیکاری را تجربه کنند و متعادل‌ترین تورم را داشته باشند، این صحبت‌ها در حال حاضر و در کشور ما فرض محال است، بیکاری، بی‌پولی و تورم افسارگسیخته معظل کمی نیست، خوشحالیم که تورم نقطه به نقطه‌ی آبان ماه شده 35 درصد، خوشحالیم، فکر کن.

مردم ایران حق دارند که با هم برابر باشند و طبق قانون رهبر این کشور از لحاظ قانونی با تک تک افراد این جامعه برابر است، یعنی اگر رهبر هم (بر فرض محال) با ماشینش از چراغ قرمز عبور کند، باید جریمه‌اش را بپردازد، حالا نمایندگان محترم مجلس، خودشان تحقیق کرده‌اند و متوجه شده‌اند که از تامین اجتماعی بوی گند به مشام می‌رسد، دست برخی از مجلسیان هم در آن هست، به نظر شما  چه واکنشی باید نشان دهند؟ استعفا؟ اعتراف؟ عذرخواهی؟ ... نه برادر من، با پُررویی تمام اعلام می‌کنند که این پول گرفتن‌ها در مجلس عادی است!

حق هسته‌ای هم البته مهم است ولی عاقل از اولویت اول شروع می‌کند و مهمترین مشکلات‌اش را حل می‌کند، برادران نماینده‌ی عزیز، برای ساختن باید تلاش کرد، نابود کردن زحمتی ندارد، وقتی زیادی هم نیاز ندارد.

دلتنگی ساده

1-اولین نکته‌ای که فراموش کرده بودم و باید دیروز عنوان می‌کردم و نه امروز، آب دیت وبلاگ علمی"یافتم" هست که روز جمعه اتفاق افتاد، وبلاگی که دوست عزیزم "حامد احدی" زحمت ترجمه‌ی مقالات علمیِ تازه منتشر شده در سایت‌ها یا نشریات معتبر را می‌کشد. آخرین مطلب این وبلاگ مثل دو مطلب گذشته، در مورد نواخترها و این بار در مورد گونه‌ای جدید به نام کیلونواختر است.

2-یک زمانی که اهل مطالعه‌ی همشهری جوان بودم، وقتی چند هفته نمی‌توانستم بخرم، مثل وقتی که برای سربازی رفته بودم اراک و اجازه‌ی خروج از پادگان را نداشتیم، دقیقاً 5 سال پیش، وقتی بعد از مدت‌ها ه.ج به دستم می‌رسید، کلی ذوق‌مرگ می‌شدم و کلی حال می‌کردم، حس کسی را داشتم که دوست قدیمی خود را دوباره دیده، منتها الان که به عقب نگاه می‌کنم، از این دوست قدیمی، شاکی شده بودم و دنبال نشریه‌ی دیگری می‌گشتم، جایگزین ه.ج، زمانی شهروند و زمانی هم همشهری داستان شدند که در مورد هر دو باید بگویم یادش بخیر.

بعد از مدت‌ها همشهری جوان بدستم رسید و حس کم رنگی که در بالا گفتم، در من به وجود آمد، این بار مجله را نوشیدم، شاید به خاطر این بود که مدت طولانی مجله‌ای درست و درمان به دستم نرسیده بود و شاید هم تنها یک دلتنگی ساده و دوستانه برای رفیقی قدیمی باشد.


لیدی ال

یک روز تعطیل را پشت سر گذاشته‌ایم و می‌خواهیم، مجدداً کار را با قدرت و صلابتی مثال زدنی در هفته‌ی جدید شروع کنیم. مهمترین اتفاقی که در هفته‌ی گذشته برای من افتاد (البته در حوزه‌ی نوشتنی و خواندنی)، مطالعه‌ی کتاب "لیدی‌ال" از "رومن گاری" بود، زیبا و پُرکشش بود، داستان پیرزنی ثروتمند و معتبر در انگلستان، که قصد دارد داستان زندگی‌اش را برای پیرمردی که به او علاقمند است توضیح دهد، داستانی پُرفراز و نشیب و البته باور نکردنی، کتاب خوبی است و حجم مناسبی هم برای مطالعه دارد، خود من بخشی از کتاب را وقتی همراه‌ام این طرف و آن طرف می‌بردم مطالعه کردم.

رومن گاری نویسنده‌ی معتبری است و اگر کتابی پیدا کردید که روبروی نام نویسنده، اسم او را نوشته بود، حتما ارزش مطالعه دارد.

15

1-پُر چانه بود و پشت سر هم صحبت می‌کرد، اگر می‌دانستم اینقدر می‌خواهد فک بزند، کنارم برای‌ش جا خالی نمی‌کردم، صندلی‌های دیگر مینی‌بوس هم که جای خالی زیاد داشت، عجب غلطی کردم. وقتی کسی یک ریز حرف می‌زند باید پا برهنه بپری وسط و بحث را عوض کنی، من هم منتظر فرصت برای اجرای نقشه بودم که:

آقا شکر میون کلومت، اون ماشینرو ببین، پلاک 15، می دونی مال کجاست؟

نوار صحبت‌ها پاره شد و رفت توی فکر، 15، 15، 15 ،15 ... به خودش فشار آورد، فشار آورد و فشار ...

گفت: مشهد، اهواز، همون ورا باید باشه.

مشهد کجا؟ اهواز کجا؟ هنوز فکرم شروع نشده بود که حرف‌ش دوباره شروع شد.خدای من نه.

ده سال لرزش

ده سال پیش بود که زمین در نقطه‌ای لرزید و خیلی چیزها بعد از آن لرزش عوض شد، برای ما که تنها می‌شنیدیم، حادثه عظیم و باورنکردنی بود و فاجعه آنقدر عمیق بود که خیلی‌ها را در خود غرق کرد، آنقدر بزرگ بود که هنوز و بعد از ده سال تمام نشده. هر سال تنم می‌لرزد از شنیدن لرزش آن روز و تمام لرزش‌هایی که می‌دانم و می‌دانیم که فاجعه بار است و هنوز نیامده.

کاملاً معمولی

به نام خدا

هر چند این روزها برای‌ام عادی نیست و هر روز در حال روبرو شدن با یک موضوع جدید هستم، منتها گاهی در همین وقت‌ها هم، وقتی از هیجان اولیه کم می‌شود، به سمت عادی شدن پیش می‌روم.

از وقتی وبلاگ نویسی را آغاز کرده‌ام، شاید بالای 100 بار از کلمه "عادی" یا "معمولی" استفاده کرده‌ام و اعتقاد راسخ دارم که یک آدم عادی و معمولی هستم، منتها در ته دلم، هنوز نمی‌خواهم با این موضوع کنار بیایم، برای همین می‌گردم و هر چیزی که روند عادی شدن و معمولی بودن را بهم می‌زند، پیدا می‌کنم و سعی می‌کنم، هر چند کم از این دو واژه‌ی کلیدی دور باشم. نمونه‌ی تلاش برای دور شدن از این دو واژه، نوشتن و نوشتن و نوشتنِ هر روزه است.


برای تازه گذشته، بلند بخوانید: الفاتحه

روز گذشته مطلبی دیدم در یک شبکه‌ی اجتماعی، به نقل از یک دوست. مطلب در واقع نوشته‌ی دوست ما نبود، بلکه ایشان یک مطلب نوشته شده را منتشر کرده بودند، سه چهارتا لایکِ هم روی مطلب خورده بود، مطلبی بود در مورد بیماریِ یکی از هنرمندان برجسته‌ی این مرز و بوم که مسئولین به ایشان بی‌توجهی کرده بودند، چند اثر هم از این هنرمند عزیز نام برده بود که برای اطلاعات عمومی بد نبود.

مهم‌ترین انتقاد دوست ما، به مسئولین غافل بود، چرا انسان‌های بزرگ توسط دولت فراموش می‌شوند، یک فراموشی که باعث نابودی آنها هم هست، انتقادهایی که در همین شبکه‌های اجتماعی، به شدت زیاد است و خیلی از آنها هم حق هستند، انتقاد ایشان هم روی تمام انتقادهای حقی که تا الان خوانده‌ام.

اما نکته‌ی مهم و کلیدی در این موضوع این است که هنرمند را مردم زنده نگه می‌دارند و نه مسئولین، وقتی هنری مردمی است، هنرمند هم در بین مردم است و توسط همین مردم است که رشد  می‌کند و شکوفا می‌شود و در ذهن و قلب مردم باقی می‌ماند و اگر هنرمندی بزرگ بود و به هر دلیلی به فراموشی سپرده شد، قبل از دیگران، همین کسی که اطلاع رسانی می‌کند مسئول است، چطور خود را مسئول اطلاع‌رسانی در مورد کاستیِ مسئولین می‌داند ولی خود را مسئول فراموش شدن هنرمندی بزرگ نمی‌داند.

و حالا سکانس نهایی: دوست من در مورد کسی صحبت می‌کرد و ابراز ناراحتی می‌کرد از خانه‌نشینی و بیماری‌اش، که یک سال و نیم پیش فوت کرده بود! خوب! این بخش از انتقاد را می‌گذارم برای ذهن دوستان و آشنایان و باقیِ بازماندگان. الفاتحه.

جای لیوان چای بعد از نوشیدن

تا وقتی که با کارِ جدید برخورد نکرده باشیم، استرس داریم، ترس داریم و وقتی که وارد کار جدید می‌شویم، به دنبال کشف قانون‌ها هستیم، به دنبال دانستن دانستنی‌های بزرگ و کوچک درباره‌ی کار، دانستنی‌هایی در حدِ اینکه: لیوان چای را بعد از صرف کردن، کجا بگذارم؟ این دانستن‌ها برای کاهش استرس و ترس است، چرا که منشا این ترس‌ها از ندانستن است، مثل تاریکی است، آدم از تاریکی می‌ترسد چون نمی‌داند در این تاریکی چیست و ... دارم روده درازی می‌کنم! لُپ مطلب این‌که دانش آرامش می‌آورد و از ترس و استرس آدم را دور می‌کند، حتی دانشی در حدِ دانستن جای لیوان چای بعد از نوشیدن.

فصل جدید

اولین ساعات یک فصل جدید را جشن می‌گیرم، امروز آغاز فصل زمستان و فصل جدید در زندگی من است، فصلی که نمی‌دانم برای من چه چیزی به ارمغان آورده است، بابت این موضوع هم کمی دل‌شوره دارم، کمی لباس در درون دلم می‌شورند، کمی خوشحالم و حتی کمی ناراحت! طبیعی است شاید، تغییر برای خیلی‌ها خوش‌آیند نیست، برای من هم در حد کمی تا قسمتی ...

به هر حال باید شروع کنم، فصل زمستان را، فصل جدید را، پس توکل الی الله.