بازگشت

اوضاع زیاد خوب نیست، یک اشتباه من سر کار باعث شد، صد در صد شرکت درگیر بشن و حداقل نصف پرسنل زیر سوال برن. عمق فاجعه خیلی بیشتر از این حرف هاس و عواقب اون اشتباه لعنتی هنوز تموم نشده و قرار نیست به این زودی‌ها تموم بشه

از وقتی متوجه شدم سعی کردم خودم رو آروم کنم، به خودم دلداری بدم و هی بزنم پشتم و بگم: چیزی نیست، نگران نباش، درست می‌شه. اما در واقع آروم کردنم برای خودم کار دشواریه، خودم رو با چیزهای بی‌ربط مشغول کردن هم جزو برنامه‌های آروم کردنم بود که کار دستم داد، چطور؟

برای آروم کردن خودم به نوشتن توی کانال پناه بردم و طبق معمول این اواخر که پست های کانال رو برای گروه‌های دیگه هم پست می کردم، فرستادم برای تمام گروه‌ها و ... گروه کاری هم جزو اون گروه‌ها بود و حالا متهم به بی‌خیالی و بی‌مسئولیتی هم هستم. فاجعه داره عمیق‌تر می‌شه.

علی الحساب خودم رو از نوشتن در کانال منع کردم و برگشتم اینجا برای نوشتن، خیلی امیدوارم که دیگه کسی منو اینجا پیدا نکنه و مثل بچه‌ی آدم فقط بنویسم، بنویسم و بنویسم، شاید خالی شدم، شاید سبک شدم، والا.

بلاگفا

بلاگفا
دیشب بعد از مدت‌ها به سایت بلاگفا سر زدم، سایتی که یک زمانی بخش بزرگی از زندگی مجازی ما را به خود اختصاص داده بود و دوران لذت‌بخشی را برای من یکی رقم زده است.
اولین بار که قصد داشتم یک وبلاگ گروهی درست کنم، سال 83 بود، با علی حلاج هم اتاقی بودم و در خانه‌ای با پلاک 13 زندگی می‌کردیم، برای همین اسم وبلاگ را گذاشتم پلاک سیزده و برای یک سال در آن مطلب نوشتیم. اثاث‌کشی ما به پلاک 54 در سال بعد از آن، باعث شد، وبلاگ جدیدی درست کنیم با نام وبلونه که خاطرات و عکس‌ها زندگی دانشجویی را در آن قرار می‌دادیم، این بار من و علی و احسان و محسن بودیم، به همراه همراهان همیشگی وبلونه، یعنی ثمین و حامد احدی عزیز.این وبلاگ حدود ده یازده سالی فعالیت کرد و حتی بعد از دوران دانشجویی چند نفر از همکلاسی‌های دانشگاه هم در تولید محتوای آن مشارکت کردند که کار جمعی خیلی خوبی بود. آذر 89 هم وبلاگ 2400 را راه انداختم که یادداشت‌های شخصی خودم بود و نامش برای کانال تلگرامم به ارث رسید.
دیشب به پیام‌های دوستانم در وبلاگ نگاه می‌کردم و دلم برای آدم‌هایی تنگ شد که زمانی خواننده‌ی وبلاگم بودند و نظراتش را از من دریغ نمی‌کردند، بعضی از این دوستان مثل من در بلاگفا فعالیت می‌کردند و وبلاگ داشتند، یک شبکه اجتماعی با ساز و کار خاص خودش.
یادداشت امروزم، علاوه بر یادآوری خاطرات آن وقت‌ها، ادای احترام به دوستانی است که همواره همراهم بوده‌اند و به من قوت قلب داده‌اند، برای فکر کردن، حرف زدن و نوشتن. کارهایی که بخشی از هویت من را تشکیل می‌دهد.
با تشکر

شیوه ای نو

زین پس در کانال تلگرامی یادداشت می‌نویسم، به ما سر بزنید، خوشحال می‌شویم:

https://telegram.me/my2400

خیلی وقت بود این وبلاگ را آب دیت نکرده بودم، روزهایی بود که اصلاً یادم نبود روزی وبلاگی داشته‌ام، روزی نوشتنی در کار بوده، راستی الان مدت‌ها س که چیزی ننوشته‌ام، فقط سرم در اتواع شبکه‌های اجتماعی گرم است، آنجا کوتاه می‌نویسم و دوپهلو، امروز و الان ناگهان یادم آمد که جایی بود برای نوشتن و بازگشتم به وبلاگ خلوت خودم، روی "آخرین نظرات" کلیک کردم و دیدم دوستی نوشته:

ما منتظریم تا بیایی.

باید تشکر کنم از محبت دوستان، ممنون رفقا.

داغ تازه ی دل

اولین تصاویری که از واقعه‌ی عاشورا در ذهن من نقش بسته، مربوط می‌شود به دورانی که مادربزرگم برای خواب کردن نوه‌اش قصه تعریف می‌کرد، تمام قصه‌های مادربزرگ منشا دینی داشت و بیشتر داستان پیامبران الهی بود، با این حال به فراخور مناسبت گاهی از امامان هم یاد می‌کرد، ماه رمضان از حضرت علی علیه السلام می‌گفت و ضربت خوردنش، نیمه‌ی شعبان از امام زمان (عج) می‌گفت و غیبت‌اش و ماه محرم هم از حسین علیه السلام می‌گفت و هفتاد و دو یارش. آن وقت‌ها فکر می‌کردم مادربزرگم حضرت علی را در کودکی دیده است و ضربت خوردنش را درک کرده، فکر می‌کردم امام حسین همین چند وقت پیش در کربلا شهید شده است و اصلاً تصورم این بود که از خانه‌ی ما تا کربلا بیشتر از یک ساعت راه نخواهد بود و از پشت بام می‌شود دیوارهای شهر کوفه را دید، هر چند وقتی بزرگ شدم عاشورا و کربلا در زمان و مکان دور شدند، اما همیشه داغ خون خدا تازه بود، انگار همین چند وقت پیش و همین نزدیکی اتفاق افتاده است، از دوران داستان‌های مادربزرگ تا همین حالا، مردمی را دیده‌ام که مثل فردی پدر از دست داده ضجه می‌زدند و ناله می‌کردند، مردمی که بعد از هزار و چهارصد سال هنوز نامردی مردم کوفه را هضم نکرده‌اند و کینه‌ی شمر را در دل دارند و البته مردمی را هم دیده‌ام که محرم برای‌شان یک کارنوال سالانه بوده است که هر کاری برای‌شان در این جشن پُرغم رواست جز تفکر، جز عاشورا، جز دل سپردن به صاحب روزی که بعد از این همه سال هنوز صدای یاری طلبیندش به گوش می‌رسد. پیرمردی را دیدم با چشمانی سرخ و نمناک خیره به جوانانی بود که پشت به علم، مثل تیم فوتبال هنگام شروع بازی ژست گرفته بودند و بازار عکس یادگاری را همراه دل او داغ می‌کردند، جلو رفتم، با پیرمرد دست دادم و تسلیت گفتم.

فرهنگ مهم مطالعه

در راستای صحبت‌های فرهنگی دیروز، باید نظر خودم را هم بیان کنم، نظر یک فرد عادی از قشری که از همه لحاظ متوسط محسوب می‌شود (این که چرا یک نظر متوسط می‌تواند مفید هم باشد بعداً صحبت می‌کنیم) همان طوری که عرض کردم، فرهنگ‌سازی یک عبارت کلی است که با فرمول‌هایی ساده می‌شود قدم‌هایی مثبت برای آن (حالا در هر زمینه‌ای) برداشت و یکی از این فرمول‌های ساده مطالعه است، به به، خود این عبارت هم نیاز به فرهنگ‌سازی دارد! این را قبول دارم و می‌پذیرم که ایجاد فرهنگ مطالعه در جامعه، کار بزرگی محسوب می‌شود، اما به نظرم از بیشتر فرهنگ‌سازی‌های دیگر مثل فرهنگ‌سازی در زمینه‌ی رانندگی، احترام و ادب، کار و تلاش، پس‌انداز و ... این یکی مهم‌تر است، دلیل من برای اهمیت این زمینه از فرهنگ اجتماعی ساده است، شما وقتی مطالعه می‌کنید دایره‌ی دانسته‌ها و حس‌ها و موقعیت‌ها و خیلی چیزهای دیگر را در خود افزایش می‌دهید، مثلاً وقتی یک کتاب می‌خوانید که شخصیت اول آن یک قاتل است، کسی که به عمد یک قتل را انجام نداده، تنها بر اثر حادثه دچار قتل شده است، آن وقت اگر کتاب تاثیرش را گذاشته باشد، در زندگی خود سعی می‌کند که در موقعیت منجر به قتل قرار نگیرد و یا اگر کسی را در آن موقعیت دید، بهتر می‌تواند او را درک کند، چرا اینقدر توضیح می‌دهم، با کتاب خواندن با تجربه‌تر می‌شوید، بدون سفر و بدون هزینه‌ی زیاد (چه مالی و چه جانی) همین خود نکارنده، بعد از خواندن کتاب «بادبادک‌باز» اثر نویسنده‌ی افغان «خالد حسینی» به خوی نژادپرستانه‌ی موجود در خودم پی‌بردم، هم در خودم و هم در اطرافیانم، منتها تا قبل از آن خودم را انسان نژادپرستی تصور نمی‌کردم و اگر مورد این سوال واقع می‌شدم که آیا قوم، ملتو یا گروه‌ی وجود دارد که از شما برتر یا پست‌تر باشد؟ جواب من هیچ قوم، ملت و گروه‌ی بود اما این ساده‌اندیشی بود، به نوشته‌های قبلی خود رجوع کردم و خطاب‌هایم را به اقوام و گروه‌های مختلف از با دیدی جدید، مطالعه کردم و به این نتیجه رسیدم با کتمان این حقیقت، چیزی عوض نخواهد شد، پس شروع کردم دور شدن از چیزی که به نظرم نادرست بود و این را مدیون کتاب  و مطالعه هستم.

پ.ن: البته باید عرض کنم که مدتی کار کردن در شهر کتاب به من فهمانده است که الزاماً آدم با مطالعه، آدم باشعوری نیست و برعکس، پس مطالعه تنها فاکتور نمی‌تواند باشد، هر چند که مهم است. والا.

 

فرمول فرهنگ‌سازی

چند مدتی است که حال و روز دهان و دندانم خوب نیست، به علتی بسیار ساده، من به تازگی موجودی به نام دندان‌پزشک را کشف کرده‌ام که می‌تواند برخی از مشکلات دندانی بنده را حل و فصل کند، برای همین یک برنامه‌ی مدون ریختم تا دهان خودم را سرویس کنم و در اولین گام اقدام به کشیدن دندان‌های عقل کردم، دندان‌های عقل بی‌آزارم را یکی یکی کشیدم و البته الان مثل چی پشیمان هستم، چرا؟ چون دندان‌های عقلم فقط در دهانم حضور داشتند و هیچ مشکلی برای من به وجود نیاورده بودند، نه دردی، نه کرمی، نه مرضی ... اما اکتشاف تازه‌ام گفته بود که: دندان‌های عقل را در اولویت قرار بده، ما هم چنین کردیم و پشیمان شدیم.

دکتر قرار بود بر روی برنامه‌ی مدون من نظری کارشناسانه و کارگشایانه بدهد، بنابراین فرستاد تا از کل فک و متعلقات عکس بگیرم و برای‌اش ببرم، من هم رفتم یک سلفی از فک وحشتناکم گرفتم و آمدم، دکتر که عکس را دید، گفت: دراز بکش. دراز کشیدم و دهانم را باز کردم، سرش را در دهانم فرو بُرد و با اشاره به تک تک دندان‌های موجود در دهانم می‌گفت: این درد داره؟ این چی؟ این؟ اینم درد نداره؟ ... بعد از سفر علمی در دهانم بازگشت چند دقیقه‌ای سکوت کرد تا من از او پرسیدم که: دکتر جان چی شده؟ مریضی بدی دارم؟ من تحمل شنیدن دارم، بگو دکتر. دکتر رو به من اسمم را پرسید: گفتی اسمت چی بود؟ نام و نام خانوادگی را به فارسی صحیح برای‌اش اعلام کردم و او هم شنیده‌هایش را با نامی که زیر عکس نوشته شده بود مقایسه کرد، درست بود، رو به من گفت: با این دهن و دندون تو باید الان تو درد خر غلت بزنی!

در مورد حادثه‌ی پیش آمده در گروه اجتماعی خانوادگی کمی صحبت کردیم و تمام اعضای گروه به این نتیجه‌ی اساسی رسیدند که من در مورد بهداشت دهان و دندان دچار فقر فرهنگی هستم و باید مدت‌ها قبل درباره‌ی من پروژه‌ی فرهنگ‌سازی انجام داده می‌شده که نشده، این طور وقت‌ها که نگاه شماتت بار سایرین را (هر چند از راه دور) بر روی خودم حس می‌کنم، به فکر فرو می‌روم و به دنبال علت و علل اشتباه‌های احتمالی می‌گردم، در این مورد هم این اتفاق افتاد ولی من از واژه‌ی فرهنگ‌سازی فراتر نرفتم، چون این عبارت خیلی کلی بود و باید چه اتفاقی در من یا برای من می‌افتاد تا بشود گفت فرهنگ‌سازی روی داده است، نه فقط درباره‌ی دندان، بلکه درباره‌ی همه‌ی چیزهایی که تا پایان زندگی با آن‌ها روبرو خواهم شد.

...

به نظر من این فرهنگ‌سازی جنبه‌های راحت‌تری هم دارد، یک فرمول دارد که با گسترش کاری خاصی در جامعه می‌شودتوقع داشت فرهنگ عمومی بالا رفته است و می‌شود کاری کرد که فردی در ابتدای دهه‌ی چهارم زندگی خود با مشکل فرهنگی روبرو نباشد. به نظر شما آن فرمول ساده می‌تواند چه چیزی باشد؟