ای روزگار

به نام خدا

احساس پیری می‌کنم، خیلی زیاد.قبلاًها وقتی عصبانی می‌شدم، کسی یا چیزی دم دستم بود، بلند می‌کردم و چند متری پرتاب‌اش می‌کردم، تا به دری، دیواری، چیزی بخورد تا دلم خُنک شود، منتها امروز نتوانستم، امروز یکی از همکارانم رفت روی اعصاب و طبق عادت همیشگی، خواستم بلندش کنم و بعد از هلیکوپتری روی سرم، پرتابش کنم توی دیوار، منتها ... بلندش کردم، اما به هلیکوپتری نرسید در نتیجه به پرتاب هم نرسید و در نهایت به دل خُنکی هم نرسید.

خوب توقع داشتید چه اتفاقی روی دهد؟ احساس پیری کردم و این احساس هنوز هم با من است.

تب‌خال

به نام خدا

1-امروز همکاران همتی کردند، بس بلند و سفارشات به موقع تحویل گردید، از همین جا دست تک تک‌شان را (جز دودره بازانِ تابلو) می‌فشارم.

2-تب‌خال زده‌ام، در ایام سرما بساط ما همین است، همسرم پرسید: کی اتفاق افتاد؟ فکر کردم شاید صبح، یک دفعه دیدم‌اش، توی آینه بود، حالم گرفته شد، همسرم بعد از شنیدن گرفتگی حالم گفت: دختر چهارده ساله که نیستی! تب خاله دیگه.

3-رئیس تاکسیرانی وعده داده‌اند که دانشکده‌ی تاکسیرانی به زودی افتتاح می‌شود! چقدر خبر خوبی است، بالاخره یکی به فکر افرادی افتاد که می‌رفتند دانشگاه و چهار پنج سال جان می‌کندند و بعد از فارغ‌التحصیلی در تاکسی و تاکسی‌رانی جذب می‌شدند و کارشان در راستای تحصیل‌شان نبود، حالا حداقل کارشان در راستای تحصیل‌شان است، جای شکرش باقی است خوب.

سبز باشید

امروزم

1-خیلی خوب، فکر می‌کردم که اگر برعکس روند ژنیتیکی وبلاگم، یعنی هر روز یک یادداشت، عمل کنم، می‌توانم تکانی به بخش نظرات بدهم، اما نشد لامصب.

2-فیلم "من مادر هستم" را گیر آورده‌ام و می‌خواهم ببینم (اگر وقت کنم البته)، فیلم را نه کسی توصیه کرده است و نه نقدی در مورد آن خوانده‌ام، تنها به این خاطر که بعضی دوستان سابق جلوی در سینما جمع شدند و گفتند این فیلم ندید بد است، می خواهم ببینم.

3-آقای مهندس توفیقی به وزارت علوم نرفت، عده‌ای از دوستان بسیجی خوشحال شدند و طبیعی است که عده ای هم ناراحت شدند، من هم اعلام بی‌طرفی می‌کنم.

4-طی ابلاغیه‌ی رئیس‌ام، هیچ کس حق ندارد در سالن تولید موبایل همراه داشته باشد، خوب، امروز آن کارگر معلوم الحال، چطور با تپ‌لت آمده بود سر کار؟


اشک‌های آموزنده

به نام خدا

بیشتر کارمندهایی که من در زندگی خود با آنها برخورد داشته‌ام، رفتار خاصی بروز می‌دادند که نشان از بی‌اعتمادی نسبت به مقام بالا دستی داشته است، در موارد افراطی (که کم هم نیست) این بی‌اعتمادی به نوعی احساسات شدید منفی (مثل تنفر) هم تبدیل می‌شود، تنفر از کسی که الان رئیس من و ما هست، تنفری که همه‌ی بدی‌های عالم را در یک فرد به نام رئیس جمع کرده است. 

برعکس این موضوع هم صادق است، یعنی بی‌اعتمادی و شکایت رئیس از کارمند، که اکثراً شکایت از بی‌مسئولیتی و درست انجام ندادن کارها و گاهی بی‌کفایتی نسبت به مسئولیت‌های کوچک سپرده شده به کارمند است.

مطمئن هستم که خیلی از خوانندگان محترم این نوشته هم با این موضوع درگیر بوده‌اند، موضوع برخورد دو نفر در محیط کار، یکی فرمان‌ده و دیگری فرمان‌بُردار. البته اعتقاد بنده بر این است که اکثر این رفتارهای خاص از جانب هر دو طرف یک سو تفاهم بزرگ است، نه کسی که مسئولیت دارد انسان بدذاتی است و نه کسی که زیردست است، انسان بی‌کفایت، منتها مجموعه‌ای از رفتارهای زنجیروارِ اعتماد برانداز و عدم امکان گفتگو (که اغلب به شرایط کار مربوط می‌شود) بین این دو طبقه‌ی کاری باعث این سوتفاهم شده است. نبود آموزش‌های لازم در این دست برخوردها هم، داستان دیگری است.

حالا که چی؟ حالا می‌خواهم چه بگویم؟ آقایی که شما باشی، خانومی که شما باشی، عرضم به حضور انورتان، که من هم در محیط کار یک رئیس دارم و هم کسانی که باید به آن‌ها دستور بدهم، یعنی از هر دو طرف (به قول معروف) می‌کشم و پُر از حرف‌های هر دو طرف معامله هستم، گاهی حرف‌هایی که می‌شنوم اعصابم را خورد می‌کند و گاهی موقعیت‌های کُمیکی است که بیا و ببین. آخرین نمونه‌ی این حرف‌ها را دیروز و پری‌روزها از زبان رئیس‌ام شنیدم که یک تفاوت اساسی با تمام حرف‌هایی داشت که تا حالا شنیده بودم.

وقتی از مشکلات برخی از کارگران صحبت می‌کردیم، بحث به کلیت جامعه تعمیم پیدا کرد و مشکلات مردم و جامعه و تحریم و ... را که مرور کردیم، یک جایی احساس کردم که اشک در چشم‌های‌اش جمع شده است، باور نمی‌کردم، کسی که می‌شناختم به هیج وجه آدم احساساتی نبوده و نیست و از همه مهمتر، رئیس من است، کسی که باید نمونه‌ی بارز یک شیطان رجیم باشد، اما حالا رفتاری را از خود بروز می‌داد که نه تنها برای من جالب بود، بلکه تمام تفکر کارمندی من را به چالش می‌کشید و کشید.

توضیحات پاراگراف‌های اولیه‌ی این یادداشت، تماماً نتیجه‌ی اشک‌هایی بود که رئیس‌ام ریخت و قدر صد مقاله‌ی علمی-آموزشی برای من ارزش داشت.همین.

پی‌نوشت:

عید قربان را از طرف یک قربانی به همه‌ی دوستانم تبریک عرض می‌کنم، امیدوارم این عید برای همه‌ی شما خوش‌یُمن و پُر از شادی باشد.

علاوه بر این، ظاهراً مذاکرات 5+1 از دید هر دو طرف امیدوار کننده بود (گوش شیطان کر)، این موضوع را هم به شما تبریک عرض می کنم و البته برای آقای ظریف که به علت کمردرد در نشست خبری روی ویلچیر نشسته بودند، هم آرزوی سلامتی داریم.

 

مرگ فرصت


در مورد مرگ حساس شده بود و در اینترنت دنبال فیلم‌های مربوط به مرگ می‌گشت، چند فیلمی که پیدا کرده بود به من نشان داد و در مورد چندتایی هم صحبت کردیم، به هر حال کمی اضطراب و دلشوره در این مورد داشتیم، می‌دانیم تمام چیزهایی که نگاه می‌کنیم و می‌شنویم، دیر یا زود برای ما هم اتفاق خواهد افتاد، برای همین فکر می‌کنم کلاً موضوع مرگ برای همه کم و بیش ترس آور است. بماند.

در یکی از این فیلم‌ها با عنوان : "لحظه مرگ در سجده یک نمازگزار" مردی در مسجد نماز می‌خواند، به محض اینکه نمازش تمام می‌شود، از دنیا می‌رود.خیلی عجیب است، همه فکر می‌کنیم برای کاری که باید انجام دهیم، همیشه فرصت هست، فرصت نوشتن وبلاگ (برای من)، فرصت عذرخواهی از یک دوست یا یک فامیل، فرصت رسیدن به آرزوها و غیره، همیشه فکر می‌کنیم که هنوز از مهلت زندگی ما باقی مانده است، اما ... به همین فیلم اگر نگاهی بکنیم، می‌بینیم که اگر آن مرحوم فقط برای چند دقیقه نمازش را عقب انداخته بود، حالا با یک کار نکرده از دنیا رفته بود.

باور کنیم که همیشه فرصت نیست.

گرگ در شهر

صبح پنج شنبه گرگ به شهر زده است

گرگ هشت نفر را زخمی کرده است

پلیس گرگ را به شلیک سه تیر کشته است

این تنها خبر بود

درس و عبرت این خبر چیست؟

برای ما یا برای سازمان محیط زیست؟


زیبا روی

ای آهنگ

ای موسیقی

ای نوایی که هم اکنون دارم می‌شنوم

. .. ...

چقدر زیبایی

مردم نازنين سيزن2


داستان مردم نازنين تمامي ندارد

ديروز پريروزها،‌دختر رئيس كارخانه آمده بود براي بازديد از شركت، آمد، و چرخي در طبقات و واحدهاي مختلف زد و رفت. يكي از كارگرها من را كنار كشيد و گفت: مي‌‌خوام باهات مشورت كنم. گفتم: بگو عزيزم. گفت: به نظرت دختر خوبي بود؟ پا پيش بذارم؟


دست خودم نیست


به نام خدا

صبح اول صبح، نشسته‌ام پشت رایانه‌ی غیرشخصی و می‌خواهم از دردی بنویسم که این روزها جانم افتاده است.

نمی‌دانم چرا، ولی بیش از حد به موضوع و اخبار مربوط به رابطه‌ی ایران-آمریکا حساس شده‌ام، هر خبری را با هیجان دنبال می‌کنم، از لحاظ عقلی به نظر درست نمی‌آید، ولی از خیلی به موضوع واکنش‌های احساسی نشان می‌دهم.

نمی‌دانم چرا.

سیاست دماغی


بعد از سی و خورده‌ای سال، دو مقام درجه‌ی یک ایرانی و آمریکایی با هم (آ هم به صورت تلفنی)صحبت کرده‌اند، مبارک است...

حالا آنقدر می‌گویند و می‌کوبند و حاشیه می‌سازند، تا از دماغمان در بیاورند.اَه

نخورده

آخ خدایا

وقتی خواب مست خواب می‌شوم

شراب نخورده مستم

نذر

به نام خدا

اعلام کردند که جلسه ساعت یازده و نیم شب برگزار می‌شود، دوان دوان خود را به بقالی سر کوچه رساندم و برای بیدار بودن تا صبح به مقدار لازم تخمه خریدم، تا بتوانم این جلسه‌ی مهم و تاثیرگذار را به صورت خیلی زنده، پی‌گیری کنم.

نذر کرده بودم که اگر ممدجواد و جان را در یک کادر ببینم، کلی صلوات بفرستم و در هر ساعت شب که باشد، تا جایی که سقف اجازه بدهد، بالا بپرم و هورا بکشم ...

همسایه‌ها شانس آوردند که در آن لحظه‌ی سرنوشت‌ساز خوابم برده بود، تنها حیف آن تخمه‌هایی که پای پیام‌های بازرگانی هدر رفت.

من ننوشتن نتوانم

بله

این حقیقتی است، من ننوشتن نتوانم، هر چقدر از نوشتن و گفتن و نشنیده شدن دور باشم، بیشتر در تنهایی فرو می‌روم، برای همین برگشتم، برگشتم مثل وقتی انگار نرفته بودم.