دریغا
همهی روز حالم خوب بود، حالا که میخواهم وبلاگم را آب دیت کنم، حالم بد است، حال روحیام را عرض میکنم، حالی که نیاز دارم تا یک مطلب خوب برای وبلاگم بنویسم. دریغا.
همهی روز حالم خوب بود، حالا که میخواهم وبلاگم را آب دیت کنم، حالم بد است، حال روحیام را عرض میکنم، حالی که نیاز دارم تا یک مطلب خوب برای وبلاگم بنویسم. دریغا.
سلام
ببین حالم را! خستهام، از جور زمانه، از روزگار، از این ...ها خستهام. آنقدر خستهام که میخواهم بخوابم و رکورد اصحاب کهف را در خواب بشکنم، شاید از این خستگی چیزی نصیب ما شودو اسممان به عنوان خوابترینها در گینس ثبت شد. خلاصه خستهام، همین
این چندمین خسته نامهی من است؟
سلامتی واقعاً یک نعمت بزرگ است
و وقتی نباشد، نبودش حادثهی عظیمی است
هر چقدر درد و رنج جسمی کوچک باشد، باز بزرگ است
در این روزهایی که دعا مستجاب میشود برای سلامتی همه دعا کنیم
خدای من، در این دنیا چه خبر است؟
شما خوانندهی محترم، بله خود شما، فکر میکنید چه اتفاقی افتاده که من بندهی کمترین درگاهاش از خود حضرتاش چنین سوالی را پرسیدهام؟نه، چه فکری میکنید؟
روزنامهی همشهری را ورق میزدم که در صفحهی اقتصادی یک تیتر عجیب توجهام را جلب کرد، شما هم بخوانید:
زیان 670 میلیارد تومانی سایپا و ایرانخودرو.
ما خودرو تولید میکنیم و با بیکیفیتترین وضع ممکن عرضه میکنیم، ورود خودروی خارجی را هم با گمرک تنظیم میکنیم و اکثر مردم (که البته قشر متوسط جامعه هستند) از سر اجبار محصولات ساخت میهن را میخرند، یعنی فروش صددرصدی، آن وقت نه یکی دو میلیارد ناقابل، نه جانم، 670 میلیارد تومان ضرر میدهیم، مدیریت صنعتی در کشور کولاک کرده است.
شما خبر دارید در این دنیا چه خبر است؟
درون و بیرون و اتفاقات این دو و کشفیات ما از آنها چندان مهم نیست.
چیزی که مهم است
نتیجه گیری ما از این کشفیات است
مثل من که نتیجه گرفتهام، تنها بنشینم و بنویسم.همین.
تا از برکـت زلفــــــــــــــــــهای پُرپشـــــــــتش
تاثیـتری در رشد مــــــــــوهای نداشتهام باشد
نمیدانـــستم که کچـــــــــــلی واگیردار است
امروز اتفاقات زیادی افتاده است، برای من اولین اتفاق، حضور مدیرم بعد از چند روز نبودن، در شرکت بود، موضوعی که تنها برای من و همکارانم مهم است، اهمیت این موضوع حتی از نتیجه بازی اسپانیا و برزیل هم بیشتر بود، درگیری با نتیجهی این بازی در حد چند ثانیه بود ولی درگیری با آمدن یا نیامدن، رئیس، در حد چند ساعت و چند روز بوده است. از این درگیریها برای همه امروز اتفاق افتاده، نه در مورد آمدن یا نیامدن کسی، در مورد دادگاهی که متهم با لبخند در دادگاه حاضر میشد، با لبخند به دادگاه میرفت و با لبخند از دادگاه بیرون میآمد، یک لبخند ناب، از آن مکشمرگماها! از آنهایی که امروز خیلیها معنیاش را درک کردند، درک هم نکرده باشند، مثل ما و داستان آمدن و نیامدن رئیس، درگیرش هستند.
من امروز درگیریهای بهتری هم داشتم، یک درگیری خوب، خوشآیند، خوشمزه. درگیری با گُلی که بر روی در اتاقم روئیده است، یک گل ساده و زیبا. گلی که به سلیقهی خالقش احسنت باید گفت.
شما را نمیدانم، من بین این سه درگیری، گزینهی آخر را انتخاب میکنم، برای درگیری.
خستهام
همسرم میگوید امشب وبلاگ را رها کن
خواب را بچسب
خواب خوش را بچسب
خواب خوش هفتمین پادشاه را بچسب
خواب خوش ازدواج با دختر هفتمین پادشاه را ...
چیییییییییییییییییییییییییییییی؟
نیاز انسان به شادی شاید به اندازهی نیاز انسان به هوا و آب و غذا نباشد ولی مطمئناً بدون شادی، بقیهی نیازها یک عنصر اصلی برای زندگی را کم دارد، نیازی که این روزها خودِ ما به آن بیتوجه هستیم، خودمان را با هر دلیل کوچک و بزرگ از این نیازِ مُبرم دور میکنیم. بهتر است برای خیلی از کارهایی که انجام میدهیم دوباره فکر کنیم، مثلاً مسافرت میرویم تا روحیه بگیریم و هوایی عوض کنیم و از محیطِ بد و ... خودمان را دور کنیم، آنوقت یک پلیس وظیفهشناس از راه میرسد و بابت تخلفی که کردهایم، ما را جریمه میکند، چه میکنیم؟ به دفعات دیدهام که اوقات خودمان و خانواده را به همین راحتی خراب میکنیم، یک سفر خاطرهانگیز و دوستداشتنی را هم. و هزاران مثال از این دست، به نظر شما ارزشش را دارد؟
تنها صحنهای که از امروز در ذهنام تا مدتها خواهد ماند، تصویر پیرمردی بود که از جیباش چند شکلات درآورد و به دو مرد، که در حال صحبتی جدی در مورد معاملهی اتومبیل بودند، تعارف کرد، چهرهی جدی مردها در کسری از ثانیه خندان شد و واقعاً در این لحظه احساس کردم که چقدر این مردم در حال حاضر شاد هستند، شاد برای توصیفشان کم است، شاد و امیدوار. امیدوار به تغییر و به فردایی روشن.