اولین باری که پای مبارک به نمایشگاه کتاب تهران باز شد، برمیگردد به آخرین
باری که این اتفاق فرهنگی در نمایشگاه بینالمللی تهران برگزار میشد، یادش بخیر،
از طرف دانشگاه رفتیم و کیف هم کردیم، از آن وقت تا حالا هر سال چه کار داشته باشم
چه کار نداشته باشم، مثل حساسیت بهاری ویر رفتن به نمایشگاه به جانم میافتد، هر
سال هر کسی از من بپرسد که نمایشگاه میروم یا نه، با قاطعیتی مثال زدنی جواب منفی
میدهم، منتها ایام نمایشگاه که میرسد، دست و پایم شل میشود و خود به خود به سمت
نمایشگاه کشیده میشوم و هر سال هم به یک بهانه، امسال به بهانه تهیه کتاب برای
همسر عزیزم، سال پیش به بهانهی تهیه لیست جدیدترین کتابها برای شهر کتاب، سال
قبلش به بهانهی دیدن دوستان! خلاصه هر سال یک بهانهای پیدا میشود، برای دو در
کردن خانه و گشت زدن بین غرفههایی که تنها کتاب میفروشند.
امسال هم که گفتم، پایم دوباره به نمایشگاه عظیم کتاب باز شد، اولا چقدر شلوغ
بود، یعنی کافی بود تا دستت را دراز کنی، اگر انگشتت توی چشم کسی نمی رفت حتما به
سر و کله کسی برخورد می کرد، از کنار هر دو نفر آدمی که رد میشدی، این شلوغی را
داشتند به هم گوشزد میکردند، دوماً مثل پارسال و سال قبل و سالهای قبل که بعد از
نمایشگاه با خودم عهد میکردم که دیگر پایم را در آن نگذارم، سوگند یاد کردم، (این
بار با دفعات قبل فرق دارد) که دیگر به نمایشگاه نمی روم.
آسانترین وسیله رسیدن به نمایشگاه برای من (و برای خیلیهای دیگر)مترو است، علاوه
بر ارزانی و البته درگیر نشدن با موضوعی به نام ترافیک، میشود در آن مطالعه کرد،
مثلاً وقتی میروم نمایشگاه یا از آن بر میگردم، در راه نباید وقت را تلف کرد که،
بنابراین یا کتاب یا حداقل یک مجله را دستم می گیرم و مطالعه می کنم، این وسیله
بدی هم دارد، شلوغی، توی شلوغی مترو خودم را در واگنهای تنگ جا میدهم، آنقدر شلوغ
است که یک بار لای در گیر میکنم، باز خدا را شکر درها هوشمندند و اگر چیزی بینش
باشد دوباره باز میشود و گرنه باید پنجاه درصد بیرون واگن، پنجاه درصد داخل آن تا
ایستگاه بعدی سر میکردم.
از بلندگوهای واگن پشت سر هم اعلام میشود که برای بازدید از نمایشگاه کتاب
باید در ایستگاههای مصلا و شهید بهشتی از قطار پیاده شویم، من میگویم کمترین
خوبی داستان این است که یک نفر(خوانندهی داستان) میتواند خودش را جای کس دیگری
(راوی داستان و یا شخصیت اصلی آن) قرار دهد و همین موضوع باعث میشود از زاویه
دیگری هم به آدمها نگاه کرد، اگر تا حالا هم غربت نکشیده باشی باز با خواندن یک
داستان در مورد یک مسافر و حال و روزش در سفر، میتوانی حس و حال آنرا درک کنی،
این اتفاق، یعنی همزاد پنداری با یک مسافر که برای دیدن نمایشگاه کتاب آمده در
مردم کمتر شده، این را از غرغر یکی در میان مسافران تهرانی میشود فهمید، مسافرانی
که میدانند ایستگاه شهید بهشتی و مصلا به کجا میرسد و تکرار اعلام ایستگاههای
نمایشگاه را نمیپسدند و این نپسندیدن را هم بلند اظهار میکنند.
از ایستگاه که پیاده شدم و پا در محوطهی مصلای تهران گذاشتم، در ابتدای امر،
اول به اطلاعات مراجعه کردم تا حداقل نقشهی نمایشگاه را بگیرم، چه پشت نقشه و چه
تمام مسیر رسیدن به شبستان مصلا و سالنها،
پُر است از تبلیغات مربوط به کتاب، همه هم موسسات کمک آموزشی، دم شبستان که بنر
دارد به چه بزرگی، برعکس این بنرهای تبلیغاتی بزرگ بزرگ، توجه من به تابلو های
کوچکی جلب شد که بر روی هر کدام از آنها، پوسترهای نمایشگاه کتاب از اولین دوره
در سال 66 تا همین امسال با یک کم اطلاعات در مورد، تعداد ناشر و مکان و اینها
نوشته شده بود،( تا حالا جهاد فرهنگی ربع قرن تداوم داشته است) جالب بود منتها نسبت
به تبلیغات خیلی کوچک محسوب میشد و البته کمتر هم دیده می شد.
مقصد من، خرید کتابی خاص، از یک انتشارات خاص بود، همه کتابهای من هم عمومی
بود و مکان کتابهای عمومی شبستان اصلی مصلاست، همان جایی که دوربینهای صدا و
سیما همیشه آنجا مستقر هستند. انتشاراتیها به واسطهی بی واسطه ارائه کردن کتابها
در نمایشگاه به دست مشتری، یک تخفیف ویژه نمایشگاه میدهند که در واقع سهم
کتابفروش و توزیع کنندهی کتاب است از بازار عرضهی این محصول فرهنگی، سهم کتاب
فروش بین بیست و بیست و پنج درصد است، (به طور متوسط) و سهم توزیع کننده ده تا
پانزده درصد، حداقل می شود سی دصد، من شخصا وقتی دیدم انتشاراتی تنها با ده درصد
تخفیف کتاب ارائه میکند، صد لعن به خودم فرستادم که چرا این همه را کوبیدهام و آمدهام
تهران، برای ده درصد تخفیف که اگر در رشت میماندم و از کتابفروشی خرید میکردم،
برایم ارزانتر تمام میشد(به نظر من، بحث مالی و تخفیفهای نمایشگاه یکی از اصلیترین
علتهای کشش خوانندگان به سمت نمایشگاه است)، البته نشرهایی هم بودند که با چهل
درصد تخفیف کتاب میفروختند، منتها آنها هدف من نبودند، بیشتر نشرهای پر سابقه و
معروف با درصد های کم، (ده درصد) کتاب هایشان را عرضه می کردند.
یک چیزی که سال گذشته توجه من را به خودش جلب کرده بود و امسال هم اتفاقاً
توجهام را جلب کرد، استفاده از فناوری برای تبلیغات و ارتباط با خواننده و خریدار
بود، نشر سورهی مهر از طریق دستگاههای ارسال بلوتوث خودکار، برای بیشتر بازدید
کنندگان نرم افزارهایی ارسال میکرد که در علاوه بر کاربردی بودن (مثل تقویم) گوشهای
از کتابهای منتشر شدهی این نشر را در اختیار قرار میداد. این اتفاق، یعنی
تبلیغات از طریق بلوتوث مدتی هم در نمایشگاه بین المللی رشت انجام شد اما به
اعتقاد من، میشد از این فناوریها بهتر و بیشتر از اینها استفاده کرد، بخشی از طبقهی
بالای شبستان، مربوط به محصولات الکترونیک می شد که بیشتر شامل نرم افزارهایی بود
که به صورت سیدی و دیویدی ارائه میشدند، در دنیایی که انواع تبلتها و اسمارت
فونها یکه تاز عرصهی دنیای مدرن هستند، ماندن در نقطه ای که فناوری چند سال پیش
محسوب میشود، آن هم در عرصهای که باید پیشرو باشد، کم کاری نیست؟
کلا نمایشگاه رفتن نیاز به هدف دارد، یعنی بدانی چه میخواهی، آنجا با آن
ازدحام و شلوغی جای انتخاب نیست، باید بدانی چه کتابی، در چه زمینه ای، چه نشری و
... و تازه در مورد تازهای نشر هم باز باید انتشارات هدفت مشخص باشد، برای من یکی
که از شهرستان میروم نمایشگاه سنگین تر بود که میرفتم همین شهر کتاب خودمان و در
آرامش و دور از شلوغی هر چه میخواستم، چه کتابهای قدیمی و چه تازههای نشر را
تهیه میکردم و آمدم خانه.
از نمایشگاه میزنم بیرون، هوا بارانی است، این بهار هم حسابی ما را سر کار
گذاشته انگار، صبح از گرما میپختیم و حالا باران میبارد در حد سیل آسا، به زور
خودم را میرسانم دم در مترو، یاد چند روز پیش میافتم که بعد از باران، مترو را
آب برده بود، ترس از غرق شدن شدن بیشتر از ترس از خیس شدن است، تازه خیس شدن حس در
رشت بودن را دارد، برای برگشتن می روم به سمت تاکسیها، تا از پشت شیشههای خیس
یاد شهرم افتاده باشم.