با عرض پوزش

همين اول بسم اله از همه‌ي خواننده‌هاي خوب وبلاگ ۲۴۰۰ بابت بي نظمي هاي اين چند روزه عذر خواهي مي كنم، ببخشيد.

دوم اينكه اوضاع روحي و رواني مناسبي ندارم، به اين خاطر كه آخر هفته ي فوق العاده اي را پشت سر گذاشته ام و حالا در غم دوري از آن اتفاق مي سوزم، حتما شما هم تجربه كرده ايد، براي من دارد بيش از حد پيش مي آيد.(اتفاقات خوب كه حرف است،‌اصل موضوع دل تنگي دليل اين اتفاقت است).

واقعا احساس نا اميدي مي كردم، انگار سرنگ تلخ حال بد را به من زده باشند، حالم بد شد، چه كار بايد مي كردم؟ فبلم رنگو را گذاشتم، آن بخشي را گذاشتم كه رنگو با روح غرب ملاقات مي كند، تنها يك بار ديگر آنرا ديدم، اميد شايد بر نگشت،‌اما روح سرزمين غرب را دوست دارم، به حركت وادارت مي كند: هيچ كس نمي تونه از داستان خودش بكشه كنار.

سوم هم ارتباط من با نويسنده هايي است كه روايت هاي داستاني آنها را در همشهري داستان خوانده ام، اول كه تجربه ي كتابفروشي جرج اورول بود،‌كه خيلي جاهايش را با جرج بزرگ همزاد پنداري كردم و دومي ساراماگو بود،‌كه حالا دارم مي خوانم، شماره ي ارديبهشت همشهري داستان را مي گويم، ارتباط او با گذشته چقدر شبيه حال و هواي من است، نمي گويم شبيه روايت من و خانم ننه، منتها من را برد به همان موقع ها، خيلي با حال بود.خيلي. مخصوصا جايي كه خودم شروع كردم به ساختن خانه ي قديمي خانم ننه، هماني كه دو طبقه بود، هماني كه تنور داشت، هماني كه يك بار گفتم،‌بعد شروع كردم به ساختن مسير خانه ي خانم ننه تا خانه ي احمد بابا (پدر پدرم)، تمام جزئيات در و ديوار و ورودي و حياط و خانه و باغ را، بعد سرك مي كشيدم توي طويله و نشخوار گوسفنداني را نگاه مي كردم كه نوه ي نوه ي نوه ي نوه ي نوه ي نوه ي نوه ي نوه ي نوه ي آنها را ديشب خورده ام. چه مي گويم، حسش را بي نقص منتقل كرده بود، تا جايي كه من هم تجربه كرده ام.

چهارم اين حال بدم بي ارتباط با اين مردمان نيست ها، زماني بود كه شهر كتاب بودم و در رشت، آنجا اگر مي خواستم حركتي كنم، كاري مي كردم كه با كلاس به نظر برسم،‌حتي اگر نبودم،‌ايجا بد است، اينجا بايد كاري كني كه بد بخت به نظر برسي، هي بنالي، هي غر بزني ، هي ...منم دارم از اين جا غر مي زنم نه؟پس بي خيال.

به نام تو

وقتی ابرهای آبی را می چیدم

با خودم گفتم: این آسمان را چه کسی شخم زده تا این ابر جوانه بزند

آن وقت بود که به تو پی بردم

به عشق

به باران

به کفش هایی که تهش سوراخ است

-همدان-23 اسفند 88



+پنج شنبه و جمعه تهرانم، دلم می خواد بعضی از خواننده هامو ببینم.

کریم

دارم به روزی که گذشت فکر می کنم

چه اتفاقاتی افتاده؟

چیزی شنیده ام که ناراحتم کرده

چیزی در مورد خیانت انسان ها به هم

شیطان فقط در داستان های بد نیست

منتها

خسته شده ام از سیاهی

دنبال تصویر زیبای امروز بودم که

مردی از کنارم رد شد

برگشت، پشت سرش را نگاه کرد و گفت:

کریم بدو دیگه.

کودکی شاید سه ساله، کوچولو مچولو، آنقدر کوچولو که تمام صورتش قد کف دستم بود

به بزرگی اسمش لبخند زدم یا به کوچکی قدش؟ نمی دانم، همین را می دانم که تصویر زیبای روزم شد.

کیهان

مطلبی از کیهان خواندم در مورد شهر کتاب، گزارش روز این روزنامه در روزهای نهم و دهم و یازدهم اردیبهشت درباره‌ی مجموعه‌ی شهر کتاب بود.

فروشگاه شهر کتاب بزرگترین مجموعه کتابفروشی زنجیره‌ای کشور است که شخصاً به صورت مستقیم با آن در ارتباط بودم و البته در آن کار کرده ام (که از دوران سخت و شیرین کاری من محسوب می شود).

کیهان در گزارش خود از مجموعه شهر کتاب به شدت انتقاد کرده بود و اعتقاد داشت که این مجموعه با هدف دینی تشکیل شده ولی در خدمت فرهنگ غربی در حال فعالیت است، نشان به آن نشان که حجم بالای کتاب های عرضه شده در این فروشگاه (به چند فروشگاه شهر کتاب هم سر زده، نیاوران، مرکزی، گلدیس، ترمینال غرب و ...) مضامین مروج سکولاریسم دارند و کتاب های خیلی از نویسندگان مخالف نظام را هم عرضه می کنند، در پشت پرده‌ی ارائه‌ی ارائه کتاب در شهر کتاب یک فکر هست که بیشتر تمایل به غیردینی کرده جامعه دارد تا توجه به دین و اسلام. این حرف درستی است، شهر کتاب با هدف کتاب ارائه می کند، به دنبال مخاطب خاصی است، اما این خاص بودن جمعیت زیادی از مردم را شامل می شود، در واقع جمعیت زیادی از قشر اهل مطالعه را شامل می شود، خیلی ها اهل رمان هستند، اهل رمان باشی و کارهای مارکز را نخوانده باشی؟ می شود؟ .....

می خواستم در مورد مقاله بیشتر صحبت کنم و از روی بخش هایی از مقاله نقد خودم را بر آن بنویسم، منتها کمی خسته ام و صحبت خودم را تا اینجا داشته باشید قول می دهم در آینده ای نزدیک هر سه مقاله را به صورت ادامه مطلب به همراه نظر خودم برای شما بنویسم.

فراموش شده

یک روز که فراموش خواهم کرد

حتی اگر آنرا با جزئیاتش بنویسم

باز فراموش خواهم کرد

صبح این طور نبود

ظهر این طور نبود

شب هم این طور نبود

ولی حالا که تمام شده

می دانم که فراموشش می کنم

روزهای مثل هم

با تمام هیجانشان فراموش می شوند

جوری فراموش می شوند

که انگار از اول نبوده اند

انگار این روز را زندگی نکرده ای

انگار مرده ای

از گاندی

خیلی وقت پیش برای عزیزی یک ایمیل ارسال کردم، حاوی یک جمله از گاندی، امروز آن را برایم خواند، چقدر این مرد بزرگ بوده، آن جمله این بود:

درد من تنهایی نیست؛ بلکه مرگ ملتی است که گدایی را قناعت؛ بی عرضگی را صبر و با تبسمی بر لب این حماقت را حکمت خداوند می نامند.

 

آب نبات چوبی

عجله داشتم، می خواستم زودتر خودم را به کرج برسانم تا از آنجا هم بروم رشت، هر ماشینی رد می شد دست تکان می دادم، از آزارا بگیر تا نیسان آبی، آخر سر هم یک موتور گیرم آمد، خدا را شکر کردم و سوار شدم، تاکید کرد که تا سر خیابان بیشتر ما را نخواهد برد! چون همراهش جنس دارد و دردسر می شود!!!

بدون هیچ اغراقی مردم این ملک با موضوع مواد مخدر به راحتی کنار آمده اند، لامصب آنقدر راحت می گوید: جنس همراهم است. انگار می گوید آب نبات چوبی هم دارم.

کوتاه

هر کسی هر چیزی دارد

لایق آن است.

علی حلاج

+ایکسرگ عزیز، نظر فوق العاده ی شما را خواندم، بله حق با شماست، من باید متن را بازبینی می کردم و در ارسال آن عجله نمی کردم، ضمن اینکه نخ تسبیح را هم گم کرده بودم، جدای از موضوع صحبت، من عاشق این نظرها هستم، باعث رشد می شود که من یکی استقبال می کنم، امیدوارم هر جا که هستی موفق و شاد باشی.

+؟! عزیز، بالاخره احساس کردم آن مطلب معرفی کتاب ها توجه کسی را جلب کرده و آن کلمات حیف نشده است، ممنون بایت توجه ی که دارید.

روایتی از نمایشگاه کتاب

اولین باری که پای مبارک به نمایشگاه کتاب تهران باز شد، برمی‌گردد به آخرین باری که این اتفاق فرهنگی در نمایشگاه بین‌المللی تهران برگزار می‌شد، یادش بخیر، از طرف دانشگاه رفتیم و کیف هم کردیم، از آن وقت تا حالا هر سال چه کار داشته باشم چه کار نداشته باشم، مثل حساسیت بهاری ویر رفتن به نمایشگاه به جانم می‌افتد، هر سال هر کسی از من بپرسد که نمایشگاه می‌روم یا نه، با قاطعیتی مثال زدنی جواب منفی می‌دهم، منتها ایام نمایشگاه که می‌رسد، دست و پایم شل می‌شود و خود به خود به سمت نمایشگاه کشیده می‌شوم و هر سال هم به یک بهانه، امسال به بهانه تهیه کتاب برای همسر عزیزم، سال پیش به بهانه‌ی تهیه لیست جدیدترین کتاب‌ها برای شهر کتاب، سال قبلش به بهانه‌ی دیدن دوستان! خلاصه هر سال یک بهانه‌ای پیدا می‌شود، برای دو در کردن خانه و گشت زدن بین غرفه‌هایی که تنها کتاب می‌فروشند.

امسال هم که گفتم، پایم دوباره به نمایشگاه عظیم کتاب باز شد، اولا چقدر شلوغ بود، یعنی کافی بود تا دستت را دراز کنی، اگر انگشتت توی چشم کسی نمی رفت حتما به سر و کله کسی برخورد می کرد، از کنار هر دو نفر آدمی که رد می‌شدی، این شلوغی را داشتند به هم گوشزد می‌کردند، دوماً مثل پارسال و سال قبل و سال‌های قبل که بعد از نمایشگاه با خودم عهد می‌کردم که دیگر پایم را در آن نگذارم، سوگند یاد کردم، (این بار با دفعات قبل فرق دارد) که دیگر به نمایشگاه نمی روم.

آسان‌ترین وسیله رسیدن به نمایشگاه برای من (و برای خیلی‌های دیگر)مترو است، علاوه بر ارزانی و البته درگیر نشدن با موضوعی به نام ترافیک، می‌شود در آن مطالعه کرد، مثلاً وقتی می‌روم نمایشگاه یا از آن بر می‌گردم، در راه نباید وقت را تلف کرد که، بنابراین یا کتاب یا حداقل یک مجله را دستم می گیرم و مطالعه می کنم، این وسیله بدی هم دارد، شلوغی، توی شلوغی مترو خودم را در واگن‌های تنگ جا می‌دهم، آنقدر شلوغ است که یک بار لای در گیر می‌کنم، باز خدا را شکر درها هوشمندند و اگر چیزی بینش باشد دوباره باز می‌شود و گرنه باید پنجاه درصد بیرون واگن، پنجاه درصد داخل آن تا ایستگاه بعدی سر می‌کردم.

از بلندگوهای واگن پشت سر هم اعلام می‌شود که برای بازدید از نمایشگاه کتاب باید در ایستگاه‌های مصلا و شهید بهشتی از قطار پیاده شویم، من می‌گویم کمترین خوبی داستان این است که یک نفر(خواننده‌ی داستان) می‌تواند خودش را جای کس دیگری (راوی داستان و یا شخصیت اصلی آن) قرار دهد و همین موضوع باعث می‌شود از زاویه دیگری هم به آدم‌ها نگاه کرد، اگر تا حالا هم غربت نکشیده باشی باز با خواندن یک داستان در مورد یک مسافر و حال و روزش در سفر، می‌توانی حس و حال آنرا درک کنی، این اتفاق، یعنی همزاد پنداری با یک مسافر که برای دیدن نمایشگاه کتاب آمده در مردم کمتر شده، این را از غرغر یکی در میان مسافران تهرانی می‌شود فهمید، مسافرانی که می‌دانند ایستگاه شهید بهشتی و مصلا به کجا می‌رسد و تکرار اعلام ایستگاه‌های نمایشگاه را نمی‌پسدند و این نپسندیدن را هم بلند اظهار می‌کنند.

از ایستگاه که پیاده شدم و پا در محوطه‌ی مصلای تهران گذاشتم، در ابتدای امر، اول به اطلاعات مراجعه کردم تا حداقل نقشه‌ی نمایشگاه را بگیرم، چه پشت نقشه و چه تمام مسیر رسیدن به شبستان مصلا و  سالن‌ها، پُر است از تبلیغات مربوط به کتاب، همه هم موسسات کمک آموزشی، دم شبستان که بنر دارد به چه بزرگی، برعکس این بنرهای تبلیغاتی بزرگ بزرگ، توجه من به تابلو های کوچکی جلب شد که بر روی هر کدام از آنها، پوستر‌های نمایشگاه کتاب از اولین دوره در سال 66 تا همین امسال با یک کم اطلاعات در مورد، تعداد ناشر و مکان و اینها نوشته شده بود،( تا حالا جهاد فرهنگی ربع قرن تداوم داشته است) جالب بود منتها نسبت به تبلیغات خیلی کوچک محسوب می‌شد و البته کمتر هم دیده می شد.

مقصد من، خرید کتابی خاص، از یک انتشارات خاص بود، همه کتاب‌های من هم عمومی بود و مکان کتاب‌های عمومی شبستان اصلی مصلاست، همان جایی که دوربین‌های صدا و سیما همیشه آنجا مستقر هستند. انتشاراتی‌ها به واسطه‌ی بی واسطه ارائه کردن کتاب‌ها در نمایشگاه به دست مشتری، یک تخفیف ویژه نمایشگاه می‌دهند که در واقع سهم کتابفروش و توزیع کننده‌ی کتاب است از بازار عرضه‌ی این محصول فرهنگی، سهم کتاب فروش بین بیست و بیست و پنج درصد است، (به طور متوسط) و سهم توزیع کننده ده تا پانزده درصد، حداقل می شود سی دصد، من شخصا وقتی دیدم انتشاراتی تنها با ده درصد تخفیف کتاب ارائه می‌کند، صد لعن به خودم فرستادم که چرا این همه را کوبیده‌ام و آمده‌ام تهران، برای ده درصد تخفیف که اگر در رشت می‌ماندم و از کتابفروشی خرید می‌کردم، برایم ارزان‌تر تمام می‌شد(به نظر من، بحث مالی و تخفیف‌های نمایشگاه یکی از اصلی‌ترین علت‌های کشش خوانندگان به سمت نمایشگاه است)، البته نشرهایی هم بودند که با چهل درصد تخفیف کتاب می‌فروختند، منتها آنها هدف من نبودند، بیشتر نشرهای پر سابقه و معروف با درصد های کم، (ده درصد) کتاب هایشان را عرضه می کردند.

یک چیزی که سال گذشته توجه من را به خودش جلب کرده بود و امسال هم اتفاقاً توجه‌ام را جلب کرد، استفاده از فناوری برای تبلیغات و ارتباط با خواننده و خریدار بود، نشر سوره‌ی مهر از طریق دستگاه‌های ارسال بلوتوث خودکار، برای بیشتر بازدید کنندگان نرم افزارهایی ارسال می‌کرد که در علاوه بر کاربردی بودن (مثل تقویم) گوشه‌ای از کتاب‌های منتشر شده‌ی این نشر را در اختیار قرار می‌داد. این اتفاق، یعنی تبلیغات از طریق بلوتوث مدتی هم در نمایشگاه بین المللی رشت انجام شد اما به اعتقاد من، می‌شد از این فناوری‌ها بهتر و بیشتر از این‌ها استفاده کرد، بخشی از طبقه‌ی بالای شبستان، مربوط به محصولات الکترونیک می شد که بیشتر شامل نرم افزارهایی بود که به صورت سی‌دی و دی‌وی‌دی ارائه می‌شدند، در دنیایی که انواع تبلت‌ها و اسمارت فون‌ها یکه تاز عرصه‌ی دنیای مدرن هستند، ماندن در نقطه ای که فناوری چند سال پیش محسوب می‌شود، آن هم در عرصه‌ای که باید پیشرو باشد، کم کاری نیست؟

کلا نمایشگاه رفتن نیاز به هدف دارد، یعنی بدانی چه می‌خواهی، آنجا با آن ازدحام و شلوغی جای انتخاب نیست، باید بدانی چه کتابی، در چه زمینه ای، چه نشری و ... و تازه در مورد تازهای نشر هم باز باید انتشارات هدفت مشخص باشد، برای من یکی که از شهرستان می‌روم نمایشگاه سنگین تر بود که می‌رفتم همین شهر کتاب خودمان و در آرامش و دور از شلوغی هر چه می‌خواستم، چه کتاب‌های قدیمی و چه تازه‌های نشر را تهیه می‌کردم و آمدم خانه.

از نمایشگاه می‌زنم بیرون، هوا بارانی است، این بهار هم حسابی ما را سر کار گذاشته انگار، صبح از گرما می‌پختیم و حالا باران می‌بارد در حد سیل آسا، به زور خودم را می‌رسانم دم در مترو، یاد چند روز پیش می‌افتم که بعد از باران، مترو را آب برده بود، ترس از غرق شدن شدن بیشتر از ترس از خیس شدن است، تازه خیس شدن حس در رشت بودن را دارد، برای برگشتن می روم به سمت تاکسی‌ها، تا از پشت شیشه‌های خیس یاد شهرم افتاده باشم.

شباهت

انگار بمب ترکیده بود در این اتاق، بیدار شدم و پایم از بین تمام وسایلی که نباید به آنها می خورد و خورده بود بیرون کشیدم، این طرف کتاب های بهم ریخته، آن طرف مدارک پخش و پلا شده، لیوان چای کج شده، لب تاپ همین طور درش باز مانده بود و صدای زنگ گوشی معلوم نبود از کجا دارد می آید. بیدار شدم و فرصت کردم دست و صورتم را بشورم، سریع بیرون زدم تا خودم را به سرویس برسانم، بدو بدو، نفس زنان توی صندلی خودم را جا دادم تا راننده یکی یکی ایستگاه ها را رد کرد، همیشه در این رفتن به سمت کار، آخرین اتفاقات روز گذشته مرور می شود، روز گذشته این شد و آن شد و ...

نمی دانم من بین اینها تک افتاده ام یا این ها کلا تک هستند، همین سرویس را برگردان به سمت خانه، حالا من دارم مرور می کنم، روزی که گذشت را، خنده ام می گیرد از برخورد یکی از همکارانم، می گوید: حال ندارم، می گویم خسته نباشی، می گوید: سرت درد نکنه! خودم را جمع می کنم به سمت پنجره، تا نگاه کنم به چیزی به غیر از این مردم، این مردمان، این هایی که فکر می کردم نازنینند، مردمی که ...

ببین من هم همین مردم هستم، کمی بالا و پایین هست اما همین است، همین؟! چه کابوسی برای من بزرگتر از شباهت به دیگران؟

بسوزه پدر عاشقی

بهم قول بده هیچ بلایی سرش نمی آد وقتی قناری را داد به من اشک می ریخت باور می کنی؟ او را به جرم کشتن موش دستگیر کردند گفتم: قول می دم، گربه ی آوازه خوان

خانم ننه

چشمانم را باز کردم، پرتوی نور خورشید از بالای سرم رد می‌شد و کمی آن طرف تر خودش را روی فرش پهن می‌کرد، در خنکای صبح تابستان، گرمای پرتو‌های توی هوا را حس می‌کردم، چند سالم بود؟ شاید هشت سال، شاید هم هفت سال، سال مهم نبود، مهم نیست، مهم لحظاتی بود که بیدار می‌شدم، صبح‌هایی که بوی نان تازه‌ی "خانم ننه" باعث بیداری می‌شد، نه کسی بیدارت می‌کرد و نه سر و صدایی بود، تنها صدایی که به گوش می‌رسید، صدای یاکریم‌هایی بود که درست روی در ورودی از سمت حیاط لانه داشتند، صبح‌ها ترکیب نرمی از صدای یاکریم و بوی نان تازه‌ی محلی، من هشت ساله (یا شاید هفت ساله) را مست می‌کرد، بیدار می‌شدم، می‌دویدم توی حیاط، می‌دویدم سمت جایی که پدر بزرگ برای تنور درست کرده بود، یک فرو رفتگی بزرگ روبروی باغچه، انگار اتاقی باشد که یکی از دیوارهایش را برداشته باشی، طاقچه هم داشت، منتها با اتاق کامل فرق داشت، درست وسط اتاق سوراخ تنور بود، هر وقت که می‌رسیدم "خانم ننه" تنها نبود، همیشه کسی زودتر از من بیدار شده بود و آنجا بود، یا پدر، یا مادر، یا برادر، اگر از کسی هم زودتر می‌رسیدم، زیاد منتظر نمی‌ماندم که مثلا برادر کوچکتر هم از خواب بیدار می‌شد و خودش را می‌رساند به ضیافتی که هنوز عاشقش هستم، صبح‌های تابستان همه‌ی اعضای خانواده جمع می‌شدیم توی اتاقی که یک دیوار نداشت و همان جا صبحانه را می‌خوردیم. خانم ننه برای ما بچه‌ها خمیرهای کوچک جدا می‌کرد و می‌داد دست خودمان تا پهنش کنیم و ما بعد از کلی بازی بازی با خمیر آن را به زور پهن می کردیم، هیچ وقت هم گرد گرد نمی شد، هیچ وقت هم یک دست پهن نمی شد،همان را می سپردیم به خانم ننه و منتظر می‌ماندیم تا از خمیر بازی ما نان خوشمزه درست کند، نان‌های ما کوچک بود، احتمالا قد یک کف دست الانم، یادش بخیر، توی همان نان‌ها پنیر محلی می‌گذاشتیم و داغ داغ می‌خوردیم. چشمم به درختان پارک بود و سبز شدن چراغ را ندیده بودم، بوق ماشین‌های عقبی بخواهی نخواهی از بیست سال پیش و خانه‌ی روستایی پدر بزرگ تو را می‌کشد وسط خیابان‌های بزرگترین شهر کشور، تا از آن بوی نان و صدای یاکریم، بوق ماشین در ترافیکی عظیم برایت بماند. با خودم فکر می کنم که باید به خانم ننه زنگ بزنم، زنگ بزنم حالش را بپرسم، ببینم چه کار می‌کند، بعد از فوت پدر بزرگ، خانم ننه به هیچ وجه از کسی کمک قبول نکرد، توی همان خانه‌ی روستایی ماند و مغازه‌ی پدربزرگ را دوباره راه انداخت و خودش رفت پشت دخل آن، زنگ موبایل هم از آن چیزهایی است که هر جا خیالاتت باشی دوباره تو را می‌کشد به حالا و خیابان و ترافیک، گوشی را بر می‌دارم و به همکارم می‌گویم که در راهم، تا ده دقیقه دیگر می‌رسم، گوشی را پرت می‌کنم روی صندلی شاگرد و باز فکر می‌کنم که کی زنگ بزنم که خوب باشد؟ که مغازه نباشد، ساعت را نگاه می کنم، صبح زود بیدار می‌شود، حالا که ساعت نزدیک نه است، حتما مغازه است، آخرین بار کی تماس گرفتم؟ زهی خیال وفادار! خودش تماس گرفته بود، همان موقعی که برای درد پا رفته بودم دکتر، از مامان شنیده بود که پا درد دارم، تماس گرفته بود که حالم را بپرسد، که بگوید مواظب باشم، که بگوید به خودم برسم، که بگوید چه بخورم و چه نخورم، که همان پشت تلفن برایم دعا بخواند و لابد از همان پشت تلفن به صورتم فوت کند تا شفا پیدا کنم، به این زودی رسیدم شرکت! می پیچم توی کوچه و دنبال جای پارک می‌گردم، هنوز پارک نکرده دوباره همکارم زنگ می‌زند، می گویم پایینم و دارم پارک می کنم که قطع می کند، ادامه مکالمه که شامل کلمه‌ی آمدم هست را خودم برای خودم می‌گویم و ماشین را خاموش می‌کنم، خانم ننه پشت تلفن فوت کرد؟ من شفا پیدا کردم؟ امروز چندم است؟ باید امروز بروم برای آزمایش؟ امروز بود؟ دیروز بود؟ فردا است؟ در همین فکر پله‌ها را یکی دو تا می‌کنم و خودم را می‌رسانم پشت در شرکت، مثل آدمی که می خواهد برود توی استخر آنهم با کله، نفسم را می کشم توی سینه ام و می روم تو، اینجا اتاق جنگ است نه محل کار، وقتی در این میدان جنگ کار شروع می‌شود، دقیقه‌ها و ساعت‌ها معنی پیدا نمی‌کنند، طرح‌ها و پروژها را باید بررسی کنم، برنامه‌های ناتمام را تمام کنم، از فایل‌های نقشه‌ها بک آپ بگیرم و ... همه این کارهای به ظاهر ساده را باید در سریعترین زمان انجام بدهم، چون هم دیر رسیده‌ام و هم کار زیاد و سفارش داریم و هم مشتری منتظر است و تازه اشتباه هم بی اشتباه، هر اشتباه‌ی تاوان سخت دارد و ... هزار بهانه‌ای که کار را به جنگ نزدیک می کند. موبایل زنگ می‌خورد، بهترین فرصت برای یک وقت تنفس در این درگیری کار، خانم ننه است! کاش تماس گرفته بودم، کاش برای یک بار به خودم ثابت می‌کردم که بی روح نیستم، صدایش هنوز بوی نان تازه می‌دهد هر چند که سال‌هاست دیگر خودش نان نمی‌پزد، بی مقدمه حالم را می‌پرسد، خوب را مطمئن می‌گویم، کمی شل و ول گفتن این کلمه آن هم در برابر خانم ننه یعنی ایجاد دردسر، سوال بعدی این است: آزمایشگاه رفتی، امروز بود، درسته؟ فکر اینجا را نکرده بودم، چرا فکر نکرده بودم؟ من به او گفته بودم یا مامان فرقی نمی‌کرد، باید می‌فهمیدم که نگران می‌شود، پی گیر می شود، باید زودتر زنگ می‌زدم، باید ... رفتی آزمایشگاه پسر جانم؟ اگر بگویم نه، باز غصه می‌خورد، بگویم آره، جواب می‌خواهد، می گویم که در راهم و سریع راه می‌افتم، میدان جنگ و تمام دغدغه‌هایش به یک لحظه نگرانی‌ او نمی‌ارزد، نمی ارزد که دلش برای نوه‌ی بی فکرش بلرزد، می‌دوم به سمت بیرون، سریع تر از وقتی که بچه بودم و صبح‌های زود می‌دویدم به سمت حیاط. می دانم تا وقتی که زنگ نزنم و نگویم که حالم خوب است، بوی نان تازه را حس نخواهم کرد، نان تازه و صدای یاکریم، خنکای صبح و گرمای پرتوهای خورشید، با دعای خیر خانم ننه همیشه حس می شود، همیشه.

دنیای وارونه

رئیس به کارمند حسادت می کرد

مرد سواره به مرد پیاده

غاز به مرغ

تو به من؟

درخت کاری

از خانه بیرون زدم و به کوچه ای که حداقل در روز یکی دوبار بالا و پایین می کنم، نگاه کردم، یک لحظه احساس کردم که اینجا چیزی کم دارد، این شکل تک رنگ و بی قواره ی روبروی من چه چیزی کم دارد؟ دو قدم برنداشته بودم که فهمیدم شهر بی درخت چقدر زشت خواهد بود، چقدر بی روح و چقدر مرده خواهد بود.

راستی روز درخت کاری کی هست؟ یا بهتر است بگویم کی بود؟!

کلیات و جزئیات

بگذار ببینم امروز در چنته ی گفتگو چه داریم! خوب امروز کلا خیلی زود شروع شد، درست از وقتی که تاریخ ساعتم از هشت به نه تغییر کرد و من در صندلی بازگشت جا گیر شدم روزم شروع شده بود.

رفتم انتهای اتوبوس و در اولین اقدام درست و حسابی که می توانستم انجام دهم، خوابیدم، من تنها و تنها یک حسن خوب برای ماشین های موسوم به ولوو می شناختم، که آن یک حسن هم دیشب نبود، مدتی هست که نیست، آن هم نمایش فیلم است، این ال سی دی های داخل اتوبوس به همین درد می خورد خوب، منتها خبری نبود و من در سکوت خوابیدم، که چون در راه هستیم نصف خواب واقعی به حساب می آوریم و چون روی صندلی است آن نصف هم نصف می شود و در واقع ربع خواب واقعی ما خواب کردیم، چی گفتم؟!!

این بار به جای اینکه ده دقیقه قبل از سرویس برسم، یک ساعت قبلش رسیدم و از بازی های روزگار است که از آن جا مانده ام، یک زمانی بدو بدو می کردی فایده داشت، الان آن هم فایده ندارد، کسی وقعی نمی نهد و در واقع آن کس که باید وقعی بنهد و نگه دارد و سوار کند تا به مقصد برساند، این کار را نمی کند، به همین راحتی، خوب برای تنوع هم بد نیست لابد، به موقع می رسم سر کار هر چند که با بقیه نمی رسم، یک روز کسل کننده ی کاری را شروع می کنم و هر لحظه منتظر پایان آن هستم.

کار تمام شد و خودم را رساندم خانه، دو قسمت دیگر از فرار از زندان را تماشا کردم و خوابیدم تا سه رب کم خوابیم را جبران کنم و خوابیدم تا  همین الان.

این کلیت روزی که گذشت بود، سه ریزه کاری باقی مانده که جدا گانه می گویم:

اول اینکه این سبک نوشتن، یعنی همین که می نویسم کجا رفتم و چه کار کردم را قبلا در یادداشت هایم استفاده می کردم و خیلی هم خوب جواب می داد، امروز وقتی ساعت چهار و رب صبح توی تاکسی منتظر تکمیل ظرفیت بودم و راننده در صندلی کناری من داشت خواب هفت پادشاه را خروپوف می کرد، من به این فکر می کردم که چرا دوباره این سبکی نمی نویسم؟ خوب حالا نوشتم.

دوم اینکه مادر خانم عزیز ما یک چیزی درست کرده به اسم نمک سبز که وقتی دیروز در ماست ریختم و هم زدم و خوردم، بد جور به من چسبید، عجب چیزی بود، تصمیم گرفتم به محض اینکه رسیدم خانه دوباره امتحانش کنم، چون برای من گذاشت تا با خودم بیاورم اینجا، انصافا چیز معرکه ای بود، یک ماست خریدم و دو کیلو خیار، نمک سبز را در ماست قاطی کردم و با خیار .... واااای ... جای شما خالی.

سوم هم تماس یک دوست قدیمی و با محبت بود، تماس گرفت و گفت: توی وبلاگ غمگین می نویسی، اتفاقی افتاده؟ از دست من کمکی بر می آد؟ طرفای ما بیا، بذار آدرسو برات اس ام اس کنم، سلام برسون. شاید خودش نداند که تماسش چقدر برایم ارزشمند بود، چقدر خوب بود، چقدر حال خوب کن بود، از او ممنون.

اسکمو

تا لنگ ظهر بخوابی و بعد بروی بیرون اسکمو بخوری و بعد ناهار و دوباره خواب و شام و پایان روز ، اتفاقات یک روز می شود آخر؟ نه، جان من می شود به این روز گفت روز؟

بله که می شود گفت روز!

همان اسکمو که شرحش در حد اسمش بود؟ بله همان را با همسر  عزیز خوردیم و آخ چسبید، همان یک اسکمو با او می ارزد به تمام هفته ی دور از او.

هدف

این همه دویده ام

سختی کشیده ام

به این در و آن در زده ام

زندگی را تنگ کرده ام

تا به آرامش برسم

تقدیم به بزرگترین برادر کوچکم

سلام برادر، می دانم کمی دیر است منتها می خواهم به تو تولدت را تبریک بگویم، ماهی که گذشت تولد دو نفر از بهترین های زندگی من بود و من در مورد هر دو کوتاهی کردم، می بینی که، الان اردیبهشت است و من دارم حالا تولدت را به تو تبریک می گویم! نمی دانم چه بگویم، کتابی که برای تولد تو آماده کرده ام را ورق میزنم، جایی برای یادداشت دارد ولی نه به اندازه ای که من می خواهم، برای همین اینجا برایت می نویسم، بعداً خبرت می کنم که بیایی و این را بخوانی، جملاتی که کمی دیر بیان می شود ولی هنوز گرم است، مثل کاغذی که تازه از پرینتر زده بیرون، می دانی چیست؟ می توانستم مثال نان تازه ای را بزنم که همین الان از تنور بیرون کشیده اند، لایش پنیر گذاشته اند و داده اند دستت تا بخوری، این گرمی خیلی لذت بخش است، اما از جنس گرمی این حرف ها نیست، همان که گفتم، مثل کاغذ بعد از پرینت.بگذریم، باید به تو تبریک بگویم، تولدت را، همان روز تولد خواستم با تو تماس بگیرم، اما گوشی را بر نداشتی، پیام دادم، جواب ندادی و من فراموش کردم تا دو روز بعد که داشتم دستانم را می شستم، عادی ترین کار و البته بی ربط ترین کار به فکرهایی که به ذهنم رسیدند، ناگهان به ذهنم رسید که من تولدت را تبریک گفته ام یا نه؟ یادم نیامد که تلفنی حرفی زده باشیم و ... باز اگر امکانش هست، بگذریم، می دانی چیست؟ من کتاب های خوب را به دو دسته تقسیم می کنم، یکی آنهایی که داستان کُلیتی خوب دارد و می توانی برای کسی تعریف کنی و نتیجه اخلاقی هم بگیری و دسته ی دوم کتاب های خوب مربوط می شود به کتاب هایی که از دید خیلی ها شاید سر و ته نداشته باشد ولی پر است از دیالوگ های شاهکار در مورد دنیا و زندگی و انسان و ...راستش حرفش را در طول داستان می زند، آنهم تدریجی، به همین خاطر هم وقتی تمام می شود (نه به سبک کلاسیک که باید نتیجه گیری کند) خیلی ها می گویند: این چه داستان مزخرفی بود، این چه پایانی بود و از این حرف ها دیگر. منتها این کتاب ها خوب هستند و البته خواندنی، به شرط اینکه بدانی با چه چیزی طرف هستی.

من هم برای تولدت کتاب خریدم، خیلی راستش را بخواهی زنم خریده و در واقع از طرف هر دوی ماست، این که چرا این کتاب قرار شد برای هدیه به تو انتخاب شود، یک داستان نوع دوم دارد، که بماند، این کتاب و داستانی که درون آن جریان دارد، شامل هر دوی مولفه های کتاب خوب است، هم آخرش درست و درمان تمام می شود و می فهمی که تهش است و هم اینکه پر است از دیالوگ های شاهکار، برای همین می دهم به تو، فقط با یک توصیه کوچک، فضای قصه تنها چیزی بود که برای هدیه ی روز تولد مناسب نبود، اما در این مورد خودت تصمیم بگیری بهتر است، خودت بگویی هدیه خوبی گرفتی بهتر است و اما کتاب، بله، همین کتابی است که فردا در دستانت خواهد بود و صفحه ی اولش تنها نوشته شده: تولدت مبارک.تقدیم به بزرگترین برادر کوچکم.

+کتابی که به برادرم هدیه داده ام، "سه گزارش کوتاه درباره ی نوید و نگار"است، نوشته ی مصطفی مستور ، نشر مرکز است.

انتخاب با شماست

به سمت مرد رفتم، روی دوچرخه فلزی ثابت پارک نشسته بود و پا نمی زد، تنها دست هایش را این طرف و آن طرف حرکت می داد، مثلا داشت ورزش می کرد، بدون مقدمه گفتم که اگر نمی خواهد با این وسیله ی ورزشی کار کند بگذارد من کمی استفاده کنم. دندان هایش یکی در میان ریخته بود و کمی از ریشش سفید شده بود، با اینکه دم ظهر بود، کاموایی پوشیده بود و می خورد که پنجاه را داشته باشد.

با لبخند عذر خواست و سریع از دوچرخه فاصله گرفت، من هم کارم را شروع کردم، بدون اینکه تکان دادن دست هایش را متوقف کند کنارم ایستاد و بدون مقدمه ی اضافه گفت که مرض قند دارد، کمی جا خوردم اما به نشانه اینکه شنیدم سرم را تکان دادم، ادامه داد که بد مرضی است، ارثی است و از کار بی کارش کرده است، خدا شفا بدهد را کامل نپرانده بودم که داشت شروع به توضیح دادن کرد: سال 73 اومدیم همین خراب شده برای کار، اون وقت ها این شهرک صنعتی نبود، شهرک سال 74 ساخته شد، یعنی شروع شد ساختنش، ما هم می رفتیم جاده ی ایپک ریخته گری، حقوقم 20 تومن بود، اون موقع ها پول ارزش داشت(داغ پول و طلا و بساط یارانه را تازه می کرد)، یه زمین گرفتم همین کوچه پایینی 400تا تک تومن(نفهمیدم منظورش متری بود یا کلا، به حساب متری گذاشتم)، با باجناقم یه خونه ساختیم دو طبقه، الان هم دست مستاجره، اما چه فایده؟! تن آدم سالم نباشه ارزش نداره، الان انسلین آزاد می دونی چنده؟ هشت تومن، باز ما زیر نظر کمیته ایم وگرنه کلی پول دارو هامون می شد،حالا خواهر زن من سرطان گرفته، خدا نصیب نکنه، آمپول داره قد شیشه ی شربت، یک میلیون و هفتصد با دفترچه (دهان آدم باز می شود) ...

همین طور گفت و گفت و گفت، حتی در یک حرکت چریکی زخم های پاهایش را نشان داد که کاش نمی دیدم، در مورد شوهر خواهرش گفت که به خاطر همین بیماری یک پایش را از دست داده است و الی آخر.

پا زدنم تمام شد، رفتم سمت یک وسیله ی دیگر، همراه من آمد و حرفش را ادامه داد، همان لحظه یک جوان دیگر آمد و رفت روی دوچرخه نشست، حالا نوبت او بود و من بهترین فرصت را غنیمت شمردم و خسته نباشید را پراندم و رفتم.

آدم هایی که با درد زندگی می کنند کم نیستند، آدم هایی که با عشق زندگی می کنند و همین طور، می خواهید جز کدام دسته باشید؟ انتخاب با شماست.

میراث فراموشی

در مورد خواب نوشته بودم و الان خمار خواب هستم، الان که دارم بارکد دانه دانه ی سیم کارت های بسته بندی شده را می زنم، گاهی بین خواب و بیداری در حرکتم، حتی خواب هم می بینم، یک لحظه می بینم که سیم کارت های روبروی من کیف پول هستند و دارم بارکد کیف پول می زنم، یک وقتی می بینم در قطاری هستم که هماهنگ با صدای بارکد خوان در حال حرکت و از این جور خواب های کوتاه چند ثانیه ای، نه این طور نمی شود، بلند می شوم و آبی به سر و صورتم می زنم و برمی گردم، فایده ای ندارد، دو سه بار دیگه مراسم شستن صورت را هم انجام می دهم که باز بی فایده است، تحمل باید کرد چاره ای نیست، البته کار شاقی هم نیست، دیشب که ساعت یک از رشت راه افتادم، تمام مسیر را خواب بودم، خواب روی صندلی خشک اتوبوس آدم را بیشتر خسته می کند، خسته ام.

قبلا هم در مورد فراموشی روزهای معمولی گفته ام، ذهن ما تنها چند روز خاص را به عنوان یادگاری و میراث روزهای رفته برای خود بر می دارد، روزی که گذشت را بی میراث بود انگار، میراثی که خواب باشد و خماری خواب همین است دیگر.میراث فراموشی برای روزهایی که مهم نیست.

 

در ستایش خواب

آه امروز خواب تا لنگ ظهر چقدر حال داد، مدت هاست که باید پنج و چهل و پنج دقیقه ی صبح بیدار شوم و تا پاسی از شب هم بیدار، این می شود که آدم کمبود خواب می آورد؛ خوب من هم استفاده کردم و خوابیدم.

بماند که امشب باز تا صبح توی جاده هستم و خواب با اعمال شاقه را تجربه می کنم و همین الان هم خوابم می آید.

گاهی که خیلی ناراحتم همین خواب برای دوری و بهتر شدن حالم کمک خوبی است، تنها سرت را می گذاری روی بالش و دنیایی دیگر را تجربه می کنی، دنیایی که قواعدش فرق می کند.البته بر عکس هم اتفاق می افتد که در خواب دچار کابوسی و کلی اتفاقات بد افتاده و وقتی بیدار می شوی و می فهمی که همه خواب بوده کلی عشق می کنی.نه؟

پس به احترام خواب

یک چرت کوچک می زنیم

فقط نمی دانم برادرش(مرگ) هم به اندازه ی خودش شیرین است؟