شباهت
انگار بمب ترکیده بود در این اتاق، بیدار شدم و پایم از بین تمام وسایلی که نباید به آنها می خورد و خورده بود بیرون کشیدم، این طرف کتاب های بهم ریخته، آن طرف مدارک پخش و پلا شده، لیوان چای کج شده، لب تاپ همین طور درش باز مانده بود و صدای زنگ گوشی معلوم نبود از کجا دارد می آید. بیدار شدم و فرصت کردم دست و صورتم را بشورم، سریع بیرون زدم تا خودم را به سرویس برسانم، بدو بدو، نفس زنان توی صندلی خودم را جا دادم تا راننده یکی یکی ایستگاه ها را رد کرد، همیشه در این رفتن به سمت کار، آخرین اتفاقات روز گذشته مرور می شود، روز گذشته این شد و آن شد و ...
نمی دانم من بین اینها تک افتاده ام یا این ها کلا تک هستند، همین سرویس را برگردان به سمت خانه، حالا من دارم مرور می کنم، روزی که گذشت را، خنده ام می گیرد از برخورد یکی از همکارانم، می گوید: حال ندارم، می گویم خسته نباشی، می گوید: سرت درد نکنه! خودم را جمع می کنم به سمت پنجره، تا نگاه کنم به چیزی به غیر از این مردم، این مردمان، این هایی که فکر می کردم نازنینند، مردمی که ...
ببین من هم همین مردم هستم، کمی بالا و پایین هست اما همین است، همین؟! چه کابوسی برای من بزرگتر از شباهت به دیگران؟
تنها با دست نمی نویسم: پا نیز، همواره، همراهی نویسنده را می خواهد. استوار، آزاد و دلیر می دَوَد، گاهی بر دشت، گاهی بر كاغذ.((نیچه))