الفاتحه


احساس مستی می‌کنم، نه از آن مستی‌های خوب، از آن خراب مست‌ها، از آنهایی که تنهایی مست می‌کنند و به خیابانی خلوت می‌روند و به خودشان ناسزا می‌گویند، از آن مست‌ها.

احساس مرگ می‌کنم، نه از آن مرگ‌های خوب و به درد بخور و با شکوه، از آن مرگ‌هایی که نام‌اش نفله شدن است، از آنهایی که طرف دارد می‌رود سر کار، پای‌اش گیر می‌کند به جدول و می‌افتد روی زمین و سرش می‌خورد به گوشه‌ای چیزی و تمام. از آنهایی بیمار در بیمارستان و تحت مراقبت شدید است و قلب‌اش می‌زند، همه‌ی علائم حیات را دارد، ولی پرستاری بی‌حواس پای‌اش را گذاشته روی لوله‌ی اکسیژن و در تمام طول مدت احیا هم پای‌اش روی آن می‌ماند، آنقدر تا آن دستگاه‌ی که بوق بوق می‌کند و می‌گوید این بیچاره زنده است، یک بوق طولانی و ممتد می‌زند و خلاص و الفاتحه.

احساس پایان دارم، پایان یک مرد، پایان یک بی‌عرضه، پایان یک ترس، پایان یک ... پایان همین وبلاگ، الان از همین وبلاگ و نوشتن هم ناامید شده‌ام، فرشته‌ی روی شانه‌ی چپ هر روز و هر روز نق می‌زد: که چی؟ این همه نوشتن و خوانده نشدن و دردسر و ... که چی؟ خودت هم تنبلی، هم گاهی حرف برای گفتن نداری، گاهی حرف داری برای گفتن اما نباید بگویی، گاهی ... که چی خلاصه؟ حالا وقتی است که باید تمکین کرد، حالا وقتی است که باید کوتاه آمد، حالا وقتی است که باید زمین خورد، حالا وقتی است که باید به احساس‌های منفی درونی پاسخ مثبت گفت، به احساس مستی، مرگ و پایان.

* این مطلب کاملاً شخصی است و هیچ ربطی به انتخابات و رد صلاحیت کاندیداها و ... ندارد. با تشکر.


دوست واژه است

یک دوست قدیمی را پیدا کن

خاطرات کوچک و بزرگ را مرور کن

آنقدر حال می‌دهد که نگو

مثل من

ذکر روز


سوال روز:

حالا که وسیله‌ای به نام وی‌پی‌ان در کشور کاربردی ندارد، از چه وسیله‌ی جایگزین دیگری می‌شود، فیض برد؟

ته فرح‌زاد

سلام

این روزها حسابی توپ اصول‌گرایان پُر است، حسابی از خجالت آیت‌اله هاشمی رفسنجانی درآمده‌اند، چپ و راست حمله‌های مختلف می‌کنند و حرف‌هایی می‌زنند که ... خبرگزاری فارس که سنگ تمام گذاشته، رفته رئیس ستاد انتخاباتی ایشان در سال 84 را پیدا کرده و بر علیه او مصاحبه‌ای منتشر کرده که پایه و اساس آن این است: آقای هاشمی به حضرت آقا اهمیت نداده است. گزارش خالی که نمی‌شود، یکی در میان اخباری هم در مورد انواع و اقسامِ اظهارنظرها بر علیه این عضو مجلس خبرگان رهبری روی اینترنت می‌فرستد که البته تابلو نیست.

امام جمعه‌ی تهران هم با اشاره‌ی غیرمستقیم به اتومبیل ایشان اعتقاد دارند که نباید با داشتن چنین وسایلی کسی به پاستور برود، خبر ندارند که رئیس جمهور قبلی با پژوی چند میلیون دلاری پا به دفتر ریاست جمهوری گذاشته‌اند. امام جمعه‌ی مشهد مقدس هم با اشاره به سن بالای بعضی از کاندیداها از شورای نگهبان خواسته‌اند که این موضوع سن را هم مَد نظر داشته باشند.

خوشم می‌آید که محیط آنقدر شفاف است که تا بگوئی: ف، همه می‌روند تا ته فرح‌زاد.

رفت و برگشت! پیش‌کش

هر چقدر سعی می‌کنم، سریع باشم، نمی‌شود، اصلاً معضلی شده است برای من.

دو سه سال پیش، یکی از شبکه‌های تلوزیونی یک مستند پخش می‌کرد، به نام: ثروتمندان، مستندی بود درباره‌ی شیوه‌ی زندگی انسان‌هایی که بسیار ثروتمند بودند و وارد زندگی شخصی آن‌ها می‌شدند و با ایشان صحبت می‌کردند. به نظر من آن مستندها هر کدام کلاس درس بود، برای کسانی که همواره به موفقیت در زندگی می‌اندیشند، واقعاً آموزش بود، هر چند که تمام این مستند‌ها برای هم‌خانه‌ی من در آن روزها، چیزی جز اعصاب خوردی نداشت و فیضی هم از موضوع نمی‌برد.

چه ربطی به سرعت من داشت؟

یکی از این ثروتمندان در مورد راز موفقیت‌ش گفته بود که زیاد به موضوعی که باید انجام دهد فکر نمی‌کند، تنها وقتی مطمئن می‌شد که باید کاری را انجام دهد، سریع انجام می‌داد. کاری که من نمی‌توانم انجام بدهم.

سرعت دغدغه‌ی کنونی من.

روزی دو ارباب با هم در مورد غلامان‌شان کَل انداخته بودند و داستانی بود: اولی به دومی گفت: ببین! غلامش را صدا زد و گفت برود از بازار فلان چیز را بخرد، غلام دوید، اربابش رو به دیگری گفت: الان دارد کفشش را می‌پوشد، الان رسید سر کوچه، الان سر مغازه است، الان خرید، الان برگشت، الان دوباره سر کوچه، الان صدای دَر می‌آید. صدای دَر آمد، پشت در غلام بود، ان دیگری هم که نمی‌خواست کم بیاورد، غلامش را صدا کرد و گفت برود از بازار بهمان چیز را بگیرد و به رسم دوستش گفت: الان دارد کفشش را می‌پوشد، الان سر بازار است، الان مغازه است، الان خرید، الان دوباره سز بازار است، الان رسید پشت در ، گوش کن، الان در می‌زند.

صدایی نیامد، ارباب دوم ضایع شد، صدای غلام دوم آمد: اوستا، بند کفشمو بستم، گفتی چی بگیرم؟

حکایت من هم همین است، هنوز بند کفشم را نبسته‌ام، رفت و برگشت و خرید پیش‌کش.

 

ریسک باران

سلام

نیمی از امروز کاملاً بارانی بود، از شانس ما هم، همان نیمه‌ای که ما بیرون بودیم و سر کار. اول باران شدید نبود، موقع برگشتن شدید شد، ریسک کردم و با موتور و عبدالرضا برگشتم. این هم سندش!

یکی از دوستان قدیمی که سال تا سال حال ما را نپرسیده و نمی‌پرسد، این پیامک را برای من فرستاده است، خودم را آماده کرده بودم که در مورد 8 سال پیش و صحبت‌های علامه مصباح در مورد احمدی‌نژاد حرف‌هایی بزنم، ولی چه فایده؟ پس همین پیامک را با هم با صدای بلند بخوانیم:

"علامه مصباح:برخي افرادي كه كانديدا شدند من به آنها ارادت دارم وآنها نورچشم من محسوب ميشونداما براي اين كار مناسب نيستند ولي بيني و بين الله شهادت ميدهم كه روي زمين و زير اين آسمان كسي اصلح تر از لنكراني نمي شناسم-اميدوارم كه اين شهادت برگ زريني در كارنامه 80 ساله ام باشد."

همیشه در جنگ

بهار با رگبارهای گاه و بی‌گاه بهاری، معنی پیدا می‌کند، صبح از خواب بیدار می‌شوی و هوا بسیار خوش و مطبوع است، ظهر ابری می‌شود و باد می‌آید، عصر باران و تگرگ و شب دوباره آرام و پُرستاره، همیشه همین طور است، همیشه همه‌ی بهارها این طور است، حالا اتفاقات صبح و شب و عصر شاید عضو شود، مثل دیشب، دیشب اساسی باران می‌آمد و صدای رعدوبرق گوش فلک را کَر می‌کرد، چه برسد به گوش آدمی، با همان سر و صدا خوابیدم و هر ساعت با همان صدا از این پهلو به آن پلو شدم، تا اینکه دیگر صدای رعدوبرق از پشت شیشه‌ها نیامد، از این سوی و بیخ گوش خودمان بود، بیدار شدم، صدا قطع نمی‌شد، صدای چیست؟ چه وحشتناک است! چراغ را روشن کردم و بعد از یک مکث کوتاه متوجه شدم، صدا از زیر پای‌ام است، کف دارد فرو می‌ریزد؟! دویدم به سمت اتاق، زلزله شده؟ همسایه گودبرداری کرده؟ یا ... صدا ساکت شد، به خودم آمدم، ساعت چهار صبح طبقه‌ی پایین را گرفتم، بیدار بودند، سرحال، توضیح دادند، چیزی نیست، آن دیگر واحد مجاور هم همین بلا سرش آمده! به سرامیک‌های کف نگاه کردم، بالا آمده بود، انگار دیوارها فشار آورده باشند و سرامیک‌ها بالا زده باشند، قلب‌م آمد توی دهانم، شب قبلش میهمان داشتیم! خدایا این اتفاق دیشب افتاده بود، چه باید می‌کردم؟

نتوانستم تا صبح بخوابم، نتوانستم از دست فکری خلاص شوم، فکری که حتماً چند روزی عذابم خواهد داد، فکری که می‌گوید: چرا برای هر چیز کوچک و بزرگ (مهم و غیرمهم) باید جنگید؟ چرا؟

روز دوم

این انتخابات نمی‌خواهد دست از سر ما بردارد، امروز دومین روز ثبت‌نام از نامزدهای انتخابات مهم ریاست جمهوری بود و یک عده انسان‌هایی که از ابتدایی‌ترین اتفاقات این کشور بی‌اطلاع هستند و نمی‌فهمند یا نمی‌خواهند بفهمند که مضحکه‌ی این و آن شده‌اند، برای عده‌ای شاید خنده‌دار باشد، برای من گریه دارد، همان رسانه‌های بیگانه یکی یکی این عکس‌ها را پخش می‌کنند و لحظه به لحظه‌ی ثبت‌نام را پوشش می‌دهند، نمونه‌اش را بخواهی زیاد است.

*دلم می‌خواهد به جای حرف زدن، بروم بیرون و عکاسی کنم، عکس از در و دیوار و ....

اگر روی گالری عکس سمت راست کلیک کنید، سه عکس از همین موقع‌ها را می‌بینید.

حرفی نیست


در روزی که رسماً نامزدهای انتخابات ریاست جمهوری می‌روند و خودشان را در وزارت کشور معرفی می‌کنند، جه باید بگویم؟ دیروز یک مطلب سیاسی نوشتم، دریغ از یک نگاه، نظر پیش کش.پس امروز که حرفی برای گفتن نیست.

من همان دوهزار و چهارصد و یکمی هستم

دقیقاً دوهزار چهارصد نفر از فعالان اجتماعی (دانشجویان انقلابی این مرز و بوم) طی نامه‌ای از جناب آقای غلامحسین الهام خواسته‌اند که وارد عرصه‌ی انتخابات شود. من دوهزار و چهارصد و یکمی هستم، من هم از آقای الهام می‌خواهم وارد عرصه‌ی انتخابات شود، عرصه‌ای که حسابی بر رقیبانِ اصلاح‌طلب تنگ خواهد شد، آنقدر تنگ که قبل از رد صلاحیت شدن به دست شورای محترم نگهبان، خودشان از میدان به در خواهند رفت، آنقدر تنگ که بعید می‌دانم همه‌ی نامزدها در یک عکس دسته جمعی با هم جا شوند، عکس دسته جمعی پیش‌کش، این جماعت اگر بخواهند دو به دو مناظره کنند، خودش یک لیگ برتر می‌شود، لیگی که تعداد تیم‌هایش از تعداد تیم‌های لیگ برتر خودمان بیشتر خواهد شد! حالا هر چقدر اصول‌گرا وارد عرصه‌ی انتخاب شود خوب است، این همه نامزد انتخابات داریم، ببین چقدر رای دهنده پای صندوق‌های رای خواهد آمد، تنها خانواده‌ و فامیل نامزدهای انتخابات ریاست جمهوری و شورای شهر را بشماریم، درصد بالای رای دهندگان مشخص می‌شود، بد است؟ تنور انتخابات داغ می‌شود بد است؟

البته من خودم شخصاً از هر کسی که در طول تاریخ سمتی در دولت‌های بعد از انقلاب داشته است، دعوت به حضور در انتخابات می‌کنم، جز دو شخصیت به ظاهر محبوب. باید به حضرات گفت که اولاً در تیم ملی کشور باید جوان‌گرایی بشود، همین مهدوی‌کیا و کریمی عزیز، در یک حرکت متواضعانه، در اوج از دنیای فوتبال خداحافظی کردند، حالا شما که هر کدام هشت سال در بالاترین سطح اجرایی کشور فوتبال بازی کرده‌اید، کفش‌هایتان را آویزان نمی‌کنید، به خدا بیشتر مردم هم فکر قلب شما هستند، درست کردن بعضی چیزها عمر نوح می‌خواهد، شما که دیگر ... زبانم لال ....

به هر حال جز دو نفر یاد شده، هر کسی که وارد صحنه‌ی لیگ برتر شود خوب است و من شدیداً حمایت می‌کنم. همین.

نمایشگاه کتاب

سلام

1-حال من خوب است، تنها کمبود کتاب دارم، این کمبود کتاب از ماه‌ها پیش وجود داشت، حالا اما مثل یک مریضی مزمن که به مرحله‌ی حاد می‌رسد، علائم‌اش مشخص می‌شود و اذیت می‌کند، این علائم تنها یک دلیل دارد برای مشخص شدن: نمایشگاه کتاب تهران. پارسال به نمایشگاه سر زدم، تنها بودم، کتابی می‌خواستم برای اینکه این تنهایی را فراموش کنم، پیدا نکردم، اما نفس کشیدن در هوای کتاب خوب است، آرام می‌شوم.

2-همان پارسال برای یک چیز دلم می‌سوخت، غرفه‌ی کتاب‌های مذهبی و دینی-تخصصی که خیلی سوت و کور بود، من وقت ناهار آنجا بودم، خودم هم گشنه بودم و تنها در غرفه‌های ذکر شده، آدم‌هایی بودند که داشتند جلوی چشم همه غذا می‌خوردند و خالی بودن و خیلی چیزهای دیگر را به رُخ می‌کشید.

3-در این دنیا چه خبر است؟ انتخابات ایران؟ بحران سوریه؟ خداحافظی کریمی از فوتبال؟ ... یا نمایشگاه کتاب؟ از همه‌ی بدی‌ها پناه می‌بریم به کتاب، یک کتاب خوب. الاهی آمین.

سه‌گانه

به نام خدا

1-بحران مخاطب دارم، خوانندگان وبلاگم کم شده‌اند، راستش راه افزایش آن را می‌دانم، اما قدمی برای بهبود اوضاع وبلاگ بر نمی‌دارم، دلیل اول تنبلی است و دلیل دوم ... همین یک دلیل کافی است.

چند باری به ذهن‌ام خطور کرد که وبلاگ را تعطیل کنم، اما نشد و البته نخواستم، نوشتن گره‌ی کوچکی در قبای زندگی من است که باید با آن زندگی را طی کنم. باید.

2-حالا که نوشتن بخشی از سرنوشت من شده، دلم می‌خواهد نویسنده می‌شدم، نویسنده‌ی روزنامه یا مجله و یا رادیو، از این نویسنده‌هایی که برای خودشان می‌روند مسافرت و از طریق ایمیل، عکس و یادداشت‌شان را می‌فرستند و ... البته هر کاری سختی‌های خودش را دارد، لذت‌های خودش را هم دارد. برای من نوشتن و عکاسی لذت‌بخش است، کاری کنم که احساس مفید بودن به من دست بدهد، حالا هر کاری باشد دوست دارم، فکر می‌کنم همه همین طورند، نه؟

3-گفتم رادیو، بعضی از دوستانم اعتقاد داشتند که من به درد رادیو می‌خورم، هر بار هم کهبحث‌اش پیش می‌آید، موضوع تست صدا و به یک بار امتحانش می‌ارزد را وسط می‌کشند و من البته دوست دارم، دوست دارم دیده شوم، دوست دارم شنیده شوم و دوست دارم خوانده شوم، برای همین بدم نمی‌آید که به صورت آزمایشی یک رادیوی اینترنتی کوچک راه‌اندازی کنم، موافقید؟

لطفاً در نظرسنجی من هم شرکت کنید.ممنون

روز معلم مبارک باد می‌آید!

روز معلم مبارک باد می‌آید، هر سال از سر مرض بود یا طنز درونی، نمی‌دانم، می‌رفتم سر تخته سیاه و با خط زیبا این عبارت را می‌نوشتم، حالا بعد از سال‌ها باز همین کار را می‌کنم، در وبلاگم یا در کاغذی، جایی، هر جا ... می‌نویسم منتها با این تفاوت نسبت به بقیه که از معلم‌هایم کینه‌ی شتری در دل دارم، سال‌ها پیش معلمی داشتم به نام "اسد کونگفو"، این اسم را بچه‌ها روی او گذاشته بودند، وحشیانه بچه‌ها را کتک می‌زد، وحشیانه، هیچ وقت یادش به خیر نیست. هیچ وقت.

پارسال هم همین حرف‌ها زده بودم؟

پس روز معلم مبارک باد می‌آید.

روزت مبارک

گل‌برگ‌های قرمز رنگ روی زمین ریخته بود، گل‌برگ‌هایی که من را متوجه تمام گل‌های قرمز رنگ روی نرده‌های شرکت کرد، چقدر قشنگ بودند، چقدر حیف بود، اگر نمی‌رفتم پیش کسی که گل‌ها را کاشته بود، بزرگ کرده بود، رسیدگی کرده بود، برای‌شان پدری کرده بود و نگفته بودم که چند شاخه از این گل‌ها را می‌خواهم، گفت: باشه.

چیدم و بدوبدو آمدم خانه، در گلدان آب ریختم و گل‌ها را توی گلدان گذاشتم، تا وقتی همسرم به خانه برمی‌گردد، وقتی به آن نگاه کرد بگویم: روزت مبارک.

*خسیس نیستم عزیزم، در کل این شهر یک گلفروشی نیست، خودت که می‌دانی.

فال


چو باد عزم سر كوي يار خواهم كرد
نفس به بوي خوشش مشكبار خواهم كرد
به هرزه بي مي و معشوق عمر مي گذرد
بطالتم بس از امروز كار خواهم كرد

حس آخرالزمان

تا حالا در يك اتاق خيلي بزرگ تنها بوده‌ايد؟ در جايي كه انگار براي آدم‌هاي زيادي ساخته شده ولي شما در آن تنها هستيد؟ مثل فيلم‌هاي آخرالزماني مي‌ماند، شخصيت اصلي ژا در فرودگاه شلوغ روزهاي گذشته مي‌گذارد و مي‌بيند كه خلوت است، هيچ كس نيست، تنها صداي باد هست و صداي زير يك مهتابي خراب. چه حسي؟!

من الان همچين حسي دارم، وااااااااااااااااو.

 

جهان هولوگرافیک

در این یک روز، به شدت درگیر مفهوم هولوگرافیک شده‌ام، دلیل خیلی ساده‌ای هم دارد، مطالعه کتاب "جهان هولوگرافیک" نوشته‌ی "مایکل تالبوت" با ترجمه‌ی "داریوش مهرجویی"، کتابی که انصافاً جز پُرفروش‌های شهر کتاب محسوب می‌شد، هر چند که کتاب را در منزل داشتیم، منتها تا کنون قسمت نشده بود که آن را مطالعه کنم.

برای من از آن کتاب‌های سخت بود، کتاب‌هایی که به زور در آن پیش می‌رفتم، اول به خاطر مباحث علمی که مطرح کرده و دوم به خاطر پراکنده‌گویی نویسنده، که به نظر من از جذابیت‌های آن کاسته است، آنقدر این جذابیت برای من کم شد که در لحظه‌ای احساس کردم ادامه دادن این کتاب نه تنها مفید نیست، بلکه تلف کردن وقت است.

در مورد مباحث علمی، موضوعات مطرح شده شامل مباحثی از دو علم پزشکی (مغز و اعصاب) و فیزیک (کوانتومی) است، در مورد توضیحات علم پزشکی باید بگویم که علاوه بر گیج کنندگی در من، چیز قابل توجهی برای عرضه نداشت و در مورد فیزیک که یک زمانی تخصص خود من بوده، از آن هم گیج کننده‌تر و سخت‌تر بود، در مباحث علمی، استفاده از اسامی دانشمندان مختلف در مکان‌های مختلف بیشتر به این سردرگمی دامن می‌زد و علاوه بر آن تلفیق داستان‌های بی‌ربط و علم هم عجیب روی مخ می‌رفت. در واقع کتاب تلاش کرده بود تا علمِ پیچیده را برای عوام قابل فهم کند منتها در این کار عملاً ناتوان بوده است.

آخرین نقد هم به پرش‌های بی‌جا در جای‌جای کتاب (البته تا اینجایی که مطالعه کرده‌ام) برمی‌گردد، مثلاً در مورد زندگی‌نامه‌ی یک دانشمند صحبت می‌کند، ناگهان بحث عوض می‌شود و کاملاً علمی می‌شود و در همان مباحث به ظاهر یکپارچه هم پیوستکی کافی را ندارد.

تا اینجا تنها در مورد مسائل (به قول دوستان) فنی صحبت کردیم، اما برای کسانی که کتاب را ندیده‌اند باید بگویم که زیر عنوان اصلی کتاب که جهان هولوگرافیک است، این توضیح کوتاه نوشته شده: نظریه‌ای برای توضیح توانایی‌های فراطبیعی ذهن و اسرار ناشناخته‌ی مغز و جسم. هولوگرافیک در واقع تصاویر سه بعدی هستند که بیشتر در فیلم‌های علمی تخیلی آن‌ها را دیده‌ایم، تصاویر سه بعدی که ماده نیستند و طبیعتاً قابل لمس هم نمی‌باشند و کلیات یک جسم یا منطقه و ... را به صورت سه بعدی نمایش می‌دهند. حالا کتاب در تلاش است تا بگوید که اگر همه‌ی دنیایی که در آن زندگی می‌کنیم این‌گونه باشد، خیلی از اتفاقات نادر و غیرقابل توضیح (مثل جابجایی جشم با ذهن) قابل فهم و توضیح می‌شوند، در واقع یک مُدل کلی برای درک جهان.

بله، من کتاب را تمام نکردم، منتها از نوشتن این متن یک هدف را دنبال می‌کردم، آن هم پیدا کردن کسانی است که شاید با موضوع دنیای هولوگرافیک راحتر از من ارتباط برقرار کرده‌اند و شاید حتی از این موضوع لذت هم برده باشند (مثل مترجم این کتاب و دوستان‌شان که انسان‌های فرهیخته‌ای هم هستند)، کسی که از موضوعی لذت برده باشد، در انتقال بهتر آن حتماً موثر خواهد بود. من هم به دنبال تاثیر بیشتر از علمی تازه‌تر هستم آن هم با کمک خواننده‌ی دوست داشتنی مثل شما.

با تشکر فراوان

 

*سریال تهران پلاک یک که مدتی است که از شبکه‌ی تهران در حال پخش است، در ابتدا تبلیغی پخش می‌کند، از همراه اول، در این تبلیغ یکی از بازیگران مجموعه از اولین و دومین اختراعات و اکتشافات صحبت می‌کند و در آخر نتیجه می‌گیرد که همه اولی‌ها را به خاطر دارند و دومی‌ها .... مهم نیستند، دقیقاً با همین عبارت. لازم است به شرکت محترم یادآور شویم که آقایان عزیز و محترم، خاطر مبارک هست که سیم کارت‌های شما چقدر پول از جیب مردم خارج می‌کرد؟ و حداکثر خدماتی که ارائه می‌داد، مکالمه و پیامک بود! حالا بعد از اینکه ایرانسل (همان دومی که به ظاهر مهم هم نیست) خدماتی مثل اینترنت و ام‌ام‌اس و ویترین و ... را ارئه کرد، شما هم به جنبش افتادید و تکانی به خودتان دادید و اتفاقاً در این موارد دومین هستید، حالا با پُر رویی می‌گوئید دیگران مهم نیستند، روتوبرم!

روی مبل بخواب

با خودم درگیرم، درگیری از نوع نامشخص، معلوم نیست به خودم بده‌کارم، از خودم طلب‌کارم، یا چیز دیگر، نمی‌دانم. تکلیف آدم که با خودش مشخص نباشد، با دیگران که عمراً بتواند یک قدم همراهی کند، این می‌شود که قهر و ناراحتی و دعوا و جنگ پیش می‌آورد، جنگ‌هایی که سر هیچ و پوچ اتفاق می‌افتد. حالا چه شده که من با خودم درگیرم؟ هیچ اتفاقی رخ نداده، تنها به این نتیجه رسیده‌ام که نمی‌توانم، نمی‌توانم با این رویه‌ای که تا اینجا پیش آمده‌ام، ادامه بدهم. به چه چیزی ادامه بدهم؟ "زندگی" عزیزم، با این رویه‌ای که دارد پیش می‌رود و زمان می‌گذرد، نمی‌توانم ادامه بدهم، نمی‌توانم و نمی‌خواهم، آخر این شد زندگی؟ واقعاً جایگاه واقعی و اصلی من همین جایی است که الان هستم؟ واقعاً لیاقت من همین است؟ واقعاً؟! جایگاهی که من از خودم در ذهن‌ام دارم، با جایگاه‌ی که همین الان در آن حضور پُررنگ دارم، زمین تا آسمان فرق می‌کند، کسی هم نیست به داد دلِ خسته‌ی ما برسد. چه بکنیم در این وانفسا که همه سر در گریبان شده‌اند؟ همه فکر خود هستند و لاغیر، همه‌ی دنیا را خلاصه کرده‌اند در گوشتی که تنها پوست خودشان آن را در بر گرفته، چرا؟ شاید فهمیدن این چرا سخت نباشد، هم چرای اول (که چرا من در جایگاهم نیستم) و هم چرای دوم (چرا مردم سردرگریبان و خودخواه شده‌اند). کافی است لباس بپوشی و از خانه بزنی بیرون، در هوای بهاری تا روزنامه‌فروشی سر خیابان بروی و یک روزنامه بخری (اصلاً فرقی نمی‌کند چه روزنامه‌ای، اصلاً) و برگردی خانه، بنشینی روی مبل و در سکوت آن را بخوانی، ساعتی بعد مغزت پُر می‌شود از صداهایی که همه، جواب چراهایی از این دست هستند، چراهایی که شب موقع خواب تو را با خودت درگیر می‌کند، چراهایی که نمی‌گذارد مثل بچه‌ی آدم، مثل بقیه در پارک و خیابان و کوچه قدم بزنی، چراهایی که ... و اگر هم این چراها به ذهنت نرسیده، پول یک روزنامه را در جیبت بگذار و راحت روی مبلی که می‌خواستی روزنامه بخوانی، بخواب.

*همان روزنامه‌ای که توصیه‌ی کردم به مطالعه‌اش، این مطلب را نوشته بود که حالا هم توصیه می‌کنم، از دست ندهید.

به یاد پدربزرگ

خدا رحمت کند همه‌ی اسیران خاک را، خدا رحمت کند پدربزرگ ما را، عجیب دوست‌دار طبیعت بود، باغی را با دستان خود ساخت که هنوز با بارکت است، هنوز میوه‌های خوشمزه‌ای دارد که فکر کردن به آن‌ها قند در دلم آب می‌کند، خوردن که جای خود دارد. پدربزرگ ما برعکس خیلی از هم‌روستائی‌ها اهل کشاورزی نبود، یعنی کارش کشاورزی نبود، دکان‌دار بود، خودش برای ما تعریف می‌کرد که سرمایه‌ی اولیه‌ی شروع به کارش 1500 تومان وجه رایج مملکت بوده (لابد آن موقع سرمایه‌ی کلانی محسوب می‌شده) با همین کسب و کار موتور و ماشین و تلوزیون خریده بود، یک وانت پیکان آبی رنگ داشت که سال 66 یا 67 فروخت و موتور یاماها 125 برای‌اش ماند، موتوری که تا آخر عمر او را تنها نگذاشت، رخشی بود برای خودش، خدابیامرز سلیقه‌ی خوبی هم داشت، راستی آن وانت آبی رنگ را من یادم هست، خاطراتی کم رنگ هم از آن دارم، تلوزیون را همه‌ی اهالی روستا یادشان هست، زمان انقلاب در کل روستا دو تا تلوزیون بوده، مردم در این روستای کوچک هم بر علیه‌ی شاه راهپیمایی می‌کردند و انقلابی بودند و طبیعتاً پی‌گیر اتفاقات انقلاب، اهل روستا جمع می‌شدند خانه‌ی پدربزرگ و تلوزیون نگاه می‌کردند، پدرم تعریف می‌کرد، روز 23 بهمن 57 که همه فهمیده بودیم انقلاب پیروز شده، با اهل محل و روستا، نشسته بودیم جلوی تلوزیون و منتظر اخبار بودیم، مملکت اسلامی شده بود و روستایی‌های غیور هم تظاهرات کرده بودند و منتظر اولین تغییر اساسی در کشور بودند، همه منتظر بودند که مجری بی‌حجاب با حجاب ظاهر شود که نشده بود و آه از نهاد همه بلند شده بود، فکر کرده بودند که هنوز نظام پهلوی است ولی بعد از زبان همان اخبارگو خبرهای خوب شنیده بودند و خوشحالی کرده بودند. این بخشی از خاطرات اهالی روستا بود از زمانی دور، ما هم با او خاطرات نابی داریم، یکی همین نماز، بله نماز، من وقتی هشت ساله بودم پیش پدربزرگ و مادربزرگم زندگی کردم، همان سال تصمیم گرفتند که به من نماز خواندن را آموزش دهند، اولین شبی که من نماز خواندم را دقیقاً یادم هست، یادم هست کجا بود و چه کردیم و چه شد، نماز مغرب را خواند و من هم تکرار کردم برای نماز عشا گفت، خسته شده‌ای، کافی‌ است، آن شب ضیافتی بود برای من، هر چه می‌خواستم فراهم بود. الان در باغ پدربزرگ هستم، باغی که ده سال بعد از او هنوز پابرجاست و یادی از او، که با باغ و بی‌باغ برای ما تا ابد پابرجاست. یادش گرامی.


میراث طارق ابن عبدالعزیز

امکان نداشت ما خبط  و خطایی بکنیم و پدر برای راهنمایی ما سخنرانی نکند، همیشه هم تاریخ بخش جدانشدنی از سخنرانی‌های اغلب طولانی ایشان بود، ما هم علاوه بر متنبه شدن، از قصه‌های تاریخی فیض می‌بردیم و بعداً از همین قصه‌ها در سخن‌پراکنی‌های خودمان با دیگران استفاده می‌کردیم.

یکی از داستان‌های تاریخی که زیاد پیش می‌آمد ما بشنویم، عبور مسلمانان از تنگه‌ی جبل‌الطارق و آغاز حکومت مسلمانان بر اسپانیا تا 800 سال بعد از آن و در نهایت شکست آن‌ها برای همیشه و پایان حکومت 800 ساله مسلمانان بر بخش مهمی از اروپا بود، آن پیروزی و این شکست باید برای ما عبرت می‌شد، پیروزی با خون دل و رشادت بدست می‌آمد و شکست با بی‌لیاقتی و دور شدن از ارزش‌ها آوار می‌شد.

تاریخ تنها برای عبرت گرفتن ما در زمان کودکی و نوجوانی نبوده است، تاریخ همین الان هم آینه‌ی عبرت بشریت است، امروز هم سالروز آن شکست عبرت‌آموز است.

مردهای آینده را دریاب

این روزها به شدت فضای ذهن‌ام انتخاباتی شده است، خیلی نگران هستم، هم برای کوتاه مدت و هم برای بلند مدت، در مورد کوتاه مدت که نگرانی‌های همه مشخص است، رئیس جمهور بعدی چه کسی است؟ آیا توانایی بیرون کشیدن کشور از این باتلاق عجیب و غریب را دارد یا نه؟ آیا مردم دوباره مثل دوره‌ی قبل دست روی گزینه‌ای می‌گذارند که بیشتر جانشان را به لبشان برساند یا اینکه سر عقل می‌آیند و گزینه‌ی بهتر ... چه می‌گویم؟ گزینه‌ی بهتر؟ با این فضای ایجاد شده در سطح بالای سیاسی کشور که بدگمانی و بددهانی پُر است، گزینه‌ی بهتری پیش رو دیده نمی‌شود، خانه از پای بسط ویران است.

در بلند مدت هم جای خود دارد، ضربه‌ای که الان خورده‌ایم را بعدها درک خواهیم کرد، وقتی بچه‌هایی که الان با عقده‌های کوچک و بزرگ و اقتصادی بلای جانمان خواهند شد، همین بچه‌هایی که امروز در خیابان دوتایشان را دیدم، بچه‌هایی که بچگی نمی‌کنند و از کودکی باری به بزرگی هیکلشان را برمی‌دارند و فردا جایی در جامعه ندارند، فکر این موضوع ایجاد عقده می‌کند چه برسد به اینکه این بچه‌ها بزرگ شوند و بخواهند آینده‌ی مملکت را در دست بگیرند، بچه‌هایی که زیاد شده‌اند.

لحظه‌های عکاسی

رفته بودیم پارک، جهت ورزش و تنفس هوای پاک، تازه غروب شده بود، یک غروب دل‌انگیز بهاری، به توصیه‌ی همسرم کتاب همراه‌م بود، تا وقتی او ورزش می‌کند، من هم سرم با کلمات گرم باشد. به خاطر کمبود نور رفته‌ام زیر تیر برق پارک، نزدیک دستگاه‌های آهنی ورزش همگانیِ پارک، او روی دستگاه دوی مصنوعی در حال دویدن بود و پیرمردی سپید موی، کمی آن طرف‌تر سخت در حال عضله سازی، سرش را رو به سمت آسمان گرفته بود و زور می‌زد، عینکم را روی سرم گذاشتم و چشمانم را مالیدم. کاش همان دوروبر عکاسی چیره دست بود و همین لحظه‌ی ساده را عکاسی می‌کرد، همین لحظه‌ای که پیرمرد چشم درهم رو به آسمان زور می‌زند و من چشمانم را می‌مالم، همین لحظه‌ای که هوا عجیب خوب بود، دقیقاً همین لحظه.عکاسی را به خاطر همین لحظه‌هایش دوست دارم.

مریضی کار

تفریح مرد کار است. این از آن جمله‌هایی است که تازه به پیچش موی مفهومی آن پی برده‌ام، کار نباشد، تن و بدنم درد می‌گیرد، کار نباشد انگار چیزی کم است، کار نباشد ... مریض شده‌ام انگار! همه از کار فراری و خودم هم، منتها جسماً و روحاً نیازمند آن هستم. حتماً مریض شده‌ام. دکتر خوب سراغ ندارید؟

آروزهای عیب

دلم می‌خواست طنزپردازی قهار باشم که در همه‌ی دوران‌ها و زمانه‌ها من را بشناسند، کسی که نام‌اش تا قرن‌ها بماند. چرا این طور من را نگاه می‌کنی؟ من آخرین آرزوهای دوران شیرین جوانی‌ام را از ذهن می‌گذرانم، آدم که نمی‌کشم! چه می‌گفتم؟ می‌گفتم که می‌خواهم نامی از من بماند آنقدر که مثلاً هزار سال بعد آسانترین سوال تمام مقاطع تحصیلی این باشد که طناز پُر آوازه‌ای که هزار سال پیش در کهکشان راه شیری می‌زیسته است (لابد آن موقع فناوری بشر به قد زندگی در کهکشان‌های دیگر خواهد رسید) چه کسی بوده و تخلص‌اش چه بوده است؟ چه حالی می‌داد، نه؟

اما واحسرتا، از این آرزو، چرا؟ نویسنده هر چه که باشد باید در مورد چیزهایی سخن براند که در اطراف‌اش در جریان است، چه چیزی در اطراف ما اتفاق می‌افتد؟ هم شما و هم بنده‌ی حقیر در حال حاضر اصلی‌ترین دغدغه‌های عمرمان، موضوعات مثل : هدفمندی یارانه‌ها، مذاکره با 5 + 1 یا انرژی هسته‌ای حق مسلم ماست و ...

اصلاً این جریان‌های دوروبر ما قابل شوخی کردن و طنازی هستند؟ عمراً، این مسائل آنقدر جدی و خشن هستند که نه می‌توانیم و نه می‌شود در موردشان طنازی کرد. من هم آخر جوانی چه آرزوهایی دارم ها؟!