به یاد پدربزرگ
خدا رحمت کند همهی اسیران خاک را، خدا رحمت کند پدربزرگ ما را، عجیب دوستدار طبیعت بود، باغی را با دستان خود ساخت که هنوز با بارکت است، هنوز میوههای خوشمزهای دارد که فکر کردن به آنها قند در دلم آب میکند، خوردن که جای خود دارد. پدربزرگ ما برعکس خیلی از همروستائیها اهل کشاورزی نبود، یعنی کارش کشاورزی نبود، دکاندار بود، خودش برای ما تعریف میکرد که سرمایهی اولیهی شروع به کارش 1500 تومان وجه رایج مملکت بوده (لابد آن موقع سرمایهی کلانی محسوب میشده) با همین کسب و کار موتور و ماشین و تلوزیون خریده بود، یک وانت پیکان آبی رنگ داشت که سال 66 یا 67 فروخت و موتور یاماها 125 برایاش ماند، موتوری که تا آخر عمر او را تنها نگذاشت، رخشی بود برای خودش، خدابیامرز سلیقهی خوبی هم داشت، راستی آن وانت آبی رنگ را من یادم هست، خاطراتی کم رنگ هم از آن دارم، تلوزیون را همهی اهالی روستا یادشان هست، زمان انقلاب در کل روستا دو تا تلوزیون بوده، مردم در این روستای کوچک هم بر علیهی شاه راهپیمایی میکردند و انقلابی بودند و طبیعتاً پیگیر اتفاقات انقلاب، اهل روستا جمع میشدند خانهی پدربزرگ و تلوزیون نگاه میکردند، پدرم تعریف میکرد، روز 23 بهمن 57 که همه فهمیده بودیم انقلاب پیروز شده، با اهل محل و روستا، نشسته بودیم جلوی تلوزیون و منتظر اخبار بودیم، مملکت اسلامی شده بود و روستاییهای غیور هم تظاهرات کرده بودند و منتظر اولین تغییر اساسی در کشور بودند، همه منتظر بودند که مجری بیحجاب با حجاب ظاهر شود که نشده بود و آه از نهاد همه بلند شده بود، فکر کرده بودند که هنوز نظام پهلوی است ولی بعد از زبان همان اخبارگو خبرهای خوب شنیده بودند و خوشحالی کرده بودند. این بخشی از خاطرات اهالی روستا بود از زمانی دور، ما هم با او خاطرات نابی داریم، یکی همین نماز، بله نماز، من وقتی هشت ساله بودم پیش پدربزرگ و مادربزرگم زندگی کردم، همان سال تصمیم گرفتند که به من نماز خواندن را آموزش دهند، اولین شبی که من نماز خواندم را دقیقاً یادم هست، یادم هست کجا بود و چه کردیم و چه شد، نماز مغرب را خواند و من هم تکرار کردم برای نماز عشا گفت، خسته شدهای، کافی است، آن شب ضیافتی بود برای من، هر چه میخواستم فراهم بود. الان در باغ پدربزرگ هستم، باغی که ده سال بعد از او هنوز پابرجاست و یادی از او، که با باغ و بیباغ برای ما تا ابد پابرجاست. یادش گرامی.
تنها با دست نمی نویسم: پا نیز، همواره، همراهی نویسنده را می خواهد. استوار، آزاد و دلیر می دَوَد، گاهی بر دشت، گاهی بر كاغذ.((نیچه))