عجب

دستم را گذاشته‌ام روی صورتم و دارم به چیزی نگاه می‌کنم در دور دست‌ها، دور دستی که نامش آینده است.

عجب دنیایی است!

برف

باور می‌کنی که امشب بعد از یک سال برف دیدم

بله باور می‌کنم، باور می‌کنم برف آمد و روی زمین ننشست.

دیر

برای قدم زدن

خیلی دیر است

حالا که صبح شده

باران رفته

پایم شکسته

سرم درد می‌کند

و دلم شکسته

...

حالا دیر است

دیر


تشنه خواب

هر چقدر بیشتر 

می‌خوابم

بیشتر خوابم می‌آید


گربه سیگاری روی کاپوت گرم

هوای خوبی بود، سرد بود ولی خوب بود، این را آن موقعی که پیاده از آن سر شهر تا این سر شهر آمدم نفهمیدم، وقتی لذت بردم که برای خرید نان بی‌موقع زدم بیرون، نانوایی بسته بود، باران باریده بود و بازدمم را در هوا می‌دیدم، تنها وقت‌هایی که ادای سیگاری‌ها را در می‌آورم، همین موقع است، اما آنقدر هوا خوب بود که به جای عادت اعتیاد، به خوبی هوای فکر کردم، آنقدر فکر کردم تا گربه‌ی روی کاپوت 206 را ترساندم.

و دکتر خندید

امروز بعد از مدت‌ها رفتم دکتر، البته خدا را شکر و صد هزار مرتبه شکر منتها همین کم‌اش هم نصیب گرگ بیابان نشود، آقای دکتر مهربان بعد از معاینه رو به من گفت: با آمپول موافقی، سرم را تکان دادم که یعنی بله، در دلم هم گفتم موافق نباشم چه کنم؟ خیلی هم به آقای دکتر حسودی کردم، وقتی که یکی از بیمارانش که پیرزنی بود، با ویلچیر آمد دم در اتاق و گفت تا روزی که زنده است برای دکتر دعا خواهد کرد، همین را به دکتر گفتم و او خندید.

بچه‌های توی مطب، خواهر و برادرن



نمی دانم

دستانم را می‌شورم و خودم را در آینه نگاه می‌کنم، خودم را با تمام نقش و نگاری که روی صورتم هست، نقش‌هایی که خالقش آرام آرام آن‌ها را تغییر می‌دهد، با پُر رنگ شدن خط‌های صورتم، چیزهایی در ذهنم کم‌رنگ می‌شود، مثل خاطرات، مثل اسم‌ها، مثل چهره‌ها ... مثل ... همین اتفاقاتی که همین امروز و دیروز و ... همین حوالی خلاصه، افتاده است، دست‌های شسته را که می‌خواهم پاک کنم، چشمم به حوله می‌افتد، چشمم به حوله می‌افتد یک اتفاق ساده در روز است، یک اتفاق بی‌اهمیت که ناگهان برای من مهم شده، با خودم فکر می‌کنم، کی آخرین بار در این موقعیت بودم، موقعیتی در خانه‌ی خودم که دستان شسته‌ام را بخواهم خشک کنم؟ فکر می‌کنم و فکر می‌کنم. یادم نمی‌آید، انگار زمانی طولانی گذشته است، باز فکر می‌کنم که الان کی است و من از کی در خانه نبوده‌ام، شب است؟ نمی‌دانم، دیر وقت است؟ نمی‌دانم، تازه از سر کار آمده‌ام؟ نمی‌دانم. خودم را بازجویی می‌کنم و سوالات متفاوت از خودم می‌پرسم ولی جواب همه‌ی سوالات یکی است و آن «نمی‌دانم» است. من را چه شده؟ نمی‌دانم. دستم را خشک می‌کنم و دوباره به خانه فکر می‌کنم و آخرین باری که اینجا بوده‌ام ولی ... اینجا که خانه‌ی من نیست! اینجا کجاست؟ من کجا هستم؟ ... نمی‌دانم.

می‌بینی عزیزم وقتی تو نیستی، نه مکان مفهوم دارد و نه زمان، فقط نبودنت هست و گیجی من.  

زیارت

سلام بر حسین علیه السلام

 

کوچه‌های کم‌رنگ

سلام

امشب بعد از مدت‌ها در شهر زیبای رشت، قدم زدم، قدم زدم و خاطرهای دور و نزدیکم را مرور کردم، خاطراتی که گاهی خوب بود و گاهی بد، خاطراتی که الانم را هم ساخته‌اند. چقدر تلخی را تحمل کردم؟ چقدر در شیرینی غرق شدم، الان تنها مزه‌اش مانده، هم از تلخی و هم از شیرینی، جزئیات رفته‌اند و جایشان را تصاویر کلی و داستان‌های یک خطی پر کرده است.

حالا که مرور می‌کنم، دیگر آن رنگ و لعاب را ندارند، دیگر آن جلوه را ندارند، آن درگیر شدن را ندارند، آن جدیت را ندارند، رنگ باخته‌اند و ... همین رنگ باختن، ویژگی همه‌ی خاطرات ماست، حتی الان.