زور
نمی دانم فقط من هستم که وقتی دوبی را در فیلم های مطرح دنیا می بینم زورم می گیرد یا بقیه هم همین طورند؟
نمی دانم فقط من هستم که وقتی دوبی را در فیلم های مطرح دنیا می بینم زورم می گیرد یا بقیه هم همین طورند؟
دیشب به یک طرح فکر می کردم، بگذار بخشی از طرح را برایت بنویسم :
دانه ای در دلم می کارم و متظر می مانم تا رشد کند، به او آب می دهم تا رشد کند، آرام آرام سر بر می آورد و بزرگ می شود، رشد می کند و جوانه می زند، باز مراقبت از او بیشتر می شود، مراقبت در برابر باد، در برابر خورشید سوزان، در برابر ... بزرگ می شود و در دلم ریشه می کند، ریشه تا اعماق ادامه دارد.
حالا درختی در دل دارم، با میوه هایی از درد، ریشه هایی از عذاب، شاخه هایی از رنج و برگ هایی که همیشه سبزند، برگ هایی به اسم زخم زبان.
می گویند این درخت تو را قوی تر می کند، اما من احساس ضعف دارم.
بخاری روشن ، توپ نارنجی کوچک کنار آن، سفره هنوز روی زمین پهن است، نور خورشید از پنجره روی دیوار یک شکل کشیده ی نورانی ساخته، روزنامه ها کنار کیف ها افتاده و لباس ها درهم و برهم روی هم ریخته، یک جا هم برای کتابها جا هست ولی کتابی نیست، یک قوطی شیرخشک جای کتاب ها هست، فرو رفتگی دیوار، میخ، پریز، شارژر موبایل و ... من، کجا می توانم پیدایش کنم؟
اوضاع عراق واقعاً افتضاح بوده ... الان مطمئناً بهتر است ...
دو تا شیخ زاهد داریم، یکی قزوین، یکی لاهیجان، آن از این یکی معتبر تر است، هر سال آقای یادگاری همین موقع ها عده ای را جمع می کرد و با هم می رفتند زیارت، می رفتند قزوین.
من زیارت شیخ زاهد می رفتم؟ بهانه آنجا رفتن تنها یک چیز بود، یک داستان، داستان یا روایت، نمی دانم.
من گفتم لاهیجان، بغل دستی من گفت لنگرود و ماشین نگه داشت، از راننده آدرس شیخ زاهد را پرسیدم، گفت می خواهی چه کار، می خواهم بروم قبرستانش. آخر یک سری هم می روند دانشگاه با همین شیخ زاهد گفتن که آدرسش فرق می کند، جاده ی لنگرود است، می رساندمت و رساند.
یک کوچه ی باریک بود که یک تابلوی کوچک نشان مقبره را داشت، هوای هفت صبح خیلی می چسبید، توی دما ماه هوا خوب بود، کوچه ی سربالایی را بالا رفتم، در پیچ کوچه درخت نارنگی یکی از خانه ها فضا را رنگ آمیزی کرده بود، خیلی با حال بود، خیلی زیبا بود، پله ها و سنگفرش مسیر درست شده تا مقبره که مشخص شد، قبرستان هم مشخص شد، همین پایین بود، قبرستان شیب دار شیخ زاهد، شروع کردم به گشتن، دنبال دو قبر داستان گشتم، بعد از یک دور شمسی و قمری آخر آن بالا بالا ها پیدایشان کردم، مقبره ی بیژن نجدی و بلقیس سلیمانی، فاتحه ای و ... ذوق مرگ شده بودم که زنگ زدم علی، می دانی کجا هستم؟ نه؟ لاهیجان؟ اونجا چی کار می کنی؟ اومدم سر قبر بیژن نجدی، بیژن نجدی کیه؟
من ذوقم کور نشد، تا آخر برایش توضیح دادم، در حالی که به سمت لاهیجان قدم می زدم ، در مورد بیژن نجدی و بلقیس سلیمانی و کتاب "پسری که مرا دوست داشت" توضیح دادم. هوا فوق العاده بود.
سرم را به سنگی می کوبم
که بر آن تکیه داده ام
آخ قلبم
خیلی وقت بود که روزنامه نخوانده بودم، عکس محمود احمدی نژاد بود در کنار هوگو چاوز، آخرین باری که از چاوز عکسی دیدم مربوط می شد به زمانی که ناپدید شده بود و بعد پیدا شده بود، زمانی که سرطان گرفته بود را می گویم، کی بود؟ پارسال؟ احمدی نژاد مثل همیشه بود، باورم نمی شود که روزی در ستاد انتخاباتی او بوده ام! یادش بخیر البته، با علی و حامد هم خانه بودم، حامد احدی هم به ما سر می زد، اصلاً یادم هست که من و حامد و علی با هم رفتیم رای دادیم، کجا بود؟ سازمان برنامه و بودجه، هر دو به معین رای دادند و من به کاندید خودم رای دادم، انگار باور نمی کردند من جدی جدی به این ریشوی کوتوله رای داده باشم، چه باک؟
شلوغ بود، ساعت یازده یا یازده و نیم بود که دکتر احمدی نژاد رسیده بودند به همدان و من هم روی سینه ام کارتی سنجاق بود که به عنوان یکی از انتظامات نشانم بود، پیرمردی آمد، به من نامه ای داد، تاکید کرد که به خود دکتر برسانم، خودش پشت حصار انسانی بچه ها ماند، من رفتم، وقتی نامه را به احمدی نژاد می دادم به این فکر می کردم که در زاویه دید پیرمرد باشم، تا مطمئن شود نامه به دست کسی که می خواسته رسیده، دکتر حرفی نزد، هر چند من برایش توضیح دادم که این نامه را پیرمردی داده که اصرار دارد خود شما آن را مطالعه کنید، باشه ای گفت و به صحبت های کسی گوش می کرد که بعدها در استانداری معاونت نمی دانم چی چی شد، برگشتم پیش پیرمرد، انگار دلهره داشت، دیده بود که به دست خودش دادم، باز تاکید کردم که پدر جان خیالت راحت.
امین را پسر خوبی بود، کارهای خاص می کرد،دکتر به بهانه ی تجدید وضو، صحبتش را زود تمام کرد، تقریباً دوازده، مردم به همان سرعتی که آمده بودند، در این بین حواسم رفت پیش امین، رفت بالای سکو، رفت پشت تریبون، یعنی چیزی می خواهد بگوید، دست برد و لیوان آب روی میز را برداشت، قبل از اینکه من حدس بزنم که می خواهد با لیوان چه کار کند، آپ باقی مانده ی توی لیوان را خورد، وقتی پایین آمد سوالم را پرسیدم، جواب جالب بود، برای منی که امیدی به پیروزی احمدی نژاد نداشتم، تنها به خاطر هدفم داشتم کاری می کرد، برای داشتن کشوری بهتر، دنیای بهتر .... گفت: اگر محمود رئیس جمهور شد، من می گم از لیوان رئیس جمهور آب خوردم، بعد خندید و با جمعیت از سالن بیرون رفت.
وقتی چیزی را نمی بینی، کوری، حالا می خواهد چشم هایت باز باشد یا بسته.
سال هاست رفته ای
سال هاست مانده ام
سال هاست ساکتی
سال هاست مرده ام
سال هاست حسرت
یک نگاه مانده ام
سال هاست ...
می دانی این سال ها از کی شروع شد؟
.....
....
...
..
.
از لحظه ای که تو را دیدم
فقط تماشا کردم، تماشا کردم و یادداشت کردم، یادداشت کردم که یادم نرود، یادم نرود تا برای وبلاگ از آن استفاده کنم، تا روز را پر بار نشان دهم، پر از دیدن، پر از اتفاق برای ثبت کردن، پر از حرف، روی یک تکه کاغذ نوشتم و گذاشتم زیر کیبورد کامپیوتر شرکت، کار زیاد شد، عجله اتفاق افتاد، یادم رفت، نگران نباشید، دارم به خودم زور می آورم که به یاد بیاورم، به یاد بیاورم، ... خوب، یادم نمی آید، تنها امیدوارم که فردا که دوباره پشت آن میز نشستم، کاغذم باشد. منتها روز بی اتفاق که نمی شود که، می شود؟ گشنه ام بود ناجور، گفتم یک کره بگیرم و چند تا نون تا رسیدم خانه بزنم توی رگ، کره فروش! کره را برایم در یک کیسه فریزر کوچک گذاشت، از همان هایی که داروخانه ها استفاده می کنند برای دارو، رفتم داخل مغازه ای دیگر برای خرید چیزی دیگر، پیرمرد بقال گفت خدا بد نده، اشاره کرد به پلاستیک، گفتم: حاجی چیزی نیست، کره خریدم و کره را نشانش دادم، آهانی گفتی و بقیه پولم را داد و ادامه داد: خوب می شی ایشالا.
خنده ام گرفت و زدم بیرون، خوب می شی، خوب می شی با خودم گفتم و خندیدم، خوب می شی؟ خوب نیستم؟ خوب؟ کی خوب می شم؟ کی احساس می کنم که خوبم؟ کی احساس می کنم که خوبم؟ کی؟ ببین من سکون ندارم، آرامش ناشی از سکون ندارم، ببین من خیالم راحت نیست، خیالت راحت را نمی شود به هر کسی گفت، از هر کسی هم نمی شود قبول کرد، خوب نیستم و لابد دارم خوب می شوم؟ شاید هم دارم بد می شوم؟ آن تکه ای که گفتم آرامش، خیال راحت، راستش همان است، خیالم راحت نیست، آرام نیستم، منتها، این طور موقع ها یک حسی در درون آدم شکل می گیرد، نه کاملا از جنس امید، کمی امید، کمی ترس، کمی هیجان، همه با هم قاطی، گاهی یکی بیشتر از دیگری می شود و گاهی یکی کمتر از بقیه، این حس به تو می گوید درست می شود، درستش می کنیم، درست می کنیم و خوب می شویم، دست از طلب ندارم تا کام من برآید، یا تن رسد به جانان یا ....
یک زمانی عاشق این خانه هایی بودم که توی فیلم ها نشان می دهند، یک حیاط است و دور حیاط خانه ی مردم مختلف و در واقع همسایه ها، همه هر روز هم دیگر را می بینند و همه همیشه از حال هم با خبرند، مثل خانواده هستند، فیلم مهمان مامان را دیده اید؟ همان طوری، خوب این جنبه ی با حال ماجراست و جنبه ی بد ماجرا این است که تو باید با فکر انسان های دوروبرت زندگی کنی، با فضولی های بی مورد و وقت و بی وقت خیلی ها، با این فکر سر بر بالین بگذاری که امروز این دوستان در مورد من چه فکری می کنند، چند وقتی هست که طعم فضولی های این دست را می چشم، اصلا با حال نیست، مخصوصاً برای من که سرم توی لاک خودم هست با کسی کاری ندارم، خیلی جلوه ی بدی دارد.
سوار تاکسی شدم و بحث شد در مورد اینکه در مملکت آزادی نیست و از این حرف ها که در نهایت تقصیر می افتد گردن حکومت و دولت و احمدی نژاد و ... پازل دست و فضولی و آزادی را کنار هم گذاشتم و به راننده گفتم، تقصیر خود ماست، تو آزدی را برای خودت می خواهی و چشم دیدن همسایه ات را نداری ... نگه دار پیاده می شم.
امروز مثل چند روز گذشته، روزم از ساعت چهار صبح شروع شده است، رئیس و روسا نبودند و من یک ساعتی توانستم بخوابم، آه، خدایا.
یادداشت روز سه شنبه پانزدهم دی ماه هزار و سیصد و هشتاد و هشت
دقیقاً دو سال پیش وقتی که سرباز بودم، دفترچه ی خاطرات آن سال را بر می دارم و در زمان سفر می کنم، تلفن را بر می دارم و زنگ می زنم به دوستان دوران خدمت، صدایشان بعد از دو سال تغییری نکرده، همان است، یادم هست که توی پارکینگ قرارگاه یک میز پینگ پونگ پیدا کرده بودیم و هر شب بساط بازی را داخل آشپزخانه علم می کردیم، شرطی هم می زدیم، به دوستان که زنگ زدم علاوه بر پست ها و گشت ها و ... همین میز پینگ و پونگ را هم یادآوری می کردند، همه هم با این دو کلمه شروع می شد: یادت هست.
این روز ها دلم می خواهد، دم گوش کسی غر غر کنم، فکر می کنید چرا؟
حقیقتش الان آماده ام کافی نت و دارم از کافی نت وبلاگم را آب دیت می کنم، مردم اینجا با آن زبان خاص شان دارند با هم حرف می زنند و من کلی زورم می گیرد که یک کلمه اش را نمی فهمم، انگار آمده باشمگینه ی بیسائو و مردم هم دارند به در حالی که آدامس می جوند با هم صحبت می کنند، آنهم زبانی که من نمی فهمم، تمرکزم بهم ریخته و ... تنها دوست دارم که اعلام کنم هستم، حتی وقتی که نیستم.
پی نوشت:
من جای تو بودم جمله ی آخر را دوبار می خواندم.
هسته ها را یکی یکی با سنگ باز می کنم، هسته ی زرد آلو را از بچگی دوست داشتم، این بار اما تلخند، همه، اولی را با اینکه می فهمم تلخ است می خورم، به تلخی زندگی ام فکر می کنم، به تلخی این زندانی که در آن هستم، آسمان این حیاط هر چقدر هم صاف باشد عذاب آور است، باید تا ته بخوری حسین، خودت انتخاب کردی، زندان کافی نیست، شاید این مشقت کوچک انتقام خودم باشد از خودم، هسته ی دوم را می شکنم، باز تلخ است، باز باید تحمل کنم، بایدش را محکم تر می گویم، محکمتر گاز می زنم، نمی خواهم زودتر تمام شود، می خواهم همه ی روغن تلخش را احساس کنم، صبح که از خواب بیدار شدم، اصلاً یادم نبود کجا هستم، منگ بودم انگار، اصلا نمی دانستم کی هستم، توی رخت خواب ماندم و دوروبرم را نگاه کردم، فحش ها و شعر ها و یادگاری های روی سرم و زیر تخت بالایی را دانه دانه خواندم، خط خودم را هم شناختم: اول کلمه بود، حالا سکوت.25/9/90 همین برای من کافی است، تا برگردم به موقعیتم، موقعیتی بنام زندان، به همه گفته ام که کار پیدا کرده ام، کرج، یعنی نمی شد حقیقت را گفت، نمی شد برای کسی توضیح داد، هسته ی سوم از همه تلخ تر بود، به تلخی همین زندان، به تلخی تمام دلیل های کوچک و بزرگی که پای من را اینجا باز کرد، همیشه زرد آلو های خشک شده ی مامان هسته شیرین بودند، این سری نمی دانم چرا اینقدر تلخ شده، دلم برای دست پختش تنگ شده، آه، غذای اینجا بدتر از غذای دانشگاه است، جز دو تا یک ساعت هوا خوری اینجا چیز های خوب دیگری هم دارد، همین اینترنت که برای من نعمت است، اینجا با سواد تر از همه من هستم، باور نمی کردم در این مملکت کسی باشد که هنوز نتواند بنویسد، اما اینجا دیدم، امین را ببینی فکر می کنی حداقل دیپلم دارد، دو کلمه که حرف می زند حدس می زنی خوب سیکل دیگر روی شاخش است ولی اینکه جوانی هم سن و سال من باشد و حتی بلد نباشد اسم خودش را بنویسد خیلی برایم عجیب بود، باز تلخ است، حقیقت امین و هسته را با هم زیر دندان هایم له می کنم، همه فهمیده اند که من لیسانس دارم، برای همین مهندس صدایم میکنند، سربازی هم بودم همین بساط بود، کل پاسگاه تنها افسر وظیفه من بودم، یک جناب سروان کچل، هسته های کچل چندتاست؟ یک دو سه چهار پنج ... نوزده خدای من، نوزده تا مانده تا تنبیه م تمام شود، یکی دیگه، تلخی قبلی هنوز توی دهنم هست، این یکی انگار شیرین است، مزه ی تلخ حس نمی کنم، لابد حالا باید به شرینی فکر کنم، شیرینی زندگی، شیرینی یک رویا که پرورش داده بودم، در قلبم و ... شیرینی که تلخ شد، هسته ی بعدی به قاعده باید تلخ باشد، چون دارم به تلخی فکر می کنم، تلخ است، نمی دانم چرا یاد "پایان یک مرد" افتادم، کتاب فریبا کلهر بود، این آخری ها در شهر کتاب می خواندمش، الان پایان من هست؟ من یک مرد هستم؟ نمی دانم و دوباره مزه .. نمی دانم چرا برای زبانم عادت نمی شود، سعی می کنم بوی کتاب های نو را به خاطر بیاورم، بوی کتاب، به علاوه ی کمی بوی غذا از رستوران همسایه ی نصر و کمی بوی عطر زنانه، همیشه در شهر کتاب مخلوطی از این سه بود، سرم را همیشه توی کتاب های نو فرو می بردم، من را می برد به جایی خاص، جایی شبیه کلاس اول ابتدایی، خط کش چوبی و دفترچه یادداشتی که پایین تمام صفحاتش عکس یک موتورسیکلت مسابقه ای بود، این هسته باید شیرین می شد، این خاطره ها که حداقل شیرین است، تضاد های لعنتی زندگی، از بچگی دوست داشتم دزد باشم، دوست داشتم توی انشایم بنویسم وقتی بزرگ شدم دوست دارم دزد باشم، این موضوع وقتی برایم تضاد شد که روی لباسم با فونت بزرگ و اندازه ی عرض شانه نوشته بود: پلیس.تلخ یا شیرین، هسته را در دستم گرفته ام، بالا و پایین می کنم، رضا شهلی می گوید: نمی خواهی از این ها به ما هم بدهی، تک خور؟ به رضا نگاه می کنم، به دستان لاغرش که دارد به من نزدیک می شود، روزنامه ای که هسته را در آن پیچیده ام از دستم می قاپد و انگار که می خواهد چیزی را کشف کند شروع به وارسی می کند، رضا؟ صدایش می کنم و او هم نگاهم می کند، کلمه رضا در ذهنم گیر کرده، رضا، رضا، رضا، رضا، رضا، رضا، رضا ... انگار دارم فیلم می بینم، کات می شوم به تابستان، توی ترمینال مشهد، از پشت شیشه ها نگاه می کنم و حرم را انتهای یک خیابان می بینم، رضا را با هسته های تلخ رها می کنم و به رضای دیگری فکر می کنم، دیگر دهانم تلخ نیست، زندگی تلخ نیست ... فقط دلم تنگ است، دلم تنگ همان نیم کتی است که توی ترمینال مشهد رویش نشسته بودم و دل نگران رشت، زیر لب زمزمه می کردم: یا غریب الغربا.
1-آیا می دانید: پی پی گربه زیر نور سیاه می درخشد(روم به دیوار البته) این جز آیا می دانید های یک نرم افزار بود که بعد از خواندنش من را تا چند دقیقه در تفکر فرو برد تا ببینم این «آیا می دانید» به درد کدام بنی بشری می خورد، چقدر از این محفوظات بدرد نخور داریم خدا می داند.
2-هر کس به اندازه ی وسع خودش کاری می کرد، سید، دیشب خواب کارواش می دیدم، امید ملوس (...) است، چلک، ایرانسل دوست داریم و ... هر کسی روی مینی بوس خاک گرفته چیزی می نوشت و من از دور انرژی و خلاقیت جوانان این مرز و بوم را نظاره می کردم، یک عده هم داشتند غر می زدند که چه وضعش است، این راننده ی بی شعور کجاست؟ مگر نمی فهمد ما خسته ایم و .... من بین این دو گروه بودم، رفتم یک شکلک خندان کشیدم و به جمع الکی خوش ها پیوستم.
3- گاهی از یک عمر زندگی تنها یک تصویر سیاه و سفید و بی حرکت در ذهن باقی می ماند، ممکن است هیچ چیز از عکس ندانی، ندانی کی بوده، تابستان بوده یا زمستان، روز بوده یا شب و ... پایان عمر روز به آن نگاه می کنم و تنها یک عکس می بینم، کارگر افغانی زل زده به کفش های خاک گرفته ی مردی که با سرعت از کنارش عبور می کند، چشم های من روی چشم کاگر و چشم های کاگر روی کفش من.
هی بالا و هی پایین، مثل جاده های کوهستانی، خطر ناک و در عین حال زیبا، منتها کش دار تر، همه چیز اول کسل کننده به نظر می رسد، بعد یک اتفاق خوب می افتد، همه چیز سریع تر می گذرد، مثل پایین آمدن از جاده، راحت می شود و سریع، بعد اتفاق بد می افتد، همه چیز کند می گذرد، مثل بالا رفتن سخت می شود و طولانی، گاهی مثل یک جاده ی صاف .... یکنواخت ... آرام ... موسیقی بی کلام.
در این بالا و پایین رفتن، هم نا امیدی هست و هم امید واری، که خوب طبیعت این طور موقعیت ها هستند منتها در آخر سفرها، سفرهای یک روزه، یک هفته ای، یک ماهه و یا مثل همین زندگی یک عمر، بر می گردیم و به عقب نگاه می کنیم، عجب روزی بود، چه هفته ای! ماه خوبی بود و سال پر فراز و نشیبی ... بله، سال دو هزار و یازده هم تمام شد و شد دو هزار و دوازده، سال را پیش خودم مرور می کنم، حالا می خواهد بهانه اش آغاز سال میلادی باشد.
اوایل سال گذشته با دو هم اتاقی بودم، بیشتر از نصف سال 2011 را با شاداب بودم، اوه پسر، فکرش را بکن، چقدر با هم دعوا کردیم، سر ماه دوم اساسی زدیم به تیپ و تاپ هم، همه وسایلم را یک دفعه از خانه بردم بیرون، آمده بود و دیده بود خانه خالی ست، شوکه شده بود، زنگ زد که برگردم، چند روز کش و قوس و تا در نهایت، بی وسیله برگشتم، سال تحویل هم پیشش بودم، یعنی نشد که پیش خانواده باشم، قسمت بود شاید، چه می دانم، 10 ماه از این دوازده ماه را شهر کتاب بودم، به عمرم اینقدر کتاب نخواننده بودم، به عمرم اینقدر مطلب ننوشته بودم، در تمام طول این دوازده ماه وبلاگ شخصی داشتم، این اولین باری بود که که بعد از وبلونه در وبلاگ شخصی خودم می نوشتم، بعد از بیرون رفتن از خانه ی گلسار تا جدا شدن سعید، سخت ترین روزهای عمرم بود، باور نمی کنم، چرا دوام آوردم، چرا؟ یادم هست یک شب رفتم خانه، چراغ ها خاموش بودم، پرده را کنار زدم و دیدم یک موجود کوچولو دارد به پر و پای من می پیچد، دلم بیشتر از شاداب برای سگش تنگ شده، باور کن الان بغض کرده ام، چند روز پیش همکارها با سنگ سگ همسایه را زده بودند، من ندیدم، مستخدم شرکت گفت، دلم آنقدر برایش سوخت که حد و اندازه نداشت، دلم می خواست بروم بغلش کنم و بغل همان زبان بسته های های گریه کنم و درد مشترکمان را فریاد کنم، من هم مثل او این مردم را نمی فهمم، من هم مثل او بی دلیل مورد نفرت قرار گرفتم و منم مثل او دلم برای کسی تنگ شده، دلم می خواهد بغلش کنم، به شرط اینکه تکه پاره ام نکند، سگ شاداب را می گفتم، یک شب نگذاشت مثل بچه ی آدم بخوابم، یک روز قبل از جدا شدن از شاداب او از ما جدا شد، بیچاره مثل سگ از من می ترسید، حرف های من را بیشتر گوش می داد، چند ماه آخر در رشت، رویایی بود، تنها بودم ولی خودم بودم و خودم، آقای خودم و نوکر خودم، حداقل در خانه، حالا هم تنها هستم، در این غربت، من رشتی شدم رفت، در رشت احساس غربت نمی کردم، اینجا غم غربت هی زارت و زارت می آید سراغم، یک جورهایی آسفالتم کرده ولی خوب دارم یواش یواش عادت می کنم، سال دو هزار و دوازده شروع شد، سال آینده کجا هستم و ... نمی دانم، این جز هیجان های سفر است، تنها یکبار از میر می گذری، نه قبلاً تجربه اش کرده ای و نه دوباره تجربه خواهی کرد، حالا می خواهی از این هیجان بترس و یا نه، با هیجان در آغوشش بگیر.
تلوزیون ندیدم ندیدم ندیدم تا ... داشت در پناه تو پخش می کرد، اوه مای گاد، نوستالژی در بند بند وجودمان فوران کرد، رامین پرچمی را !!! تیپ این ها را !!!!! با دهان باز نشستم و تا ته تیتراژ را نگاه کردم، باور کن هنوز درگیرم که آخر سریال دقیقاً چه بلایی سر پرچمی آمد؟ خیلی هیجان داشت آن موقع هاريال همه پی گیر بودند، یادم هست در یکی از مهمانی های خانوادگی یک مجله بود که آخر سریال را نوشته بود، می دونی آخرش چی می شه؟ نمی دونی؟ نمی گم تا فلان کارو بکنی!! کلا آن وقت ها مردم با سریال های تلوزیون زیاد درگیر می شدند، پدر سالار را یادتان هست؟ شبی که پدر سالار سکته کرد، چقدر ناراحت شده بودم، حالا به آن موقع می خندم، ولی جدی بود و ... یک جا در همشهری جوان بود، به گمانم، خواندم که نوشته بود: قدیم ها همه چیز اصیل بود، یک جاهایی انگار همین طور است واقعاً.
۲-کافی است نگاه کنی، وقتی چشم در چشمش می شوی دیگر باختی، خودت را و تمامی ... نگاه کردم و کاری نکردم و حالا عذاب وجدانم دارم، کاش حداقل از پیرمرد یک بسته چسب زخم خریده بودم، حالا که زخمی هست، چسب زخمی نیست.
۳-می شه هزار تومن، چی؟ هزار تومن؟ پونصد تومن بود که؟ نه آقا الان دو ماهی هست هزار تومنه، پارسال پونصد تومن بود، از کیه این ورا نیومدی؟ از کی؟ واقعا از کی هست که من خانه نیامده ام؟آخرین بار برگ ها سبز بودند.
۴-همین حالا یک فوج کبوتر سفید را نگاه می کنم، آسمان با قفس تنگ چه فرقی دارد؟بال وقتی قفس پر زدنه چلچله هاست؟
کار زودتر از همیشه تمام شده است، نشسته ام منتظر تا اتفاقی بیوفتد، نشسته ام تا چیزی که می خواهد خودش را نشانم دهد، نشسته ام تا خدا برایم معجزه بفرستد، نشسته ام تا در ذره ذره ی خیالم غرق شوم، نشسته ام تا خودم در خودم درد دل کنم، نشسته ام و دارم کلمات را در ذهنم جابجا می کنم، جابجا می کنم تا عاقل شوند، نشسته ام و منتظرم، منتظر تا ... هیچ اتفاقی نمی افتد، هیچی، دو ساعت نشستن چه فایده ای داشت؟ صدا می کنند که برویم، برویم خانه، برویم، پاشو، بلند می شوم و بی انتظار از پله ها پایین می روم، بی هوا از در بیرون می زنم و اتفاق می افتد، چیزی خودش را نشان می دهد، معجزه روی می دهد، انتظار به پایان می رسد، دارد برف می بارد.
از سرویس پیاده می شوم، هدفون در گوش، تصویر و اهنگ هماهنگ هستند، شهر خلوت است و در خیابان ماشین نیست، برف های درشت روی من می نشینند و سیاهی های من سپید می شود مثل برف، تخته سیاه ذهنم را در برف پهن می کنم تا پاک شود کلماتی که شنیدنی نیستند و تا خانه سفید شده ام و ذهنم وایت برد در دست برایم از روزهای برفی گذشته می گوید، گذشته ... آهنگ تمام شده دوباره پخشش می کنم:
ساعتارو به عقب برگردون
اگه فرصتی هنوزم مونده
بگو تو گذشته چی می بینی
که از آینده تو رو ترسونده
ساعتارو به عقب برگردون
اون همه خاطره رو پیدا کن
پشت این همه شب تکراری
یه جهان تازه رو من وا کن
من هنوز زخمی خاطره ام
جز تو هیچ کس رو دلم مرحم نیست
اسمتو صدا زدم وقتی که
حتی اسم خودمم یادم نیست
همه ی امیدیمی این روزا
که نجاتم بدی از این زندون
تو فقط اگه بخوای می تونی
ساعتارو به عقب برگردون
روز ها و شب های پر کاری را سپری می کنم، زمان را دارم از دست می دهم و اعصابم راه و بی راه خورد می شود، به دور و برم نگاه می کنم، چیز دندان گیری نیست، نه برای نوشتن و نه برای به خاطر سپردن، خیلی غم انگیز است که لحظاتی که باید ثبت کنی کم بشود و یا روزی اصلا نباشد، آنوقت زندگی دیگر بی سه نقطه هایش می شود، سه نقطه هایی مثل اهمیت، فایده، هیجان و... زندگی. روزی دوستی برایم تعریف قشنگی از زندگی ارائه داد: درخت را دیده ای؟ می دانی چرا موجود زنده محسوب می شود؟ چون در وجودش چیزی دارد بنام رشد و اگر این اتفاق نیوفتد می شود، چوب ، سنگ ، بی جان و مرده، گاهی من هم به خودم و زندگی خودم همین طور نگاه می کنم و گاهی به لحظه لحظه ای که از سر می گذرانم هم چنین می نگرم، هر لحظه این سوال هست؟ دارم رشد می کنم؟زنده ام یا نه .... تلاشم برای وبلاگ هم شاید همین تلاش برای ثبت کردن و مهم بودن لحظه های من است و شاید تلاشی برای زنده ماندن، دست و پا زدن در دریای دنیا برای زنده ماندن و چنگ زدن به هر چیزی برای بالای آب ماندن از جمله نوشتن، حرف زدن و ارتباط.
بعد از این حرف ها به دید آدم ها بستگی دارد که چطور لحظات عظیم و گاهی معمولی داشته باشیم، گاهی چیبس خوردن یک پسر بچه ی دماغو توی ایستگاه اتوبوس برای کسی که کنار مادرش نشسته می شود یک اتفاق مهیب و گاهی .... می خواهم بگویم به دید بستگی دارد، یک لحظه بین تمام روزمرگی های کاری، وقتی که همه دارند کار خودشان را می کنند و صدایی جز ماشین ها در فضا نیست، یک لحظه به خود آمدن و مرور خاطرات و یا حتی همان نگاه اجمالی به تمام آدم هایی که تازه شناخته ای، آدم هایی که تا یک ماه پیش از وجودشان اطلاع نداشتی، آدم هایی که ... بله یک لحظه بین تمام روزمرگی های کاری، می شود اتفاق قابل ثبت، می شود مهم، می شود باعث رشد، می شود زندگی.
پی نوشت:
این روزها در مورد زندگی زیاد حرف می زنم، نه؟ نمیدانم دقیقا برای چیست، هر چه که هست ما انسان ها زیاد به مرور بعضی چیزها نیاز داریم، از جمله یادآوری اهمیت زندگی.نه؟
آرامم، یعنی سعی می کنم آرام باشم، سعی می کنم نشنوم و نبینم، سعی می کنم ولی این مردم نازنین دیگر روی اعصاب هستند، منتها من کم نمی آورم و حالا حالاها جا نخواهم زد، تحمل کن، با خودم حرف می زنم که کنارم می ایستد و می گوید: آقای قربانی اشتباه کردی رفتی فیزیک خوندی! اگر نویسنده می شدی از اینجا یک کتاب درست و حسابی در می اومد برای نوشتن. به نوشتن فکر می کنم و به کتاب و از همه مهمتر به محتویات آن. یادم هست چند روز پیش که داشتیم می رفتیم سر کار سعی کردم دیالوگ های رد و بدل شده را حفظ کنم و یک چیز بدرد بخور از تویش بیرون بکشم برای وبلاگ. عدل همان روز تصمیم ما اینها شروع کردند به چرت و پرت گفتن و راستش را بخواهید شرم داشتم از شنیدم چه برسد به اینکه بشنوم و حفظ کنم و خودم هم بنویسم، دوباره به نویسندگی و کتاب و اتفاقات مینی بوس فکر کردم و باور کنید اگر یک نویسنده امریکایی دریده هم بود نمی توانست عینا منتقل کننده ی بیانات دوستان باشد، وقیح چیزی آن ور ترند، خدا، آخه خدا؟؟؟چرا؟؟؟ اینکه این نیز بگذرد شکی نیست، این که ما هم از پسش بر بیاییم هم شرط است.
می ترسم به خوب و بد این مردم حساسیت پیدا کنم، همه جا خوب و بد دارد، اما اینقدر بدهایش دور من افتاده که ...
دارم غر می زنم؟! کارم را می کنم و آهسته آهسته با محیط یکی می شوم، چه بخواهم و چه نخواهم، این ویژگی انسان است که خودش را وفق می دهد، با محیط حدید و شرایط جدید.
یکی دیگر از نازنینی این مردم را تعریف کنم تا روحیه محیط کمی عوض شود:
سوار مینی بوس بودم که با لباس سیاه آمد بالا، راننده گفت باباتو خاک کردین؟ مرد گفت: بله راننده هم گفت: به سلامتی!!!
ببخشید
من چند روزی نبودم که علت های مختلفی داره، منتها این نبودن من را عصبانی کرد از این بابت که هیچ کس نگران نشد که این آدم کجاست؟ جز یکی دو نفر از دوستان که لطفشان با بودن و یا بدون وبلاگ همیشه شامل حال من شده.
از همه ی شما تشکر می کنم و تصمیم دارم از این به بعد هر طور شده، هر روز وبلاگم را آب دیت کنم و اگر روزی دیدید که آب دیت نشده بدانید که اتفاق بزرگی افتاده که آب دیتش نکردم.
چند مطلبی که برای شب یلدا نوشته بودم را در ادامه ی مطلب قرار می دهم تا بماند...
فعلا تا بعد