زور

این روزها در بند فیلم هستم و دارم سریال وار آنها را تماشا می کنم، یعنی وقت ندارم دو ساعت کامل بگذارم سر فیلم، یک ساعت اول را می بینم بعد از کار می رسم نیم ساعت را ببینم و فردایش نیم ساعت باقی مانده را، آخرین فیلم هم مربوط می شود به ماموریت غیر ممکنه آخری، میشه چند؟ نمی دونم، کیفیت پرده و برای من محل فیلم براری جالب تر بود: مسکو، دوبی، هند.

نمی دانم فقط من هستم که وقتی دوبی را در فیلم های مطرح دنیا می بینم زورم می گیرد یا بقیه هم همین طورند؟


لطفا شاد باشید

لحظاتی هست که خیلی ساده پیش می آید و آدم سر کیف می آید، مثل وقتی که یک نفر در یک جمع که همه هم با هم غریبه هستند، حرفی می زند که به دل همه می نشیند و یا لبشان را خندان می کند، یک شادی کوتاه مدت خاص، یک شادی به معنای واقعی کلمه زودگذر، درست است که زودگذر است، درست که نباید به آن دل بست، درست ولی احساس می کنم این هم تکه ای هر چند کوچک از پازل زندگی است، می گذاری کنار بقیه ی تکه ها و کلی را می سازی که امیدواری شاد باشد.


درخت

زندگی لامصب همه اش مبارزه است، نمی دانم دیگران هم همین قدر مبارزه می کنند یا نه، از قیافه شان که به نظر نمی رسد، وقتی می خندند و یا در مورد موضوعی حرف می زنند که دغدغه ی صدم به بعد تو هم نیست، می مانی، می مانی که یا او چقدر جلو است و یا تو ...

دیشب به یک طرح فکر می کردم، بگذار بخشی از طرح را برایت بنویسم :

دانه ای در دلم می کارم و متظر می مانم تا رشد کند، به او آب می دهم تا رشد کند، آرام آرام سر بر می آورد و بزرگ می شود، رشد می کند و جوانه می زند، باز مراقبت از او بیشتر می شود، مراقبت در برابر باد، در برابر خورشید سوزان، در برابر ... بزرگ می شود و در دلم ریشه می کند، ریشه تا اعماق ادامه دارد.

حالا درختی در دل دارم، با میوه هایی از درد، ریشه هایی از عذاب، شاخه هایی از رنج و برگ هایی که همیشه سبزند، برگ هایی به اسم زخم زبان.

می گویند این درخت تو را قوی تر می کند، اما من احساس ضعف دارم.

گمشده

بخاری روشن ، توپ نارنجی کوچک کنار آن، سفره هنوز روی زمین پهن است، نور خورشید از پنجره روی دیوار یک شکل کشیده ی نورانی ساخته، روزنامه ها کنار کیف ها افتاده و لباس ها درهم و برهم روی هم ریخته، یک جا هم برای کتابها جا هست ولی کتابی نیست، یک قوطی شیرخشک جای کتاب ها هست، فرو رفتگی دیوار، میخ، پریز، شارژر موبایل و ... من، کجا می توانم پیدایش کنم؟

 

THE DEVIL`S DOUBLE

خیلی وقت پیش (یعنی سال های دانشجویی) کتابی به دستم رسید با این عنوان: من پسر صدام بودم، الان دقیقا یادم نیست که نویسنده اش کی بود و مترجم و البته انتشاراتش، در اولین فرصت ته ش را در می آورم و به اطلاع عزیزانم می رسانم، منتها خواندن آن کتاب یک نتیجه گیری خیلی کلی را در مورد جنگ عراق برای من رقم زد، من تکلیف خودم را با این جنگ مشخص کردم، خودم با خودم، انسان ایده آل گرا با نگاه به واقعیت سر خورده می شود ولی در نهایت حرف خودش را می زند، اگر مهره های شطرنج این دنیا دستم بود، صدام را کنار می گذاشتم اما بی جنگ، جنگ بد است و صدام هم بد بود، وقتی با بعضی از مردم عراق صحبت می کردم، آنها هم راضی بودند از رفتن صدام، این ها که می گویم همه یک اما و اگر و منتها پشتش دارد، تا به مقصود حرف و فکر درست برسم، هی باید از این کلمات استفاده می کردم، در نهایت نبودن عدی صدام حسین برای عراقی ها خوب بود، فیلم آن کتاب که بدستم رسید، مجموعه ای از این کلمات را دوباره ردیف کردم، خوب شد که آمددند و این شیطان را نابود کردند، بد شد که آمدند و آن همه آدم را کشتند، خوب شد فلان شد، بد شد که بهمان شد...

اوضاع عراق واقعاً افتضاح بوده ... الان مطمئناً بهتر است ... 



جاده ی علم

الان کجا هستم؟ حدس می زنی؟ نمی زنی؟ خوب باشد، مثل بچه ی آدم می گذارم کف دستت که الان و دقیقاً همین الان در مترو هستم و دارم به سمت کرج حرکت می کنم، می دانی چیست؟ از این جلوه های فناوری لذتی می برم عجیب که نپرس و نگو. فکر می کنی وسط بیابان های ناکجا آبادی و امکان ندارد دست کسی بهت برسد، موبایلت زنگ می خورد و طرف مقابلت تازه از استخر سرپوشیده ی هتل استقلال با تو تماس می گیرد که بیا و بدهی ات را بده، می دانی فناوری یعنی همین. لذتش را حس می کنی، تازه من به بیست سال پیش فکر می کنم که اگر این حرف ها را به کسی می گفتی شاخ در می آورد، در مورد صد سال پیش حرف نمی زنم، در مورد خواب و خیال دیروز و همین نزدیکی هایم حرف می زنم، این شده فناوری را دوست دارم، تازه تخصص خاصی هم نمی خواهد، با یک اپرا مینی و یکی و دو کلیک اخبار بی بی سی را در لندن می شنوی و تازه برای هر کسی که خواستی می فرستی، نمی دانم، شاید هم من تنها از این موجود خوشم می آید که البته بعید می دانم، از پنجره حرکت کوه و درختان و زمین را نگاه می کنم و در فکرم برای تمام دوستانم آرزوی خوشی و شادی دارم، خوب همین که این امکان به من داده شده خوب است دیگر، دوستتان دارم از پشت خطوط الکترونیک، جاده ای که من را به تو برساند، دوست دارم.

شیخ زاهد گیلانی

شیخ زاهد کجاست؟

دو تا شیخ زاهد داریم، یکی قزوین، یکی لاهیجان، آن از این یکی معتبر تر است، هر سال آقای یادگاری همین موقع ها عده ای را جمع می کرد و با هم می رفتند زیارت، می رفتند قزوین.

من زیارت شیخ زاهد می رفتم؟ بهانه آنجا رفتن تنها یک چیز بود، یک داستان، داستان یا روایت، نمی دانم.

من گفتم لاهیجان، بغل دستی من گفت لنگرود و ماشین نگه داشت، از راننده آدرس شیخ زاهد را پرسیدم، گفت می خواهی چه کار، می خواهم بروم قبرستانش. آخر یک سری هم می روند دانشگاه با همین شیخ زاهد گفتن که آدرسش فرق می کند، جاده ی لنگرود است، می رساندمت و رساند.

یک کوچه ی باریک بود که یک تابلوی کوچک نشان مقبره را داشت، هوای هفت صبح خیلی می چسبید، توی دما ماه هوا خوب بود، کوچه ی سربالایی را بالا رفتم، در پیچ کوچه درخت نارنگی یکی از خانه ها فضا را رنگ آمیزی کرده بود، خیلی با حال بود، خیلی زیبا بود، پله ها و سنگفرش مسیر درست شده تا مقبره که مشخص شد، قبرستان هم مشخص شد، همین پایین بود، قبرستان شیب دار شیخ زاهد، شروع کردم به گشتن، دنبال دو قبر داستان گشتم، بعد از یک دور شمسی و قمری آخر آن بالا بالا ها پیدایشان کردم، مقبره ی بیژن نجدی و بلقیس سلیمانی، فاتحه ای و ... ذوق مرگ شده بودم که زنگ زدم علی، می دانی کجا هستم؟ نه؟ لاهیجان؟ اونجا چی کار می کنی؟ اومدم سر قبر بیژن نجدی، بیژن نجدی کیه؟

من ذوقم کور نشد، تا آخر برایش توضیح دادم، در حالی که به سمت لاهیجان قدم می زدم ، در مورد بیژن نجدی و بلقیس سلیمانی و کتاب "پسری که مرا دوست داشت" توضیح دادم. هوا فوق العاده بود.

آخ

سرم را به سنگی می کوبم

که بر آن تکیه داده ام

آخ قلبم

لیوان رئیس جمهور

خیلی وقت بود که روزنامه نخوانده بودم، عکس محمود احمدی نژاد بود در کنار هوگو چاوز، آخرین باری که از چاوز عکسی دیدم مربوط می شد به زمانی که ناپدید شده بود و بعد پیدا شده بود، زمانی که سرطان گرفته بود را می گویم، کی بود؟ پارسال؟ احمدی نژاد مثل همیشه بود، باورم نمی شود که روزی در ستاد انتخاباتی او بوده ام! یادش بخیر البته، با علی و حامد هم خانه بودم، حامد احدی هم به ما سر می زد، اصلاً یادم هست که من و حامد و علی با هم رفتیم رای دادیم، کجا بود؟ سازمان برنامه و بودجه، هر دو به معین رای دادند و من به کاندید خودم رای دادم، انگار باور نمی کردند من جدی جدی به این ریشوی کوتوله رای داده باشم، چه باک؟

شلوغ بود، ساعت یازده یا یازده و نیم بود که دکتر احمدی نژاد رسیده بودند به همدان و من هم روی سینه ام کارتی سنجاق بود که به عنوان یکی از انتظامات نشانم بود، پیرمردی آمد، به من نامه ای داد، تاکید کرد که به خود دکتر برسانم، خودش پشت حصار انسانی بچه ها ماند، من رفتم، وقتی نامه را به احمدی نژاد می دادم به این فکر می کردم که در زاویه دید پیرمرد باشم، تا مطمئن شود نامه به دست کسی که می خواسته رسیده، دکتر حرفی نزد، هر چند من برایش توضیح دادم که این نامه را پیرمردی داده که اصرار دارد خود شما آن را مطالعه کنید، باشه ای گفت و به صحبت های کسی گوش می کرد که بعدها در استانداری معاونت نمی دانم چی چی شد، برگشتم پیش پیرمرد، انگار دلهره داشت، دیده بود که به دست خودش دادم، باز تاکید کردم که پدر جان خیالت راحت.

امین را پسر خوبی بود، کارهای خاص می کرد،دکتر به بهانه ی تجدید وضو، صحبتش را زود تمام کرد، تقریباً دوازده، مردم به همان سرعتی که آمده بودند، در این بین حواسم رفت پیش امین، رفت بالای سکو، رفت پشت تریبون، یعنی چیزی می خواهد بگوید، دست برد و لیوان آب روی میز را برداشت، قبل از اینکه من حدس بزنم که می خواهد با لیوان چه کار کند، آپ باقی مانده ی توی لیوان را خورد، وقتی پایین آمد سوالم را پرسیدم، جواب جالب بود، برای منی که امیدی به پیروزی احمدی نژاد نداشتم، تنها به خاطر هدفم داشتم کاری می کرد، برای داشتن کشوری بهتر، دنیای بهتر .... گفت: اگر محمود رئیس جمهور شد، من می گم از لیوان رئیس جمهور آب خوردم، بعد خندید و با جمعیت از سالن بیرون رفت.

 

 

زمان کور

بیدار می شوم، ساعت را نگاه می کنم، پنج، یک ساعت دیگر می توانم بخوابم، دوباره بیدار می شوم، ساعت را نگاه می کنم، شش، ای خدا پنج دقیقه س که من خوابم! یک ساعت گذشت؟!! بلند می شم، باید بروم، همه ی کارهای یک آدم معمولی را انجام می دهم، همه ی کارهایی که انسان های معمولی قبل از ترک خانه انجام می دهند، تنها یک کار را هیچ وقت یاد نگرفته، هیچ وقت مثل بچه ی آدم قبل از بیرون رفتن آینه را نگاه نکرده ام، شانه را بر می دارم و روی موهای نداشته ام می کشم، طوری که وجدانم را ساکت کنم که بله شانه زده ام، می زنم بیرون، هیچ کس نیست، هیچ کس در کوچه نیست، حوصله ی موسیقی ندارم، هر چند طوری راه می روم که انگار به آهنگی چیزی دارم گوش می کنم، می رسم، به ایستگاه، بعد از یک و ماه و نیم هنوز بین این مردم جزیره ام، کوه های خودم را دارم و ساحل خودم و ... کار شروع می شود، من هم باید شروع کنم، یک کارتن سیم کارت بر می دارم و می گذارم روبرویم، بسمه اله گفته نگفته، صدای بوق بارکد خوان بلند می شود، تا آخر کار با ده هزار بیب در مغزم، والسلام را می گویم، بلند می شوم و می روم، تنها چیز عجیب در این هشت ساعت زمان هایی است که گم می کنم، که یادم نمی آید، که اصلا نیست، می دانستی که یک بخشی از چشم کور است، نمی بیند، بخشی از فضای اطراف را نمی بینی، همه ی انسان ها این طورند ولی نمی توانند این را تشخیص دهند، یک بخش هایی از زمان من هم کور شده، نمی بینمش، نیست، ناگهان می بینم پرینتی از کامپیوتر من آمده که اصلا یادم نیست کی این کار را کرده ام، گاهی یک صفحه را چند بار پرینت می گیرم، بلند می شوم و می روم، زمان ها کور شده اند، یادم نیست، یادم نمی آید، خیابانی که صبح آمده ام را دارم برمی گردم، حوصله ی موسیقی را ندارم، هر چند طوری راه می روم که انگار به آهنگی چیزی دارم گوش می کنم، می رسم، به جایی که صبح ساعت پنج شروع کردم، ساعت را نگاه می کنم، بیست، ای خدا، انگار یک ساعت گذشته، زمانم کور شده.

وقتی چیزی را نمی بینی، کوری، حالا می خواهد چشم هایت باز باشد یا بسته.

جنبه ی کچلی

برگه ای دو روز زیر کیبورد جا گذاشته بودم امروز با خودم آوردم خانه، رویش این ها را نوشته ام: مثل گوسفند مزاحمت تلفنی فیلم هندی مودب و اورژانس و تلفظشان صد در دو میلیون درصد! پاتوق این روزا نهنگو سر نمی برن .... این روزا خوب هر کدام از این بالایی ها که به نظر تیتر می رسد باید روایت کننده ی یک اتفاق باشند، هفت تا مطلب، هفت تا قصه، هفت حرف جدا در مورد یک روز، باید شروع کنم؟ بله مثل گوسفند، اشاره ای است به داستانی که از یک فکر شروع شد، چند رفیق جون جونی تصمیم می گیرند که کمی متفاوت از بقیه باشند، این اتفاق کی افتاد؟ وقتی که دست در جیب و سر در گریبان با هم از کنار سلمانی قدم زنان عبور می کردند، یکی رو به بقیه می گوید: این پسره رو می شناسید، سلمونیه؟ یکی می گوید آره و بقیه می گویند نه، ادامه می دهد که این همان است که سربازیش را سیستان و بلوچستان بوده، تازه برگشته، ببین هنوز موهای سرش کوتاه است، و بعد با اشاره به دسته موهای رفیقش می گوید: بدبخت، ماه دیگه که رفتی سربازی باید با این ها خداحافظی کنی. برام مهم نیست، دوباره در میاد برام مهم نیست (با دهن کجی این را می گوید) آره جون عمه ت! جان تو جان خودت، جان بابات ولی مثل اینکه برای تو مهمه چی؟ مو؟ نه اصلا. بروووووو بریم بزنیم؟ نیم ساعت بعد سه تا کله ی کچل، آنهم با شماره ی صفر، زیر کلاه های پشمی از سلمانی می آیند بیرون ما دیوانه ایم که زمستون سرمونو تراشیدیم، این جمله از نفر سومی است که در این کل کل نقشی نداشت ولی الان کله اش تراشیده است. دو تا از این رفیق ها همکار ما هستند و اتفاقاً یک رفیق دیگر هم دارند که او هم با ما همکار است ولی آن شب کذایی که آن ها چنین تصمیمی گرفته بودند، نبوده، خوب باید هم رنگ جماعت شد، حتی به زور، به کمک دو تن از همکاران پایه ی دیگر دست و پای رفیق چهارم گرفته شد و مثل گوسفند موهایش قیچی شد، قشنگ خواباندنش روی زمین، دست و پایش را گرفتند، آن کسی که قیچی دستش بود، بسمه اله ی گفت و .... فردا چهارمین نفر سر کار نیامد. من مانده ام که آن سه نفر جنبه ی کچلی نداشتند یا این یک نفر. بقیه ی موارد باشد برای بعد به شرط حیات و به شرط به یاد ماندن.  

مبدا تاریخ

سال هاست رفته ای

سال هاست مانده ام

سال هاست ساکتی

سال هاست مرده ام

سال هاست حسرت

یک نگاه مانده ام

سال هاست ...

می دانی این سال ها از کی شروع شد؟

.....

....

...

..

.

از لحظه ای که تو را دیدم

الاهی به امید تو

فقط تماشا کردم، تماشا کردم و یادداشت کردم، یادداشت کردم که یادم نرود، یادم نرود تا برای وبلاگ از آن استفاده کنم، تا روز را پر بار نشان دهم، پر از دیدن، پر از اتفاق برای ثبت کردن، پر از حرف، روی یک تکه کاغذ نوشتم و گذاشتم زیر کیبورد کامپیوتر شرکت، کار زیاد شد، عجله اتفاق افتاد، یادم رفت، نگران نباشید، دارم به خودم زور می آورم که به یاد بیاورم، به یاد بیاورم، ... خوب، یادم نمی آید، تنها امیدوارم که فردا که دوباره پشت آن میز نشستم، کاغذم باشد. منتها روز بی اتفاق که نمی شود که، می شود؟ گشنه ام بود ناجور، گفتم یک کره بگیرم و چند تا نون تا رسیدم خانه بزنم توی رگ، کره فروش! کره را برایم در یک کیسه فریزر کوچک گذاشت، از همان هایی که داروخانه ها استفاده می کنند برای دارو، رفتم داخل مغازه ای دیگر برای خرید چیزی دیگر، پیرمرد بقال گفت خدا بد نده، اشاره کرد به پلاستیک، گفتم: حاجی چیزی نیست، کره خریدم و کره را نشانش دادم، آهانی گفتی و بقیه پولم را داد و ادامه داد: خوب می شی ایشالا.

خنده ام گرفت و زدم بیرون، خوب می شی، خوب می شی با خودم گفتم و خندیدم، خوب می شی؟ خوب نیستم؟ خوب؟ کی خوب می شم؟ کی احساس می کنم که خوبم؟ کی احساس می کنم که خوبم؟ کی؟ ببین من سکون ندارم، آرامش ناشی از سکون ندارم، ببین من خیالم راحت نیست، خیالت راحت را نمی شود به هر کسی گفت، از هر کسی هم نمی شود قبول کرد، خوب نیستم و لابد دارم خوب می شوم؟ شاید هم دارم بد می شوم؟ آن تکه ای که گفتم آرامش، خیال راحت، راستش همان است، خیالم راحت نیست، آرام نیستم، منتها، این طور موقع ها یک حسی در درون آدم شکل می گیرد، نه کاملا از جنس امید، کمی امید، کمی ترس، کمی هیجان، همه با هم قاطی، گاهی یکی بیشتر از دیگری می شود و گاهی یکی کمتر از بقیه، این حس به تو می گوید درست می شود، درستش می کنیم، درست می کنیم و خوب می شویم، دست از طلب ندارم تا کام من برآید، یا تن رسد به جانان یا ....

 

 

بقیه اش را پیاده می آیم

فرهنگ مردم با هم خیلی فرق می کند، ایران هم پهناور است و خوب، از اینجا تا آنجا، ممکن است فرهنگ ها در حد و اندازه های زمین تا آسمان توفیر داشته باشند، امروز اضافه کاری ماندم به همراه یکی از همکاران در شرف تعهل، گپ و گفت سازنده ای هم با هم داشتیم، وقتی قرار شد که دو نفر اضافه کار بمانند، سریع زنگ زد به همسر محترمه و اطلاع داد و البته توضیحات مربوط و نا مربوط و گفت که تا ساعت هفت سر کار است، راس ساعت هفت همسر پیامک داد که راه افتادی ( من فضول نیستم، خودش مانیتورینگ می کرد) و توضیح می داد، می گفت که آن اوایل عقد که کله اش داغ بوده، یک خبطی کرده و در خیابان دست زنش را گرفته و فرداییش پیغام پسغام دریافت کرده که وامصیبتا، یعنی چه که در انظار عمومی دست فی المثل زنت را گرفته ای؟ من که می شنیدم ماندم، او هم ادامه داد که بله، مردم فرهنگشان در همین حد است، آدم می ترسد در خیابان دست زنش را بگیرد، آن هم از ترس فلان و فامیل و بهمان آشنا.

یک زمانی عاشق این خانه هایی بودم که توی فیلم ها نشان می دهند، یک حیاط است و دور حیاط خانه ی مردم مختلف و در واقع همسایه ها، همه هر روز هم دیگر را می بینند و همه همیشه از حال هم با خبرند، مثل خانواده هستند، فیلم مهمان مامان را دیده اید؟ همان طوری، خوب این جنبه ی با حال ماجراست و جنبه ی بد ماجرا این است که تو باید با فکر انسان های دوروبرت زندگی کنی، با فضولی های بی مورد و وقت و بی وقت خیلی ها، با این فکر سر بر بالین بگذاری که امروز این دوستان در مورد من چه فکری می کنند، چند وقتی هست که طعم فضولی های این دست را می چشم، اصلا با حال نیست، مخصوصاً برای من که سرم توی لاک خودم هست با کسی کاری ندارم، خیلی جلوه ی بدی دارد.

سوار تاکسی شدم و بحث شد در مورد اینکه در مملکت آزادی نیست و از این حرف ها که در نهایت تقصیر می افتد گردن حکومت و دولت و احمدی نژاد و ... پازل دست و فضولی و آزادی را کنار هم گذاشتم و به راننده گفتم، تقصیر خود ماست، تو آزدی را برای خودت می خواهی و چشم دیدن همسایه ات را نداری ... نگه دار پیاده می شم.

یادت هست

دیگر دارم کم می آورم، خوابم می آید بدجور، این وقت خواب ما بهم ریخته ناجور، من می خواهم خواب...

امروز مثل چند روز گذشته، روزم از ساعت چهار صبح شروع شده است، رئیس و روسا نبودند و من یک ساعتی توانستم بخوابم، آه، خدایا.

یادداشت روز سه شنبه پانزدهم دی ماه هزار و سیصد و هشتاد و هشت

دقیقاً دو سال پیش وقتی که سرباز بودم، دفترچه ی خاطرات آن سال را بر می دارم و در زمان سفر می کنم، تلفن را بر می دارم و زنگ می زنم به دوستان دوران خدمت، صدایشان بعد از دو سال تغییری نکرده، همان است، یادم هست که توی پارکینگ قرارگاه یک میز پینگ پونگ پیدا کرده بودیم و هر شب بساط بازی را داخل آشپزخانه علم می کردیم، شرطی هم می زدیم، به دوستان که زنگ زدم علاوه بر پست ها و گشت ها و ... همین میز پینگ و پونگ را هم یادآوری می کردند، همه هم با این دو کلمه شروع می شد: یادت هست.

بودن یا نبودن

دراین مدت تنهایی و غربت و از این پرت و پلاها، سعی می کنم خودم را با چیزی سرگرم کنم، کتاب؟ پیشنهاد فوق العاده ای است، منتها من یک مرضی دارم که تا کتاب دستم می گیرم برای مطالعه، درست مثل خرس قطبی که سر دی ماه می شود، خواب به سراغم می آید و خوب، نمی شود، ولی فیلم را ... فکر می کردم دیگر در مورد فیلم این اتفاق نخواهد افتاد، ولی افتاد، امروز یک فیلم گذاشتم و تنها دو تیتراژش را دیدم، قبل از خواب تیتراژ ابتدایی و وقتی بیدار شدم، تیتراژ پایانی، اما فکر می کنم فیلم خوبی بود، تیتراژ تاثیر گذاری داشت.

این روز ها دلم می خواهد، دم گوش کسی غر غر کنم، فکر می کنید چرا؟

حقیقتش الان آماده ام کافی نت و دارم از کافی نت وبلاگم را آب دیت می کنم، مردم اینجا با آن زبان خاص شان دارند با هم حرف می زنند و من کلی زورم می گیرد که یک کلمه اش را نمی فهمم، انگار آمده باشمگینه ی بیسائو و مردم هم دارند به در حالی که آدامس می جوند با هم صحبت می کنند، آنهم زبانی که من نمی فهمم، تمرکزم بهم ریخته و ... تنها دوست دارم که اعلام کنم هستم، حتی وقتی که نیستم.

پی نوشت:

من جای تو بودم جمله ی آخر را دوبار می خواندم.


عقده ای

وقتی شنیدم، دلم خنک شد، از ته دلم خنک شدم، می دانی چقدر حس خوبی است، از اماکن آمده اند شهر کتاب و تمام کره های جفرافیایی را که به جای خلیج فارس از اسم دیگری استفاده کرده بود را با خود برده اند. باید اعتراف کنم و این اعتراف را بلند اعلام کنم که دلم خنک شد، چقدر حرص خوردیم که آخر این چند تا کره ی جغرافیایی چند می ارزد که می آوری می فروشی، هر بار هم که با مدیریت مجموعه فرهنگی هم کلام شدم از این که از جانب نهادی، موسسه ای، دولتی، چیزی حمایت نمی شوند نالیده اند، زبان تا بخواهی دراز، همیشه طلب کار، همه بده کار و آقایان در رنج به سامان رساندن فرهنگ این مرز و بوم، بله، دلم خنک شد. روزهای اول که فهمیده بودم، یک کره مانده بود از تمام آنچه فروخته بودیم، مسئول بخش تحریر جرین را گفت، مای ساده هم فکر کردیم، که خون بعضی ها به جوش آمده، رگ گردنی شده اند و از فروشگاه شان جمع کرده اند که بعداً فهمیدم زهی خیال باطل، آن کره خراب بوده و در سفارش جدید انواع سایزها را ارائه می دهیم، دلم خنک شد.  

نیمکت

هسته ها را یکی یکی با سنگ باز می کنم، هسته ی زرد آلو را از بچگی دوست داشتم، این بار اما تلخند، همه، اولی را با اینکه می فهمم تلخ است می خورم، به تلخی زندگی ام فکر می کنم، به تلخی این زندانی که در آن هستم، آسمان این حیاط هر چقدر هم صاف باشد عذاب آور است، باید تا ته بخوری حسین، خودت انتخاب کردی، زندان کافی نیست، شاید این مشقت کوچک انتقام خودم باشد از خودم، هسته ی دوم را می شکنم، باز تلخ است، باز باید تحمل کنم، بایدش را محکم تر می گویم، محکمتر گاز می زنم، نمی خواهم زودتر تمام شود، می خواهم همه ی روغن تلخش را احساس کنم، صبح که از خواب بیدار شدم، اصلاً یادم نبود کجا هستم، منگ بودم انگار، اصلا نمی دانستم کی هستم، توی رخت خواب ماندم و دوروبرم را نگاه کردم، فحش ها و شعر ها و یادگاری های روی سرم و زیر تخت بالایی را دانه دانه خواندم، خط خودم را هم شناختم: اول کلمه بود، حالا سکوت.25/9/90 همین برای من کافی است، تا برگردم به موقعیتم، موقعیتی بنام زندان، به همه گفته ام که کار پیدا کرده ام، کرج، یعنی نمی شد حقیقت را گفت، نمی شد برای کسی توضیح داد، هسته ی سوم از همه تلخ تر بود، به تلخی همین زندان، به تلخی تمام دلیل های کوچک و بزرگی که پای من را اینجا باز کرد، همیشه زرد آلو های خشک شده ی مامان هسته شیرین بودند، این سری نمی دانم چرا اینقدر تلخ شده، دلم برای دست پختش تنگ شده، آه، غذای اینجا بدتر از غذای دانشگاه است، جز دو تا یک ساعت هوا خوری اینجا چیز های خوب دیگری هم دارد، همین اینترنت که برای من نعمت است، اینجا با سواد تر از همه من هستم، باور نمی کردم در این مملکت کسی باشد که هنوز نتواند بنویسد، اما اینجا دیدم، امین را ببینی فکر می کنی حداقل دیپلم دارد، دو کلمه که حرف می زند حدس می زنی خوب سیکل دیگر روی شاخش است ولی اینکه جوانی هم سن و سال من باشد و حتی بلد نباشد اسم خودش را بنویسد خیلی برایم عجیب بود، باز تلخ است، حقیقت امین و هسته را با هم زیر دندان هایم له می کنم، همه فهمیده اند که من لیسانس دارم، برای همین مهندس صدایم می‌کنند، سربازی هم بودم همین بساط بود، کل پاسگاه تنها افسر وظیفه من بودم، یک جناب سروان کچل، هسته های کچل چندتاست؟ یک دو سه چهار پنج ... نوزده خدای من، نوزده تا مانده تا تنبیه م تمام شود، یکی دیگه، تلخی قبلی هنوز توی دهنم هست، این یکی انگار شیرین است، مزه ی تلخ حس نمی کنم، لابد حالا باید به شرینی فکر کنم، شیرینی زندگی، شیرینی یک رویا که پرورش داده بودم، در قلبم و ... شیرینی که تلخ شد، هسته ی بعدی به قاعده باید تلخ باشد، چون دارم به تلخی فکر می کنم، تلخ است، نمی دانم چرا یاد "پایان یک مرد" افتادم، کتاب فریبا کلهر بود، این آخری ها در شهر کتاب می خواندمش، الان پایان من هست؟ من یک مرد هستم؟ نمی دانم و دوباره مزه .. نمی دانم چرا برای زبانم عادت نمی شود، سعی می کنم بوی کتاب های نو را به خاطر بیاورم، بوی کتاب، به علاوه ی کمی بوی غذا از رستوران همسایه ی نصر و کمی بوی عطر زنانه، همیشه در شهر کتاب مخلوطی از این سه بود، سرم را همیشه توی کتاب های نو فرو می بردم، من را می برد به جایی خاص، جایی شبیه کلاس اول ابتدایی، خط کش چوبی و دفترچه یادداشتی که پایین تمام صفحاتش عکس یک موتورسیکلت مسابقه ای بود، این هسته باید شیرین می شد، این خاطره ها که حداقل شیرین است، تضاد های لعنتی زندگی، از بچگی دوست داشتم دزد باشم، دوست داشتم توی انشایم بنویسم وقتی بزرگ شدم دوست دارم دزد باشم، این موضوع وقتی برایم تضاد شد که روی لباسم با فونت بزرگ و اندازه ی عرض شانه نوشته بود: پلیس.تلخ یا شیرین، هسته را در دستم گرفته ام، بالا و پایین می کنم، رضا شهلی می گوید: نمی خواهی از این ها به ما هم بدهی، تک خور؟ به رضا نگاه می کنم، به دستان لاغرش که دارد به من نزدیک می شود، روزنامه ای که هسته را در آن پیچیده ام از دستم می قاپد و انگار که می خواهد چیزی را کشف کند شروع به وارسی می کند، رضا؟ صدایش می کنم و او هم نگاهم می کند، کلمه رضا در ذهنم گیر کرده، رضا، رضا، رضا، رضا، رضا، رضا، رضا ... انگار دارم فیلم می بینم، کات می شوم به تابستان، توی ترمینال مشهد، از پشت شیشه ها نگاه می کنم و حرم را انتهای یک خیابان می بینم، رضا را با هسته های تلخ رها می کنم و به رضای دیگری فکر می کنم، دیگر دهانم تلخ نیست، زندگی تلخ نیست ... فقط دلم تنگ است، دلم تنگ همان نیم کتی است که توی ترمینال مشهد رویش نشسته بودم و دل نگران رشت، زیر لب زمزمه می کردم: یا غریب الغربا.

عکس یک روز

1-آیا می دانید: پی پی گربه زیر نور سیاه می درخشد(روم به دیوار البته) این جز آیا می دانید های یک نرم افزار بود که بعد از خواندنش من را تا چند دقیقه در تفکر فرو برد تا ببینم این «آیا می دانید» به درد کدام بنی بشری می خورد، چقدر از این محفوظات بدرد نخور داریم خدا می داند.

2-هر کس به اندازه ی وسع خودش کاری می کرد، سید، دیشب خواب کارواش می دیدم، امید ملوس (...) است، چلک، ایرانسل دوست داریم و ... هر کسی روی مینی بوس خاک گرفته چیزی می نوشت و من از دور انرژی و خلاقیت جوانان این مرز و بوم را نظاره می کردم، یک عده هم داشتند غر می زدند که چه وضعش است، این راننده ی بی شعور کجاست؟ مگر نمی فهمد ما خسته ایم و .... من بین این دو گروه بودم، رفتم یک شکلک خندان کشیدم و به جمع الکی خوش ها پیوستم.

3- گاهی از یک عمر زندگی تنها یک تصویر سیاه و سفید و بی حرکت در ذهن باقی می ماند، ممکن است هیچ چیز از عکس ندانی، ندانی کی بوده، تابستان بوده یا زمستان، روز بوده یا شب و ... پایان عمر روز به آن نگاه می کنم و تنها یک عکس می بینم، کارگر افغانی زل زده به کفش های خاک گرفته ی مردی که با سرعت از کنارش عبور می کند، چشم های من روی چشم کاگر و چشم های کاگر روی کفش من.

 

هیجان سفر

هی بالا و هی پایین، مثل جاده های کوهستانی، خطر ناک و در عین حال زیبا، منتها کش دار تر، همه چیز اول کسل کننده به نظر می رسد، بعد یک اتفاق خوب می افتد، همه چیز سریع تر می گذرد، مثل پایین آمدن از جاده، راحت می شود و سریع، بعد اتفاق بد می افتد، همه چیز کند می گذرد، مثل بالا رفتن سخت می شود و طولانی، گاهی مثل یک جاده ی صاف .... یکنواخت ... آرام ... موسیقی بی کلام.

در این بالا و پایین رفتن، هم نا امیدی هست و هم امید واری، که خوب طبیعت این طور موقعیت ها هستند منتها در آخر سفرها، سفرهای یک روزه، یک هفته ای، یک ماهه و یا مثل همین زندگی یک عمر، بر می گردیم و به عقب نگاه می کنیم، عجب روزی بود، چه هفته ای! ماه خوبی بود و سال پر فراز و نشیبی ... بله، سال دو هزار و یازده هم تمام شد و شد دو هزار و دوازده، سال را پیش خودم مرور می کنم، حالا می خواهد بهانه اش آغاز سال میلادی باشد.

اوایل سال گذشته با دو هم اتاقی بودم، بیشتر از نصف سال 2011 را با شاداب بودم، اوه پسر، فکرش را بکن، چقدر با هم دعوا کردیم، سر ماه دوم اساسی زدیم به تیپ و تاپ هم، همه وسایلم را یک دفعه از خانه بردم بیرون، آمده بود و دیده بود خانه خالی ست، شوکه شده بود، زنگ زد که برگردم، چند روز کش و قوس و تا در نهایت، بی وسیله برگشتم، سال تحویل هم پیشش بودم، یعنی نشد که پیش خانواده باشم، قسمت بود شاید، چه می دانم، 10 ماه از این دوازده ماه را شهر کتاب بودم، به عمرم اینقدر کتاب نخواننده بودم، به عمرم اینقدر مطلب ننوشته بودم، در تمام طول  این دوازده ماه وبلاگ شخصی داشتم، این اولین باری بود که که بعد از وبلونه در وبلاگ شخصی خودم می نوشتم، بعد از بیرون رفتن از خانه ی گلسار تا جدا شدن سعید، سخت ترین روزهای عمرم بود، باور نمی کنم، چرا دوام آوردم، چرا؟ یادم هست یک شب رفتم خانه، چراغ ها خاموش بودم، پرده را کنار زدم و دیدم یک موجود کوچولو دارد به پر و پای من می پیچد، دلم بیشتر از شاداب برای سگش تنگ شده، باور کن الان بغض کرده ام، چند روز پیش همکارها با سنگ سگ همسایه را زده بودند، من ندیدم، مستخدم شرکت گفت، دلم آنقدر برایش سوخت که حد و اندازه نداشت، دلم می خواست بروم بغلش کنم و بغل همان زبان بسته های های گریه کنم و درد مشترکمان را فریاد کنم، من هم مثل او این مردم را نمی فهمم، من هم مثل او بی دلیل مورد نفرت قرار گرفتم و منم مثل او دلم برای کسی تنگ شده، دلم می خواهد بغلش کنم، به شرط اینکه تکه پاره ام نکند، سگ شاداب را می گفتم، یک شب نگذاشت مثل بچه ی آدم بخوابم، یک روز قبل از جدا شدن از شاداب او از ما جدا شد، بیچاره مثل سگ از من می ترسید، حرف های من را بیشتر گوش می داد، چند ماه آخر در رشت، رویایی بود، تنها بودم ولی خودم بودم و خودم، آقای خودم و نوکر خودم، حداقل در خانه، حالا هم تنها هستم، در این غربت، من رشتی شدم رفت، در رشت احساس غربت نمی کردم، اینجا غم غربت هی زارت و زارت می آید سراغم، یک جورهایی آسفالتم کرده ولی خوب دارم یواش یواش عادت می کنم، سال دو هزار و دوازده شروع شد، سال آینده کجا هستم و ... نمی دانم، این جز هیجان های سفر است، تنها یکبار از میر می گذری، نه قبلاً تجربه اش کرده ای و نه دوباره تجربه خواهی کرد، حالا می خواهی از این هیجان بترس و یا نه، با هیجان در آغوشش بگیر.

 

در پناه نوستالژی

تلوزیون ندیدم ندیدم ندیدم تا ... داشت در پناه تو پخش می کرد، اوه مای گاد، نوستالژی در بند بند وجودمان فوران کرد، رامین پرچمی را !!! تیپ این ها را !!!!! با دهان باز نشستم و تا ته تیتراژ را نگاه کردم، باور کن هنوز درگیرم که آخر سریال دقیقاً چه بلایی سر پرچمی آمد؟ خیلی هیجان داشت آن موقع هاريال همه پی گیر بودند، یادم هست در یکی از مهمانی های خانوادگی یک مجله بود که آخر سریال را نوشته بود، می دونی آخرش چی می شه؟ نمی دونی؟ نمی گم تا فلان کارو بکنی!! کلا آن وقت ها مردم با سریال های تلوزیون زیاد درگیر می شدند، پدر سالار را یادتان هست؟ شبی که پدر سالار سکته کرد، چقدر ناراحت شده بودم، حالا به آن موقع می خندم، ولی جدی بود و ... یک جا در همشهری جوان بود، به گمانم، خواندم که نوشته بود: قدیم ها همه چیز اصیل بود، یک جاهایی انگار همین طور است واقعاً.

 

 

چه فرقی دارد؟

۱-کتاب قانون کار را دستم گرفته ام و آرام آرام می خوانم، لامصب چقدر حق و حقوق داشتیم که خبر نداشتیم، آه شت. یاد یک جمله افتادم از ثمین که می گفت به ما می گویند با هر چیزی که می خواهید کار کنید کاتالوگش را بخوانید، کاتالوگ کارگری دستم هست و می بینم ای داد بی داد...

۲-کافی است نگاه کنی، وقتی چشم در چشمش می شوی دیگر باختی، خودت را و تمامی ... نگاه کردم و کاری نکردم و حالا عذاب وجدانم دارم، کاش حداقل از پیرمرد یک بسته چسب زخم خریده بودم، حالا که زخمی هست، چسب زخمی نیست.

۳-می شه هزار تومن، چی؟ هزار تومن؟ پونصد تومن بود که؟ نه آقا الان دو ماهی هست هزار تومنه، پارسال پونصد تومن بود، از کیه این ورا نیومدی؟ از کی؟ واقعا از کی هست که من خانه نیامده ام؟آخرین بار برگ ها سبز بودند.

۴-همین حالا یک فوج کبوتر سفید را نگاه می کنم، آسمان با قفس تنگ چه فرقی دارد؟بال وقتی قفس پر زدنه چلچله هاست؟

ساعتارو به عقب برگردون

کار زودتر از همیشه تمام شده است، نشسته ام منتظر تا اتفاقی بیوفتد، نشسته ام تا چیزی که می خواهد خودش را نشانم دهد، نشسته ام تا خدا برایم معجزه بفرستد، نشسته ام تا در ذره ذره ی خیالم غرق شوم، نشسته ام تا خودم در خودم درد دل کنم، نشسته ام و دارم کلمات را در ذهنم جابجا می کنم، جابجا می کنم تا عاقل شوند، نشسته ام و منتظرم، منتظر تا ... هیچ اتفاقی نمی افتد، هیچی، دو ساعت نشستن چه فایده ای داشت؟ صدا می کنند که برویم، برویم خانه، برویم، پاشو، بلند می شوم و بی انتظار از پله ها پایین می روم، بی هوا از در بیرون می زنم و اتفاق می افتد، چیزی خودش را نشان می دهد، معجزه روی می دهد، انتظار به پایان می رسد، دارد برف  می بارد.

از سرویس پیاده می شوم، هدفون در گوش، تصویر و اهنگ هماهنگ هستند، شهر خلوت است و در خیابان ماشین نیست، برف های درشت روی من می نشینند و سیاهی های من سپید می شود مثل برف، تخته سیاه ذهنم را در برف پهن می کنم تا پاک شود کلماتی که شنیدنی نیستند و تا خانه سفید شده ام و ذهنم وایت برد در دست برایم از روزهای برفی گذشته می گوید، گذشته ... آهنگ تمام شده دوباره پخشش می کنم:

ساعتارو به عقب برگردون

اگه فرصتی هنوزم مونده

بگو تو گذشته چی می بینی

که از آینده تو رو ترسونده

ساعتارو به عقب برگردون

اون همه خاطره رو پیدا کن

پشت این همه شب تکراری

یه جهان تازه رو من وا کن

من هنوز زخمی خاطره ام

جز تو هیچ کس رو دلم مرحم نیست

اسمتو صدا زدم وقتی که

حتی اسم خودمم یادم نیست

همه ی امیدیمی این روزا

که نجاتم بدی از این زندون

تو فقط اگه بخوای می تونی

ساعتارو به عقب برگردون

 

زندگی

روز ها و شب های پر کاری را سپری می کنم، زمان را دارم از دست می دهم و اعصابم راه و بی راه خورد می شود، به دور و برم نگاه می کنم، چیز دندان گیری نیست، نه برای نوشتن و نه برای به خاطر سپردن، خیلی غم انگیز است که لحظاتی که باید ثبت کنی کم بشود و یا روزی اصلا نباشد، آنوقت زندگی دیگر بی سه نقطه هایش می شود، سه نقطه هایی مثل اهمیت، فایده، هیجان و... زندگی. روزی دوستی برایم تعریف قشنگی از زندگی ارائه داد: درخت را دیده ای؟ می دانی چرا موجود زنده محسوب می شود؟ چون در وجودش چیزی دارد بنام رشد و اگر این اتفاق نیوفتد می شود، چوب ، سنگ ، بی جان و مرده، گاهی من هم به خودم و زندگی خودم همین طور نگاه می کنم و گاهی به لحظه لحظه ای که از سر می گذرانم هم چنین می نگرم، هر لحظه این سوال هست؟ دارم رشد می کنم؟زنده ام یا نه .... تلاشم برای وبلاگ هم شاید همین تلاش برای ثبت کردن و مهم بودن لحظه های من است و شاید تلاشی برای زنده ماندن، دست و پا زدن در دریای دنیا برای زنده ماندن و چنگ زدن به هر چیزی برای بالای آب ماندن از جمله نوشتن، حرف زدن و ارتباط.

بعد از این حرف ها به دید آدم ها بستگی دارد که چطور لحظات عظیم و گاهی معمولی داشته باشیم، گاهی چیبس خوردن یک پسر بچه ی دماغو توی ایستگاه اتوبوس برای کسی که کنار مادرش نشسته می شود یک اتفاق مهیب و گاهی .... می خواهم بگویم به دید بستگی دارد، یک لحظه بین تمام روزمرگی های کاری، وقتی که همه دارند کار خودشان را می کنند و صدایی جز ماشین ها در فضا نیست، یک لحظه به خود آمدن و مرور خاطرات و یا حتی همان نگاه اجمالی به تمام آدم هایی که تازه شناخته ای، آدم هایی که تا یک ماه پیش از وجودشان اطلاع نداشتی، آدم هایی که ... بله یک لحظه بین تمام روزمرگی های کاری، می شود اتفاق قابل ثبت، می شود مهم، می شود باعث رشد، می شود زندگی.

 

پی نوشت:

این روزها در مورد زندگی زیاد حرف می زنم، نه؟ نمیدانم دقیقا برای چیست، هر چه که هست ما انسان ها زیاد به مرور بعضی چیزها نیاز داریم، از جمله یادآوری اهمیت زندگی.نه؟

 

آرامم

آرامم، یعنی سعی می کنم آرام باشم، سعی می کنم نشنوم و نبینم، سعی می کنم ولی این مردم نازنین دیگر روی اعصاب هستند، منتها من کم نمی آورم و حالا حالاها جا نخواهم زد، تحمل کن، با خودم حرف می زنم که کنارم می ایستد و می گوید: آقای قربانی اشتباه کردی رفتی فیزیک خوندی! اگر نویسنده می شدی از اینجا یک کتاب درست و حسابی در می اومد برای نوشتن. به نوشتن فکر می کنم و به کتاب و از همه مهمتر به محتویات آن. یادم هست چند روز پیش که داشتیم می رفتیم سر کار سعی کردم دیالوگ های رد و بدل شده را حفظ کنم و یک چیز بدرد بخور از تویش بیرون بکشم برای وبلاگ. عدل همان روز تصمیم ما اینها شروع کردند به چرت و پرت گفتن و راستش را بخواهید شرم داشتم از شنیدم چه برسد به اینکه بشنوم و حفظ کنم و خودم هم بنویسم، دوباره به نویسندگی و کتاب و اتفاقات مینی بوس فکر کردم و باور کنید اگر یک نویسنده امریکایی دریده هم بود نمی توانست عینا منتقل کننده ی بیانات دوستان باشد، وقیح چیزی آن ور ترند، خدا، آخه خدا؟؟؟چرا؟؟؟ اینکه این نیز بگذرد شکی نیست، این که ما هم از پسش بر بیاییم هم شرط است.

می ترسم به خوب و بد این مردم حساسیت پیدا کنم، همه جا خوب و بد دارد، اما اینقدر بدهایش دور من افتاده که ...

دارم غر می زنم؟! کارم را می کنم و آهسته آهسته با محیط یکی می شوم، چه بخواهم و چه نخواهم، این ویژگی انسان است که خودش را وفق می دهد، با محیط حدید و شرایط جدید.

یکی دیگر از نازنینی این مردم را تعریف کنم تا روحیه محیط کمی عوض شود:

سوار مینی بوس بودم که با لباس سیاه آمد بالا، راننده گفت باباتو خاک کردین؟ مرد گفت: بله راننده هم گفت: به سلامتی!!!

بازگشتم، عصبانی تر

خوب

ببخشید

من چند روزی نبودم که علت های مختلفی داره، منتها این نبودن من را عصبانی کرد از این بابت که هیچ کس نگران نشد که این آدم کجاست؟ جز یکی دو نفر از دوستان که لطفشان با بودن و یا بدون وبلاگ همیشه شامل حال من شده.

از همه ی شما تشکر می کنم و تصمیم دارم از این به بعد هر طور شده، هر روز وبلاگم را آب دیت کنم و اگر روزی دیدید که آب دیت نشده بدانید که اتفاق بزرگی افتاده که آب دیتش نکردم.

چند مطلبی که برای شب یلدا نوشته بودم را در ادامه ی مطلب قرار می دهم تا بماند...

فعلا تا بعد


ادامه نوشته