هیجان سفر
هی بالا و هی پایین، مثل جاده های کوهستانی، خطر ناک و در عین حال زیبا، منتها کش دار تر، همه چیز اول کسل کننده به نظر می رسد، بعد یک اتفاق خوب می افتد، همه چیز سریع تر می گذرد، مثل پایین آمدن از جاده، راحت می شود و سریع، بعد اتفاق بد می افتد، همه چیز کند می گذرد، مثل بالا رفتن سخت می شود و طولانی، گاهی مثل یک جاده ی صاف .... یکنواخت ... آرام ... موسیقی بی کلام.
در این بالا و پایین رفتن، هم نا امیدی هست و هم امید واری، که خوب طبیعت این طور موقعیت ها هستند منتها در آخر سفرها، سفرهای یک روزه، یک هفته ای، یک ماهه و یا مثل همین زندگی یک عمر، بر می گردیم و به عقب نگاه می کنیم، عجب روزی بود، چه هفته ای! ماه خوبی بود و سال پر فراز و نشیبی ... بله، سال دو هزار و یازده هم تمام شد و شد دو هزار و دوازده، سال را پیش خودم مرور می کنم، حالا می خواهد بهانه اش آغاز سال میلادی باشد.
اوایل سال گذشته با دو هم اتاقی بودم، بیشتر از نصف سال 2011 را با شاداب بودم، اوه پسر، فکرش را بکن، چقدر با هم دعوا کردیم، سر ماه دوم اساسی زدیم به تیپ و تاپ هم، همه وسایلم را یک دفعه از خانه بردم بیرون، آمده بود و دیده بود خانه خالی ست، شوکه شده بود، زنگ زد که برگردم، چند روز کش و قوس و تا در نهایت، بی وسیله برگشتم، سال تحویل هم پیشش بودم، یعنی نشد که پیش خانواده باشم، قسمت بود شاید، چه می دانم، 10 ماه از این دوازده ماه را شهر کتاب بودم، به عمرم اینقدر کتاب نخواننده بودم، به عمرم اینقدر مطلب ننوشته بودم، در تمام طول این دوازده ماه وبلاگ شخصی داشتم، این اولین باری بود که که بعد از وبلونه در وبلاگ شخصی خودم می نوشتم، بعد از بیرون رفتن از خانه ی گلسار تا جدا شدن سعید، سخت ترین روزهای عمرم بود، باور نمی کنم، چرا دوام آوردم، چرا؟ یادم هست یک شب رفتم خانه، چراغ ها خاموش بودم، پرده را کنار زدم و دیدم یک موجود کوچولو دارد به پر و پای من می پیچد، دلم بیشتر از شاداب برای سگش تنگ شده، باور کن الان بغض کرده ام، چند روز پیش همکارها با سنگ سگ همسایه را زده بودند، من ندیدم، مستخدم شرکت گفت، دلم آنقدر برایش سوخت که حد و اندازه نداشت، دلم می خواست بروم بغلش کنم و بغل همان زبان بسته های های گریه کنم و درد مشترکمان را فریاد کنم، من هم مثل او این مردم را نمی فهمم، من هم مثل او بی دلیل مورد نفرت قرار گرفتم و منم مثل او دلم برای کسی تنگ شده، دلم می خواهد بغلش کنم، به شرط اینکه تکه پاره ام نکند، سگ شاداب را می گفتم، یک شب نگذاشت مثل بچه ی آدم بخوابم، یک روز قبل از جدا شدن از شاداب او از ما جدا شد، بیچاره مثل سگ از من می ترسید، حرف های من را بیشتر گوش می داد، چند ماه آخر در رشت، رویایی بود، تنها بودم ولی خودم بودم و خودم، آقای خودم و نوکر خودم، حداقل در خانه، حالا هم تنها هستم، در این غربت، من رشتی شدم رفت، در رشت احساس غربت نمی کردم، اینجا غم غربت هی زارت و زارت می آید سراغم، یک جورهایی آسفالتم کرده ولی خوب دارم یواش یواش عادت می کنم، سال دو هزار و دوازده شروع شد، سال آینده کجا هستم و ... نمی دانم، این جز هیجان های سفر است، تنها یکبار از میر می گذری، نه قبلاً تجربه اش کرده ای و نه دوباره تجربه خواهی کرد، حالا می خواهی از این هیجان بترس و یا نه، با هیجان در آغوشش بگیر.
تنها با دست نمی نویسم: پا نیز، همواره، همراهی نویسنده را می خواهد. استوار، آزاد و دلیر می دَوَد، گاهی بر دشت، گاهی بر كاغذ.((نیچه))