برای چی؟

شیرین صد سال را داشت، همچین خواباند زیر گوش دخترک که برق از چشم همه پرید، بی پدر مادر این چه وضع لباس پوشیدنه?! بیچاره دخترک، خودش بیشتر از همه شوکه شده بود، زبانش بندآمده بود،کمی تته پته کرد و دور برش را نگاه کرد، وقتی دید کسی نه جلو می‌آید و نه حتی از دور حرکتی و حرفی به میان نمی‌آید، زیر لب لابدی گفت و دستش را روی صورتش گذاشت و به راه‌ش ادامه داد، پیرمرد به هم پیاله‌هایش که دم مغازه ایستاده بودند، نگاه‌ی کرد و گفت: به این می‌گن امربهمعروف، تا عمر داره یادش می‌مونه!

دخترک روسریش را درست کرد و زیر لب با پدرش زمزه کرد: بابا، شهید شدی ولی ... برای چی؟

اَاَاَاَاَاَاَاَاَاَ

عکس‌های چند سال پیش را نگاه می‌کردم و با خودم فکر می‌کردم که ای دل غافل تا چشم بر هم زدیم، گذشت، لامصب چنان سرعتی دارد که با ای‌دی‌اس‌ال هم به آن نمی‌شود رسید، گاهی آنقدر سریع می‌گذرد که آدم را غافل‌گیر می‌کند،می‌دانم که یکی شاید دو مورد درباره‌ی همین گذر زمان صحبت کرده‌ام، منتها شما هم اگر جای من بودید، اینطور ذوق زده می‌‌شوم، که بیایم در مورد زمانی صحبت کنم که گذشته، زمانی که حتی در موردش یک کلمه توضیح نمی‌دهم، جز اینکه گذشته، یکم بگرد، خودت هم از این نوستالژی‌ها داشته‌ای، نداشته‌ای؟ حسش را می‌فهمی، مخصوصاً در مورد عکس‌ها و فیلم‌هایی که مدتی هم ندیده‌ای، دم دستت نبوده و یا اصلاً دستت نبوده، رفته‌ای خانه‌ی دوستی نشسته‌ای و چای با نبات فرد اعلا می‌خوری که برایت یک عکس دوران دانشجویی رو می‌کند، که خودت نداشتی، حتی به فکرش هم نبودی و حالا یادت افتاده و اولین چیزی که می‌گویی همان آوای آشنای اَ اَ اَ اَ اَ اَ اَ اَ

بیا، اگر از این حس‌ها هم نداری، بیا با هم شریک، قندهای دلت را برایت آب می‌کنم، وقتی بفهمی هنوز عکس‌هایی است که هیچ دوربینی ثبت نکرده جز چشم و دل یک دوست، خودت را آماده کن برای یک اَ طولانی، چون پر هستی از خاطرات خوبی که ارزش مرور را دارند، می‌توانی به فرض مثال از اولین روزهایت شروع کنی، اولین روز مدرسه، اولین سینمای دوستانه، اولین روز کاری، اولین ... و یا حتی می‌توانی از آخرین‌ها یاد بکنی، آخرین روز مدرسه، آخرین روز سربازی، آخرین روز کاری، ... دست تو هست که از کجا شروع کنی و به کجا ختم کنی، اگر موقع مرورشان لبخند روی لبت نقش نبست بدان راه را داری اشتباه می‌روی، آدم خاطراتش را تازه نگاه می‌دارد تا به او حالی کنند این زمان می‌گذرد، خیلی زود و سریع، پس قدرش را بدانیم، پس کاری کنیم در عکس‌های ذهن خودمان و دیگران همیشه لبخند بماند و یک اَ اَ اَ اَ اَ اَ اَ اَ اَ اَ اَ اَ اَ هیجان انگیز.

از ماست که بر ماست

روز تعطیل است، مغازه‌ها یکی در میان باز هستند، اما مغازه‌ای که من با آن کار دارم، باز نیست، باید فایل دست رنج دو سه روزه‌ام را برای مدیریت محترم بفرستم، سه روز مانده‌ام خانه، پیش خانواده رفتن پیش کش، بیرون هم نرفته‌ام تا این کار تمام شود و حالا می‌خواهم آنرا ارسال کنم، سرعت آپ لود ایرانسل فوق‌العاده پایین است، نمی‌شود یک فایل 60 کیلویی را آتچ کرد، چه برسد به یک فایل زپرتی 600 کیلویی، روی شیشه‌ی مغازه‌ای نوشته است: خدمات اینترنت. می‌روم داخل و توضیح می‌دهم که می‌خواهم یک فایل را برای کسی ارسال کنم، تازه مشخصات آن مقام مسئول هم توی ایمیل خودم سیو می‌باشد و بنابراین ارسال هم از ایمیل خودم انجام می‌شود، تنها کامپیوتر مغازه را در اختیارم می‌گذارد و من هم با خیال راحت فایلم را ارسال می‌کنم، تشکر می‌کنم و می‌پرسم چقدر شد؟ هزار تومن؟! آخر لامصب چه کرده‌ای بابت این پول؟ هزار تومان پول زیادی نیست، در واقع الان که می‌رویم بیرون و نان می‌خریم دانه‌ای 150 تومان (آن هم لواش و آن هم با نرخ دولتی)، دیگر هزار تومان پول خورد محسوب می‌شود، منتها من درک نمی‌کنم این جماعت را که برای یک ساعت کار با اینترنت 1000 تومان می‌گیرند و برای ارسال ایمیل هم همان قدر، کارم از گریه کذشته است، از آن می‌خندم شده حکایت این روزهای ما.

بابا به پیر به پیغمبر، گرانی هست، مشکلات هست، همه هم زیر سر دولت هست ولی انصاف داشته باشید مردم، آن نانوا، آن بقال، آن راننده‌ی تاکسی، آن کتاب فروش ... همه خود ما هستیم، دولت چه کاره است، اینقدر به خودمان سخت نگیریم. والا خوبیت ندارد.

 

به قیافه‌ی ما چه؟

بدم نمی‌آید در مورد اتفاقات مصر کمی با هم گپ بزنیم، آنرا مقایسه کنیم با تونس، عربستان، بحرین، سوریه و حتی در دورنمای درست‌تری از بحث، با ایران هم مقایسه کنیم، این بد نیامدن من، به انتظارم برای فهمیدن رئیس جمهور بعدی تاریخی‌ترین کشور دنیا هم بستگی دارد، ما (ایران) که دوست نداریم این آقای احمد شفیق بیاید روی کار، چون آش ما می شود همان آش سابق و کاسه‌اش هم ایضا، پس چه می‌کنیم؟ از حالا زیرآبش را می‌رویم و وابسته‌ی به غرب می‌خوانیمش و ... بدم نمی‌آید در این موارد صحبت کنم که ...

سیاست بین‌الملل را به قیافه‌ی ما چه؟ وقتی دو روز است تکالیف سر کار را در خانه انجام می‌دهم و هشت اقتصادیم گروی نه یارانه است و فردا بابت گران شدن نان سه هزار تومان بهمان می‌دهند و از این نغونوغها دیگر،ها؟

کاسپین

امروز برنزه شدم، منتها نصفه، نصفم برنزه است و نصفم سفید، مِفید! جای همه خالی رفتیم کاسپین، چقدر شلوغ بود، چه امکاناتی! چه پتانسیلی دارد این منطقه آزاد، چه می‌شد همه‌ی مملکت منطقه‌ی آزاد می‌شد؟

گریه می‌کنم

گریه می‌کنم

از ته دل

مثل کودکی که

گم شده بود

و حالا مادر را از دور دیده

و تمام دور بودنش را

زار می زند

گریه می‌کنم

مثل وقتی که دلم برایت تنگ است

...

 

خوب بد زشت

تنها چیزی که می‌شود در مورد روزی که گذشت، گفت، مربوط می‌شود به همکارانم در شرکت، همکارانی که هر روز صبح چه بخواهیم و چه نخواهیم باید همدیگر را تا بعدازظهر تحمل کنیم. به مبارکی و میمنت، یکی از همین همکاران قرار است به زودی ازدواج کند و به سلامتی برود خانه‌ی بخت، ان شااله خوشبخت بشود.

همیشه وقتی جایی صحبت می‌شود از یک سری کارهای معلوم الحال در عروسی‌ها، فکر همه به سمت شمال و تهران کشیده می‌شود و مردم شهرستان را پاک و نجیب و مومن می‌دانیم، اصلاً آنقدر خودشان خودشان را مومن و معتقد می‌دانند که قبل یا بعد از اسم شهرشان، یک صفت دالمومنین هم به آن می‌چسبانند.

حالا در داالمونینی که من هستم، یکی از همکارانِ نماز خوانم، قرار است عروسی کند، دیروز به من می‌گفت که صد و پنجاه هزار تومان داده یک بیست لیتری عرق!خریده برای شب عروسی. حالا در این جامعه‌ای که اینقدر عرق خوردن عادی است که مومن! آن چنین می‌کند، همین آدم برایم می‌گفت، آن اوایل نامزدی یکبار در خیابان دست زنش را گرفته است، شلوارش را پرچم کرده‌اند –چی؟دست زنتو تو خیابون گرفتی؟ چه جلافتا!؟ خودش می‌گفت که برای آخرین بار بود، چون مردم سرزمینش غیرتی دارند، دیندارند دارند و ...

آدم‌های خوب و بد همه جا هست ولی احساس می کنم رفتارهای آدمی کمی هم به محیط بستگی دارد،نه؟

نويسنده‌ي ارميا

مصاحبه ‌ي اميرخاني را قرار بود گزينش كنم و براي شما بگذارم، اينم از قولم:

در گوشی موبایلتان چه چیز‌هایی دارید که می‌بینید یا گوش می‌دهید؟

(این اولین سوال مجله ه.ج از آقای امیرخانی است، اینکه این سوال چرا پرسیده شده است، به نظر من برمی‌گردد به مقاله‌ای که امیرخانی در .... نوشته است و در آنجا اشاره به این موضوع دارد که از وسایل مدرن برای داستانویسی باید بهره برد، تایپ با کامپیوتر و نت برداری صوتی با موبایل)

بیشترین استفاده من برای ضبط صداست که برای کارم نت بردارم(دیدید!) یکی از استفاده‌های جدی‌ام از موبایل برای شمارش قدم هایم است.زانوهای من در فوتبال آسیب دیده. به خاطر همین باید وزن کم کنم. بنابراین از استپ-کانتر موبایل استفاده می کنم، قدم‌هایم را می‌شمارم تا بدانم چند کیلوکالری سوزانده‌ام.گاهی به جای تسبیح از شمارنده‌ی دیجیتالش استفاده می‌کنم. متن بعضی از زیارت‌هایی را که دوست داشته‌ام روی نوت موبایلم ریخته‌ام. جی پی اس هم که دنیایی است .. یعنی شکر خدا، ساعت و دفترچه و خودکار و ضبط صوت کوچک و قدم شمار ورزشی و گیرنده منفصل جی پی اس را فعلاً حذف کرده است، بشود کاری برای حلقه و انگشتر بکند، دیگر حرف ندارد!

لذت موسیقی را به هزار طریق می‌توانم جایگزین کنم. قسمت حلالش آنقدر وسعت داردکه من گرفتار قسمت حرامش نمی‌شوم،خیلی که هوس شرط‌بندی پیدا کنم،بلند می‌روم «گنبد کاووس» در کورس اسب‌دوانی سه‌پره و پنج‌پره شرط بندی می‌کنم.

(اینجا لازم به ذکر است که چند سوال پی در پی  در مورد موسیقی از امیرخانی می‌شود، اینکه به عنوان فردی دینی با موسیقی چطور تکلیفش را مشخص کرده است، که ایشان در نهایت به این جواب می‌رسند)

*فارغ از اینکه این کتاب مال 50 یا 100 سال پیش باشد، دغدغه من، دغدغه امروز است، مثلاً سر قیداردقیقا دغدغه امروز را دارم، اصلاً دغدغه‌ام، دغدغه دهه 50 نیست.

*راستش را بخواهید وجهه همت ورود من به نوشتن این بود که دینداری در فضای امروز را شرح دهم، یعنی فقط این هدف را دوست داشتم. والا چیزی در نوشتن نیست که آدم را خیلی تهییج کند و نگهش دارد.

*انسانی که الان تراز (متعادل) است، چه شکلی است؟ آدمی است که با یک اس ام اس می‌رود جلوی سفارت انگلیس، بعد فیلم گشت ارشاد را پایین می‌کشد، بعد دوتا مرگ بر فلانی می‌گوید. این انسان ناقص الخلقه است، بازی استقلال-پرسپولیس را هم نگاه می‌کند باید شعار سیاسی بدهد، این انسان، انسان تراز ما نیست.

*امروز باید با افتخار بگوییم بعضی از کتاب‌های دینی زمان شاه بهتر از کتاب‌های دینی امروز است. دلیلش شاه نیست، دلیلش این است که آنرا آقای باهنر نوشته اما کتاب دینی امروز را نمی‌دانیم کدام یکی از نورچشمی‌های کدام آقازاده زحمت کشیده.

*آخوندهایی که بیایند در خانواده‌های ما کم هستند، آخوندی که برای دعوای زن و شوهری به خانه های مردم بروند، وجود ندارد. چون گرفتاری‌های دیگری پیدا کرده‌اند. فکر می‌کنم در حوزه‌هابه تربیت روحانی برای خدمت به مردم بی‌اعتناییم.

 

ديجيتالم كجا بود؟

هزار تا طرح و برنامه در ذهنم هست كه انجام بدهم ولي هي يادم مي‌رود، هي عقب مي‌افتد، هي ...اه

مي‌خواستم براي تماشاي يورو۲۰۱۲ تلپ شوم، گفته بودم در پست قبلي‌ها، نه اينكه خجالتي هستم! عطاي تلپي را به همان عزب‌ها بخشيدم و افتادم پي خريد آنتن ديجيتال.‌در اين شهر هر جا سرك كشيدم، اثري از آنتن ديجيتال نبود، رفتم توي مغازه‌ي كامپيوتري و گفتم:آنتن ديجيتال داريد؟ انگار به عمر مبارك كلاً يك همچين موجودي را زيارت نكرده باشد، نگاه عميقي كرد در چشمانم و بعد از تاملي كوتاه و لبخندي از سر اينكه بالاخره جمله‌ي مناسب را پيدا كرده باشد، بلند گفت: ديجيتالم كجا بود؟!

سرتان را درد نياورم، آخرالامر آنتن را در يك كافي نت پيدا كردم، چند:۲۵ تومن -با تخفيفش؟ -حالا چون شمايي، ۲۴ تومن! در حال رد و بدل كردن جنس و پول هستيم كه همكار كافي‌نتي مي‌گويد، با آنتن هوايي بايد بگيري‌ها -چي؟آنتن هوايي؟ -بله،اينجا اونقدرها قدرت نداره كه! تازه بايد خونت تو مسير آنتن باشه؟ خونت كجاست؟

بعد از يك بحث كوتاه، دلم را به دريا مي‌زنم و آنتن را مي‌گيرم، تنها با اين شرط كه اگر كار نكرد، پس بياورم، خوشحال از كافي‌نت بيرون زدم و به سمت ورزشگاه خانگي دويدم ... سرتان را درد نياورم، كار نكرد، دست از پا درازتر برگشتم، تا پس بدهم اين دستگاه .... -اين آخرييش بود،‌فكر كنم خراب هم بود!!! ببخشيد، بذاريد از يكي از دوستام براتون بگيرم ... باز سرتان را درد نياورم، رفتم خانه و ديدم اي دل غافل، اين آنتن دست دو است كه!! جهنم و ضرر، فوتبال را نشان بدهد، بازي هلند را ببينيم، بعد براي ثمين از پاس‌هاي تودر تيم محبوبش صحبت كنيم و آن لاين تبريك بگوييم ... كه باز كار نكرد، آنتن را دم پنجره، بيرون پنجره و پشت بام مي‌بريم، افاقه نمي‌كند.

مي‌روم مي‌نشينم كنج اتاق، طوري كه دوربين روي من باشد و آرام آرام به سمت صورت برسم تا كلوز آپ شود، خودم هم خيره و مغموم به دوربين نگاه مي‌كنم، در حالي كه زانوان غم بغل زده‌ام و صداي پس زمينه همراه آهنگي غم‌ناك با ريشه‌هاي حماقت‌بار! مي‌گويد:

حسين جان! من وجدانت نيستم كه بيدار شدم، من عقلتم كه بيدار شدم،‌منطقي باش،‌هم پولت رفت،  عجب داغي! هم فوتبال را از دست دادي، عجب مصيبتي! هم به شعورت توهين شد (در دست دوم خريدن و خراب انداختن) عجب اوشگولي! هم ... تصوير كلوز آپ است كه خودم٬ مي‌گويم: هم و زهرمار،‌فردا اون كافي‌نت رو٬ رو سر صاحابش خراب مي‌كنم.

گفتم برنامه‌اي داشتم كه فراموش كرده بودم‌ها، نگو براي همين كافي‌نتي است كه الان دارم وبلاگم را از آن آب‌ديت مي‌كنم، حواسم را بايد جمع كنم، هي يادم مي‌رود ...اه

پي‎‌نوشت:

به ثمين عزيز هم باخت هلند را تسليت عرض مي‌كنم، انشالاه باخت آخرش باشد.

پرنده‌های خشمگین

من کارهای رضا امیر خانی را دوست دارم، خودش را هم آدم خوبی می‌دانم، یک مسلمان معتقد، مدرن و البته مایه‌دار.همشهری جوان این هفته با او یک مصاحبه انجام داده است با موضوع: سبک زندگی دینی، و این دغدغه‌ی اصلی رمان نویسی امیرخانی را در یک مصاحبه‌ی سه ساعته را در چهار صفحه‌ بررسی کرده است.

متن را خواندم،برای فردا تایپش خواهم کرد و برای همه‌ی شما قرارش می‌دهم و تازه بررسی "قیدار" امیرخانی هم مانده، کلیتش را بدانید که در مورد جوانمردی و خوی مردانگی است که از دید امیرخانی این خوی و خصلت نه برای دهه‌های گذشته که برای این دهه‌ی ما و نسل امروز ما واجب‌تر و نیازتر است البته ...

من دیروز متاسفانه باز در آب دیت وبلاگ کم آوردم و چون شهریار بودم و به اینترنت دسترسی نداشتم، نشد که یک آب دیت انجام بدهم، فکر می کنم به یک گوشمالی نیاز داشته باشم، به هر حال عذر من را بپذیرید.

دیروز بعد از کار، کاری که کمی تفاوت هم در آن وجود داشت (بعداً می‌گویم)، راه افتادم به سمت شهریار، می خواستم یکی از دوستان قدیمی و اهل پایگاه را ملاقات کنم، این ملاقات اتفاق افتاد و به شدت برای من نوستالژیک بود و من را یاد مجمع الذاکرین پایگاه و حسینه انداخت، ساعت دوازده بعد از نیمه شب بود که رسیدم تهران و خودم را مستقیم رساندم امیرآباد، پیش برادرم، علی و از این بعد هر چه هست در دنیای مجازی اتفاق می افتد، مثل دانلود بازی پرنده‌های خشمگین برای کامپیوتر، فکر کن! توی موبایل و پشت ویترین مغازه‌ها کم بود، حالا توی کامپیوتر هم داریمش.

بازی‌های یورو 2012 هم امشب شروع می‌شود که من سهمی از این همه هیجان ندارم، البته ... چرا؟! می‌شود من هم بی نصیب نمانم، می‌رویم خانه‌ی همکاران عزب وغلی تلپ می‌شویم و سهممان را باز می‌ستانیم از پشه، از تابستان، از یورو2012، بلند بگو ایشالا.

funny people

دوست دارم در مورد چیزهای مختلف صحبت کنم، راستش را بخواهی، با خودم قرار گذاشته بودم که در مورد "قیدار" حرف بزنم و بگویم که خوشم آمده است (اوصلاً امیرخانی هر چیزی که بنویسد، من خوشم می‌آید، چون برای من مثل مغازه‌ای است که اسم در کرده)، حتماً در موردش حرف خواهم زد، اما نه امشب.

امشب تحت تاثیر فیلمی هستم بنام: funny people ، فیلم در مورد یک کمدین است که متوجه می‌شود سرطان خون دارد، کارش هم از شیمی درمانی و این حرف‌ها گذشته است، این کمدین آدم معروف و مشهوری هم هست، خوب، قبل از ادامه اگر شما جای او بودید، چه می کردید؟ حقیقت این است که کار خاصی انجام نمی‌دهد، یکسری دارو را بصورت آزمایشی مصرف می‌کند تا به احتمال هشت درصد خوب شود، هیچ کاری نمی‌کند و به زندگی‌اش ادامه می‌دهد، تنها برای کسانی که در موردشان احساس گناه می‌کرده، تماس می‌گیرد و... شاید فیلم را ببینید بهتر باشد، چند نکته را در مورد این فیلم بگویم:

اول اینکه کاش فیلم وسطش تمام شده بود، برای ایرانی جماعت فیلم باید وقتی که مرد توی حیاط خانه‌اش نشسته و دارد با همسر سابقش تلفنی صحبت می‌کند، تمام می‌شد، این نظر من است.

دوم اینکه گاهی انسان‌ها چقدر می‌توانند پست باشند، این فیلم صحنه‌های خشن تجاوز و قتل و این‌ها را ندارد، تنها خیانت‌های به ظاهر معمولی را نمایش می‌دهد، شاید من دارم دچار اشتباه در تحلیل می‌شوم، شاید مثل "سید مجید حسینی" (مراجعه کنید به مطلب دیروز با عنوان "هاروارد، مک‌دونالد") از دید یک ایرانی به موضوع و مسئله نگاه می‌کنم، همین است، من دارم از این دید نگاه می‌کنم، وگرنه چطور می‌شود با این همه مسمومیت فکری زندگی کرد.

به واسطه‌ی اینکه فیلم در مورد مرگ و زندگی است، دیالوگ‌های خوبی در این مورد دارد و به خاطر کمدین بودن شخصیت‌های اصلی داستان، فضای قصه تا حدی شاد است، پس من به شما پیشنهاد می‌کنم، آنرا ببینید، همین.

+می‌خواستم کمی هم در مورد بعضی از این مردم خوشحال خودمان هم حرف بزنم، و فیلم را به آنها هم ربط بدهم، چه فایده؟ همه می‌دانیم دوروبرمان چه خبر است! نه؟!

هاروارد،‌مک‌دونالد (43 نمای نزدیک از سفر امریکا)

از لحاظ مطالعه، هفته‌ای که گذشت، برای من هفته‌ی خوبی بود، هفته‌ای که با کتاب "هاروارد مک‌دونالد" نوشته‌ی "سید مجید حسینی" آغاز شد و با "قیدار" "رضا امیرخانی" ادامه پیدا کرد و حالا کتاب "در خرابات مغان" نوشته‌ی "داریوش مهرجویی" را شروع کرده‌ام و همزمان با همه‌ی این‌ها، همشهری داستان را هم مطالعه می‌کنم که برای خودش عالمی جداگانه دارد.

در مورد "قیدار" و کتاب نخوانده‌ای که یاد کردم، اگر عمری باقی بود، بعداً صحبت خواهم کرد، منتها فرصتی هست که در مورد "هاروارد مک‌دونالد" کمی حرف بزنیم، کتابی که در واقع مشاهدات یک ایرانی است از امریکا، یک ایرانی که تحصیلات علوم سیاسی دارد و به امریکای امپریالیست نگاه می‌کند.

پشت جلد کتاب توضیحی وجود دارد با این مضمون که ظاهراً قرار بوده است این کتاب یک روایت منصفانه و کاملاً بی‌طرفانه از امریکا باشد، مثل یک عکس، منتها یواش یواش نویسنده به این نتیجه رسیده است که هر کاری کند، به هر حال ایرانی است و از دید ایرانی خود دارد به این کشور عظیم نگاه می‌کند، این نگاه دیگر بی‌طرفانه محسوب نمی‌شود. خوشم می‌آید همان ابتدای کار هم به این موضوع می‌رسد و اعترافاتش را هم کرده و نکرده، حداقل تا آخر کتاب تکلیف خواننده را مشخص می‌کند. به نظر من طبیعی هم هست، من به عنوان یک ایرانی، در جامعه‌ای غریب به دنبال هم‌وطنم خواهم گشت و در مورد او صحبت خواهم کرد، به عنوان یک مسلمان به ساندویچ فروشی مصری خیابان پنجم نیویورک سر خواهم زد و در مورد نماز خواندنش در خیابان صحبت خواهم کرد و این دید نمی‌تواند در نگاه به کشوری مثل ایالات متحده، یک دید بی‌طرفانه باشد. پس همین ابتدای کار تکلیفتان مشخص است، دارید از دید یک تحصیل کرده‌ی علوم سیاسی در ایران و البته مسلمانی معتقد به جامعه‌ی امریکا نگاه می‌کنید، پس طبیعی‌تر است که نقد یک فروشگاه زنجیره‌ای یا یک راهپیمایی روبروی سفارت چین را هم با تحلیل جانب‌دارانه از او بخوانید و در صفحاتی حتی به روح سرمایه‌داری موجود در امریکا نقد تند بشنوید.

شخصاً در ابتدای مطالعه‌ی کتاب از کوتاه بودن بخش‌های کتاب کمی رنجیده شدم، چون فکر می‌کردم که این به قول نویسنده "فریم"ها (نامگذاری آگانه این بخش‌ها به فریم دو دلیل دارد، یکی همین کوتاهی آن است و دیگری همان نگاه بی‌طرفانه مثل عکس است که گفتیم از ابتدا نیست و نابود شده)، ناقص است، اما کم کم و با پیشروی در متن به این نتیجه رسیدم که این فریم‌ها خود اجزا پازلی هستند که اتفاقاً کلیات مناسبی از دانسته‌ها را در مورد این سفر به آدم اضافه می‌کند.

تا یادم نرفته بگویم که این کتاب شامل چهل و سه فریم است و اصلاً در عنوان کتاب هم به این موضوع اشاره شده است و در نهایت اگر مثل من با عکس‌های کتاب بیشتر حال می‌کنید تا نوشته‌های آن، بدانید و آگاه باشید که این کتاب به همراه عکس‌هایی است که خود نویسنده تهیه کرده است و به روند رسیدن به دید مناسب از مکان‌هایی که توصیف می‌کند، کمک شایانی کرده است.

این کتاب توسط نشر افق منتشر شده و قیمت آن 9000 تومان است.

اسم، فامیل، اشیا ...

بعد از کلی مدت، یک اسم فامیل مشت بازی کردم، دو نفره بودها، ولی کل خانواده درگیر شدند، در مجموع امتیازها بازنده شدم ولی در کل همه برنده بودیم،هنوز طمع ش زیر زبونم هست.

صداقت برخورد با فناوری

امروز کلاً اتفاقات با حال و با مزه‌ای را دیدم، یکی از این‌ها خیلی برایم جذاب بود، توی مجتمع تجاری گلسار یک تلوزیون سه بعدی گذاشته‌اند و می‌خواهند این فناوری را به مردم معرفی کنند که باید به خاطر این موضوع(با تمام برد تبلیغاتی آن) از شرکت مجری تشکر کرد، یک تلوزیون بزرگ سه بعدی ال‌جی گذاشته‌اند ورودی مجتمع و هر کسی بخواهد می‌تواند دنیای سه بعدی را امتحان کند، موقع ورود هوس کردم دوباره نگاهی به تصاویر سه بعدی بیندازم، هم خودم و هم همسرم، دختر کوچکی که پنج شش ساله به نظر می‌رسید، آمد و کنار ما ایستاد و به رد و بدل کردن عینک بین ما زل زد، خانم عینک را با یک تعارف داد به دختر بچه، دختر بچه در دنیای سه بعدی غرق شد.ما رفتیم طبقات بالا یک چرخ زدیم و آمدیم و دیدیم که ای بابا، دخترک هنوز روبروی تلوزیون است و صحنه‌ی روبرویش که داخل دریا را نشان می‌داد نگاه می‌کند، با مزه‌اش تلاش دخترک برای گرفتن ماهی‌هایی بود که از صفحه‌ی تلوزیون بیرون می‌آمدند، خیلی کیف کردم.

بعد از مدت‌‌ها به شهرکتاب سری زدم و رمان جدید داریوش مهرجویی بنام "در خرابات مغان" را خریداری کردم، دومین رمان استاد که داستان پسری ایرانی است و یک دختر ایتالیایی که با هم در آمریکا آشنا می‌شوند و سرنوشتشان بهم گره می‌خورد تا وقایع یازده سپتامبر که ... نخوانده‌ام که! از پشت جلد به این جهانبینی در مورد کتاب رسیده‌ام. کتاب "چنین گفت زرتشت" نیچه را هم خریدم، من که نیچه خوان نیستم! (بگو تو که اهل نیچه نیستی، پس این جمله‌ی سر در وبلاگت از کیست؟) ولی به توصیه همکار سابقم این کتاب را گرفتم تا بلکم کمی نیچه خوان هم بشویم!.

و آخرین خبر از دنیای نشر این که احساس می کنم یواش یواش کتاب‌ها با قیمت جدید و البته گران دارد روانه‌ی بازار می‌شود که از همین حالا خدا بخیر کند.

+در مطالب قبلی در مورد اسکموی کارخانه‌ای صحبت کرده بودم و قول دادم که اطلاعات بیشتری از آن را در اختیار شما قرار بدم، دوباره رفتم بلوار گیلان و از همان اسکمو‌ها خریدم، اسمش هست: اسکموی صمیمی، کارخانه‌اش در شهرک صنعتی سفید رود است و این هم شماره‌ی کارخانه‌اش:01315552115

 

تجربه‌ی در خانه ماندن

تمام امروز را در خانه ماندم، این درد است یا نه؟همین که در خانه می‌مانم بدون هیچ مشکلی ، نمی‌دانم، شاید. زمانی بود که با پدر و مادر خودم زندگی می‌کردم، آن موقع ها، پدر بعد از آمدن از سر کار و کمی استراحت، می‌رفت بیرون، وقتی بر می‌گشت و می‌دید، که در طول روز خانه بودم اعتراض می‌کرد: برو بیرون به کله‌ت هوا بخوره، هوا مفیده‌ها! دوران دانشجویی منتها این طور نبود، گشت و گذار ما بیشتر شده بود، دلیل بیرون ماندن از منزل هم داشتیم، آن موقع دوران طلایی گردش من محسوب می‌شد، یادش بخیر، می‌زدیم به دل طبیعت بکر و دوست داشتنی الوند و انصافا حال می‌کردیم، خلاصه دوران خوبی بود. بعد هم سربازی ( جدا گانه در مورد این دوران باید صحبت کرد، خودش بحث جداگانه‌ای می‌طلبد)، بعد کار و زندگی خیلی مستقل بود که چندان تفاوتی با دوره‌های قبل نداشت، گاهی آنقدر در خانه می‌ماندم که با خودم می‌گفتم اگر زندانی می‌شدم (خدایی نکرده) چندان برای من فرقی نمی‌کرد، چندان در عذاب نبودم، چندان .... حالا البته حرفش را زدیم، مهم نیست. امروز هم همین طور شد، از خانه بیرون نزدیم و چه کار کردیم؟ قهوه‌ی تلخ تماشا کردیم و همین؟! همین یادم می‌آید! خوب شما بودی چه می‌گفتی در مورد این روز؟ التبه من حیف حیف می‌کنم، چون عمر گرانبهاست و می‌دانم که هیچ بنی بشری در این موضوع شکی ندارد، منتها در کنار این حیف حیف گفتن دارم به این هم فکر می‌کنم که غصه‌ی زمان رفته را چرا باید بخورم؟ حالا می‌خواهد همین روزی باشد که تازه تمام کرده‌ام، چرا؟ بگذار این طور جواب بدهم که چیزی در درونم به من می‌گوید، نه آن بی‌برنامه بودن خوب است و نه این بی‌خیالی، روز گذشته و تمام شده است، درست، حسرتش را نباید بخوری، درست، از این اتفاق بد(حالا درست که در نگاه اول چندان بزرگ محسوب نمی شود) درس هم نباید گرفت؟

فرهنگ؟

این طور وقت ها که تعطیلات می شود و مردم می ریزند توی جاده ها و ترمینال ها برای رفتن به شهرستان، جدایی از شلوغی و ترافیک چیزهایی آدم را آزار می دهد که از جنس خوبی نیست، مثلاً رفتم ترمینال غرب و یک بلیط گرفتم برای رشت، چند؟ هفت و پونصد، دم ترمینال مسافر زد،ده تومن، دم ترمینال که می گویم دقیقا در ترمینال است ها، نه یک قدم آن طرف تر و نه یک قدم این طرف تر، کرج هم باز همین قیمت،.

گاهی فرهنگ ایرانی ها شک که نه، یقین می کنم بر باد رفته است...

رها کن این بی قوله‌ی ماتم زده رو

هی جوانی کجایی که یادت بخیر، رفتم پشت ویترین بنجل فروشی و داشتم خرسهای توی گوی شیشه ای را نگاه می کردم که چشمم افتاد به آدم آهنی کنترل دار، مثل پانزده بیست سال پیش از ما دلبری نمی کرد ولی یه نموره حرکت زیر پوستی می رفت که انگار ته دلت شوق داشته باشی برای خرید و فشردن دکمه های کنترل از راه دور این اسباب بازی، آخ که نگاه کردن به این موجود متبرک می کند خاطرات آدمی را.

ته ته آرزوی بچگی من همین آدم آهنی های رنگ وارنگ بود و الان ته ته آرزویم یک جاهایی است که خدا می داند، بماند، بزرگ شدیم و آرزو هایمان هم بزرگ شد، بزرگ شد و دست نیافتنی، آنقدر دست نیافتنی که دیگر امیدی نداری به آنها برسی، امیدی نداری و نمی رسی هم.

ناامیدی بد دردی است، مجموعه‌ای از احساس‌های بد،ناامید که می‌شوم، احساس می کنم هر چقدر بخندم باز دلم از غصه مالامال است، احساس می کنم که دیگر هر چه تلاش کنم و بدوم، نه کسی می‌بیند و نه برای کسی اهمیت دارد و نه ... احساس می‌کنم همیشه بده کار خواهم ماند، به همه، اشتباه می‌کنم، این را عقل می گوید، اشتباه می کنم که دوست دارم همه را احترام کنم و ... ای داد بی داد، داد از زمانه، داد از ستم، داد از کج فهمی، داد از آرزوی دورو دراز، داد از ناامیدی، داد از خود.

+وقتی می خواهی همه را راضی کنی دردسر است خوب، احساس می کنم دارم به طرفم احترام می گذارم که برایش توضیح می دهم به این دلیل دارم فلان کار را انجام می دهم و به آن دلیل دارم بهمان کار را انجام نمی دهم، بعد می دانی آن آدمی که فکر می کنی داری احترامش می کنی، برمی‌گردد و می گوید که برو عمو جان، چرا توجیه می کنی؟! چرا دروغ می بافی؟! تو باید کاری که مد نظر من بود انجام می دادی، حالا که نکردی، برو پی کارت عمو، خودتی! دلم می خواست همان جا همان بسته‌ی سیم کارت روبرویم را روی سرش خالی کنم، آه، رها کن ...

خدایا، من و قلب کوچکم را به پرواز در آور

اگر من سر سوزنی بعضی از این مردم را بفهمم، زندگی برای خودم هم زیبا می‌شود، البته بازی روزگار است شاید، چی؟ محل کار قبلی! هوا انگار بنزین داشت! بعد یکی آمده بود در این هوای بنزینی کبریت زده بود و همه را یکپارچه آتش کرده بود، هوا می سوخت و ما در هوا، کولر داشت، اما چه کولری، کولر گازیش از فناوری برق کم آوردن استفاده می کرد و به جای سرما، گرما می داد که همین موضوع حال هر کسی که دور بر این وسیله ی خوف بود را بدتر می کرد، هوا یک طرف، محل کار که نبود، صحرای کربلا بود، دریغ از یک قطره آب، مجتمع به آن بزرگی، یک آب سرد کن نداشت، از اینهایی که لیوانت را می زنی به یک بیل بیلک، تا آب سرد و گوارا و تصفیه شده همچون آب زمزم در بهشت بریزد توی لیوان پلاستیکی یک بار مصرف، از همان ها، از همان ها نداشت، هی چپ و راست مدیریت خرج می کرد، برای مصارفی مثل .... استغفر اله .... بماند .... بعد پرسنل یک آب سرد کن نداشتند، در این هوای بنزینی، می رفتیم بیرون آب معدنی می گرفتیم و می زدیم به بدن تا این توطئه های کوردلانه ی مدیریت را خنثی کنیم، قصه ی حسین کرد که تعریف نمی کنم، می خواستم تازه در مورد سطح فرهنگ و سواد و کمالات همکاران و کلا محیط هم حرف بزنم که حقیقتش خودم حوصله ندارم توضیح بدهم، شما را نمی دانم چطور حوصله ی خواندنش را داشته باشید، کاری ندارم، خلاصه اش اینکه فرهنگ محیط قبلی بالا بود، کمالاتش مثال زدنی بود و لپ کلام از لحاظ فرهنگی بیست بود.

دیروز سر کار جدیدم! یک صحنه ای دیدم که خدا دیدن یک همچین صحنه هایی را نصیب گرگ بیابان نکند، فکر کن، از این آب خوری هایی که سطرهای بالا توضیحش دادم، گذاشته اند دم در ورودی سالن تولید، تا هر کسی تشنه اش شد بزند به بدن تا روشن شود، حالا این جماعت که نازنین مردمی بودند زمانی برای ما! چطور از این وسیله بهره می برند؟ اصلاً چطور می شود از این وسیله بهره برد؟ جز همان مراتب فشردن بیل بیلک و لیوان یک بار مصرف و رفع تشنگی؟ها؟

زهی خیال باطل من و شما! طرف، دست راستش را زده بود به بیل بیلک و داشت دست چپش را پر از آب می کرد، بعد هم آن را می پاشید به سر و کله اش تا تمییز شود، تا آب به صورت زده باشد، تا ... استغفر اله ... آخر خدای من، خدای خوب و مهربان، من و قلب کوچکم را چه به این صحنه های شگفت انگیز! بازی روزگار است دیگر، آنکه فرهنگش را دارد، وسیله اش را ندارد و آنکه این طور ضایع فرهنگش را ندارد، وسیله اش را در حد استفاده ی افلاطونی دارد.

مرد

ارزش مرد به اندازه‌ی حرف‌های است که برای نگفتن دارد.

علی شریعتی

هنوز فرصت هست

پشت کتاب نوشته شده بود:

روزی یک فرشته از شیطان پرسید: بزرگترین ترفند تو برای فریب دادن انسان چیست؟

شیطان گفت: تنها به آنها می گویم: هنوز فرصت هست.

فرشته دوباره پرسید: بزرگترین سلاح آدمی دربرابر نا امیدی چیست؟

شیطان گفت: اینکه بدانند، هنوز فرصت هست.

اسکمو و 5+1

آخ این اسکمو می چسبد، اولین بار که خوردم زیاد دور نیست، خیلی حال داد، نمی دانم در مورد کسی که اسکمو ندیده چه بگویم تا دو هزاریش بیفتد که دقیقا این موجود چیست، بستنی ترش، آلوچه ی یخ زده، لواشک یخی یا یک همچین چیزهایی که اساسی در آب و هوای گرم و مرطوب شمال می چسبد.

همیشه نمونه ی دست سازش را می خریدم و می خوردم ولی امروز نمونه ی کارخانه ای ش را هم دیدم که خوشمزه تر هم بود، در کنار همسر عزیزم و در بلوار گیلان قدم  زدیم و اسکمو خوردیم و خاطره ساختیم از این موجود ترش و سرد و دلچسب.

تمام اتفاقات امروزم مربوط به اسکمو خوردن نیست، دارم یک کتاب می خوانم بنام:"هاروارد مک دونالد" از سید مجید حسینی و انتشارات افق که چون تمامش نکردم درباره اش زیاد توضیح نمی دهم و می ماند برای روزی که کامل خواندم و تمامش کردم.

هنوز درگیر همشهری داستان هستم و البته همزمان قیدار رضا امیر خانی را هم می خوانم، تا ببینم کدام را زودتر تمام می کنم تا در موردشان کمی برای شما بنویسم.

و در نهایت امروز یکی از دوستانم برایم پیامک داده با این مضمون:آقا دشمنان بدانند(جواب  5+1) مائیم و نوای بی نوایی  بسم اله اگر حریف مایی.

ما دشمنیم یا دوست که برایمان از این پیامک ها می زنند؟

کرامت

به نمایشگاه تابلوی عکس که دم ساختمان شهرداری برگزار شده نگاه می کنم، یک عکس دارد که رویش چیزی نوشته به این مضمون:جنگ را ما را به کرامت انسانی مان نزدیک کرد.

سر بر می گردانم تا به راهم ادامه دهم، پیرزنی نحیف را می بینم، که یک دستش را بالا آورده و دنبال کرامت است. کرامت من و بقیه ی کریمان.

در جنگ با خود از کنارش می گذرم.

او از کنار من.

تماس

یک تماس، صدای آشنای آن سوی خط، کسی که صدایش آشناست و نامش را سخت به خاطر می آوری، کسی که دوست بوده و به یادت، کسی که یک دنیا خوشحال می شوی از تماسش، گاهی همین صدا ها می تواند انسان ها را یک دنیا شاد کند.

ممنونم رفیق دوران سربازی من

تنها یادداشت

دلم نمی‌خواهد حرفی بزنم که عمل نکنم، همین دلم نخواستن کلی پیش آمده، نمونه‌اش همین وبلاگ، چقدر برنامه برایش داشتم و البته هنوز هم دارم، منتها یک چیزی در درون آدمی هست که نمی‌گذارد کارش را بکند، می‌گویند اسمش تنبلی است ولی خداییش همه‌اش این نیست، گاهی همه چیز دست به دست هم می‌دهند تا تو کاری را که نیت کرده‌ای انجام ندهی، حالا آنها قوی‌ترند یا اراده‌ی تو، خدا می داند.

فردا روز آزاد سازی خرمشهر است، سی سال گذشت، همیشه در ذهن من، سی سال پیش، یعنی سال 61، سال پر اتفاقی بوده است، همین طور سال 67، از لحاظ سیاسی عرض می‌کنم‌ها،حالا سی سال از آن همه اتفاق می‌گذرد، کسی آمد سنگی انداخت، هزاران نفر کشته شدند و میلیون‌ها نفر آواره شدند تا روزی که خدا شهر را آزاد کرد، شهری که زمانی خرم بود و تا ابد تاریخ خونین خواهد ماند، به احترام تمام کسانی که در راه این آب و خاک جان دادند نه تنها کلاه از سر باید برداشت و سکوت کرد، که بیشتر از آن باید فکر کرد، بیشتر احساس مسئولیت کرد و بیشتر تلاش کرد.

+امروز تولد یکی از خوانندگان خوب وبلاگم است، تولد ثمین، ثمین جان ... مبارک.

باز خواب

چند شب پيش خواب ديدم كه كسي يك گلوله به مغزم شليك كرد و من به محض اينكه در خواب مردم، بيدار شدم، پرت شدم توي بيداري، حس بدي بود، مرگ را تجربه كردم، منتها مي دانستم كه اين يك شبيه سازي بي خطر بود، نمي توانم حسم را در آن لحظه بيان كنم، من از خواب نمي پرم، اما اينبار پرتاب شدم، عجيب بود.

فكر كردن به مرگ،‌زندگي را عوض مي كند.!؟