هی جوانی کجایی که یادت بخیر، رفتم پشت ویترین بنجل فروشی و داشتم خرسهای توی گوی شیشه ای را نگاه می کردم که چشمم افتاد به آدم آهنی کنترل دار، مثل پانزده بیست سال پیش از ما دلبری نمی کرد ولی یه نموره حرکت زیر پوستی می رفت که انگار ته دلت شوق داشته باشی برای خرید و فشردن دکمه های کنترل از راه دور این اسباب بازی، آخ که نگاه کردن به این موجود متبرک می کند خاطرات آدمی را.

ته ته آرزوی بچگی من همین آدم آهنی های رنگ وارنگ بود و الان ته ته آرزویم یک جاهایی است که خدا می داند، بماند، بزرگ شدیم و آرزو هایمان هم بزرگ شد، بزرگ شد و دست نیافتنی، آنقدر دست نیافتنی که دیگر امیدی نداری به آنها برسی، امیدی نداری و نمی رسی هم.

ناامیدی بد دردی است، مجموعه‌ای از احساس‌های بد،ناامید که می‌شوم، احساس می کنم هر چقدر بخندم باز دلم از غصه مالامال است، احساس می کنم که دیگر هر چه تلاش کنم و بدوم، نه کسی می‌بیند و نه برای کسی اهمیت دارد و نه ... احساس می‌کنم همیشه بده کار خواهم ماند، به همه، اشتباه می‌کنم، این را عقل می گوید، اشتباه می کنم که دوست دارم همه را احترام کنم و ... ای داد بی داد، داد از زمانه، داد از ستم، داد از کج فهمی، داد از آرزوی دورو دراز، داد از ناامیدی، داد از خود.

+وقتی می خواهی همه را راضی کنی دردسر است خوب، احساس می کنم دارم به طرفم احترام می گذارم که برایش توضیح می دهم به این دلیل دارم فلان کار را انجام می دهم و به آن دلیل دارم بهمان کار را انجام نمی دهم، بعد می دانی آن آدمی که فکر می کنی داری احترامش می کنی، برمی‌گردد و می گوید که برو عمو جان، چرا توجیه می کنی؟! چرا دروغ می بافی؟! تو باید کاری که مد نظر من بود انجام می دادی، حالا که نکردی، برو پی کارت عمو، خودتی! دلم می خواست همان جا همان بسته‌ی سیم کارت روبرویم را روی سرش خالی کنم، آه، رها کن ...