پایاپای
سختی های این بیست و پنج ساعت به یک ساعتی که الان هستم می ارزید.
سختی های این بیست و پنج ساعت به یک ساعتی که الان هستم می ارزید.
امروز به گربه ی پلاس در حیاط غذا دادم، همین کار را اگر کرده باشی می دانی چقدر کیف دارد، وقتی یک حیوان وحشی به تو اعتماد می کند، وقتی می توانی رام کنی، وقتی می توانی رام شوی!
ایستگاه
وقتی قطار می رود
اما
تو مانده ای
غم انگیز تر
وقتی است
که کسی دست تکان نمی دهد
یادم هست در مورد مزیت های فناوری در همین جا صحبت هایی کرده بودم، یادم باشد در مورد معایب فناوری هم صحبت هایی بکنم، اینکه یک وقت هایی فناوری همراهی نمی کند و مثل آدم می شوم مثل در گل ماندن و قص الی هذا. خلاصه اینکه فناوری کار نکرد، صدا از موبایل در می آمد و داخل هنذفری نمی رفت که نمی رفت، برند سونی اریکسون با تمام خوبی هایی که دارد، این نوع اتصالش بین گوشی و هنذفری بد است، زود خراب می شود خوب، من کم بیاورم؟! عمراً! سلاح دوم سفرها را رو می کنم، تخمه، بله برای گذشتن وقت چه کاری بهتر از این، تخمه های سیاه گل پر دار را بیرون آوردم، باور نمی کنی، آنقدر از بوی گل پر مست می شوم که حد و اندازه ندارد، در تمام طول عمرم دلم از خوراکی لرزیده، که اگر لرزیده بودم اینقدر لاغر نبودم، تنها جایی که دلم می لرزد و باید دست در جیب مبارک کنم، دم آجیل فروشی تواضع، دور سبزه میدان است، خدایا، خدا را شکر وقتی با همسر گرام رفته بودیم خرید، تفالی هم به آجیل فروشی زدیم که باقی مانده ی تخمه اش در کیف برای من ماند، ماند فعل درستی نیست، وقتی کسی از عشق گل پر بودنت خبر دارد و برای راه ت آنرا می گذارد توی کیفت، ممنونم از کسی که این کار را کرد.
خلاصه تخمه خوردن ما در آن اتوبوس شروع شد، خوب، دوست عینکی من درست است که نمی شنود، بیچاره آدم است، می بیند، بو حس می کند، ضایع است تعارف نکنم، تعارف می کنم و خودم را برای تعارف طولانی آماده می کنم، همیشه در سفرها همین طور است، تعارف که می کنی، دو ساعت هم باید التماس کنی تا طرف یک ذره بردارد و تو بدون عذاب وجدان غذایت را بخوری، زدم روی دستش و به تخمه اشاره کردم، انگار که صد سال است همدیگر را می شناسیم و الان هم داریم می رویم مهمانی پسر خاله ی مشترکمان، بدون لبخند و تعارف یک مشت بر داشت و شروع کرد، خوب خدا را شکر از شر التماس کردن راحت شدم را توی دلم گفتم و خودم هم شروع کردم.
ببخشید تعارف نکردم، همین توضیحات در مورد التماس کردن را به او هم دادم و یواش یواش سوژه از اتوبوس به جوان کنار دستم تغییر کرد، می خورد اهل خدا و پیغمبر باشد، که بود، می خورد جز آدم هایی باشد که برای خودشان قانون دارند، که بود، می خورد عینکی باشد، که بود، تخمه هم می خورد، خودش می گفت که اگر با تخمه در جزیره ی دور افتاده رهایش کنند، مشکلی ندارد، دمش گرم، آدم قانعی بود، اما این همه چیزی نبود که باید در موردش می دانستم، سوژه ی من برگ برنده اش را باید رو می کرد، برگی که او را مهمتر از تمام اتفاقات روزم کند، این کار را کرد، یعنی برگ برنده را رو کرد: می خوام عید با دوچرخه بیام شمال، می گن ممنوعه، آره؟ -نه، برای چی ممنوع باشه؟ این مهم نیست که آیا این سفر از دید مامورین شریف پلیس راه ممنوع هست یا نه، هدف از خود سفر هم جالب تر بود: می خوام با این کارم خانواده رو به هم نزدیک تر کنم! هی زنگ می زنند که کجایی، بعد نگران می شوند بعد ... خلاصه یه فکر و ذکر مشترک پیدا می کنن و دور هم جمع می شن! کمی بالا و پایین کردم، ایده اش بد نبود، خوب لابد خانواده اش را می شناسد، دور هم جمع می شوند و اخبار سفر عزیز دوردانه شان را با هم تعقیب می کنند، جالب بود، بیشتر هم خوانی ایده و هدف بود که جالب بود، دور شدن برای نزدیک کردن.
کنار کسی نشستم که اسمش را نمی دانستم، نمی دانستم اصلا کجایی هست، در یک کلام کی هست، ولی چهار ساعت از زندگی را با هم گذراندیم، من به او تخمه تعارف کردم و او به برای من آب هلو گرفت، من بعدا در وبلاگم از او نوشتم و او بعدا در مورد یک لیسانسه ی فیزیک هسته ای با خانواده اش صحبت کرد که راضی اش کرده برای ارشد بخواند، چون وقتی ارشد بگیرد، برای حفظ جانش برایش محافظ شخصی خواهند گذاشت!
+خبر درگذشت سیمین دانشور را وقتی توی سرویس از سر کار بر می گشتم خواندم، به جلال فکر کردم که حالا در کنار سیمین است، به تمام کسانی فکر کردم که وقتی می آمدند دنبال کتاب سووشون و وقتی می شنیدند که داریم چشمشان برق می زد، به قفسه ای فکر کردم که کتاب های سیمین و جلال را با هم در خود جای داده بود، دلم می خواهد با تمام احترامم بگویم: خداحافظ خانم دانشور و ممنون بابت همه لحظات نابی که به ما هدیه دادید.
+تقدیم به یک دلیل دوست داشتنی.
+از نارمرتب بودن وبلاگ عذر خواهی می کنم.
+نظر سنجی جدید تا ابندای سال جدید پا برجا خواهد بود.
زمان اینقدر تند می گذره
که حتی نمی تونیم وبلاگمونو آب دیت کنیم
تا به خودمون بجنبیم
زمان گذشته و رفته
خیلی وقت هست که مطلب باب میلم را ننوشته ام و نمی دانم چرا؟ خیلی وقت هست که امور یکی در میان از دستم در می رود و می دانم چرا! منتها از این بابت ها ناراحت نیستم، من تلاش خودم را می کنم، حالا هر کاری که می خواهد باشد، آب دیت یک وبلاگ یا .. هرچی.
ما ایرانی ها ذاتاً تنبل هستیم، این را در جای جای زندگی خودمان (به معنای عام عرض می کنم ها) می توانیم ببنیم و مخصوصا در کار کردن، حالا می گویم: امروز رفتیم سر کار و نشستیم مثل هر روز کار آن روز را انجام بدهیم، همین طور سر به زیر ب کار مشغول بودم که احساس کردم در سالن کسی کار نمی کند، سر بالا کردم و دیدم تمام بچه هایی که سر پا کار می کرده اند نشسته اند، چه شده؟ بغل دستی من انگار دارد در مورد یک رویای شیرین صحبت می کند، چشمانش را بست و نفس عمیق کشید و گفت: نمی دونم چیه که وقتی احساس می کنی کار تعطیل شده، یه حس راحتی و لذتو و ... تمام وجودتو در بر می گیره! –خوب حالا! چی شده؟ -لیبل سیمکارت ها نیست – نیست؟ یعنی چی؟ در همین گیر دار چم و خم پرسش از رفیق در حال راحتیم بودم که سرپرست تلفن را داد دستم و گفت: مهندسه، با تو کار داره، مهندس بود و با من کار داشت، گفت این کار را بکن و آن کار را بکن تا خط نخوابه. کارها را کردیم و لیبل ها درست شد و دوباره کار شروع شد، یک لحظه می خواستم پرینتر را چک کنم و برگشتم سمت پرینتر، که می شد تمام سالن پشتش را دید، تمام نگاه هایی که تنها روی تو بود، تمام دست ها بلند شده برای نتوانستن تو، که لحظه ی فوق العاده حساسی بود، چشم بر گرفتم و گوشی را روی گوشم محکمتر گرفتم و صحبت ها گوش کردم، وقتی صدای پرینتر آمد، که یعنی لیبل داریم و کار شروع می شود، یکی از بین جماعت گفت:درست شد؟-بله، خیالتون راحت، صدا گفت: ای خائن. خیانت؟ به کدام پیمان؟ با خودم گفتم بی خیال بابا، من کاری را کردم که فکر می کردم درست است، حالا تو هم به من بگو ... آن هم از سر تنبلی، ای داد بی داد.
کاش در همه ی کارهایم این طور بودم، می دانی این کاش در مورد همین وبلاگ هم هست؟
امروز بعد از سه ماه برگشتم شهر کتاب، همکاران سابق را دیدم، کسانی که حالا دوست هستند، همه را دیدم، جز یکی، کی؟ مسئول بخش کتاب، هه هه هه هه هه هه هه هه
شهر کتاب را دوست دارم و تمام خاطرات خوبش را.
یک زمانی بود، من در شهر کتاب بودم، هی کتاب هی کتاب هی کتاب، آدم وقتی در نعمت است زیاد قدرش را نمی داند، همین که از دست داد، دوهزاریش می افتد که ای دل غافل، چه بوده و چه هست.
این روزها وقتی بیدار می شوم، می دوم پی زندگی، لباس کارم را بر می دارم، آب معدنی را کنار لباس و در کیسه به زور می چپانم و راه می افتم، حواسم هست که همیشه وقتی ساعت به بیستمین دقیقه رسید من بیرون بزنم تا در سی امین دقیقه دقیق روبروی ایستگاه باشم، هر چند یکی دو دقیقه این ور تر ممکن است کار را مشکل کند و با دویدن دنبال سرویس هم درست نشود، سوار هم که می شوم به خودت عادت داده ام به کسی سلام نکنم، در این حد هم نمی خواهم به بعضی ها رو بدهم، فکر کن!
می نشسنم و به بیرون خیره می شوم، به شور آباد، به جنگلی که هنوز نروئیده، به ساختمان هایی که هنوز ساخته نشده و به مردمی که هنوز به دنیا نیامده اند، به همه نگاه می کنم تا برسم به کار، کار و کار و کار ... صبح از هفت تا سه بعد از ظهر و امروز از سه تا یازده شب و از هفته ی آینده کار می شود با اعمال شاقه، نزدیک عید و تقاضا زیاد و دوازده ساعت کار.
همه ی این ها یک طرف، رسیدن به آخر هفته ها یک طرف، هی روزها را می شمارم تا برسد به این جمعه های تعطیل، جمعه هایی که شیفت ها عوض می شود و من شنبه را مرخصی می گیرم و با تمام وجود می دوم، می دوم دنبال دلیل زندگی.حتی صبر نخواهم کرد که صبح شود، همین امشب می زنم به قلب تاریک جاده تا فردا در سحر خورشید را ملاقات کنم، اینبار در رشت.
کم کم درختان را باید بیدار کنیم
بهار در راه است
درخت دلم را تو بیدار کن
دلم می خواست یک جایی بود و یک بهانه ای بود برای دور هم جمع شدن و از هم اطلاع پیدا کردن، اطالع از اینکه کسی ازدواج کرده، کسی از ایران رفته، کسی به ایران برگشته، کسی بچه دار شده، کسی کمک می خواهد، کسی ... هر چی، می خواستم از حال و روز هم مطلع باشیم، می خواستم فناوری در اختیارمان باشد، می خواستم آن دوستی صادقانه ادامه پیدا کند، می خواستم ... خودتان هم می دانید چه می خواستم، یک زمانی که علی مدیریت را بر عهده گرفت، فوق العاده کار کرد، می دانستیم یک نفر مدیر است و می دانستیم دارد کارهایی می کند و اتفاق افتاد، اعضای وبلونه بیشتر شدند و مطالب متنوع تر و خبرها بیشتر، بعد علی ناگهان رفت، رفت تا به ما بگوید (شاید البته) کم کاری کرده ایم، با ذوق کاری کرد و ما ... و من ... از آن به بعد وبلونه باقی ماند، کی فکر می کرد که روزی مثلاً جناب مستطاب حسینی در آن مطلب بنویسد؟ یا دوستان دیگر.
وبلونه را هنوز دوست دارم، هنوز هر کاری بکنیم و هر گشتی در اینترنت بزنیم، باز خانه ی اصلی ما وبلونه است، همیشه نیم نگاهی به آن داریم، من هم می خواستم مثل علی ترک کنم، بروم، اما کجا و چرا؟ از دست خودم طغیان می کردم و اول از همه هم به خودم ضربه می زدم، گرفتاری هایم زیاد شده، خودم هم می دانم بهانه ی بدی است، سرباز بودم و وبلونه را آب دیت می کردم، غمگین بودم و وبلونه ... چه می گویم؟ نمی دانم، تنها به این فکر می کردم که می خواهم باز ببینم که وبلونه دارد نفس می کشد و ما دور آن هستیم، خانواده ی وبلونه ای ما خوب است، من همه ی اعضایش را دوست دارم، گردهمایی های بی برنامه و وقت و بی وقتش را دوست دارم و من همه ی دوستانم را دوست دارم.