پایاپای

بیست و پنج ساعت در راه بودم، دیروز ساعت هفت از همدان راه افتادم به سمت رشت، امروز ساعت هشت رسیدم رشت، دیشب در شهر تاکستان زمین گیر شدیم و کلی ماجراهای این جوری را از سر گذراندم، کلی تصادف و در راه مانده را دیدیم که خوب ....خوب .... خوب....

سختی های این بیست و پنج ساعت به یک ساعتی که الان هستم می ارزید.

آی نخراشی به غفلت گونه ام را تیغ

استرس دارم، هر وقت می خواهم به ملاقاتش بروم استرس دارم، آن اوایل فکر می کردم به خاطر این است که چنین روابطی را تجربه نکرده ام، اما بعد دیدم هر چقدر که می گذرد، استرس کم نمی شود، نه کم تنها کم نمی شود که بیشتر هم می شود، استرس اینکه به موقع نرسم، استرس اینکه از عطری که زده ام خوشش نیاید، استرس اینکه گوشه ی یقه ام بالا مانده باشد، یا خاکی روی کفشم مثل گاو پیشانی سفید بزند توی چشم، استرس همه اینها را داشتم، استرس های کوچک که جمعش را در دلم حس می کردم، استرس هایی که با رسیدن تمام می شد، محو می شود و نابود می شد، راحت می شدم و ... حالا هم استرس دارم، حالا هم ...

مسیر

مجید رسید، از شیراز راه افتاده بود (دیروز) امروز رسید، مسیرش طولانی بود و باید همراه خودش چند داستان می آورد، از ترمینال هایی که عوض کرده، از همسفرانی که به او آجیل تعارف کرده اند، از راننده هایی که ... پرسیدم مسیرت کجا بود؟ گفت اصفهان، اراک، ملایر، همدان و اینجا. همین! همین بود،؟کل این چند صد کیلومتر؟بستگی به نگاهت دارد و زاویه ی دیدت، گاهی در خانه می مانم و آنقدر حرف برای زدن هست که ... گاهی هم آنقدر درگیر آمد و شد هستم که ...

امروز به گربه ی پلاس در حیاط غذا دادم، همین کار را اگر کرده باشی می دانی چقدر کیف دارد، وقتی یک حیوان وحشی به تو اعتماد می کند، وقتی می توانی رام کنی، وقتی می توانی رام شوی!

وقتی کم می آوری

خبرنگار در مورد سند چشم انداز از روسای دانشگاه ها سوال می پرسید و همه دروغ می گفتند، این نه داستان بود و نه تخیل، حقیقتی تلخ که می گفت: بزرگان فرهنگ، علم و ادب این کشور که به قاعده یک سر و گردن از همکاران خود برتر می زده اند، چقدر راحت دروغ می گویند، جلوی دوربین رسانه ی ملی که برای میلیون ها انسان در حال پخش است، خندیدن را هم چاشنی اش کرده اند که ... من نمی دانم چه بگویم!!!

لطفاً

کلمات موجودات مهمی هستند، چیزهایی که هستند ولی نادیده گرفته می شوند، نه به این خاطر که قدرت ندارند و یا اینکه دیده نمی شوند، تنها به این خاطر که زیادند، شاید. همین کلماتی که به سادگی بیان می کنیم، گاهی می تواند یک زندگی را بسازد و گاهی هم می تواند یک زندگی را خراب کند و اصلا کلماتی که دنیا را می سازد و کلماتی که آنرا ویران می کند، تنها به کلمات فکر کن وقتی که بیان می کنی، لطفاً.

غم انگیز

غم انگیز است

ایستگاه

وقتی قطار می رود

اما

تو مانده ای

غم انگیز تر

وقتی است

که کسی دست تکان نمی دهد

مربوط؟

یک داستان نوشتم برای امروز که طولانی شد و بی خیال ادامه اش شدم و یاد بی ربط ترین خاطره ام افتادم که مربوط به درس تکنیک خلا بود، دکتر حاج ولیئی در برگه امتحانی پایان ترم از ما خواسته بود که یک سوال طرح کنیم و خودمان حلش کنیم، من هم می خواستم کم نیاورم، یک سوال سخت طرح کردم و وسط های راه دیدم که ای دل غافل، چرا این حل نمی شود؟! نیمه رها کردم، حالا ربطش به داستان بماند!


همسفر

سوار اتوبوس شدم، از آن اتوبوس های قراضه ای که تنها اسم ولوو را یدک می کشند، از آنهایی که وقتی توی یک مسیر اتوبوس معمولی باشد، کسی سوارش نمی شود، اول بسم اله خواستم سوارش نشوم ها، مثلا رندی کردم و به کسی که داشت هی تهران تهران می کرد گفتم: من سوار این نمی شم، می خوام با اون برم، بعد اشاره کردم به یک اتوبوس آبی رنگ سرحال، لب و لوچه ام را طوری شکل دادم که انگار چیز خوشمزه ای می خورم و سرم را پایین انداختم که بروم به سمت آن آبیه قشنگه ... زنجان می ره آقا، فیلم ایستاد، کلید خورد به وضعیتی که من توی این قراضه در کنار یک آدم عینکی و ریشو و هدفون به گوش نسته بودم و سعی می کردم از وسط اتوبوس تلوزیون چهارده اینچ سر اتوبوس را تماشا کنم، صدایش که کلا به ما نمی رسید، تصویریش را هم که بلا به دور، بد تر از بقلی عینک کفاف نمی داد، پس بی خیال جعبه ی جادویی شدم و سلاح سفرهایم را بیرون کشیدم که حداقل در این شرایط سخت! موسیقی الکی محسن نامجو به داد ما برسد.

یادم هست در مورد مزیت های فناوری در همین جا صحبت هایی کرده بودم، یادم باشد در مورد معایب فناوری هم صحبت هایی بکنم، اینکه یک وقت هایی فناوری همراهی نمی کند و مثل آدم می شوم مثل در گل ماندن و قص الی هذا. خلاصه اینکه فناوری کار نکرد، صدا از موبایل در می آمد و داخل هنذفری نمی رفت که نمی رفت، برند سونی اریکسون با تمام خوبی هایی که دارد، این نوع اتصالش بین گوشی و هنذفری بد است، زود خراب می شود خوب، من کم بیاورم؟! عمراً! سلاح دوم سفرها را رو می کنم، تخمه، بله برای گذشتن وقت چه کاری بهتر از این، تخمه های سیاه گل پر دار را بیرون آوردم، باور نمی کنی، آنقدر از بوی گل پر مست می شوم که حد و اندازه ندارد، در تمام طول عمرم دلم از خوراکی لرزیده، که اگر لرزیده بودم اینقدر لاغر نبودم، تنها جایی که دلم می لرزد و باید دست در جیب مبارک کنم، دم آجیل فروشی تواضع، دور سبزه میدان است، خدایا، خدا را شکر وقتی با همسر گرام رفته بودیم خرید، تفالی هم به آجیل فروشی زدیم که باقی مانده ی تخمه اش در کیف برای من ماند، ماند فعل درستی نیست، وقتی کسی از عشق گل پر بودنت خبر دارد و برای راه ت آنرا می گذارد توی کیفت، ممنونم از کسی که این کار را کرد.

خلاصه تخمه خوردن ما در آن اتوبوس شروع شد، خوب، دوست عینکی من درست است که نمی شنود، بیچاره آدم است، می بیند، بو حس می کند، ضایع است تعارف نکنم، تعارف می کنم و خودم را برای تعارف طولانی آماده می کنم، همیشه در سفرها همین طور است، تعارف که می کنی، دو ساعت هم باید التماس کنی تا طرف یک ذره بردارد و تو بدون عذاب وجدان غذایت را بخوری، زدم روی دستش و به تخمه اشاره کردم، انگار که صد سال است همدیگر را می شناسیم و الان هم داریم می رویم مهمانی پسر خاله ی مشترکمان، بدون لبخند و تعارف یک مشت بر داشت و شروع کرد، خوب خدا را شکر از شر التماس کردن راحت شدم را توی دلم گفتم و خودم هم شروع کردم.

ببخشید تعارف نکردم، همین توضیحات در مورد التماس کردن را به او هم دادم و یواش یواش سوژه از اتوبوس به جوان کنار دستم تغییر کرد، می خورد اهل خدا و پیغمبر باشد، که بود، می خورد جز آدم هایی باشد که برای خودشان قانون دارند، که بود، می خورد عینکی باشد، که بود، تخمه هم می خورد، خودش می گفت که اگر با تخمه در جزیره ی دور افتاده رهایش کنند، مشکلی ندارد، دمش گرم، آدم قانعی بود، اما این همه چیزی نبود که باید در موردش می دانستم، سوژه ی من برگ برنده اش را باید رو می کرد، برگی که او را مهمتر از تمام اتفاقات روزم کند، این کار را کرد، یعنی برگ برنده را رو کرد: می خوام عید با دوچرخه بیام شمال، می گن ممنوعه، آره؟ -نه، برای چی ممنوع باشه؟ این مهم نیست که آیا این سفر از دید مامورین شریف پلیس راه ممنوع هست یا نه، هدف از خود سفر هم جالب تر بود: می خوام با این کارم خانواده رو به هم نزدیک تر کنم! هی زنگ می زنند که کجایی، بعد نگران می شوند بعد ... خلاصه یه فکر و ذکر مشترک پیدا می کنن و دور هم جمع می شن! کمی بالا و پایین کردم، ایده اش بد نبود، خوب لابد خانواده اش را می شناسد، دور هم جمع می شوند و اخبار سفر عزیز دوردانه شان را با هم تعقیب می کنند، جالب بود، بیشتر هم خوانی ایده و هدف بود که جالب بود، دور شدن برای نزدیک کردن.

کنار کسی نشستم که اسمش را نمی دانستم، نمی دانستم اصلا کجایی هست، در یک کلام کی هست، ولی چهار ساعت از زندگی را با هم گذراندیم، من به او تخمه تعارف کردم و او به برای من آب هلو گرفت، من بعدا در وبلاگم از او نوشتم و او بعدا در مورد یک لیسانسه ی فیزیک هسته ای با خانواده اش صحبت کرد که راضی اش کرده برای ارشد بخواند، چون وقتی ارشد بگیرد، برای حفظ جانش برایش محافظ شخصی خواهند گذاشت!

+خبر درگذشت سیمین دانشور را وقتی توی سرویس از سر کار بر می گشتم خواندم، به جلال فکر کردم که حالا در کنار سیمین است، به تمام کسانی فکر کردم که وقتی می آمدند دنبال کتاب سووشون و وقتی می شنیدند که داریم چشمشان برق می زد، به قفسه ای فکر کردم که کتاب های سیمین و جلال را با هم در خود جای داده بود، دلم می خواهد با تمام احترامم بگویم: خداحافظ خانم دانشور و ممنون بابت همه لحظات نابی که به ما هدیه دادید.

خرید

امروز روز خرید بود، خیلی کیف داد! مخصوصا که بیشتر خرید ها مال من بود، این را یواشکی می گویم که بین خودمان باشد ها، خیلی وقت بود که این طور خرید نکرده بودم و البته اولین خرید شب عید یک زندگی مشترک هم محسوب می شد، از این لحاظ هم خیلی حال داد، باران هم می بارید، بگذار باران ببارد و سر تا پایمان را خیس کند، مهم نیست! مهم این است که دلت در این سرما گرم است، گرمایی نه از جنس آتش، از جنس عشق.

یادداشتهای بامدادی

اذان می دهند، فکر می کنم دو ساعتی هست که بیدار شده ام، اصلاً نمی دانم چه شد خوابیدم، نمی دانم چه شد بیدار شدم، بیدار شدم و مثل همیشه خودم را به موبایل رساندم، ساعت سه و نمی دانم چند دقیقه بود، دو تا پیام داشتم، یک فرشته سر شب می خواست بداند که خوابم یا بیدار، خواب بودم و از دست دادم، حالا می خواستم تماس بگیرم که خواب بود و من در آسایش بودنش را می خواستم، پدر بیامرزی به گراهامبل گفتم با اختراعش و از جا بلند شدم، شانس آوردم که قبل از خواب زیر گاز را خاموش کرده بودم وگرنه مثل دفعه قبل که یک قابلمه و محتویاتش را از دست داده بودم، می شد، بیدار شدم و دیدم زیر قابلمه روشن است، هیچ صدایی نمی آید، هر چه جلز و ولز کرده بود بیدار نشده بودم و حالا که بیدار شده بودم، فایده نداشت زغال زغال شده بود، معلوم نبود که چی داشتم درست می کردم اصلاً، این بار منتها شانس با من بود، لب تاب روشن باز است، کلیدی می زنم تا ببینم آخرین کارم با سیستم زبان بسته چه بوده، داشتم داستان می نوشتم، داستانی که باید به خانواده مربوط باشد و پایانش هم حتما خوش، این را آقای ویراستار گفته بود، داستان را رها می کنم و می روم زیر دوش، فرقی نمی کند، تنم هنوز گرم خواب است، می آیم و می نشینم برای خوردن شامی که باید می خوردم، فیلم چهل سالگی را نگاه می کنم و می خورم، غذا تمام می شود و فیلم نه، هی سعی می کنم کتاب را بازنویسی کنم، بخش هایی از فیلم برایم آشناست، رها می کنم و دوباره ساعت را نگاه می کنم، ساعت پنج، من که باید شش بیدار شوم، چرا بخوابم؟ باز مثل آن دفعه ای که از رشت رسیده بودم، خواب می مانم، خواب، خواب، خواب... می خواهم وبلاگم را آب دیت کنم، کاری که دیشب انجام نشده بود، تعداد نظرات خصوصی بیشتر از نظرات معمولی است، یکی یکی می خوانم، می خواهم به یکی جواب بدهم، نمی دانم چطور، پست مطلب جدید را می زنم و همین ها را می نویسم، بعد از ثبت مطلب بر می گردم به داستان نیمه کاره ام، موقع داستان نوشتن سعی نمی کنم خودم را جای دیگری بگذارم، خودم را در موقعیتی دیگر روایت می کنم، این را بیشتر دوست دارم، واقعی تر است انگار، داستان باز نیمه کاره می ماند، باید بروم سر کار، لباس می پوشم و می زنم بیرون، صبح است و خورشید دارد در می آید، الان چند روزی هست که وقتی بیرون می آیم، خورشید دارد طلوع می کند، روزها بلند می شوند و این هم نشانه اش، سوار سرویس که می شوم همه ساکتند، می دانم دیشب تمام راه برگشتن را زده اند و رقصیده اند، نبودم، شنیدم، وقتی خودم با دو ساعت تاخیر نسبت به بقیه از کار فارغ شدم، سر کار باید کار کرد، نه فکر، فکر به آینده های نزدیک و دور، کارم مثل همیشه است، من مثل همیشه نیستم، بد نشده ام، بزرگ شده ام، مسئولی دار شده ام، کارم هدف دارد و زندگیم برکت، به دلیلش فکر می کنم، دلیلی که ارزشش را داشت، گاهی آنقدر ارزشش را دارد که حد ندارد.

+تقدیم به یک دلیل دوست داشتنی.

+از نارمرتب بودن وبلاگ عذر خواهی می کنم.

+نظر سنجی جدید تا ابندای سال جدید پا برجا خواهد بود.

خسته

ببین، الان من خسته ام، حقیقت را می گویم، حالم را می گویم، شاید کسی از احوال ما پرسیده باشد!


جنبه ی دربست

صندلی عقب لم داده ام و دارم با موبایلم حرف می زنم، انگار نه انگار که راننده هم آدم هست و گوش دارد و می شنود، هر چه دلم بخواهد می گویم، بعد از تلفن سعی می کنم بیشتر در صندلی فرو بروم، این طور سلطنتی تر هم می شود، دستانم را باز می کنم تا دقیقا ولو محسوب شوم، دستم می خورد به کمربند، با خودم فکر می کنم که باید ببندم یا نه؟ کمربند را رها می کنم و دنبال شماره ای چیزی می گردم که زنگ بزنم و این نصفه شبی گپی و گفتی ... یا بر نمی دارند یا اصلا خاموشند، زانو هایم در صندلی جلویی فرو رفته و من باز قصد دارم بیشتر در صندلی عقب فرو بروم، دلم می خواهد برای مردمی خیالی که پشت شیشه هستند در همین حالت دست تکان بدهم، آرام دستم را بالا می آورم و در نهایت آرامش تکان می دهم، خسته می شوم و به راننده نگاه می کنم، بیرون همه چیز تاریک است و راننده زیر نور ضبط معلوم است و شاید بخشی از بازتاب نور ماشین در جاده هم بر روی دیده شدنش تاثیر داشته باشد، می خواهم چیزی بکویم اما جلوی خودم را می گیرم، من با راننده چه کار دارم، بگذار رانندگی اش را بکند که ... من کی هستم؟ نتیجه ی این سوال می شود این: کسی که جنبه ی تاکسی دربست را ندارد.

گرما در سرما

سیب را از جیبم در می آورم و گاز می زنم، در صبحگاه چهاردهم اسفند طعم گرمای تابستان و خنکای سایه ی درخت زرد آلو و صدای غار غار کلاغی در دوردست می پیچد در وجودم، انگار تابستان همین چند ثانیه ی پیش از ما خداحافظی کرده باشد.


حرف زدن از پشت سیاست

نشسته بودم در کنار همسر گرامی و داشتم تکه ای از مراسم اسکار را نگاه می کردم، تکه ای که به من و ما مربوط می شود، شاید بشود گفت مربوط ترین مراسم اسکار به ما ایرانی ها. نمی دانم این طور موقع ها چرا یک جوری می شوم، مثل وقتی که قهرمانی در المپیک مدال می آورد بود، آنقدر محیط مردانه نبود! وقتی ساندرا بلاک آخرین گزینه ی اسکار را خواند و بعد نامه ی توی دستش را باز کرد، دل توی دلم نبود، سه کلمه گفت، سه کلمه ای که نزدیک بود مثل همان وقت های المپیک اشک توی چشمم جمع شود و جلوی خودم را گرفتم انگار، سه کلمه ای که مثل گل خدادا عزیزی در ذهنم ماند، من را ببخشید، می دانم این دو با هم فرق دارند منتها من از منظر خودم می گویم، از منظر یک ایرانی که حالا از پشت پرده ی سیاست (اشاره به سخنرانی مراسم اسکار فرهادی) می خواهد حرف بزند. تنها همین، خدا را شکر کسی کنارم بود که هی حرف بزنم و هی حرف بزنم واو هم تماماً گوش کند و ...

صفر تا صد

چرا وقتی به آدم خوش می گذره

زمان اینقدر تند می گذره

که حتی نمی تونیم وبلاگمونو آب دیت کنیم

تا به خودمون بجنبیم

زمان گذشته و رفته

خیانت

خیلی وقت هست که مطلب باب میلم را ننوشته ام و نمی دانم چرا؟ خیلی وقت هست که امور یکی در میان از دستم در می رود و می دانم چرا! منتها از این بابت ها ناراحت نیستم، من تلاش خودم را می کنم، حالا هر کاری که می خواهد باشد، آب دیت یک وبلاگ یا .. هرچی.

ما ایرانی ها ذاتاً تنبل هستیم، این را در جای جای زندگی خودمان (به معنای عام عرض می کنم ها) می توانیم ببنیم و مخصوصا در کار کردن، حالا می گویم: امروز رفتیم سر کار و نشستیم مثل هر روز کار آن روز را انجام بدهیم، همین طور سر به زیر ب کار مشغول بودم که احساس کردم در سالن کسی کار نمی کند، سر بالا کردم و دیدم تمام بچه هایی که سر پا کار می کرده اند نشسته اند، چه شده؟ بغل دستی من انگار دارد در مورد یک رویای شیرین صحبت می کند، چشمانش را بست و نفس عمیق کشید و گفت: نمی دونم چیه که وقتی احساس می کنی کار تعطیل شده، یه حس راحتی و لذتو و ... تمام وجودتو در بر می گیره! –خوب حالا! چی شده؟ -لیبل سیمکارت ها نیست – نیست؟ یعنی چی؟ در همین گیر دار چم و خم پرسش از رفیق در حال راحتیم بودم که سرپرست تلفن را داد دستم و گفت: مهندسه، با تو کار داره، مهندس بود و با من کار داشت، گفت این کار را بکن و آن کار را بکن تا خط نخوابه. کارها را کردیم و لیبل ها درست شد و دوباره کار شروع شد، یک لحظه می خواستم پرینتر را چک کنم و برگشتم سمت پرینتر، که می شد تمام سالن پشتش را دید، تمام نگاه هایی که تنها روی تو بود، تمام دست ها بلند شده برای نتوانستن تو، که لحظه ی فوق العاده حساسی بود، چشم بر گرفتم و گوشی را روی گوشم محکمتر گرفتم و صحبت ها گوش کردم، وقتی صدای پرینتر آمد، که یعنی لیبل داریم و کار شروع می شود، یکی از بین جماعت گفت:درست شد؟-بله، خیالتون راحت، صدا گفت: ای خائن. خیانت؟ به کدام پیمان؟ با خودم گفتم بی خیال بابا، من کاری را کردم که فکر می کردم درست است، حالا تو هم به من بگو ... آن هم از سر تنبلی، ای داد بی داد.

کاش در همه ی کارهایم این طور بودم، می دانی این کاش در مورد همین وبلاگ هم هست؟

شهر کتاب

رشت هستم و باید برگردم کرج، تا یک ساعت دیگر راه می افتم و تمام شب را خواهم خوابید، در راه، امیدوارم فردا به موقع برسم سر کار.

امروز بعد از سه ماه برگشتم شهر کتاب، همکاران سابق را دیدم، کسانی که حالا دوست هستند، همه را دیدم، جز یکی، کی؟ مسئول بخش کتاب، هه هه هه هه هه هه هه هه

شهر کتاب را دوست دارم و تمام خاطرات خوبش را.

یگانه

امروز، روز یگانه  کوچولو بود، روزی که با حسین جون شروع شد و با چیسب فلفلی نباشه تموم شد، روزی که من کلاه سرم رفتو حالا حالا ها سرم هست، با کلاه البته خوش تیپ ترم، باور کن.

دلیل زندگی

یک زمانی بود، من در شهر کتاب بودم، هی کتاب هی کتاب هی کتاب، آدم وقتی در نعمت است زیاد قدرش را نمی داند، همین که از دست داد، دوهزاریش می افتد که ای دل غافل، چه بوده و چه هست.

این روزها وقتی بیدار می شوم، می دوم پی زندگی، لباس کارم را بر می دارم، آب معدنی را کنار لباس و در کیسه به زور می چپانم و راه می افتم، حواسم هست که همیشه وقتی ساعت به بیستمین دقیقه رسید من بیرون بزنم تا در سی امین دقیقه دقیق روبروی ایستگاه باشم، هر چند یکی دو دقیقه این ور تر ممکن است کار را مشکل کند و با دویدن دنبال سرویس هم درست نشود، سوار هم که می شوم به خودت عادت داده ام به کسی سلام نکنم، در این حد هم نمی خواهم به بعضی ها رو بدهم، فکر کن!

می نشسنم و به بیرون خیره  می شوم، به شور آباد، به جنگلی که هنوز نروئیده، به ساختمان هایی که هنوز ساخته نشده و به مردمی که هنوز به دنیا نیامده اند، به همه نگاه می کنم تا برسم به کار، کار و کار و کار ... صبح از هفت تا سه بعد از ظهر و امروز از سه تا یازده شب و از هفته ی آینده کار می شود با اعمال شاقه، نزدیک عید و تقاضا زیاد و دوازده ساعت کار.

همه ی این ها یک طرف، رسیدن به آخر هفته ها یک طرف، هی روزها را می شمارم تا برسد به این جمعه های تعطیل، جمعه هایی که شیفت ها عوض می شود و من شنبه را مرخصی می گیرم و با تمام وجود می دوم، می دوم دنبال دلیل زندگی.حتی صبر نخواهم کرد که صبح شود، همین امشب می زنم به قلب تاریک جاده تا فردا در سحر خورشید را ملاقات کنم، اینبار در رشت.

اسفند

کم کم درختان را باید بیدار کنیم

بهار در راه است

درخت دلم را تو بیدار کن



وبلونه

دلم می خواست یک جایی بود و یک بهانه ای بود برای دور هم جمع شدن و از هم اطلاع پیدا کردن، اطالع از اینکه کسی ازدواج کرده، کسی از ایران رفته، کسی به ایران برگشته، کسی بچه دار شده، کسی کمک می خواهد، کسی ... هر چی، می خواستم از حال و روز هم مطلع باشیم، می خواستم فناوری در اختیارمان باشد، می خواستم آن دوستی صادقانه ادامه پیدا کند، می خواستم ... خودتان هم می دانید چه می خواستم، یک زمانی که علی مدیریت را بر عهده گرفت، فوق العاده کار کرد، می دانستیم یک نفر مدیر است و می دانستیم دارد کارهایی می کند و اتفاق افتاد، اعضای وبلونه بیشتر شدند و مطالب متنوع تر و خبرها بیشتر، بعد علی ناگهان رفت، رفت تا به ما بگوید (شاید البته) کم کاری کرده ایم، با ذوق کاری کرد و ما ... و من ... از آن به بعد وبلونه باقی ماند، کی فکر می کرد که روزی مثلاً جناب مستطاب حسینی در آن مطلب بنویسد؟ یا دوستان دیگر.

وبلونه را هنوز دوست دارم، هنوز هر کاری بکنیم و هر گشتی در اینترنت بزنیم، باز خانه ی اصلی ما وبلونه است، همیشه نیم نگاهی به آن داریم، من هم می خواستم مثل علی ترک کنم، بروم، اما کجا و چرا؟ از دست خودم طغیان می کردم و اول از همه هم به خودم ضربه می زدم، گرفتاری هایم زیاد شده، خودم هم می دانم بهانه ی بدی است، سرباز بودم و وبلونه را آب دیت می کردم، غمگین بودم و وبلونه ... چه می گویم؟ نمی دانم، تنها به این فکر می کردم که می خواهم باز ببینم که وبلونه دارد نفس می کشد و ما دور آن هستیم، خانواده ی وبلونه ای ما خوب است، من همه ی اعضایش را دوست دارم، گردهمایی های بی برنامه و وقت و بی وقتش را دوست دارم و من همه ی دوستانم را دوست دارم.