سیب را از جیبم در می آورم و گاز می زنم، در صبحگاه چهاردهم اسفند طعم گرمای تابستان و خنکای سایه ی درخت زرد آلو و صدای غار غار کلاغی در دوردست می پیچد در وجودم، انگار تابستان همین چند ثانیه ی پیش از ما خداحافظی کرده باشد.