سفر به برزیل
یووهوووووووووووووووووووووووووووووووووووووو
رفتیم جام جهانییییییییییییییییییییییییییییییی
یووهوووووووووووووووووووووووووووووووووووووو
رفتیم جام جهانییییییییییییییییییییییییییییییی
خوب، تمام شد، تمام اتفاقات، هیجانات، بحثهای ریز و درشت و گمانهزنیهای عجیب و غریب تمام شد، امروز آن روز موعود رسید و رئیس جمهور بعد از آقای دکتر محمود احمدینژاد مشخص شد. ما نیز به نوبه خود و در حد همین نوشتار به ایشان و تمام کسانی که به ایشان رای دادهاند تبریک میگوئیم، ان شااله چهار سال آینده، کشور متعادلی را تجربه بکنیم، مخصوصاً در موضوعات مهمی مثل اقتصاد و اشتغال و سیاست خارجی و ... (لامصب همهی مسائل کشوری هم مهم هستند)، حالا که آقای دکتر روحانی رئیس جمهور شدهاند، از خیلیها صدا در نمیآید، اگر هم حرفی بزنند، کم خطر و در جریان همین صحبتها خواهد بود.
منظورم چه کسانی است؟ مشخصاً منظورم با دوستانی است که در مورد انتخابات سال 88 فکر میکردند که تقلب صورت گرفته است، در مورد ماهیت و تقلب در انتخابات حرفی نمیزنند، چون کاندید دلخواهشان رای آورد، اگر مثل طرفداران باقی کاندیدها رای نمیآوردند هم همین قدر ساکت میماندند و تمکین میکردند؟
البته این موضوع چندان برای من مهم نیست، امروز برای من صحنههایی که دیدم بیشتر اهمیت دارد، امروز هر کسی را که دیدم، ذوق داشت و امیدوار بود، امید به آینده و فردایی که نیامده، امیدی که هشت سال پیش در سینهی من موج زده بود و حالا ... حس همدردی داشتم، با کسی که حتی برای تاکسی هم با شوق دست تکان میداد، با لبخند کرایه میداد و بلند صحبت میکرد، با اعتماد به نفس و عزت نفس.
هر چند من با چشمان خُمارم نگرانم، نگران روزها و سالهای نیامده، نگران اعتماد از دست رفته و مرغ پر زدهای که برنگشته. اما بگذار بازی کنم، بگذار امیدوار شوم و امیدوار بمانم، امید روزهایی که هر ایرانی روزش با اعتماد به نفس و لبخند و شوق شروع کند و با همین مواد اولیه هم ادامه بدهد، صبح را، روز را، ماه را و هر چهار سال ریاست جمهوری او را.
یکی میخواد باهات حرف بزنه
اول که آنونس فیلم را دیده بودم، اصلاً جذبم نکرده بود، تنها چیزی که در آنونس فیلم جلب نظر میکرد، صحنهی تصادفی بود که خیلی خوب ساخته بودند (و من هم عاشق این طور صحنههای رئال) اما باز هم برای دیدن فیلم راضی نشده بودم، از ابتدای سال تا امروز هم در کامپیوتر بود و هر وقت که از سر بیحوصلگی یا بیکاری به دنبال فیلم خوب برای تماشا میگشتم، انتخابم این فیلم ایرانی نبود. تا اینکه امروز تصمیم گرفتم این فیلم را ببینم و از هارد پاک کنم، که اساسی دچار کمبود فضا هستم، فیلم را دیدم، فیلم دارای ریتم آرام و در عین حال جذاب برای دنبال کردن دارد، دنبال کردن و نگران شدن برای شخصیتها و درگیری برای کشف گذشتهای که مبهم است، گذشتهای که حالا باید پیدا کرد، جستجویی به قیمت مرگ و زندگی. مرگی برای نزدیکان و زندگی برای کسانی که حتی نمیشناسیم.
کاش میشد ابتدای فیلم، نام شهاب حسینی و یکتا ناصر را نمیآورند، یا حتی در آنونس فیلم چهره و گریم متفاوت یکتا ناصر را نشان نمیدادند، آن وقت غافلگیری دلچسبی در طول فیلم نوش جان میکردیم، حیف شد.
فیلمهای زیادی را بر روی پردهی سینما دیدهام، فیلمهایی که خیلی وقتها واقعاً از چند هزار تومانی که خرج بلیط و رفت و آمد و پُفک و غیرهی فیلم دیدن در سینما کردهام، پشیمان شدهام، فیلمهایی که اگر وقت میگذاشتم و نسخهی کپی شدهی آنها را نگاه میکرد، باز من بودم که بابت از دست رفتن دو ساعت وقت گرانبها و مثل طلا، ضرر کرده بودم، نه تهیه کننده و عوامل فیلمهای فوقالذکر. اما در مورد این فیلم فرق میکند، واقعاً حسرت خوردم که چرا نرفتم و در سینما این فیلم را ندیدهام، ارزش فیلم آنقدر هست که بعد از مدتها من را به سمت نوشتن کشاند، مجبورم کرد، بنشینم و در موردش بنویسم.
امروز علاوه بر تعطیلی و فیلم دیدن من، اتفاق مهم دیگری هم افتاده است، امروز در کشور من انتخابات مهم ریاست جمهوری برگزار شد که انصافاً مردم حضور پُرشور مردم کَفِ خودمان را برید، چه برسد به دیگران.
ان شا اله هر کسی که رئیس جمهور شود، خیر برای مردم ایران داشته باشد.
ترس من از درگیری با رستم دستانِ شرکت، همیشه رفتارم را محتاط میکرد، اما امروز که روی شانههایش دست انداخته بودم و خیمه زده بودیم، فهمیدم که پهلوانِ ما همچنان ترسناک نیست، همچنان پهلوان نیست. اینجا بود که ترس ریخت و یا به قول تات زبانان، ترس رنجید.
بزرگی گفت است:
از هر چه میترسید، با آن روبرو شوید.
به شدت درگیر روزمرهام
نوشتن هم یادم رفته
یادم رفته
چراغ را خاموش میکنم
سایه با لبخند میمیرد
چند روز پیش، یعنی چهارم خرداد سالروز ترور آیتاله هاشمی رفسنجانی بود، ایشان در منزلشان و توسط گروه فرقان ترور شدند، یک گلوله در کبد منتها ... از بدیهیات است که ایشان جان سالم به در بردهاند.داستان این ترور که اغلب از زبان همسر ایشان بیان میشود، جالب است اما از حوصلهی وبلاگ خارج است. در این اتفاق افراد زیادی پیام دادند از امام خمینی تا ابوالحسن بنیصدر، پیام آیتاله منتظری برای من جالب بود:
خبر سوء قصد به حجه الاسلام هاشمی مایه تأسف شد .... بایستی به گروههایی که متصدی این حرفها هستند بگوییم که آنها نمیتوانند روح یأس در رهبر و ملت ایجاد کنند. ..... در این سوء قصد دست آمریکا در کار است و اگر دست چپ هم باشد، چپ آمریکایی است، ماننده تودههای نفتی در زمان دکتر مصدق، اگر کار چپیها باشد چپیهای ساخت آمریکا هستند ولی مردم قاطعتر میشوند و دست شرق و غرب را قطع میکنند. دنیا، دنیایی است که مردم روشن شدهاند.
کاش کسی بود برای من چپیهای ساخت امریکا را تفسیر میکرد، صحبتی که الان و بعد از سی و خوردهای سال برای من عجیب سوال است.
در این اوضاع رد صلاحیت خواندن پیام امام هم خالی از لطف نیست، منتها من جوان هستم و آرزو دارم و ترجیح میدهم که خودتان با یک جستجوی ساده در اینترنت موضوع را پیگیری فرمائید.
با تشکر از شما و مرگ بر چپِ آمریکایی.
خودم با این نظر چندان موافق نیستم، موافق موفقیت خودم در پدر شدن، تنها توضیحاش در این مورد این است: خوابم سنگینه. احتمالاً وقتی بچه گریه میکند، شب یا نصفه شب، من خواب هستم، وقتی که به کمک من احتیاج دارد، من خواب هستم، من خواب هستم و او گریه میکند و دلم میسوزد، دلم برای بچهای که به دنیا نیامده میسوزد.
وقتی به پدرانی فکر میکنم که تا سالها صدای بچههای دههی شصت، با صدای آژیر و موشکباران در گوششان میپیچید و خم به ابرو نمیآوردند، مردانی که برای همیشه ما را مدیون خودشان کردهاند.
سکوت میکنم تا جوابتان را داده باشم