داغ تازه ی دل

اولین تصاویری که از واقعه‌ی عاشورا در ذهن من نقش بسته، مربوط می‌شود به دورانی که مادربزرگم برای خواب کردن نوه‌اش قصه تعریف می‌کرد، تمام قصه‌های مادربزرگ منشا دینی داشت و بیشتر داستان پیامبران الهی بود، با این حال به فراخور مناسبت گاهی از امامان هم یاد می‌کرد، ماه رمضان از حضرت علی علیه السلام می‌گفت و ضربت خوردنش، نیمه‌ی شعبان از امام زمان (عج) می‌گفت و غیبت‌اش و ماه محرم هم از حسین علیه السلام می‌گفت و هفتاد و دو یارش. آن وقت‌ها فکر می‌کردم مادربزرگم حضرت علی را در کودکی دیده است و ضربت خوردنش را درک کرده، فکر می‌کردم امام حسین همین چند وقت پیش در کربلا شهید شده است و اصلاً تصورم این بود که از خانه‌ی ما تا کربلا بیشتر از یک ساعت راه نخواهد بود و از پشت بام می‌شود دیوارهای شهر کوفه را دید، هر چند وقتی بزرگ شدم عاشورا و کربلا در زمان و مکان دور شدند، اما همیشه داغ خون خدا تازه بود، انگار همین چند وقت پیش و همین نزدیکی اتفاق افتاده است، از دوران داستان‌های مادربزرگ تا همین حالا، مردمی را دیده‌ام که مثل فردی پدر از دست داده ضجه می‌زدند و ناله می‌کردند، مردمی که بعد از هزار و چهارصد سال هنوز نامردی مردم کوفه را هضم نکرده‌اند و کینه‌ی شمر را در دل دارند و البته مردمی را هم دیده‌ام که محرم برای‌شان یک کارنوال سالانه بوده است که هر کاری برای‌شان در این جشن پُرغم رواست جز تفکر، جز عاشورا، جز دل سپردن به صاحب روزی که بعد از این همه سال هنوز صدای یاری طلبیندش به گوش می‌رسد. پیرمردی را دیدم با چشمانی سرخ و نمناک خیره به جوانانی بود که پشت به علم، مثل تیم فوتبال هنگام شروع بازی ژست گرفته بودند و بازار عکس یادگاری را همراه دل او داغ می‌کردند، جلو رفتم، با پیرمرد دست دادم و تسلیت گفتم.

فرهنگ مهم مطالعه

در راستای صحبت‌های فرهنگی دیروز، باید نظر خودم را هم بیان کنم، نظر یک فرد عادی از قشری که از همه لحاظ متوسط محسوب می‌شود (این که چرا یک نظر متوسط می‌تواند مفید هم باشد بعداً صحبت می‌کنیم) همان طوری که عرض کردم، فرهنگ‌سازی یک عبارت کلی است که با فرمول‌هایی ساده می‌شود قدم‌هایی مثبت برای آن (حالا در هر زمینه‌ای) برداشت و یکی از این فرمول‌های ساده مطالعه است، به به، خود این عبارت هم نیاز به فرهنگ‌سازی دارد! این را قبول دارم و می‌پذیرم که ایجاد فرهنگ مطالعه در جامعه، کار بزرگی محسوب می‌شود، اما به نظرم از بیشتر فرهنگ‌سازی‌های دیگر مثل فرهنگ‌سازی در زمینه‌ی رانندگی، احترام و ادب، کار و تلاش، پس‌انداز و ... این یکی مهم‌تر است، دلیل من برای اهمیت این زمینه از فرهنگ اجتماعی ساده است، شما وقتی مطالعه می‌کنید دایره‌ی دانسته‌ها و حس‌ها و موقعیت‌ها و خیلی چیزهای دیگر را در خود افزایش می‌دهید، مثلاً وقتی یک کتاب می‌خوانید که شخصیت اول آن یک قاتل است، کسی که به عمد یک قتل را انجام نداده، تنها بر اثر حادثه دچار قتل شده است، آن وقت اگر کتاب تاثیرش را گذاشته باشد، در زندگی خود سعی می‌کند که در موقعیت منجر به قتل قرار نگیرد و یا اگر کسی را در آن موقعیت دید، بهتر می‌تواند او را درک کند، چرا اینقدر توضیح می‌دهم، با کتاب خواندن با تجربه‌تر می‌شوید، بدون سفر و بدون هزینه‌ی زیاد (چه مالی و چه جانی) همین خود نکارنده، بعد از خواندن کتاب «بادبادک‌باز» اثر نویسنده‌ی افغان «خالد حسینی» به خوی نژادپرستانه‌ی موجود در خودم پی‌بردم، هم در خودم و هم در اطرافیانم، منتها تا قبل از آن خودم را انسان نژادپرستی تصور نمی‌کردم و اگر مورد این سوال واقع می‌شدم که آیا قوم، ملتو یا گروه‌ی وجود دارد که از شما برتر یا پست‌تر باشد؟ جواب من هیچ قوم، ملت و گروه‌ی بود اما این ساده‌اندیشی بود، به نوشته‌های قبلی خود رجوع کردم و خطاب‌هایم را به اقوام و گروه‌های مختلف از با دیدی جدید، مطالعه کردم و به این نتیجه رسیدم با کتمان این حقیقت، چیزی عوض نخواهد شد، پس شروع کردم دور شدن از چیزی که به نظرم نادرست بود و این را مدیون کتاب  و مطالعه هستم.

پ.ن: البته باید عرض کنم که مدتی کار کردن در شهر کتاب به من فهمانده است که الزاماً آدم با مطالعه، آدم باشعوری نیست و برعکس، پس مطالعه تنها فاکتور نمی‌تواند باشد، هر چند که مهم است. والا.

 

فرمول فرهنگ‌سازی

چند مدتی است که حال و روز دهان و دندانم خوب نیست، به علتی بسیار ساده، من به تازگی موجودی به نام دندان‌پزشک را کشف کرده‌ام که می‌تواند برخی از مشکلات دندانی بنده را حل و فصل کند، برای همین یک برنامه‌ی مدون ریختم تا دهان خودم را سرویس کنم و در اولین گام اقدام به کشیدن دندان‌های عقل کردم، دندان‌های عقل بی‌آزارم را یکی یکی کشیدم و البته الان مثل چی پشیمان هستم، چرا؟ چون دندان‌های عقلم فقط در دهانم حضور داشتند و هیچ مشکلی برای من به وجود نیاورده بودند، نه دردی، نه کرمی، نه مرضی ... اما اکتشاف تازه‌ام گفته بود که: دندان‌های عقل را در اولویت قرار بده، ما هم چنین کردیم و پشیمان شدیم.

دکتر قرار بود بر روی برنامه‌ی مدون من نظری کارشناسانه و کارگشایانه بدهد، بنابراین فرستاد تا از کل فک و متعلقات عکس بگیرم و برای‌اش ببرم، من هم رفتم یک سلفی از فک وحشتناکم گرفتم و آمدم، دکتر که عکس را دید، گفت: دراز بکش. دراز کشیدم و دهانم را باز کردم، سرش را در دهانم فرو بُرد و با اشاره به تک تک دندان‌های موجود در دهانم می‌گفت: این درد داره؟ این چی؟ این؟ اینم درد نداره؟ ... بعد از سفر علمی در دهانم بازگشت چند دقیقه‌ای سکوت کرد تا من از او پرسیدم که: دکتر جان چی شده؟ مریضی بدی دارم؟ من تحمل شنیدن دارم، بگو دکتر. دکتر رو به من اسمم را پرسید: گفتی اسمت چی بود؟ نام و نام خانوادگی را به فارسی صحیح برای‌اش اعلام کردم و او هم شنیده‌هایش را با نامی که زیر عکس نوشته شده بود مقایسه کرد، درست بود، رو به من گفت: با این دهن و دندون تو باید الان تو درد خر غلت بزنی!

در مورد حادثه‌ی پیش آمده در گروه اجتماعی خانوادگی کمی صحبت کردیم و تمام اعضای گروه به این نتیجه‌ی اساسی رسیدند که من در مورد بهداشت دهان و دندان دچار فقر فرهنگی هستم و باید مدت‌ها قبل درباره‌ی من پروژه‌ی فرهنگ‌سازی انجام داده می‌شده که نشده، این طور وقت‌ها که نگاه شماتت بار سایرین را (هر چند از راه دور) بر روی خودم حس می‌کنم، به فکر فرو می‌روم و به دنبال علت و علل اشتباه‌های احتمالی می‌گردم، در این مورد هم این اتفاق افتاد ولی من از واژه‌ی فرهنگ‌سازی فراتر نرفتم، چون این عبارت خیلی کلی بود و باید چه اتفاقی در من یا برای من می‌افتاد تا بشود گفت فرهنگ‌سازی روی داده است، نه فقط درباره‌ی دندان، بلکه درباره‌ی همه‌ی چیزهایی که تا پایان زندگی با آن‌ها روبرو خواهم شد.

...

به نظر من این فرهنگ‌سازی جنبه‌های راحت‌تری هم دارد، یک فرمول دارد که با گسترش کاری خاصی در جامعه می‌شودتوقع داشت فرهنگ عمومی بالا رفته است و می‌شود کاری کرد که فردی در ابتدای دهه‌ی چهارم زندگی خود با مشکل فرهنگی روبرو نباشد. به نظر شما آن فرمول ساده می‌تواند چه چیزی باشد؟

نقیه

آخرین آب دیت وبلاگ مربوط است به (کمی بیشتر از) دو ماه پیش، در حالت عادی بهانه‌های جورواجوری برای به روز نرسانی وبلاگ در من وجود دارد، حالا که عذر تنبلی هم موجه است و البته گردن کس دیگری به نام سایت میزبان (بلاگفا). اما بهتر بود این تنبلی زیادی را کنار می‌گذاشتم و سری به فضای وبلاگ می‌زدم، این روزها که انواع و اقسام فضای مجازی در دسترس همگان است، دیگر به وبلاگ باید به دید نوستالژی نگاه کنیم.

2- ماه مبارک رمضان رو به پایان است، امیدوارم طاعات و عبادات تمام خوانندگان قبول باشد و امیدوارتر هستم که این ماه مبارک تاثیر مثبتی بر زندگی همه‌ی ما گذاشته باشد.

3- سریال تلوزیونی "پایتخت" که در ایام ماه مبارک رمضان در حال پخش است را نگاه می‌کردم و به این نتیجه رسیدم که سیاست حتی در سریال‌های دوست داشتنی و کمدی، کام آدمی را تلخ می‌کند، به نظر من تمام قسمت‌های قبلی این سریال خیلی دل‌نشین‌تر و حال خوب کن‌تر! بودند تا این قسمت آخر، آن هم به خاطر نپرداختن به موضوع سیاست بود، موضوعی که به اندازه‌ی کافی در تاکسی و سرکار و مهمانی و ... درباره‌ی آن بحث می‌کنیم. کاش هما خانم در شورای شهر رای نمی‌آورد.

4- در این روزهای حساس مذاکرات برای تیم مذاکره کننده توفیق آرزو داریم و امیدواریم این بار به نتیجه مطلوب و خیر برسیم . ان شا الله.

شهید عزیز گفت

زمانی که جوان‌تر بودم و محدودیت لباس پوشیدن از چیزی که امروز هست، خیلی بیشتر بود، نقل قولی شنیدم از یک شهید بزرگوارکه به نظرم خیلی حکیمانه آمد، نقل قول هم اشاره به همین لباس پوشیدن بود، نقل قولی با این مضمون که اگر لباس تن جوان ما بد است و ما او را مجبور می‌کنیم که آن را نپوشد، چه چیزی را جایگزین لباس می‌خواهیم به او پیشنهاد دهیم. دقیقاً مشکل را می‌دانست، اینکه حکومت در کوچکترین چیزها (مسائل شخصی و سلیقه‌ای) دخالت می‌کرد و طرح مناسبی هم نداشت.

برخی از مردم و مسئولین هنوز در همان زمان و زمانه سیر می‌کنند، هنوز هم در چیزهای سلیقه‌ای مثل لباس و تزئینات و غیره (در مواقع حادتر به تفکرات) هم کار دارند و در این موقع‌ها باید رجوع‌شان داد به گفته‌ی آن شهید عزیز.

ضد

به‌تنهایی گرفتارند مشتی بی‌پناه اینجا

مسافرخانه رنج است یا تبعیدگاه اینجا

غرض رنجیدن ما بود - از دنیا - که حاصل شد

مکن ای زندگی عمر مرا دیگر تباه اینجا

برای چرخش این آسیاب کهنه دل سنگ
به خون خویش می‌غلتند خلقی بی‌گناه اینجا

نشان خانه خود را در این صحرای سردرگم 
بپرس از کاروان هایی که گم کردند راه اینجا

اگر شادی سراغ از من بگیرد جای حیرت نیست
نشان می‌جوید از من تا نیاید اشتباه اینجا

تو زیبایی و زیبایی در اینجا کم گناهی نیست
هزاران سنگ خواهد خورد در مرداب ماه اینجا

فاضل نظری

فیلم خوب

دو عدد فیلم بسیار زیبا دیدیم، اولی: "بوسیدن روی ماه". و دومی: "هیس، دخترها فریاد نمی‌زنند". هر دو فیلم عالی بودند و راستش را بخواهید اولی اشکم را در آورد و دومی فیلم اجتماعی در مورد یکی از معضلات فرهنگی در جامعه‌ی ایران بود. اولی می‌توانست بهتر فیلم را به پایان ببرد و دومی هم می‌توانست خوش ساخت‌تر باشد، مخصوصاَ در فیلم برداری.

من هم البته به همه‌ی دوستانم توصیه می‌کنم، هر دوی این فیلم‌ها را ببینند.

هنر زمان


امروز نه آغاز و نه انجام جهان است

اي بس غم و شادي كه پس پرده نهان است

گر مرد رهي غم مخور از دوري و ديري

داني كه رسيدن هنر گام زمان است


الان به اين شعر احتياج داشتم


لیدی ال

یک روز تعطیل را پشت سر گذاشته‌ایم و می‌خواهیم، مجدداً کار را با قدرت و صلابتی مثال زدنی در هفته‌ی جدید شروع کنیم. مهمترین اتفاقی که در هفته‌ی گذشته برای من افتاد (البته در حوزه‌ی نوشتنی و خواندنی)، مطالعه‌ی کتاب "لیدی‌ال" از "رومن گاری" بود، زیبا و پُرکشش بود، داستان پیرزنی ثروتمند و معتبر در انگلستان، که قصد دارد داستان زندگی‌اش را برای پیرمردی که به او علاقمند است توضیح دهد، داستانی پُرفراز و نشیب و البته باور نکردنی، کتاب خوبی است و حجم مناسبی هم برای مطالعه دارد، خود من بخشی از کتاب را وقتی همراه‌ام این طرف و آن طرف می‌بردم مطالعه کردم.

رومن گاری نویسنده‌ی معتبری است و اگر کتابی پیدا کردید که روبروی نام نویسنده، اسم او را نوشته بود، حتما ارزش مطالعه دارد.

ایران، از بیرون

دیروز به معرفی یک فیلم پرداختم و امروز هم می‌خواهم به دنیای فیلم و سینما سَرَک بکشم، سرک کشیدنی که به ایران و ایرانی هم مربوط می‌شود، خودم و کشورم را در فیلم‌های هالیودی جستجو کردم. طی ده سال گذشته، موضوع هسته‌ای ایران، بیش از حد کش‌دار شده است و همین کشمکش‌ها و تحریم‌ها و خبرها و ... از دید نویسندگان فیلم‌نامه دور نمانده و با ربط و بی‌ربط به موضوع ایران اشاره کرده‌اند. اشاراتی کوتاه، بامعنی و به شدت تخریبی. (تخریبی جهت افکار عمومی و بینندگان ناآگاه و غافل، تازه تمام آن فیلم‌نامه‌ها کاغذپاره‌ای بیش نیستند، خیالتان راحت).

آخرین نمونه‌ای که من با آن برخورد داشتم، در فیلم "RED2" با بازی "بوریس ویلیس" است، بمبی خطرناک گم شده و سفارت ایران در لندن، خریدار آن است. چهره‌ی ایرانی‌ها به شدت نزدیک چهره‌ی اعراب و گاهی شبیه القاعده (ریش بلند و سیبیل کوتاه) ترسیم شده است، آی‌کیو در حد جلبک و رفتارهای به شدت زشت و زننده و فارسی را با لهجه‌ی افغانی یا من درآوردی صحبت می‌کنند.

سال گذشته و در فیلم "ARGO" این موضوع به وضوح نمایش داده شده بود، دوستان بسیجی هم در یک حرکت تاکیدی، خالصانه و مخلصانه، جایزه‌ای تهیه کردند و بردند دم در سفارت سوئیس (حافظ منافع آمریکا در ایران) تحویل دادند، خدا البته خیرشان بدهد، زحمت کشیدند، مشکل را هم از بیخ لابد حل کردند، اما این جوایز باعث دیده نشدن فیلم نشد.

فیلم سومی که شاید درباره‌ی روابط آمریکا و ایران بوده است و به موضوع صلح و رابطه پرداخته است و اتفاقاً ایران را با اعراب یکی می‌داند، فیلم "white-house-down" است و آنقدر ما را با اعراب یکی می‌داند که نام رئیس جمهور ایران را "الشریف" گذاشته است، در اشاراتش هم کماکان ایران و اعراب را یکی می‌داند.

شاید شما هم از این دست فیلم‌ها دیده باشید، شاید وقتی یک چهره‌ی ریشو، فارسی را به صورت تابلو و با لهجه صحبت می‌کند، شما هم مثل من لجتان در آمده باشد، نمی‌دانم، تنها چیزی که می‌دانم این است که ما در این دنیا، نه تنها چهره‌ی بدی از خود ارائه داده‌ایم، بلکه همان چهره را هم ناقص و مخدوش به جهانیان ارسال کرده‌ایم، چهره‌ای شبیه صدام و قذافی و ...

به نظر شما حالا باید چه کار کنیم، لعنت به تاریکی یا روشن کردن شمع؟

Open Grave

قبرِ باز، اسم آخرین فیلمی است که دیدم، فیلمی در ژانر ترس که در سایت IMDB امتیاز 6.4 را دارد، هر چند که به قول یکی از دوستان: ما فیلم با امتیاز پائین‌تر از 7.5 را اصلاً نمی‌بینیم منتها با همین دوست در مورد فیلم که صحبت کردم، خوشش آمد، من هم از یک خط توضیح تصمیم گرفتم فیلم را تماشا کنم.

داستان فیلم: مردی در گودالی پُر از جسد به هوش می‌آید و هیچ چیز قبل از بی‌هوشی‌اش را به خاطر ندارد.

گفتم که فیلم در ژانر ترس است، منتها خیلی ترسناک نیست، چون خیلی خیال‌پردازم، فیلم‌های ترسناک نگاه نمی‌کنم، این یکی ترس‌اش کم بود، یک جورهایی جز فیلم‌های زامبی هم محسوب می‌شود، منتها زامبی‌های این فیلم احمق نیستند، خیلی هم هوشیارند و حرف می‌زنند.

خلاصه به دیدنش می‌ارزد.


This is the ENd

امروز تنها استراحت بود و فیلم دیدن، فیلم "من یک مادر هستم" ساخته‌ی "فریدون جیرانی" را قول داده بودم که ببینم و دیدم و حال نکردم، البته دست تمام عوامل درد نکند، من لذت نبردم و در فازش نبودم، لازم به توضیح است که علاقه‌ی من برای دیدن این فیلم به خاطر حاشیه‌هایی بود که هنگام اکران عمومی آن پیش آمده بود و حتی در برخی از شهرستان‌ها اکران نشده بود، حاشیه‌هایی که به نظر من زیاد از حد بود.

علاوه بر این فیلم "This is the END" ساخته‌ی "ست روگن" و "اوان گلدبرگ" را هم دیدم، در یک کلام فیلم کمدیِ کثیفی بود که مخلوطی از اعتقادات مذهبی و کمدی را با هم داشت، پیشنهاد من برای فیلم دیدن البته هیچ کدام از این دو است، منتها دومی باحال تمام می‌شود، اولی تراژیک.

مرگ فرصت


در مورد مرگ حساس شده بود و در اینترنت دنبال فیلم‌های مربوط به مرگ می‌گشت، چند فیلمی که پیدا کرده بود به من نشان داد و در مورد چندتایی هم صحبت کردیم، به هر حال کمی اضطراب و دلشوره در این مورد داشتیم، می‌دانیم تمام چیزهایی که نگاه می‌کنیم و می‌شنویم، دیر یا زود برای ما هم اتفاق خواهد افتاد، برای همین فکر می‌کنم کلاً موضوع مرگ برای همه کم و بیش ترس آور است. بماند.

در یکی از این فیلم‌ها با عنوان : "لحظه مرگ در سجده یک نمازگزار" مردی در مسجد نماز می‌خواند، به محض اینکه نمازش تمام می‌شود، از دنیا می‌رود.خیلی عجیب است، همه فکر می‌کنیم برای کاری که باید انجام دهیم، همیشه فرصت هست، فرصت نوشتن وبلاگ (برای من)، فرصت عذرخواهی از یک دوست یا یک فامیل، فرصت رسیدن به آرزوها و غیره، همیشه فکر می‌کنیم که هنوز از مهلت زندگی ما باقی مانده است، اما ... به همین فیلم اگر نگاهی بکنیم، می‌بینیم که اگر آن مرحوم فقط برای چند دقیقه نمازش را عقب انداخته بود، حالا با یک کار نکرده از دنیا رفته بود.

باور کنیم که همیشه فرصت نیست.

قاچاق علامت زن


به نام خدا

دو سه روز است که در وبلاگ مطلب ننوشته‌ام، امروز را باید کاری کنم و به قول دوستان حرکتی بزنم، اما در روز تعطیلی که در خانه خوردیم و خوابیدیم، چه بنویسم؟ این روزها جز خبر جنگِ غیرالوقوع در سوریه ( من نمی‌دانم چرا این قدر نسبت به جنگ حساس شده‌ایم؟ مردم بیچاره‌ی سوریه دو سال است که در شرایط جنگی به سر می‌برند، حالا نمی‌فهمم قرار است چه شرایطی عوض شود.) تک و توک اظهار نظرهای برخی از سیاسیون به گوش می‌رسد که به جناب آقای رئیس جمهور اشکالاتی وارد می‌کنند که خدای‌یش مصداق بارز چوب لای چرخ گذاشتن است، بابا بگذار این بنده خدا کارش را شروع بکند، هنوز استارت نزده، داد و بیداد و هشدار و کنایه و غیره ...

این خبرها به درد ما و وبلاگ ما نمی‌خورد، پس باید فکر دیگری می‌کردم، گفته بودم که دارم یک کتاب تاریخی مطالعه می‌کنم و در حال و هوای سال 1940 و آن طرف‌ها هستم، جو قدیم ندیم ما را گرفته بود که زدیم توی خط اینکه ببینیم امروز در تاریخ چه گذشته است، امروز هشتم شهریور .... بله: شهادت آقایان رجایی و باهنر که مهمترین اتفاق تاریخی امروز بوده است، کسانی که با خون شان پای عقایدشان را امضا کردند، خداوند بیامرزدشان.

آخرین اتفاق امروز هم اختراع مداد بود، برای شما نمی‌دانم و برای من از همه‌ی اتفاقات بالا جالب‌تر بود، فکر نمی‌کردم که مداد را هم کسی اختراع کرده باشد هرچند بین علما اختلاف است ولی خوب جالب است، مثلاً در جایی خواندم که مخترع مداد فردی بنام نیکولا کنته است و به افتخار او همین الان هم به یک نوع مداد رنگی کنته می‌گویند (نقاشان بهتر دانند)، در جای دیگری مخترع مداد را نجاری به نام استدلر معرفی کرده‌اند و در جایی دیگر با اشاره به تاریخ‌چه‌ی مداد که با کشف و استفاده‌ی گرافیت گره خورده است می‌گوید: دولت انگلستان به خاطر کاربرد گرافیت در توپ‌های جنگی از این معادن بهره برداری می‌کرد. اما مردم منطقه از گرافیت برای علامت زدن قایق‌هاشان بهره می‌بردند که همین مساله باعث قاچاق آن به عنوان جسمی برای علامت زدن شد.نقل از ویکی پدیا

جالب بود نه؟

درس

این روزها درگیر یک کتاب شده‌ام درباره‌ی زندگی محمدرضا پهلوی، مقدمه‌ی آن درباره‌ی اقدامات رضا شاه است و تاثیر آن بر ولیعهد جوان، یک ولیعهد که وقتی به دنیا آمد، فردی عادی بود و در شش سالگی ولیعهد کشورش شد، کشوری که در آن زمانه، کانون هرج و مرج، انواع و اقسام بدبختی‌ها و فلاکت‌ها بود، منتها کسی که در آن زمانه زمام امور کشور را به دست گرفت، کسی بود که اعتقاد به سیاست زورچپان داشت، همه چیز را به زور می‌خواست و تا جایی هم به خواسته‌هایش رسید ولی ...
تاریخ پُر از درس است، درس برای شکست خورده‌ها و درس برای پیروزها.

رسوا


به نام خدا

امروز با اینکه اولین روز هفته بود ولی انگار نه انگار، نه خبری، نه کاری، نه فعالیتی و نه هیچ چیز دیگر.

به تازگی فیلم سینمایی "رسوایی" ساخته‌ی آقای مسعود ده‌نمکی وارد شبکه‌ی خانگی شده است و ما هم که در شهر بی سینما زندگی می‌کنیم، بالاخره از جدیدترین ساخته‌ی ایشان مفیوض! شدیم و حالا بعد از تماشای فیلم، دیدن را توصیه می‌کنیم، هر چند به ظاهر دارای اشکالاتی هست اما با در نظر گرفتن اینکه گُل بی‌خار خود حضرت دوست است، با اغماض بیشتر به فیلم نگاه کنید و لذت ببرید.

همین و همین

نگرانی و شهید

به نام خدا

خدایا امروز چقدر فکر و ذکر داشتم! به همه چیز باید فکر می‌کردم، کار، خانه، زندگی و . . .   .          .

1-نگران آقای نجفی بودیم که در این اوضاع بی‌کاری، چطور نان وزیر شدنش بریده شده که خبردار شدیم بر یک صندلی تکیه خواهد زد که پیش از این از آن آقای رحیم مشایی و آقای بقایی بوده است. مبارک باشد.

2-محمد زهرایی درگذشت، خدا رحمتش کند، آن وقتی که در شهر کتاب کار می‌کردم زیاد اسم خودشان و پسرشان را شنیده بودم، شهر کتاب باهنر هم که سر زدم، بدم نمی‌آمد به صورت تصادفی ببینمش، منتها نشد و ماند، ماند تا امروز که شنیدم در محل کارش فوت کرده است. شنیده بودم کسی که در راه کسب روزی حلال از دنیا برود شهید است.


دعای خوب


سلامتی واقعاً یک نعمت بزرگ است

و وقتی نباشد، نبودش حادثه‌ی عظیمی است

هر چقدر درد و رنج جسمی کوچک باشد، باز بزرگ است

در این روزهایی که دعا مستجاب می‌شود برای سلامتی همه دعا کنیم

یکی می‌خواد باهات حرف بزنه

یکی می‌خواد باهات حرف بزنه

اول که آنونس فیلم را دیده بودم، اصلاً جذبم نکرده بود، تنها چیزی که در آنونس فیلم جلب نظر می‌کرد، صحنه‌ی تصادفی بود که خیلی خوب ساخته بودند (و من هم عاشق این طور صحنه‌های رئال) اما باز هم برای دیدن فیلم راضی نشده بودم، از ابتدای سال تا امروز هم در کامپیوتر بود و هر وقت که از سر بی‌حوصلگی یا بی‌کاری به دنبال فیلم خوب برای تماشا می‌گشتم، انتخابم این فیلم ایرانی نبود. تا اینکه امروز تصمیم گرفتم این فیلم را ببینم و از هارد پاک کنم، که اساسی دچار کمبود فضا هستم، فیلم را دیدم، فیلم دارای ریتم آرام و در عین حال جذاب برای دنبال کردن دارد، دنبال کردن و نگران شدن برای شخصیت‌ها و درگیری برای کشف گذشته‌ای که مبهم است، گذشته‌ای که حالا باید پیدا کرد، جستجویی به قیمت مرگ و زندگی. مرگی برای نزدیکان و زندگی برای کسانی که حتی نمی‌شناسیم.

کاش می‌شد ابتدای فیلم، نام شهاب حسینی و یکتا ناصر را نمی‌آورند، یا حتی در آنونس فیلم چهره‌ و گریم متفاوت یکتا ناصر را نشان نمی‌دادند، آن وقت غافلگیری دلچسبی در طول فیلم نوش جان می‌کردیم، حیف شد.

فیلم‌های زیادی را بر روی پرده‌ی سینما دیده‌ام، فیلم‌هایی که خیلی وقت‌ها واقعاً از چند هزار تومانی که خرج بلیط و رفت و آمد و پُفک و غیره‌ی فیلم دیدن در سینما کرده‌ام، پشیمان شده‌ام، فیلم‌هایی که اگر وقت می‌گذاشتم و نسخه‌ی کپی شده‌ی آنها را نگاه می‌کرد، باز من بودم که بابت از دست رفتن دو ساعت وقت گرانبها و مثل طلا، ضرر کرده بودم، نه تهیه کننده و عوامل فیلم‌های فوق‌الذکر. اما در مورد این فیلم فرق می‌کند، واقعاً حسرت خوردم که چرا نرفتم و در سینما این فیلم را ندیده‌ام، ارزش فیلم آنقدر هست که بعد از مدت‌ها من را به سمت نوشتن کشاند، مجبورم کرد، بنشینم و در موردش بنویسم.

امروز علاوه بر تعطیلی و فیلم دیدن من، اتفاق مهم دیگری هم افتاده است، امروز در کشور من انتخابات مهم ریاست جمهوری برگزار شد که انصافاً مردم حضور پُرشور مردم کَفِ خودمان را برید، چه برسد به دیگران.

ان شا اله هر کسی که رئیس جمهور شود، خیر برای مردم ایران داشته باشد.

تاریکی


چراغ را خاموش می‌کنم

سایه با لبخند می‌میرد

جهان هولوگرافیک

در این یک روز، به شدت درگیر مفهوم هولوگرافیک شده‌ام، دلیل خیلی ساده‌ای هم دارد، مطالعه کتاب "جهان هولوگرافیک" نوشته‌ی "مایکل تالبوت" با ترجمه‌ی "داریوش مهرجویی"، کتابی که انصافاً جز پُرفروش‌های شهر کتاب محسوب می‌شد، هر چند که کتاب را در منزل داشتیم، منتها تا کنون قسمت نشده بود که آن را مطالعه کنم.

برای من از آن کتاب‌های سخت بود، کتاب‌هایی که به زور در آن پیش می‌رفتم، اول به خاطر مباحث علمی که مطرح کرده و دوم به خاطر پراکنده‌گویی نویسنده، که به نظر من از جذابیت‌های آن کاسته است، آنقدر این جذابیت برای من کم شد که در لحظه‌ای احساس کردم ادامه دادن این کتاب نه تنها مفید نیست، بلکه تلف کردن وقت است.

در مورد مباحث علمی، موضوعات مطرح شده شامل مباحثی از دو علم پزشکی (مغز و اعصاب) و فیزیک (کوانتومی) است، در مورد توضیحات علم پزشکی باید بگویم که علاوه بر گیج کنندگی در من، چیز قابل توجهی برای عرضه نداشت و در مورد فیزیک که یک زمانی تخصص خود من بوده، از آن هم گیج کننده‌تر و سخت‌تر بود، در مباحث علمی، استفاده از اسامی دانشمندان مختلف در مکان‌های مختلف بیشتر به این سردرگمی دامن می‌زد و علاوه بر آن تلفیق داستان‌های بی‌ربط و علم هم عجیب روی مخ می‌رفت. در واقع کتاب تلاش کرده بود تا علمِ پیچیده را برای عوام قابل فهم کند منتها در این کار عملاً ناتوان بوده است.

آخرین نقد هم به پرش‌های بی‌جا در جای‌جای کتاب (البته تا اینجایی که مطالعه کرده‌ام) برمی‌گردد، مثلاً در مورد زندگی‌نامه‌ی یک دانشمند صحبت می‌کند، ناگهان بحث عوض می‌شود و کاملاً علمی می‌شود و در همان مباحث به ظاهر یکپارچه هم پیوستکی کافی را ندارد.

تا اینجا تنها در مورد مسائل (به قول دوستان) فنی صحبت کردیم، اما برای کسانی که کتاب را ندیده‌اند باید بگویم که زیر عنوان اصلی کتاب که جهان هولوگرافیک است، این توضیح کوتاه نوشته شده: نظریه‌ای برای توضیح توانایی‌های فراطبیعی ذهن و اسرار ناشناخته‌ی مغز و جسم. هولوگرافیک در واقع تصاویر سه بعدی هستند که بیشتر در فیلم‌های علمی تخیلی آن‌ها را دیده‌ایم، تصاویر سه بعدی که ماده نیستند و طبیعتاً قابل لمس هم نمی‌باشند و کلیات یک جسم یا منطقه و ... را به صورت سه بعدی نمایش می‌دهند. حالا کتاب در تلاش است تا بگوید که اگر همه‌ی دنیایی که در آن زندگی می‌کنیم این‌گونه باشد، خیلی از اتفاقات نادر و غیرقابل توضیح (مثل جابجایی جشم با ذهن) قابل فهم و توضیح می‌شوند، در واقع یک مُدل کلی برای درک جهان.

بله، من کتاب را تمام نکردم، منتها از نوشتن این متن یک هدف را دنبال می‌کردم، آن هم پیدا کردن کسانی است که شاید با موضوع دنیای هولوگرافیک راحتر از من ارتباط برقرار کرده‌اند و شاید حتی از این موضوع لذت هم برده باشند (مثل مترجم این کتاب و دوستان‌شان که انسان‌های فرهیخته‌ای هم هستند)، کسی که از موضوعی لذت برده باشد، در انتقال بهتر آن حتماً موثر خواهد بود. من هم به دنبال تاثیر بیشتر از علمی تازه‌تر هستم آن هم با کمک خواننده‌ی دوست داشتنی مثل شما.

با تشکر فراوان

 

*سریال تهران پلاک یک که مدتی است که از شبکه‌ی تهران در حال پخش است، در ابتدا تبلیغی پخش می‌کند، از همراه اول، در این تبلیغ یکی از بازیگران مجموعه از اولین و دومین اختراعات و اکتشافات صحبت می‌کند و در آخر نتیجه می‌گیرد که همه اولی‌ها را به خاطر دارند و دومی‌ها .... مهم نیستند، دقیقاً با همین عبارت. لازم است به شرکت محترم یادآور شویم که آقایان عزیز و محترم، خاطر مبارک هست که سیم کارت‌های شما چقدر پول از جیب مردم خارج می‌کرد؟ و حداکثر خدماتی که ارائه می‌داد، مکالمه و پیامک بود! حالا بعد از اینکه ایرانسل (همان دومی که به ظاهر مهم هم نیست) خدماتی مثل اینترنت و ام‌ام‌اس و ویترین و ... را ارئه کرد، شما هم به جنبش افتادید و تکانی به خودتان دادید و اتفاقاً در این موارد دومین هستید، حالا با پُر رویی می‌گوئید دیگران مهم نیستند، روتوبرم!

میراث طارق ابن عبدالعزیز

امکان نداشت ما خبط  و خطایی بکنیم و پدر برای راهنمایی ما سخنرانی نکند، همیشه هم تاریخ بخش جدانشدنی از سخنرانی‌های اغلب طولانی ایشان بود، ما هم علاوه بر متنبه شدن، از قصه‌های تاریخی فیض می‌بردیم و بعداً از همین قصه‌ها در سخن‌پراکنی‌های خودمان با دیگران استفاده می‌کردیم.

یکی از داستان‌های تاریخی که زیاد پیش می‌آمد ما بشنویم، عبور مسلمانان از تنگه‌ی جبل‌الطارق و آغاز حکومت مسلمانان بر اسپانیا تا 800 سال بعد از آن و در نهایت شکست آن‌ها برای همیشه و پایان حکومت 800 ساله مسلمانان بر بخش مهمی از اروپا بود، آن پیروزی و این شکست باید برای ما عبرت می‌شد، پیروزی با خون دل و رشادت بدست می‌آمد و شکست با بی‌لیاقتی و دور شدن از ارزش‌ها آوار می‌شد.

تاریخ تنها برای عبرت گرفتن ما در زمان کودکی و نوجوانی نبوده است، تاریخ همین الان هم آینه‌ی عبرت بشریت است، امروز هم سالروز آن شکست عبرت‌آموز است.

آرگو2


فیلمی به نام "آرگو" برنده جایزه اسکار شد

به اندازه‌ی خوشحالی سال گذشته ناراحتم


آرگو

خیلی وقت است که می‌خواهم در مورد فیلم آرگو آخرین ساخته‌ی بازیگر-کارگردان آمریکایی "بن افلک" صحبت کنم، اما همیشه عقب می‌افتد و این یعنی اگر الان هم در موردش حرف نزنم، باز عقب می‌رود و عقب می‌رود و الی آخر.

نمی‌دانم این فیلم را تماشا کرده‌اید یا نه؟ ولی اگر ببینید حتماًبه این نتیجه خواهید رسید که تصویر خوبی از ایران و ایرانی به مخاطب نمی‌دهد، البته بیشتر مخاطبان فیلم هم افرادی هستند که گمان نمی‌کنم دید خوبی به ایران داشته باشند، اما این دلیل نمی‌شود که ما به عنوان مضمون فیلم هم در موردش اظهار نظر نکنیم، اتفاقاً از ما هم باید در این زمینه سوال شود، می‌دانید چرا؟ چون نتیجه‌ی تصویر ارائه شده در فیلم مستقیماً به سمت ما به عنوان ایرانی باز می‌گردد، تصویری که درست نیست و ما هم سعی در درست کردن آن نداشته‌ایم، خراب کرده‌ایم که درست نکرده‌ایم.

در ابتدای فیلم در کمیک کوتاهی در مورد تاریخ ایران نمایش می‌دهد که از دکتر مصدق تا انقلاب را سریع از جلوی چشم می‌گذراند و می‌رسد به خشمی که مردم ایران از آمریکا دارد، خشمی که ایرانی‌ها را به زامبی تبدیل می‌کند. هیچ گروگانی در ایران کشته نشد، حتی چند نفر از زنان و سیاه پوستانی که در سفارت کار می‌کردند، آزاد شدند (موضوعی که در فیلم به آن اشاره نشده است) هراس از مرگ در گروگان‌ها بسیار زیاد است، تصویری که از ایران نشان داده شده، شبیه تصویری است که خودشان از زمان طالبان در افغانستان نشان داده‌اند (اتفاقاً از سوتی‌های فیلم افغانی حرف زدن بعضی از بازیگران است)، تنها ایرانی خوب ماجرا هم که خدمتکار سفیر کانادا است، در پایان فیلم به کشور عراق پناهنده می‌شود.

رسانه وسیله است، که ما از آن دوری می‌کنیم و کسانی که فکر می‌کنیم دشمن هستند از آن بهره می‌برند، منظورم از دوری کردن، استفاده نکردن نیست، اتفاقاً زیاد هم استفاده می‌کنیم، تند و تند داریم شبکه افتتاح می‌کنیم، منظورم رعایت نکردن اصول و قواعد ساده‌ی رسانه است، قواعدی که رعایت نکردن‌اش باعث پخش نشدن برنامه‌های تلوزیونی ما از ماهواره شده و حالا آنها هر حرفی در مورد ما می‌زنند و ما تنها در بین خودمان به فیلمی مثل آرگو پیشوند ضد ایرانی می‌دهیم و حال می‌کنیم که دست فراماسون‌ها را در جای جای آن مشخص کرده‌ایم، ها؟ خوب که چی؟

شور لینچان

حال خوب از آن نعمت‌های ویژه‌ی الاهی است، از آن نعمت‌هایی که هر چقدر شکرش را به جا بیاوری باز هم کم است، همین اول سخن بگویم که برای تک تک انسان‌ها، مخصوصاً دوستان نازنینم آرزوی این نعمت را دارم، خود من خیلی وقت‌ها حالم خوب می‌شود که علت‌های مختلف و زیادی هم دارد، یکی از دلایل خوب شدن حال من، مرور خاطرات و یادداشت‌هایی است که در زمان‌های دور و نزدیک نوشته‌ام، یادم هست یکی دو ماه مانده به پایان خدمتم، با یکی از هم خدماتی‌ها، یادداشت‌های روزانه‌ام را مرور می‌کردیم، هم او و هم من از خواندن خاطراتی که زمان چندانی هم از آن نگذشته بود بسیار مشعوف شدیم، چقدر لذت بخش بود که باعث و بانی این حال خوب من بودم.

شبکه‌های تلوزیون دیجیتال بهم ریخته است، چرا؟ دو شبکه‌ی جدید به مجموعه شبکه‌های ایران اضافه شده است، کانال سلامت و تماشا، اولی که از اسمش پیداست در مورد بهداشت و سلامتی و مسائل مربوطه است، اما دومی؟ چند ساعتی شبکه‌ی تماشا را تماشا کردم و متوجه شدم، مثل آی‌فیلم سریال‌های تکراری پخش می‌کند، فی‌المثل همین الان دارد "جنگجویان کوهستان" را نشان می‌دهد، یادش بخیر، لینچان، چقدر دوست داشتیم که بزرگ شدیم، لینچان شویم. گذشته از حس خوب و حال خوبی که دیدن این مجموعه‌ها به آدم می‌دهد و البته خوب است، ولی چرا در همان آی‌فیلم این کار را نکردند؟

ما عادت داریم شور یک چیز را در بیاوریم، حتی حال خوب.

میمونی به نام پیشگام 1

امروز اساساً درگیر موضوع پرتاب یک عدد میمون به فضا بودم، از مدتی پیش که این اتفاق تاریخی افتاده است، موجی از عکس و تصویر و سند منتشر شده، که می‌خواهد ثابت کند، این اتفاق میمون، دروغ است، از خال بالای چشم میمون مربوطه قبل از پرتاب گرفته و بعد از پرتاب ناپدید شده، تا کاور سفید قبل از پرتاب که هنگام بازگشت سیاه شده بود، (لابد آن بالا دود بوده!،) همه‌ی این‌ها یک طرف، این اطلاع رسانی ناقص و ضایع سازمان فضایی ایران یک طرف، از تلوزیونی که صحبت‌های رئیس جمهور محبوب و مردمی در مورد رئیس قوه قضائیه را منعکس نمی‌کند، از این بیشتر که نمی‌شود انتظار داشت، می‌شود؟

در مورد این میمون که به اسم رسمی پیشگام (لامصب اسمش هم با مصماست)نامگذاری شده، بعداً صحبت می‌کنم، که اتفاقاً اعتقاد من بر مشکوک بودن قضیه است، موضوع هم نه در مورد پرتاب میمون بلکه در مورد همین اطلاع‌رسانی که اسنادش هم موجود است.

من به شدت به موضوع اطلاع رسانی انتقاد داشتم، در این حد که تصمیم گرفتم به عنوان یک شهروند ایرانی به سایت سازمان فضایی ایران سری بزنم و انتقاد خودم را به گوش مسئولین مربوطه برسانم، رفتیم یک بخشی داشت، به اسم ارتباط با سازمان، اسم و ایمیلمان را وارد کردیم و با همین زبان الکن شروع کردیم به انتقاد و وا اطلاع‌رسانی سر دادن، نوشتیم و نوشتیم و نوشتیم و خودمان را بدجور خالی کردیم، بعد طبق عرف معمول دنیای دیجیتال گزینه‌ی ارسال را زدیم و هنوز نیش رضایتمان به بنا گوش‌مان نرسیده بود که با این پیغام مواجه شدیم:

پیام شما با مشکل مواجه است، لطفا دوباره تایپ کنید.

از عصبانیت مثل همان موشک دود از سرمان بالا می‌رفت، یک چند لحظه‌ای پشت سیستم هنگ باقی ماندم و بعد بدون معطل کردن وقتم برای زدن دکمه‌های عجیب و غریب دنیای دیجیتال، سیستم را از برق کشیدم و رفتم خوابیدم.