تمام شد

این آخرین مطلب من در این وبلاگ خواهد بود، من تصمیم گرفته‌ام که دیگر چیزی ننویسم و سکوت کنم، سکوت کنم و از طریق حرف نزدنم موضوعاتی را به خودم و دیگران ثابت کنم. این آخرین مطلب، پایانی است بر تمام امیدهای من برای تنها نبودن، تنها زندگی نکردن و تنها نمردن.

حالا که تنها هستم، چه در دنیای واقعی و چه در دنیای مجازی، بگذار سر خودم را کلاه نگذارم، بگذار منتظر نباشم، منتظر نگاه‌ی، حرفی، نظری ... لایکی .... اصلاً این امکانات برای کم کردن فاصله‌ها آمده بود و من نتوانستم از آن استفاده کنم، هر روز خودم را در یک مهمانی شلوغ انداختم و باز احساس تنهایی کردم، حالا که تنها هستم، فرقی نمی‌کند، اصلاً مهم نیست که حتی همین مطلب را به پایان ببر یا نه، "حالا که تنها هستم"  گزاره‌ی اشتباه‌ی است، باید بگویم: تا حالا که تنها بودم و کسی منتظر من نبود، حالا هم من می‌خواهم تنهاتر باشم و منتظر هیچ کسی نباشم.

مثل اینکه این آخرین مطلب هم تمام شد. یا علی

روز خوب


 به نام خدا

امروز بعد از مدت‌ها (شاید حتی سال‌ها) پروانه‌ی بال رنگی دیدم، پروانه‌ای آزاد و رها، واقعاً حس غریبی بود، انگار سال‌ها زندانی بوده‌ام و جز دیوار و سیمان و آسمان‌های حیاط زندان، جایی را ندیده بودم، به آزادی آن‌ها حسودی کردم.

نمی‌دانم چرا ولی واقعاً حسی شبیه این را داشتم.

امروز به این خاطر روز خوبی است.

زندگی‌تان ناز

به نام خدا

امروز از آن روزهای گرم بود، در این گرما پایمان به چه جاهایی که باز نشد! رفته بودم شورای حل اختلاف، نه شاکی بودم و نه به قول دوستان حقوقی مُتشاکی! تنها به این دلیل آن جا بودم که ... شاید ناظر. از این رفت و آمدها به چنین مکان‌هایی تنها و تنها به این نتیجه می‌رسم که باید همه چیز را جدی گرفت، آنقدر جدی که اگر روزی خواستی برای کسی بازگو کنی، بتوانی، این توانستن دو نوع است: یک همان طرز بیان دقیق اتفاقات و رویداد‌های مورد بحث و دومی توانستن در گفتن واقعیت است و به قول معروف خربزه‌ای بخوریم که بتوانیم پای لرزشش بمانیم.

البته برای همه این آرزو را دارم که آنقدر زندگی‌شان ناز و مامان باشد که هیچ وقت (تاکید می‌کنم هیچ وقت) پای مبارک‌شان به این مکان‌ها باز نشود.

راستی صحبت‌های سردار احمدی‌مقدم در مورد اتفاقات سال 88 را شنیده‌اید؟ جالب است، پیشنهاد مطالعه می‌دهم.از اینجا.


فرج


به نام خدا

همین الان آقای اوباما اعلام رسمی کرد که با رای کنگره به سوریه حمله خواهد کرد

خدا را شکر

از این ستون به اون ستون، فرجه

قاچاق علامت زن


به نام خدا

دو سه روز است که در وبلاگ مطلب ننوشته‌ام، امروز را باید کاری کنم و به قول دوستان حرکتی بزنم، اما در روز تعطیلی که در خانه خوردیم و خوابیدیم، چه بنویسم؟ این روزها جز خبر جنگِ غیرالوقوع در سوریه ( من نمی‌دانم چرا این قدر نسبت به جنگ حساس شده‌ایم؟ مردم بیچاره‌ی سوریه دو سال است که در شرایط جنگی به سر می‌برند، حالا نمی‌فهمم قرار است چه شرایطی عوض شود.) تک و توک اظهار نظرهای برخی از سیاسیون به گوش می‌رسد که به جناب آقای رئیس جمهور اشکالاتی وارد می‌کنند که خدای‌یش مصداق بارز چوب لای چرخ گذاشتن است، بابا بگذار این بنده خدا کارش را شروع بکند، هنوز استارت نزده، داد و بیداد و هشدار و کنایه و غیره ...

این خبرها به درد ما و وبلاگ ما نمی‌خورد، پس باید فکر دیگری می‌کردم، گفته بودم که دارم یک کتاب تاریخی مطالعه می‌کنم و در حال و هوای سال 1940 و آن طرف‌ها هستم، جو قدیم ندیم ما را گرفته بود که زدیم توی خط اینکه ببینیم امروز در تاریخ چه گذشته است، امروز هشتم شهریور .... بله: شهادت آقایان رجایی و باهنر که مهمترین اتفاق تاریخی امروز بوده است، کسانی که با خون شان پای عقایدشان را امضا کردند، خداوند بیامرزدشان.

آخرین اتفاق امروز هم اختراع مداد بود، برای شما نمی‌دانم و برای من از همه‌ی اتفاقات بالا جالب‌تر بود، فکر نمی‌کردم که مداد را هم کسی اختراع کرده باشد هرچند بین علما اختلاف است ولی خوب جالب است، مثلاً در جایی خواندم که مخترع مداد فردی بنام نیکولا کنته است و به افتخار او همین الان هم به یک نوع مداد رنگی کنته می‌گویند (نقاشان بهتر دانند)، در جای دیگری مخترع مداد را نجاری به نام استدلر معرفی کرده‌اند و در جایی دیگر با اشاره به تاریخ‌چه‌ی مداد که با کشف و استفاده‌ی گرافیت گره خورده است می‌گوید: دولت انگلستان به خاطر کاربرد گرافیت در توپ‌های جنگی از این معادن بهره برداری می‌کرد. اما مردم منطقه از گرافیت برای علامت زدن قایق‌هاشان بهره می‌بردند که همین مساله باعث قاچاق آن به عنوان جسمی برای علامت زدن شد.نقل از ویکی پدیا

جالب بود نه؟

درس

این روزها درگیر یک کتاب شده‌ام درباره‌ی زندگی محمدرضا پهلوی، مقدمه‌ی آن درباره‌ی اقدامات رضا شاه است و تاثیر آن بر ولیعهد جوان، یک ولیعهد که وقتی به دنیا آمد، فردی عادی بود و در شش سالگی ولیعهد کشورش شد، کشوری که در آن زمانه، کانون هرج و مرج، انواع و اقسام بدبختی‌ها و فلاکت‌ها بود، منتها کسی که در آن زمانه زمام امور کشور را به دست گرفت، کسی بود که اعتقاد به سیاست زورچپان داشت، همه چیز را به زور می‌خواست و تا جایی هم به خواسته‌هایش رسید ولی ...
تاریخ پُر از درس است، درس برای شکست خورده‌ها و درس برای پیروزها.

وسوسه‌ی مسیح


به نام خدا

امروز آرام بود، کتاب خواندم و استراحت کردم، منتها این آخرهای روز، همان موقع‌ها که خورشید چند سانتی با خط افق فاصله داشت، شیطان روی شانه‌ی چپ زنگ زد که بیا یک کاری بکن ... فرشته روی شانه‌ی راست پشت خط بوق بوق می‌کرد.

فرشته‌ها و شیطان‌ها حرف‌هایشان را زدند و رفتند و من ماندم، تنها میان سیل غم‌ها ... حبیبم ...

رسوا


به نام خدا

امروز با اینکه اولین روز هفته بود ولی انگار نه انگار، نه خبری، نه کاری، نه فعالیتی و نه هیچ چیز دیگر.

به تازگی فیلم سینمایی "رسوایی" ساخته‌ی آقای مسعود ده‌نمکی وارد شبکه‌ی خانگی شده است و ما هم که در شهر بی سینما زندگی می‌کنیم، بالاخره از جدیدترین ساخته‌ی ایشان مفیوض! شدیم و حالا بعد از تماشای فیلم، دیدن را توصیه می‌کنیم، هر چند به ظاهر دارای اشکالاتی هست اما با در نظر گرفتن اینکه گُل بی‌خار خود حضرت دوست است، با اغماض بیشتر به فیلم نگاه کنید و لذت ببرید.

همین و همین

احساس‌های خوب

به نام خدا

سلام

صدای آهنگ شاد از پنجره سرک می‌کشد داخل خانه و من را بی‌تفاوت می‌بیند که پشت صفحه‌ی نورانی نشسته‌ام و منتها به آن فکر می‌کنم، به آدم‌هایی که با این آهنگ بالا و پایین می‌پرند فکر می‌کنم، به آدمی فکر می‌کنم که با این آهنگ دارد احساس خوشبختی می‌کند، احساس می‌کند یک زندگی تازه را شروع می‌کند، احساس‌های خوب، احساس‌های ناب.

آرزوی کمی نیست، آرزوی خوشبختی برای همه.