زیارت


به نام خدا

روزگار را می‌بینی! زمانی بود که برای سفر به مشهد له له می‌زدیم، اتفاقاً نه سرمان شلوغ بود و نه جیبمان خالی، خیلی هم سرخوش و شاد بودیم و امکان سفر بود، اما نشد، با تمام شرایط خوب بودن، نشد، ماند و ماند تا در بدترین شرایط ممکن، بزند به سرمان و راهمان را بکشیم و بیاییم زیارت، خود من یکی که تا تاکسی از خیابان کاوه توی طبرسی نپیچید و چشم ما به جمال آن زرد قشنگ باز نشد، باور نمی‌کردم. اینقدر باور نکردنی بودها.

برای همه‌ی خوانندگانم دعا می‌کنم، برای همه‌ی همکارانم هم دعا می‌کنم، برای همه‌ی ایرانی‌ها هم دعا می‌کنم و برای صلح، صداقت، انسانیت، ، شادی، برادری، عشق و بوسه هم دعا می‌کنم.

تو هم دعا کن

و زیر لب ذکرت را بگو:

السلام علیک یا علی ابن موسی الرضا

فردا هم هست


امروز باید یک روز به یاد ماندنی شود، امروز باید بهترین روز عمرم شود، امروز باید خاطره انگیز شود، امروز باید برای همیشه باقی بماند، امروز باید ...

دیروز هم باید این طور می‌شد.

سرکار

الان دقیقاً چهل و دو ساعت هست که سر کار هستم، خسته‌ام و کلافه، کار با اعمال شاقه و اینترنت، این هم دنیایی است، حالا که می‌خواهم استراحت کنم وقت خوبی هم هست برای نوشتن وبلاگ، نه؟

تازه شانس آوردم که خسته‌ام، که اگر نبودم این جماعت تا صبح و دوباره فردا و دوباره تا صبح و دوباره تا فردای فردا و الی آخر دوست دارد از آدم کار بکشد، وای بر من!

کمی خواستم موقعیت را تشریح کنم، زیاد جدی نگیرید.


هست‌های من

امشب کمی دیر سر زدم به این وبلاگم! وای دیدی چه شد؟ علت‌اش تنها و تنها این بوده و هست که تا دیر وقت مشغول کار بودیم و حسابی آسفالت شده‌ایم، عیبی ندارد که! عوض‌اش مرد شده‌ایم رفته پی کارش.

امروز تنها کار نبودها.

زمزمه زیر لبمان تنها و تنها همین چند جمله‌ی ناقص است که می‌گوید:

وقتی تو نیستی

نه هست‌هایمان آنگونه‌اند که باید

نه بایدهایمان آنگونه که هست.


خسته تر

خسته‌ام، آنقدر خسته‌ام که می‌دانم فردا دیر بیدار خواهم شد و به موقع به کار نمی‌رسم، آنقدر خسته‌ام که جوابی برای پرسش کسی ندارم، آنقدر خسته‌ام که حوصله‌ی پرسیدن را ندارم، آنقدر خسته‌ام که حتی نمی‌توانم این مطلب را به پایان ببرمممم....

حال و روزم را می‌بینی، وقتی نیستی بساط ما خستگی است، حتی اگر بیکار باشیم.

حس شیرین اعتماد

از ترمینال زدم بیرون و اولین چیزی که توجه‌ام را جلب کرد، پسر بچه‌ی ریزه میزه‌ای بود که دقیقاً روبری من بود، کمی که رفتم جلو، بی‌مقدمه پرسید: مامانمو ندیدی؟- مامانتو؟! گم شده؟ سرش را تکان داد، نه گریه‌ای، نه اضطرابی، هیچی، تنها نشانی مادرش را از من می‌خواست، گفتم: بیا بریم تو، پیداش می‌کنیم. امیدوار بودم، پلیسی، مسئول ترمینالی، مکانی جهت بچه‌های گم‌شده‌ای، چیزی پیدا کنم، بیا بریم را دوباره گفتم و کودک به سادگی یک نگاه، دستم را گرفت و دنبالم آمد، تنها انگشت اشاره را گرفته بود و دوربرش را نگاه می‌کرد، مردی سمت ما آمد و کودک را برد، من ماندم حس شیرین اعتمادی که به من شده بود.

عذرخواهی مردانه


دلم برای نوشتن تنگ شده است، خیلی وقت است که درست و درمان پشت سیستم ننشسته‌ام و با دقت این کلیدها را فشار نداده‌ام. ببین ما را، می‌دانم که مقصر اصلی این ننوشتن خود من هستم.

از این بخش وجودم خیلی خوشم می‌آید، تنها بخشی از وجود من است که به من احساس شجاعت و نترسی می‌دهد، تنها بخشی است که فکر می‌کنم مرد هستم، اینکه پای اشتباه‌ام می‌مانم. آنقدر جرئت دارم که بگویم من بودم، تقصیر من بوده، تاوان‌اش را از خودم بگیرید و ... این روزها مفهوم مردانگی برای من همین است و بیچاره آن نامردی که با دورغ سعی می‌کند اشتباهات خودش را گردن دیگری بیاندازد و ...

از تمام دوستانی که در این مدت به این وبلاگ سر می‌زدند، ممنونم، بعضی‌ها را می‌شناسم و خیلی‌ها را هم نه، ولی ممنونم از تک تک شان.

با من بمانید، تا روزی که حرفی برای در میان گذاشتن داریم.

همه‌ی شما را دوست دارم.

عقل هم خوب چیزی است

امروز اولین روز از زمستان بود، امروز کوتاه‌ترین روز سال هم بود و تازه طبق نقل قولی آخرین روز زمین، عده‌ای انسان‌های ساده و از مرحله پرت، حرف‌های صدمن یک غازی می‌زدند که آقا نوسرداموس فلان سال چنین پیشگویی کرده و ناسا چنین اعلام کرده و تقویم مایا در این روز تمام می‌شود و ... حرف‌هایی که نمونه‌اش را همه شنیده‌ایم، بی‌بی‌سی گزارش داده است که از هر ده نفر در دنیا یک نفر نگران پایان دنیا در امروز بوده است.خدایا ... ای هوار از دست حماقت این مردم. یک نقل قول از انیشتین هست که حتی اگر حرف او هم نباشد، به نظر من جمله‌ی درستی است: دو چیز حد ندارد، جهان هستی و حماقت آدمی، البته در اولی شک دارم.