از ترمینال زدم بیرون و اولین چیزی که توجه‌ام را جلب کرد، پسر بچه‌ی ریزه میزه‌ای بود که دقیقاً روبری من بود، کمی که رفتم جلو، بی‌مقدمه پرسید: مامانمو ندیدی؟- مامانتو؟! گم شده؟ سرش را تکان داد، نه گریه‌ای، نه اضطرابی، هیچی، تنها نشانی مادرش را از من می‌خواست، گفتم: بیا بریم تو، پیداش می‌کنیم. امیدوار بودم، پلیسی، مسئول ترمینالی، مکانی جهت بچه‌های گم‌شده‌ای، چیزی پیدا کنم، بیا بریم را دوباره گفتم و کودک به سادگی یک نگاه، دستم را گرفت و دنبالم آمد، تنها انگشت اشاره را گرفته بود و دوربرش را نگاه می‌کرد، مردی سمت ما آمد و کودک را برد، من ماندم حس شیرین اعتمادی که به من شده بود.