روایت های خیلی مهم

روایت های مختلفی از روز هست، از زمانی که گذشته و زمانی که هستیم و زمانی که  خواهد آمد، روایت هایی که به اندازه ی تمام انسان های پهن شده روی زمین جور واجور است، روایت هایی که من یک نفر دارم برای خودم را تعریف می کنم، تا به واسطه ی خیلی چیزها (که می دانم و نمی دانم) مهم است، دانستنش مال وقتی است که می دانم این یادداشت را چند مدت بعد خواهم خواند و با خود خواهم گفت: ببین پسر کجا بودی!! و ندانستنش مثل وقتی است که لب تاب من را بعد از هزار سال از زیر در می آورند و می گذارند در موزه با یک کپی از خط فارسی کهن برای همه ی کسانی که می خواهند بداند مردم در هزار سال پیش چگونه می زیسته اند و شاید اصلا سوال امتحانی بچه های بخت برگشته ای شود که با معلم شان برای تماشای موزه آمده اند.

برای من این روایت ها خوب است چون

خیلی مهم است که یک نفر تو را بفهمد

 

نمایشی دیگر

وسط سالن تولید قدم می زد و مثل پهلوان ها که می خواهند جلوی چشم مردم خیره به ریش و پشم بلندشان و بازوی ستبرشان، زنجیری از فولاد را پاره کنند،ادا در می آورد. بلند بگو یا علی، همه می گفتند علی، غم خوار و گرسنه از دنیا نری، بلند بگو یا ابوافرض، بچه ها به جای مردم می گفتند ابوالفضل، بلند بگو یاعلی و هی دور می زد و رجز می خواند تا رسید به بخش هیجانی زنجیر پاره کردن، ادای زور زدن را در می آورد و می نشست روی زمین و معلوم بود که زنجیر نامرئی خیلی محکتر از این حرف هاست ولی پهلوان کم نمی آورد، پهلوان ما که این طوری بود، خودش خنده اش گرفته بود، لامصب پاره نمی شود، یکی از بچه ها همین طور که کارش را می کرد متلکی پراند به زور و بازوی پهلوان، پهلوان پنبه بلند شد، انگار نه انگار که دور بازویش یک زنجیر نامرئی است، اصلا زنجیری نبود، رو به مسخره کننده و با اشاره به زمین گفت: این مار رو دیدی؟! تو می گی نیش نداره؟ بعد سرش را بالا آورد و رو به همه گفت: کی می گه این نیش نداره؟ تو پسر جون، آره تو، بیا جلو تا این ما رو بندازم رو پات ... این برنامه داشت تا وقتی که کسی از ناکجا آباد سالن چیزی گفت که یعنی برگرد سر کارت دیر شده، حیف، نمایشی بود بی امکانات و خیلی خیلی خود جوش، بعد از یک شب کامل نخوابیدن و کار کردن، داشتن این همه انرژی نوبر است والا.

من می روم کمی بخوابم اما پهلوان را گمان نکنم که خواب به چشم آید، چون فکر نمایشی دیگری است.

تجربه ی تهران

مثل اینکه با حسین شاد و شنگول سال های گذشته تقاوت داشتم، هم علی و هم احسان این را به من گفتند، رضا هم که اوضاعش بدتر از من بود که بخواهد با هم به چیزی بخندیم، رضا نگفت، چون خودش هم در آن ته ته های وجودش غصه دار بود، امین هم نگفت چون من را در آن ها سال ها از دور دیده بود و همان موقع هم سنگین و رنگین تا می کردم، صادق اما ... تنها کسی که بعد از سال ها دیدن متعجب نشد، واقعا مرد شده بود، می دانی او هم فرق کرده بود، این را خودش هم گفت، دیگر آن آدم سابق توی خوابگاه دانشگاه بوعلی نبود و من هم، برای همین از دیدن هم متعجب نشدیم، شاید.

به همه ی برنامه های ریخته شده ام رسیدم، دو ساعته تمام قرار هایم را ست کردم و به همه هم رسیدم، از خیابان آذربایجان، ساعت یازده شب بگیر تا پردیس سینما ملت ساعت سه بعد از ظهر. منتها ...

تو نیستی

و این شهر چیزی کم دارد

هیجان انگیز

یک: وقتی رفتیم سر کار، دیدیم که نوشته های روی دیوارها و سالن ها را عوض کرده اند، روی در بخش تولید نوشته بودند، «بخش تولید، ورود افراد متفرقه ممنوع»

دو: دو تا کارگر داشتند با هم حرف می زدند

اولی: لعنت به این زندگی، نصف عمرم رو تو سوله گذروندم، این زندگی لامصب هیچ هیجانی نداره!!

دومی: چرا نداره؟ همین که جایی هستی که روی درش نوشته «ورود افراد متفرقه ممنوع»، هیجان انگیز نیست؟!

سه: جمله ای که به ذهنم می رسد، مال چرچیل است، در جنگ جهانی دوم، به مردم انگلستان گفته بود: ما تنها هستیم (مکث) این هیجان انگیز نیست؟!

گفتگو با خدا

خسته ام و  نا امید، عجیب است که سعی نمی کنم خودم را دل داری بدهم، عجیب است که نیمه ی همیشه مثبت من، نیمه ی همیشه امید وار من ساکت است، انگار رفته خوابیده و انگار که نیست. وقتی درد هست چیزهایی در فکر انسان می چرخد که با چرا شروع می شود، میزان و نوع درد در این چرا ها خیلی تاثیر دارد، خدایا چرا من؟ خدایا چرا این طوری شد؟ خدایا چرا .... من هم چرا های خودم را داشتم، چرا هایی که آن موقع برایم شده بود مسئله ای اساسی، حیاتی، ضروری و ناگهان سر همین چرا ها ماندم، یک چرا به این چرا ها اضافه شد، خدایا چرا حرف نمی زنی؟ این طور موقع ها که از خدا سوال می کنم، خودم جواب را می دانم و یا حتی چند جواب به ذهنم می رسد، ولی موقع درد این طور نشد، خدا واقعا ساکت بود، هیچ چیزی نگفت و هیچ کاری نکرد، گفتم خدایا آخر این همه قوم و قبیله آمدند و از تو چیز هایی خواستند که ته ضایع بازار بود،مثلا از تو شتر خواستند که از کوه در بیاوری و جالب تر اینکه در هم آوردی! حالا من جداگانه از تو هزار بار معجزه خواستم، نه برای باور تو، برای اینکه بدانم به اندازه‌ی همان قوم تعطیل به خواسته ام اهمیت می دهی، چیز سخت و زیادی هم نمی خواهم، می خواهم بیایی و در این دنیایی که خودم خودم را نمی فهمم من را بفهمی، بگذاری با تو درد دل کنم و جوابم را بدهی، با خودم گفتم خوب می شد که پیرمردی می شدی و می آمدی کنارم می نشستی و راحت برایت حرف می زدم، از ترس ها و دلخورها و ناراحتی ها و گله ها و ... از خودم برایت می گفتم و تو بدون پیچیدن در مفهومی صاف و پوست می گفتی: حسین جان، عزیزم، تو این طور نیستی، تو اینجا را اشتباه می کنی، آن جا را درست گفتی ولی این را بدان که فلان و بهمان و چه می شد آخر؟؟؟

پیرمردی نمی آید، حرفی زده نمی شود، خدا سوکت می کند، سکوت می کند و سکوت می کند، هیچ چیزی در درونم نیست، جز درد، دردی که من را به خدا نزدیک کرد، دردی که خدا را از من دور کرد، دردی که ... خدا شیوه ی خودش را دارد، نیمه ی امیدوار بیدار شده و این را می گوید و مطمئن باش اگر بخواهد حرف بزند پیرمردی نمی فرستد، روبروی آینه با تو سخن می گوید، این را مطمئن باش. این را گفت و دوباره خوابید، نیمه ی نا امید هم سا کت شد، من هم ساکت شدم و خدا هم که از اول ساکت بود، سکوت همه جا را فرا گرفته، احساس می کنم کسی دارد نازم می کند.

 

با کائنات هماهنگ باش پسر

مثل هر روز صبح (البته طی سه هفته ی اخیر) شال و کلاه می کنم و از خانه بیرون می زنم، این موقع صبح (یعنی ساعت شش و نیم) از ساعت 10 شب شلوغ تر است، باور نمی کنید؟ آرام و مطمئن قدم بر می دارم (این از آن دیالوگ های فوق کلیشه ایست ها) مثل روز های اول برای رسیدن به موقع به سرویس، دویدنی در کار نیست، قدم می زنم و البته در آرامشم، نمی دانم چرا، ولی احساس آرامش عمیقی می کنم، یک حس خوب، مثل وقتی که در یک غار آبی هستید و سکوت همه جا حکم فرماست، به آب نگاه می کنید و کوچکترین لرزش های موجی آب را می بینید، می دانی در مورد چه آرامشی حرف می زنم؟ حتما درک کرده ای تا حالا، شاید یکبار، فکر کن.

سوار سرویس می شوم، آهنگ پخش شده از باندهای یک مینی بوس قراضه به شدت با فضای قبل از سوار شدن متفاوت است، با کائنات هماهنگ باش پسر، به خودم می گویم و سعی می کنم با یک قر درونی با آهنگ جواتی که می شنوم هماهنگ باشم، با پایم روی کف مینی بوس ظرب می گیرم که ناگهان ... آهنگ عوض می شود، مُد عوض می شود، آهنگ داریوش است، با ریتم ملایم، باز سعی می کنم هماهنگ باشم و لذت ببرم که باز وسط آهنگ، آهنگ بعدی از هنگامه است، تنها صدای زنی که دوست دارم ولی حتی یک دانه آهنگش را ندارم، فرصت مغتنم است که باز... این بار نوحه ی محمود کریمی است، نمی دانم کسی که این سی دی را جمع کرده با تضادهای درونیش چطور کنار آمده، دوباره بعدی، انگار نه انگار بیست جفت گوش خسته دارد همین صدا را همزمان می شنود، آهنگ بعدی، واقعا هدف از زندگی چیست؟ ارزش زندگی... آهنگ بعدی ... گفتم آرام بودم و آرامش داشتم؟ من غلط کردم، من به هفت جد و آبادم لبخند ملیح زدم که آرامش داشتم، ته مینی بوس نشسته ام و بین دو آهنگ تعویضی تنها می گویم: جان جدت سید، بذار یه آهنگ مثل بچه ی آدم گوش کنیم. «مثل بچه ی آدم گوش کنیم»ش رفت زیر یک آهنگ شیش و هشتی و صدای نیناش ناش و من ... احتمالا سید با خودش گفته، این جوان گفت: جان جدت سید، بذار یه آهنگ دیگه ... یا چیزی در این مایه ها، دیدم سنگین ترم که مثل بقیه تنها خیره به بیرون نگاه کنم، حتی اگر پرده ها کشیده باشد.

الان آرامم، تنها مشکل من با این آرامش این است که نمی دانم آرامش قبل از طوفان است، یا بعد از آن.

 

کمدی الاهی

مرد جوان در تاکسی نشست، هد فون را در گوشش گذاشته بود و برای صدمین بار آهنگ مورد علاقه اش را گوش می کرد:

با من از سایه نگو/ خورشید فردا مال ماست

به فردا فکر می کرد، به روزی که شیرین است، به روزی که آرامش دارد، به روزی که دارد برایش زحمت می کشد، به روزی که مثل حالا نیست، حالا سخت است و طاقت فرسا، چیزی در درونش می گوید، تمام می شود، صبر داشته باش، شروع می کند به خودش امیدواری دادن، به سختی ها روزی می خندیم، می خندد، لبخند را هر جا به کار نمی برد، انگار لبخند هدر می رود، حیف لبخندی که هدر برود.

مردی دیگر در همان تاکسی است، می خواهد به مقصد برسد، هر چه زودتر، اما راننده ها وقتی تند می روند که خودشان کار داشته باشند و گرنه این روزها جریمه ها سر سامان آور است، قرار مهم کاری با یک شرکت جدید، اگر برسد البته.... اخم اولین و آخرین سلاح است، همین طور لبخند .... او اما اخم را انتخاب کرده، چرا؟ چون تحت فشار است، چون به جای یک سرویس راحت و سریع شرکت معظمش او را با تاکسی این ور و آن ور می برد، آمده کنار خیابان و آنقدر مانده که علف زیر پایش سبز شده، این راننده ی آرام هم معلوم نیست کی می خواهد برسد.

راننده تاکسی اما دارد به کفتر هایش فکر می کند، برای هر کفتر نامی گذاشته، پیش او همه شناسنامه دارند، همه اسم دارند، پدرشان و مادرشان معلوم و مشخص است ،این پدر آن کوچک تر است، آن برادر این کفتر است، آن را می بینی نامش ایمیلی است، این توضیحات همیشه نصیب میهمانان از راه دور خانوادگی می شود، آنها که سال تا سال هم نمی آیند و آن وقتی هم که می آیند، حداقل ده بار باید در مورد این موجودات زیبای بالای پشت بام اطلاعات دست اول دریافت کنند.

زندگی همین لحظاتی است که می گذرانیم.

 

همه بگن سیب

اینجا که هستم، تعداد همکارانم زیاد است، بیست نفری می شویم، بیست نفر زیر یک سقف، بیست فکر مختلف، بیست آدم متفاوت، بیست دنیای متفاوت .... این بیست نفر به گروه های کوچک تری تقسیم می شوند که الزاما کاری نیستند، یک گروه های دوستانه در درون سیستم خشک کاری، این گروه های دوستانه، با هم کار می کنند و با هم حرف می زنند و با هم ناهار می خورند و...

من هم برای خودم گروهی دارم، که با آنها گپ می زنم، با آنها کار می کنم، با آنها غذا می خورم و ...

من تنها گروه یک نفره ی اینجا هستم، از این موضوع هم اصلا شاکی نیستم، شاید آنها فکر کنند که من چقدر تنها هستم، خودم با خودم راحتم راستش، خودم با خودم درگیر نیستم، لااقل خودم، خودم را درک می کنم و ... شما هم ... با بودن تو من تنها نیستم، تویی که تا داخل سرویس محل کارم هم با من هستی، تو جزو تیمی هستی که کسی نمی بیند، جزو تیمی که من می دانم و تو.

خانواده ی دوهزار و چهارصدی من، امروز با من است، وقتی صبح از خانه بیرون زدم و دیدم که زمین خیس است از گریه دیشب فرشته ها و همین خیس بودن زمین من را یاد باران انداخت، چقدر نق می زدم از بودن و نبودنش، زمانی البته، زمانی که گذشته است، سرد و سر در گریبان خودم را رسانده بودم به ایستگاه با تمام خانواده ام، با آن همه آدم تنها یک صندلی را اشغال کردم، با آن همه آدم غذا خوردم و گپ زدم و کار کردم و تیم من یعنی همین آدم ها، آدم های کنار من، تیم من یعنی تو، یعنی ما، حالا همه بگن سیب.

هدف

وارد سرویس جدید می شوم

یک مینی بوس سفید یخچالی!

نمی توانی حدس بزنی برای تزئین آینده ی روی شیشه جلو چی گذاشته بود؟

طناب دار!!!!

....

هر کسی هدفی دارد

که روزی به آن خواهد رسید .

 

رسم نازنینی

من حرفم را پس می گیرم

این مردم نازنین نیستند

صبح که داشتیم می رفتیم سر کار ناگهان به یک واقعیت پی بردم

واقعیتی تلخ از این مردم

چقدر این ها بهم می خندند

مسخره می کنند

این خوب نیست

این رسم نازنینی نیست.

 

مثل یک چای به موقع بعد از ناهار

آخ از روزی که گذشت، کار بود و کار بود و کار، در اوج سختی کار، با خودم زمزمه می کردم، آهنگ های مختلف را، از اصفهانی بگیر تا خواجه امیری، و حتی خواننده های ناشناس، یکی از این ناشناس ها (البته برای من) همان آهنگ سریال خط قرمز بود که ده سال پیش شبکه سه پخش می کرد، نمی دانم یادتان هست یا نه؟

گاهی وقت ها

با یه رویا

می شه از حادثه رد شد

می شه مثل یه غریبه

هم زبونه خوب و بد شد

اگه بی راهه نباشه

جاده هم معنی نداره

مگه می شه یه مسافر

پا تو بی راهه نذاره

من یک زمانی با این آهنگ زندگی کردم، تصویری در ذهنم هست از همان موقع ها که من همین اهنگ را توی یک جاده ی خلوت و زیر یک تابلوی سبقت ممنوع در بعد از ظهر تابستان و پیاده البته برای خودم می خواندم، نوستالژی با حالی بود، در آن همه فشار کاری چسبید، مثل یک چای به موقع بعد از ناهار.

 

این مردم نازنین 2

از دست این مردم نازنین، ول کن معامله نیستند که، هر چقدر ما سکوت می کنیم، آنها بدتر می کنند، این دو مورد را ببین:

1- داشتند با هم صحبت می کردند، صبح بود و وقت صبحانه، اولی به دومی می گوید، کی رسیدی؟ دومی می گوید: دیشب همین موقع ها!

2- گلاب به رویتان ما تنها دو تا سرویس بهداشتی در این خراب شده داریم، از این دو تا یکی اشغال بود و یکی خالی، همکارم اول دری بسته است را می زند، بعد که متوجه می شود پر است می رود سمتی که خالی است.

دلم می خواست بیشتر می نوشتم، منتها باید آماده بشوم برای رفتن به سر کار، برای رفتن و ...


کارنوال غم

تنها یک نظر برای عاشورا دارم:

این چیزی که من در خیابان ها دیدم، یک کارنوال غم بود، چیزی برای تماشا و سنتی که یادم رفته ریشه اش چیست؟ این موضوع را در خود وقتی اثبات شده دیدم که جلوی علم مثل تیم فوتبال نشسته بودند و عکس یادگاری می گرفتند.

شما چه فکر می کنی؟

 

 

بن لادن

جمعیت آنقدر زیاد بود که قابل توصیف نیست، در یک خیابان بزرگ بودیم ولی انگار همه را در یک اتاق کوچک فشرده کرده باشند، زن و مرد در هم تنیده بودند! بستر برای هر تهدیدی بود، انگار همه منتظر القاعده بودند تا کاری کند، این همه آدم، یک جا، معلوم است کاری می کند.

شیشه های ساختمان بالای سرم لرزید، احساس کردم اتفاقی افتاده، خدا را شکر قدم بلند بود و دور و برم را خوب سیر کردم، جز  مردم چیزی نبود، مردی که بالای حرم امام حسین ایستاده بود داشت جایی را نگاه می کرد در اطراف حرم حضرت عباس، به آن سمت نگاه کردم، پی دود یا نشانه ای از انفاجار یا دلیل لرزیدن شیشه های بالای سرم، چیزی ندیدم.

با جواد و حامد و مرتضی به زور خودمان را رساندیم بین الحرمین، کنار حرم امام حسین با منظره ی حرم حضرت عباس عکس گرفتیم و راه افتادیم به سمت حرم حضرت عباس و عکس گرفتن را با ترکیب بر عکس انجام دادیم، همه در رفت و آمد بودند، کسی عزاداری نمی کرد، عزاداری را صبح قمه زن ها کرده بودند، رفته بودند داخل حرم امام حسین و قمه زده بودند، خون حرم را برداشته بود، خون نجس بود، حرم حرمت داشت، درهایش را بسته بودند برای نظافت و پاک کردن، حرم حضرت عباس هم. این طور موقع ها یاد حرف شهید طهری می افتم که می گفت (یا در همین مضمون) بعضی ها از جهل به جای اینکه سینه دشمن را سوراخ کنند، سینه ی خودشان را زخمی می کنند.

نشستیم کنار حرم حضرت عباس، هر کسی برای خودش آرام دعا می خواند، من هم زیارت عاشورایم را خواندم و دفترچه ام را بیرون کشیدم، دفترچه یادداشت سفرم بود، چیزی نوشتم ودادم بقیه هم چیزی بنویسند، در همین حین مردی حدودا پنجاه ساله، عینکی و لاغر اندام آمد پیش ما نشست، گفت:

یک هتل بود، آنطرف، هتل قشنگی بود، ایستاده بودم تماشایش می کردم! چه شیشه هایی داشت، چه رنگ هایی، باورتان نمی شود، در چشم بهم زدنی آمد پایین! -هتل خراب شد؟ -نه بابا، شیشه هایش را می گویم، یک نارنجک انداخته بودند توی سطل آشغال نزدیک در هتل، ترکید و ... -کسی هم طوری شد؟ -یکی را دیدم همان جا افتاد، یکی هم زخمی شد، خودم هنوز گیجم.

بعد از صحبت های مرد انگار تازه سر از لاک بیرون آورده باشیم، صدای آمبولانس ها را شنیدیم، صدایی که بود و ما به آن بی توجه بودیم، رفتیم سمت بین الحرمین تا از مسیر آمده برگردیم، بین الحرمین خالی بود، همین نیم ساعت پیش قل قله بود و پر از آدم! چه شده، هیچ کس را راه نمی دادند، سوژه ای شد برای عکاسی.

ریش های مرتضی کم از بن لادن نداشت، شاید هم کمی بیشتر، هر ده قدم به ده قدم مامور ایستاده بود و تمام کسانی که به سمت حرمین می رفتند را می گشتند، اما ما داشتیم از آنها دور می شدیم و در این دور شدن کسی با ما کاری نداشت، یعنی با هر کسی که دور می شد کاری نداشت، منتها ریش های مرتضی کار دستمان داد، هر ده قدم به ده قدم ما را هم می گشتند، بن لادن گروه را بیشتر.

آن روز حتی یک جسد ندیدم، حتی یک کشته، کشته؟! مجروح هم ندیدم، وقتی رسیدم خانه، همسایه ایرانی به ما گفت که اخبار ایران گفته است کربلا به خاک و خون کشیده شده، ما هم خون خونمان را می خورد که ای بابا، خانواده های ما چه عذابی خواهند کشید تا خبر ما به آنها برسد، واقعا بعد فهمیدم که در چه التهابی بوده اند.

بعد از ظهر عاشورا رفتیم کربلا گردی، مقام حضرت علی اصغر، مقام حضرت علی اکبر، مقام امام زمان، مقام امام صادق که آن طرف فرات بود و ... کنار مقام امام زمان کلی کفش بی صاحب بود، خونی و کثیف و پاره، تکه های کوچک گوشت به دیوارها چسبیده بود و خون ها خشک شده بود، چه خبر بود؟!

به چه گناهی این مردم قتل عام شده اند؟ نمی دانم و نمی توانم درک کنم چرا بعضی ها که نام انسان را یدک می کشند این کارها را می کنند.

هم دیروز و هم امروز تنها خواستم بیان متفاوت تری داشته باشم از محرم، شاید با یک خاطره، نمی خواستم یک بیان احساسی صرف باشد. در این روز های عزیز ما را هم دعا کنید.

کفش هایم کو؟!

تاسوعا بود، کفش‌‌هایم در آوردم و رفتم تو، مسجد قل قله بود، هر جا که غذای مفت باشد همین بساط است، اگر تنها ایرانی‌ها بودند می‌گفتم خوب خصلت ایرانی جماعت همین مفت خوری است دیگر، منتها عرب و عجم در هم می‌لولیند برای غذا، سفره‌ها را سریع پهن کردند و قیمه‌ها را کشیدند و مردم خوردند و مسجد به همان سرعتی که پر شده بود، خالی شد. جوانی که هم صحبت من شده بود سر سفره اطلاعات خوبی از عراق و وضع کربلا داشت، می‌گفت کربلا در زمان صدام برق نداشته، همه موتور برق داشته‌اند، یک محل جمع می‌شدند و پول می‌گذاشتند و موتور برق می‌خریدند و روشنایی شبشان می‌شده این، آمریکایی‌ها که آمدند برایشان یک نیروگاه کوچک زده‌اند تا برق شهر تامین شود، همین الان هم اگر برق کل عراق برود، کربلایی‌ها برق دارند، چرا؟ چون موتور برق دارند. کربلایی‌ها زمان صدام تلفن نداشتند، یعنی اگر کسی می‌خواست از کربلا زنگ بزند مثلا نجف، امکانش نبوده، نه اینکه امکاناتش نباشد، نه! صدام ممنوع کرده بوده، این‌ها محدودیت‌های بعد از انتفاضه ی سال 91 است که کربلا آشوب شد. حالا می‌بینی همه ماهواره خریده‌اند؟ به خاطر این است که فکر می‌کنند از دنیا عقب هستند و می‌خواهند خودشان را هر چه زودتر به دنیا برسانند.

پرسیدم اطلاعات خوبی داری؟ به فارسی و خیلی روان حرف می زد، گفت: من عراقی هستم! پدرم افسر ارتش عراق بود، زمان جنگ، شبی حضرت علی را خواب می‌بیند، حضرت به پدرم می‌گوید که به سپاه اسلام بپیوندد، پدرم یک تانک بر می‌دارد و می‌آید طرف ایران، این کارش به قیمت جان خانواده‌اش در عراق تمام می‌شود، در ایران با یک دختر عراقی الاصل ازدواج می‌کند و بچه دار می شود (من و برادرم متولد ایرانیم)، فامیلی ما در ایران دست پاک بود اما حالا نه، شاه عبدالعظیم می‌نشستیم، کسی را با فامیلی دست پاک می‌شناسی؟

حرف زدیم و حرف زدیم تا مسجد خالی خالی شد، تک و توک آدمی می‌آمد و می‌رفت و ما حرف مان را می‌زدیم، لذت می‌بردم از اینکه دارم مردم سرزمین دیگری را می‌شناسم، با حال بود، یک جور مکاشفه، برای من در سن بیست سالگی یک تجربه ناب بود.

موقع رفتن دیگر کفشی نبود، کفش‌هایم نبود، با دمپایی که از مسجد گرفته بودم برگشتم خانه، برگشتم تا تاسوعا را این گونه عزاداری کرده باشم، با فهم از دوروبرم.

 

برو جوان

دلم می خواهد بنویسم، بی دلیل دلم برای نوشتن قنج می زند، یک حسی در درونم جریان دارد، حسی که می شود نامش را اشتیاق به یک کار گذاشت، آن کار نوشتن است، بله، همین الان که دارم می نویسم این حس در درون من هست، مثل کسی که سفر را دوست دارد؛ مهم نیست که به کجا می خواهد برود، فقط می خواهد برود، فقط می خواهد با آهنگ کلی زندگی که فلسفه اش گذر است، بگذرد، بگذارد و بگذرد، می خواهد و ... و من هم، می خواهم بنویسم، مهم نیست از چه چیزی، فقط می خواهم بنویسم، جایی خواندم یا شنیده ام، نمی دانم، اما جمله این بود: خدا وقتی آرزویی در دلت می کارد، ابزار رسیدن به آن را برایت فراهم می کند. آرزوی من نوشتن است و خوانده شدن آن نوشته، می خواهم بنویسم، بنویسم چه بوده ام، چه شده ام، چه می شود، نمی دانم شاید هنوز در ابتدا باشم، شاید که نه، حتما در ابتدای راه هستم، اما می خواهم، حسی دارم، اشتیاقی دارم.

برای تو هم حتما پیش آمده، اینکه می ایستی و با خودت فکر می کنی که کجایی؟ چه کار می کنی؟ چرا اینجایی؟ دوباره خودت را می سازی، دوباره فکرت را می سازی، دوباره دلیلهایت را که سختی زندگی باعث فراموشیش شده پیدا می کنی، فقط کمی وقت می خواهی، شاید یک ساعت، شاید یک دقیقه و شاید ...

کفش هایم را یادم هست، خاکی بودند، انگار صد سال است که کسی دستمال روی آنها نکشیده، معلوم نبود قهوه ای هستند یا مشکی، کمی از پاچه ی شلوارم هم خاکی بود، این ترکیب را روی خاک نرم عقب و جلو می کردم و با خودم فکر می کردم که کجا هستم، نمی دانستم کجا هستم، تنها یک کلیت در دستانم بود، جایی بین استان لرستان و اصفهان! اینجا کجاست دیگر؟ چرا اینجایم؟ چرا؟ و نشسته بودم، خسته بودم، تشنه بودم  تا ...

بفرما

استکان چای را با همان دستی که چوب دستی را گرفته بود و به سمت گوسفند پرتاب کرده بود به سمت من گرفت، چای را گرفتم وبعد قند را، هوا گرم بود ولی چای چسبید، آدم در کنار گوسفندان هم فیلسوف می شود: برو، برو جوان، می رسی، من و گوسفندانیم که دور خودمان چرخ می زنیم و مانده ایم، تو اما برو. کلاه ش را کمی روی سرش جابجا کرد و منتظر من شد برای پاسخی حرفی چیزی ....

چهره اش را باید می دیدی، آفتاب سوخته بود و چروکیده، ریش متعادلی داشت اما، اصلاح شده و یک خط در میان سفید و سیاه، موهای دور لبش اما کمی زرد و قهوه ای شده بود، لباسش در آن گرما کت بود روی کاموایی رنگ و رو رفته، کت هم شاید ده سال پیش مال تازه دامادی بوده که از بخت روزگار به او رسیده و ...

صبر کن، چوپان گفت برو، استاد فقط در دانشگاه نیست، گوش کن پسر، دوباره ببین و دوباره خودت را بساز، آن روز بی هدف در دشت ها راه می رفتی و امروز بی هدف بر کاغذ می نویسی و جمله ای که از نیچه را که کناری نوشته ای نشخوار می کنی و .... آن روز در بیابان رسیدم .... امروز روی کیبورد خواهم رسید، فقط باید حرف چوپان را گوش کنم.

برو

برو جوان

می رسی

 

بوی خوش زندگی

روزی که گذشت روز عطر‌های ناب بود، بو‌های مختلفی که به مشامم می‌رسید روحم را جابجا می کرد، بین مکان‌ها و بین زمان‌ها.

سوار تاکسی شدم، بوی ماشین‌های دهه‌ی 60 را می‌داد، یک بوی خاص که تنها ماشین‌های همان موقع این بو را داشتند، داشبوردشان بوی خاصی می داد که آدم را کیفور می کرد، بویی که ترکیبی از جنس پلاستیک داشبورد و عطر تن راننده بود، مخصوصا وقتی که از شیشه آفتاب می‌خورد به داشبورد و گرم می‌شد، این حالت و این بوی آفتاب خورده در زمستان می‌چسبید، وقتی در اوایل دهه‌ی نود زندگی می کنی و این بو به مشامت می‌خورد ... بوی پیکان جوانان بابای مهدی اینا ....

کنارم کسی نشست، مردی بود افغانی و هیکلی، به شدت بوی کار می‌داد، بوی زحمت، بوی یک زندگی سخت، بوی یک افغانی، بوی یک غریب، بوی یک آدم را می داد، بوی یک مرد ....

توی اتوبوس بی‌ربط ترین بوی ممکنه را حس کردم، بوی برنج وقتی که دم می‌کشد، آخ، گشنه‌ام شد، گشنه‌ام شد و دلم برای خانه پر کشید، برای سفره مادر، برای دست پخت مادر، دلم برای مادر پر کشید.

حالا اما بوی گرما در مغزم هست که می خواهد این نم هوا را که سرد شده از من دور کند، بوی زمستان که دارد می‌آید (آمده، زمستان با تقویم کاری ندارد، با برف می آید و با شکوفه می رود) و بوی گرمایی که از ما مراقبت می‌کند، بوی عید با زمستان می پیچد، می دانستی؟ خرس به امید بهار تمام زمستان را می خوابد، خرس به امید زنده می ماند، بوی امید مرده را زنده می کند، نفس مسیح امید داشت، عطر گرمایی که سرما را دور می کند هم و عطر داشبوردی که آفتاب خورده هم.

این مردم نازنین

سوار سرویس شرکت هستم و در حال برگشت به خانه، ساعت هفت صبح است، تمام شب بیدار بودم و نای حرف زدن هم ندارم، منتها بقیه ی همکاران با شور و شوق زاید الوصوی در حال داد و فریاد و موج مکزیکی رفتن هستند، امکاناتم در حد آپ لود صوت نیست وگرنه صدای ضبط شده شان را برایتان پخش می کردم تا از میزان واقعه مطلع شوید، همین طور که همکاران در حال مسخره بازی بودند و الکی هو می کشیدند، من به این فکر می کردم که هفته ی گذشته کجا بودم و این هفته کجا و هفته ی آینده کجا ...

مردم این شهر کمی عجیبند، تنها کمی ... چند نمونه داشته باشید:

1-همکارم از من می پرسد: آقای قربانی شما مهندس فیزیک هستید؟-نه، فیزیک مهندسی نداره –پس دیپلم فیزیک هستید؟!

2-همکارم به همکار دیگرم در حضور من یک فحش ضایع می دهد، البته به شوخی، همکار مورد اصابت فحش رو می کند به دوستش و می گوید: زشته در حضور آقای قربانی، بعد رو می کند به من و می گوید: ببخشید آقا قربانی این {دقیقا همان فحش را تکرار می کند} است، تربیت نداره!

3-در جمع یکی از من پرسید: آقای قربانی متولد چه سالی هستی؟ می گویم چه سالی می خورد، یکی می گوید پنجاه و نه و یکی دیگر می گوید شصت و هشت.

4-می پرسم نانوایی کجاست؟ می گوید:بیا دنبالم نشانت بدهم، دو سه تا کوچه با هم می رویم بعد رو به من می گوید:ایناهاش، بسته بود، می پرسم:بسته س که؟ خیلی قاطع جواب می دهد: خوب امروز، روز تعطلیه شه!!

 پی نوشت:

عنوان مطلب نام کتاب رضا کیانیان است و قصه هایش با مردم.


تولد دوست

خسته ام

از سر کار آمده ام

تمام شب بیدار بودم

تمام روز را هم بخوابم

کم است انگار

منتها

امروز برای من جمع خاطراتی است از دوران دانشجویی

و کسی که 9/9 به دنیا آمده

بهانه ای برای گردهمایی ها و شاد بودن ها و ... خیلی چیز های خوب دنیا

پس بی خیال دنیا و ما فیها

بی خیال خستگی ها و به یاد قدیم ترها

بلند فریاد می زنیم:

عـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــلــــــــــــــــــــــــــــــــی جان تولدت مبارک


پی نوشت:

+وبلاگ کافه کتاب را حذف کردم، وقتی دیگر سر وکاری با کتاب ندارم، میخواهم چه کنم؟

شاید هم حسادت

یکی از همکارانم داشت درد دل می کرد و می گفت:

یک مینی بوس آدم صاحب موتور من است.

از تنهایی خودش نسبت به موتور گلایه می کرد.

این دیار کجاست؟

سلام

من دیروز در پستم گفتم در جایی هستم که به هر دلیل ساده و یا پیچیده ای که تازه آنرا هم نمی گویم، نمی خواهم عده ای انسان های معلوم الحال بدانند من کجا هستم و چه کار می کنم! اما هر چقدر با خودم کلنجار می روم که حرفی نزنم نمی شود که نمی شود.

مردمان این دیار ( همین دیاری که من الان در آن هستم) یک لهجه ی ضایعی دارند که حد و حساب ندارد، اگر کسی پیدا شود از کشور کینه ی بیسااو و با من به زبان محلی همان مناطق گپ بزند، احتمالاً از یکی دو جمله ای که بیان می کند چیزی دستگیرم بشود، اما اینجا نه، هر چقدر در لهجه (بگویم زبان بهتر نیست)تفکر و تدبر می کنیم فایده ندارد که ندارد، تنها کلمات مفهوم فحش های آب نکشیده است و اسامی انسان ها.

عمراً فکر می کردم در این وانفسای عمر و تکنولوژی و یگانگی زبان و غبره و ذالک، یک چنین لهجه هایی وجو داشته باشه.

آخ که چقدر خوابم می آید، دلم می خواهد بخوابم و پتوی بخت برگشته را در آغوش بکشم و چشمانم را ببندم و ... صدای خروپف

 

طبقه بندی: محرمانه

طی بیست و چهار ساعت گذشته، زندگیم از این رو به آن رو شده، من در راهی قدم نهاده ام که فکر می کنم درست است، قدمی که مسیر زندگیم را تغییر داد، تولدی دوباره، نقطه ی عطفی شبیه اتفاقی که به رشت آمده بودم افتاده است، می دانم چه کار کرده ام و چرا کرده ام، می دانم انتخابم چیست و به کجا می خواهم بیانجامد.

این روزها از آن روزهایی است که هر انسانی روزی تجربه می کند، روزهای از جنس درد و گریه ی نوزاد هنگام تولد، می دانم دارم مبهم حرف می زنم، می دانم دوستانی که در جریان تغییرات من هستند خوب می فهمند که چه می گویم، می دانم اما ... زیاد دوست ندارم در موردش حرف بزنم، نه در اینجا، منتها دوست ندارم کسی بداند کجا هستم و چه کار می کنم، انگار که از دست یک ارتش سری از سوال های جورواجور فرار می کنم، حال نمی کنم کسی بداند.

رئیس سابقم با من تماس گرفت و گفتم که دیگر رشت نیستم، کجایی؟ یک جای دور، آنقدر در نگفتن مقاومت کردم که شک کرد، مثل وقتی که در نگفتن علت رفتن و کجا رفتن و ناگهانی رفتن به مدیر شهر کتاب می خواستم توضیح دهم، یک اتفاقی افتاده (شاید یک اتفاق درونی) که می خواهند (یا می خواهم) نباشم، از این لحظه به بعد نیستم، از این لحظه به بعد در خدمت شما نیستم، نه به خاطر هیچ دلیل افلاطونی و غیر افلاطونی که در ذهن شما می چرخد، سوال ها و جواب هایی که ساده هستند، چرا رفتنم را و چرا ناگهانی رفتنم را توجیه می کند، منتها نمی خواهم به شما بگویم، دلیلش هم به اندازه ی دلیل رفتن ساده بود، کافی است کمی فکر کنی، کافی است تنها کمی فکر کنی.

همین

تیک

روزی که گذشت برای من یک روز تیک دار بود، از این روزهای تیک دار که هر وقت در هر کجا که باشی در خاطرت می ماند، از آن روزهایی که به هر سنی برسی فراموشش نمی کنی، از آنهایی که آرام بود ولی مهم.

همیشه اتفاقاتی می افتد و یا ما کارهایی می کنیم که یک روزمان برای مدتی طولانی در ذهنمان تیک دار می شود، نه این روزی که گذشت، بلکه کل هفته ای که پشت سر گذاشته ام تیک دار است، اتفاقات این هفته چه بد چه خوب ناگهانی بود و تصمیم های ما هم به همان اندازه سریع و غافلگیر کننده.

دعا می کنم اگر قرار است تیک دار شود این روزها و ماه ها و سال ها، تیک های خوب داشته باشد.


خداحافظ شهر کتاب

به نام خدا

تمام شد، من دیگر شهر کتاب نمی روم، من دیگر یک روز در میان و تنها روزهای فرد ساعت نه از خواب بلند نمی شوم که بروم با کتاب و کتابخوان سر و کله بزنم، من دیگر با فروش کتاب کاری ندارم، من دیگر آن آدم سابق نیستم، می دانی چیست؟ حقیقتش می دانی چیست؟ حقیقتش این است که من بخشی از خودم را لای قفسه های شهر کتاب گذاشتم و بیرون زدم، بخشی که دوست می داشتم، بخشی که برای مشتری ها شعر های گروس عبدالملکیان را می خواند، بخشی که ... بگذار بگویم، ببین، لیوانم ارث  من باشد برای گل های زنده ای که به شهر کتاب می آیند و جا و مکان ندارند، کوچک است اما نقلی و خواستنی، پیکسلم را هم می گذارم برای آخرین پیراهنی که قرار است به آن سنجاق شود، لبخندم را با یک سلام و جواب سلام گذاشته ام لای قفسه ای که کتاب های سامپه را گذاشته ایم، بماند برای تمام کسانی که بلد نبودند لبخند بزنند و کسی بهشان یاد نداده بود که دنیا با این وسایل قشنگ تر است، بماند برایشان شاید .... بماند خلاصه، تمام قصه ی مردی که لب نداشت را می گذارم برای خاله ی بخش کودک، بخواند برای همه ی بچه ها، بچه هایی که شاید نمی توانستم با آنها خوب ارتباط برقرار کنم اما ... بماند، دست خط ریز و شکسته ام را گذاشته ام برای دوستان بخش کتاب، مثل کتیبه های چند هزار ساله به آن نگاه نکنید، با همین خط ها کلی چیز نوشته ام، جزوه های دانشگاه را اگر فاکتور بگیرید برای پیغام های نوشتاری ام کلی از این خط استفاده کرده ام، دیده اید که؟ ... میراث من برای بخش صندوق پنجاه هزار تومانی هایی است که دیگر خرد نمی شود، حرف هایی که دیگر پاسخی ندارد و سوال هایی که دیگر جوابی ندارد، است، مقاله ام را در مورد کره های جغرافیایی به بخش تحریر می دهم، بخوانند و کمی آرام شوند و ...

آه

من رفتم

بی کتاب

بی خداحافظی

و بی واژه

این هم سهم بخش موسیقی

 

مانده ام

بالاخره روزی رسید که من وبلاگ را آب دیت نکردم، نه اینکه نتوانستم، نخواستم شاید، درست تر این است که حوصله اش و انگیزه اش نبود، درست تر این است که اتفاقات چهل و هشت ساعت گذشته آنقدر سریع بوده (و هنوز هست) که غافل گیر شدم، فرصتی برای فکر کردن نیست، باید تصمیم بگیریم، باید دل بکنیم، باید رها کنیم، باید برویم .... می توانم ترمز کنم، دنیا را هم وادار به ایستادن کنم، درست مثل وقتی که سوار اتومبیل هستم، کافی است پایم را روی گاز فشار بدهم تا این ماشین حالا با هر سرعتی که می رود توقف کند، اما ...

مانده ام

آمپول

روزی که گذشت من حالم مساعد نبود، وبلاگ را در ثانیه های آخر آب دیت کردم ولی منتظر باشید که احتمالاً یک خبر در راه است، فکر می کنید خبر چیست؟

خیلی وقت بود آمپول نزده بودم، نزدم، نزدم، حالا که زدم جای سالم تو بدنم نماند برای زدن آمپول مجدد، چهارتا آمپول یک جا، چه خبره؟ تازه شانس آوردم دکتر گفت حالت زیاد بد نیست.

 

پی نوشت:

*بدم نمی آد یه گردهمایی یا چیزی شبیه این برای وبلاگ تشکیل بدم و یا حداقل یه کار متفاوت بکنم، چه می دونم، خودتون یه پیشنهاد بدید.