جمعیت آنقدر زیاد بود که قابل توصیف نیست، در یک خیابان بزرگ بودیم ولی انگار همه را در یک اتاق کوچک فشرده کرده باشند، زن و مرد در هم تنیده بودند! بستر برای هر تهدیدی بود، انگار همه منتظر القاعده بودند تا کاری کند، این همه آدم، یک جا، معلوم است کاری می کند.
شیشه های ساختمان بالای سرم لرزید، احساس کردم اتفاقی افتاده، خدا را شکر قدم بلند بود و دور و برم را خوب سیر کردم، جز مردم چیزی نبود، مردی که بالای حرم امام حسین ایستاده بود داشت جایی را نگاه می کرد در اطراف حرم حضرت عباس، به آن سمت نگاه کردم، پی دود یا نشانه ای از انفاجار یا دلیل لرزیدن شیشه های بالای سرم، چیزی ندیدم.
با جواد و حامد و مرتضی به زور خودمان را رساندیم بین الحرمین، کنار حرم امام حسین با منظره ی حرم حضرت عباس عکس گرفتیم و راه افتادیم به سمت حرم حضرت عباس و عکس گرفتن را با ترکیب بر عکس انجام دادیم، همه در رفت و آمد بودند، کسی عزاداری نمی کرد، عزاداری را صبح قمه زن ها کرده بودند، رفته بودند داخل حرم امام حسین و قمه زده بودند، خون حرم را برداشته بود، خون نجس بود، حرم حرمت داشت، درهایش را بسته بودند برای نظافت و پاک کردن، حرم حضرت عباس هم. این طور موقع ها یاد حرف شهید طهری می افتم که می گفت (یا در همین مضمون) بعضی ها از جهل به جای اینکه سینه دشمن را سوراخ کنند، سینه ی خودشان را زخمی می کنند.
نشستیم کنار حرم حضرت عباس، هر کسی برای خودش آرام دعا می خواند، من هم زیارت عاشورایم را خواندم و دفترچه ام را بیرون کشیدم، دفترچه یادداشت سفرم بود، چیزی نوشتم ودادم بقیه هم چیزی بنویسند، در همین حین مردی حدودا پنجاه ساله، عینکی و لاغر اندام آمد پیش ما نشست، گفت:
یک هتل بود، آنطرف، هتل قشنگی بود، ایستاده بودم تماشایش می کردم! چه شیشه هایی داشت، چه رنگ هایی، باورتان نمی شود، در چشم بهم زدنی آمد پایین! -هتل خراب شد؟ -نه بابا، شیشه هایش را می گویم، یک نارنجک انداخته بودند توی سطل آشغال نزدیک در هتل، ترکید و ... -کسی هم طوری شد؟ -یکی را دیدم همان جا افتاد، یکی هم زخمی شد، خودم هنوز گیجم.
بعد از صحبت های مرد انگار تازه سر از لاک بیرون آورده باشیم، صدای آمبولانس ها را شنیدیم، صدایی که بود و ما به آن بی توجه بودیم، رفتیم سمت بین الحرمین تا از مسیر آمده برگردیم، بین الحرمین خالی بود، همین نیم ساعت پیش قل قله بود و پر از آدم! چه شده، هیچ کس را راه نمی دادند، سوژه ای شد برای عکاسی.
ریش های مرتضی کم از بن لادن نداشت، شاید هم کمی بیشتر، هر ده قدم به ده قدم مامور ایستاده بود و تمام کسانی که به سمت حرمین می رفتند را می گشتند، اما ما داشتیم از آنها دور می شدیم و در این دور شدن کسی با ما کاری نداشت، یعنی با هر کسی که دور می شد کاری نداشت، منتها ریش های مرتضی کار دستمان داد، هر ده قدم به ده قدم ما را هم می گشتند، بن لادن گروه را بیشتر.
آن روز حتی یک جسد ندیدم، حتی یک کشته، کشته؟! مجروح هم ندیدم، وقتی رسیدم خانه، همسایه ایرانی به ما گفت که اخبار ایران گفته است کربلا به خاک و خون کشیده شده، ما هم خون خونمان را می خورد که ای بابا، خانواده های ما چه عذابی خواهند کشید تا خبر ما به آنها برسد، واقعا بعد فهمیدم که در چه التهابی بوده اند.
بعد از ظهر عاشورا رفتیم کربلا گردی، مقام حضرت علی اصغر، مقام حضرت علی اکبر، مقام امام زمان، مقام امام صادق که آن طرف فرات بود و ... کنار مقام امام زمان کلی کفش بی صاحب بود، خونی و کثیف و پاره، تکه های کوچک گوشت به دیوارها چسبیده بود و خون ها خشک شده بود، چه خبر بود؟!
به چه گناهی این مردم قتل عام شده اند؟ نمی دانم و نمی توانم درک کنم چرا بعضی ها که نام انسان را یدک می کشند این کارها را می کنند.
هم دیروز و هم امروز تنها خواستم بیان متفاوت تری داشته باشم از محرم، شاید با یک خاطره، نمی خواستم یک بیان احساسی صرف باشد. در این روز های عزیز ما را هم دعا کنید.