وسط سالن تولید قدم می زد و مثل پهلوان ها که می خواهند جلوی چشم مردم خیره به ریش و پشم بلندشان و بازوی ستبرشان، زنجیری از فولاد را پاره کنند،ادا در می آورد. بلند بگو یا علی، همه می گفتند علی، غم خوار و گرسنه از دنیا نری، بلند بگو یا ابوافرض، بچه ها به جای مردم می گفتند ابوالفضل، بلند بگو یاعلی و هی دور می زد و رجز می خواند تا رسید به بخش هیجانی زنجیر پاره کردن، ادای زور زدن را در می آورد و می نشست روی زمین و معلوم بود که زنجیر نامرئی خیلی محکتر از این حرف هاست ولی پهلوان کم نمی آورد، پهلوان ما که این طوری بود، خودش خنده اش گرفته بود، لامصب پاره نمی شود، یکی از بچه ها همین طور که کارش را می کرد متلکی پراند به زور و بازوی پهلوان، پهلوان پنبه بلند شد، انگار نه انگار که دور بازویش یک زنجیر نامرئی است، اصلا زنجیری نبود، رو به مسخره کننده و با اشاره به زمین گفت: این مار رو دیدی؟! تو می گی نیش نداره؟ بعد سرش را بالا آورد و رو به همه گفت: کی می گه این نیش نداره؟ تو پسر جون، آره تو، بیا جلو تا این ما رو بندازم رو پات ... این برنامه داشت تا وقتی که کسی از ناکجا آباد سالن چیزی گفت که یعنی برگرد سر کارت دیر شده، حیف، نمایشی بود بی امکانات و خیلی خیلی خود جوش، بعد از یک شب کامل نخوابیدن و کار کردن، داشتن این همه انرژی نوبر است والا.

من می روم کمی بخوابم اما پهلوان را گمان نکنم که خواب به چشم آید، چون فکر نمایشی دیگری است.