قلادهای طلا

امروز بعد از مدت ها رفتم سینما، بگو چه فیلمی؟ سیاسی ترین فیلم سینمای ایران! قلاده های طلا.

ندیده معلوم بود چیست منتها یک نکته را فکر نمی کردم در این کار ببینم و آن هم حضور جاسوس MI6 در وزارت اطلاعات ایران بود که گفتنش حتی از زبان کسی مثل طالبی هم بعید به نظر می رسید.

نکته ای که خیلی اذیت می کرد، این بود که شخصیت اصلی جاسوس اصلی داخل فیلم و حتی اختشاش گران شاخ دقیقا کارشان چه چیزی بود؟هی می خوردند و اخبار می دیدند و همین. حتی کسی که آنها را هدایت می کرد از اول فیلم به مدت چند ماه و تا آخر فیلم توی قایق تفریحی بود و دیالوگ های تابلو می زد.

شخصیت پردازی ضعیفی هم داشت، که باعث می شد چه کاره بودن آدم ها را در فیلم متوجه نشوی.

سانسورهای تابلوی سینمای رشت هم که اوضاع را بدتر می کرد.

خلاصه تا ما به استاندارد فیلم های درست و درمان ژانرهای مختلف برسیم ... دلمان آب خواهد شد.

+آدرس سایت رسمی فیلم:goldencollars.ir

لذت کشف

از بچگی (یعنی اوایل دهه ی هفتاد) یادم هست که روی دفترهای مشق، یک سری تصاویر در هم و برهم مُد شد که می گفتند اینها تصاویر سه بعدی است، بعضی از هم کلاسی ها می گفتند که می توانند ببینند، من آن موقع یکی دو باری خیره ی آن دفتر ها ماندم و در نتیجه چون فکر کردم که سر کاری است، بی خیال شدم و بعد هم که آن ها از مُد افتاد و من هم فراموششان کردم تا همین یک هفته ی پیش که مجله ی دانستنیها را خریدم و در آخرین صفحاتش دو تا از این تصاویر را که به استریوگرام معروف است قرار داده بود، یک شرح کوتاه با این مضمون که برای دیدن تصوایر مخفی در عکس ها، سعی کنید طوری به عکس نگاه کنید که کاغذ چاپ شده بر روی آن فاصله دارد، همان هفته ی پیش تلاش کردم ولی نشد تا اینکه امشب همین طور از الکی امتحان کردیم و گرفت، هی دیوار پشت مجله را نگاه کردم و دوباره به عکس، تا عکس مخفی را پیدا کردم و کفم برید، چقدر با حال بود، از حالا تا چند وقت دیگر کارم همین است که از این تصاویر به این و آن نشان دهم و .... لذتش را شریکی بهره ببریم.

مردم نازنین 3

داره در مورد موبایل دزدی صحبت می کنه، می گه: من در این موردها می دونم، چون یه پسر خاله دارم تو علاالدینه، کارشون جد در جد موبایل بوده!

سه گانه ها

1-ببخشید که طبق روال پیش نمی روم، هزار دلیل هست و یک بهانه، بهانه این است که زمانی یکی و دو نفری از خوانندگان پاپی می شدند که مگر اسم وبلاگت از بیست و چهار ساعت گرفته نشده؟ یا این آب دیت روزانه را درست کن و یا اسم را عوض کن! البته همین پیگیری خوانندگان بود که باعث شد مدت طولانی این وبلاگ رکورد دار هر روز آب دیت باشد.

2-در این مدت کلی داستان ریز و درشت از ذهن ما گذشته که تا ننویسم حساب نیست، مثل حرف که تا نگفتی اصلا حرفی نیست.

3-تا امروز اینقدر دل تنگ نبودم.

اپیزودیک

شب خوب خوابیده ام و صبح به موقع بیدار می شوم، هر چند این زنگ موبایل حداقل باید چهار بار به فاصله ی دو دقیقه به صدا در بیاید تا رضایت دهم و بلند شوم، ساعت را نگاه می کنم و متوجه می شوم برای صبحانه وقتی نیست، از خانه بیرون می زنم، دو دقیقه زودتر از همیشه، امیدوارم به سنگکی برسم و قبل از سرویس نان سنگک داغ در دستانم باشد، بین راه یکی از همکاران را می بینم که به پیسی خورده، یعنی دقیقا چه اتفاقی افتاده؟: ما که همیشه مگنا سفید می کشیدیم، حالا باید بهمن بکشیم، چقدر خار شدیم؟!!با شعار این سیگار کام نمی دهد خودمان را به ایستگاه می رسانیم، انگار راننده هم نیت کرده دو دقیقه زودتر بیاید، سنگک از دستت رفت، دل و دنیایت از دست نرود، ان شا اله.

کار تمام شد، نه، باید بگویم، بالاخره کار تمام شد، فقط من مانده ام و سه نفر اسمی دیگر(دو نفر واقعی)، کار را که جمع می کنیم، می رویم به سمت خانه، یکی موتور دارد و یکی ماشین، عمرا بی کلاه سوار موتور شوم، پس انتخاب من جیپ سفید گاز سوز مدل هفتاد است تا موتور، آن هم بدون کلاه.تجربه های جدید را دوست دارم، حتی به کوچکی راندن ماشین جیپ، دنده را عوض می کنم و تمام چاله چوله های راه را با تمام وجودم حس می کنم، باور کن.

اپیزود سوم امروز مربوط می شود به مردی که مردمی دوستش داشتند و همیشه محترم بود و البته محبوب، کسی که دیگر نیست، هر وقت می خواستند به کسی بفهمانند که او کیست، به موسیقی پس از باران اشاره می کردند،حالا این خبر بد شد، پس از باران هم غمگین، خداحافظ آقای پوررضا.

به یادماندنی

من می گویم، روزهایی که مثل هم هستند فراموش می شوند، روزهایی که تنها خورشید طلوع می کند و غروب می کند.به یاد ماندنی یعنی طلوع دارد و غروب نه.

همه برای یکی

خیلی راحت گفت که معتاد است و تریاک می‌کشد، زیاد تعجب برانگیز نبود، نمی‌دانم چرا، شاید به این خاطر که روند بحث به این سمت آمده بود، کلی مقدمه قبلش بوده لابد، نمی‌دانم ولی می‌دانم که تعجب نکردم، همین طور زل زده بودم به ترک شیشه‌ی روبرویم و حرفی هم نمی‌زدم، افتخارش این بود که به خاطر اعتیاد حتی ده تومانی از کسی قرض نکرده و امیدوار بود تا آخرش همین طور بماند، در خلال صحبت‌هایش گفت که اگر اجازه بدهیم سیگار بکشد، راننده گفت: هنوز نعشه‌ای! مرد تایید کرد و صدای کبریک آمد، من همین طور در فکرم غرق می‌شدم و از آن یواش یواش داشتم می‌رفتم پایین، صدایی می‌شنیدم که فرق بافور و سیخ را می‌گفت و به صرفه بودن یکی بر دیگری و دوست ناباب و میهمانی های ... ای بابا

حرف بهتری نداری بزنی؟ رفته‌ای همدان و این همه آدم نازنین دیده‌ای و هنوز در بند کسی هستی که موقع برگشتن همسفرت بوده؟ نمی‌خواهی از کتابخانه‌ی علوم بگویی، بگویی که چقدر تغییر کرده؟ نمی‌خواهی در مورد وحید بگویی که چقدر حرف‌هایش امیدوار کننده و مفید بوده؟ نمی‌خواهی در مورد مصطفی حرف بزنی که با علاقه کتاب ادبیات فارسی دبیرستان را می‌خواند؟ نمی‌خواهی در مورد آقای دکتری بگویی که بعد از این همه سال همدیگر را دیده ایم و چقدر با صفا بوده هنوز؟ نمی‌خواهی از دست پخت مادر بگویی؟

این همه خوبی را نمی‌خواهی بگویی و آن وقت بند کرده‌ای به یک آدمی که حداقل صداقت داشت و گفت من اینم! آیا ما هم به اندازه‌ی آن هم سفر صمیمیت داریم یا به اندازه ی کافی امیدوار هستیم؟

این همه اتفاق خوب را ندیدن کمی کم لطفی است، این عینک هایی که از پس آن دنیا را می بینیم گاهی هم بد جور است، انسان را نعشه می کند، نعشه‌ی این دنیا و هر در آن است، ای داد بی داد.

+این ها چه حرف های است که می گویم؟!، امروز ویژه بود و خاص، نه به این خاطرها حتی، تنها به این خاطر که تولد عزیز ترین و دوست داشتنی ترین انسان زندگیم بود.مبارک باشه.

زبان سرخ

امروز پیرمردی را دیدم

که لبانش را دوخته بودند

گفت:

حرف هایت من را یاد جوانی ام می اندازد

طاقچه

خیلی کوچک بودم، دقیقا یادم نیست چند ساله، اما خیلی سال پیش بود، قدم به طاقچه نمی رسید، دستم  هم همین طور، ما در خانه مان دو سه تا طاقچه داشتیم، اما همیشه چشم من به طاقچه ی اتاق پذیرایی بود، یک طاقچه ی زیر فضایی تو رفته در دیوار که با رنگ و گچبری تزئین شدن بود و زمان هایی که مهمان داشتیم، مادر یک دستمال سفیذ گلدوزی شده روی آن می انداخت که با گچبری های زیرش عجیب جلوه گری می کرد، منتها برای من دستمال و گچبری ها جذاب نبود، آنچه روی طاقچه بود برای من مهم بود، نه دقیقا آن چه روی طاقچه هست، دیدن طاقچه از بالا که تمام محتویاتش دیده شود برایم شبیه یک راز بود و رسیدن به آن آرزو، بزرگتر که شدم فهمیدم کسی به اسم کریستوف کلمب وقتی رفته قاره ای جدید را کشف کند، حسی مشابه حس من به طاقچه داشته، دیدن هند از مسیر غربی، دیدن طاقچه از نگاه بالا.

با خودم حس می کردم، وقتی که بتوانم روی طاقچه را بدون کمک کسی ببینم، دیگر بزرگ شده ام، مرد شده ام، آقا شده ام، یک جورهایی سنگ محک بزرگ شدن من بود.

کمی که قد کشیدم، اوضاع بدتر شد، وقتی را می گویم که دستم می رسید، اما سرم نه، این بود که همیشه دستم روی طاقچه بود و نگاهم به فرش تا با لمس هند غربی خودم را کشف کنم، همین کشف لمسی تلفاتی هم داشت، یک آینه ی و یک ساعت رو میزی، از اینهایی بود که هنوز نماد ساعت رومیزی است با دو کلاه که چکش وسط برای زنگ خوردن بین این دو گوی فلزی می رود و آید، خلاصه این که کلی دردسر درست کرده بودم.

یک روز که کسی حواسش به من نبود، رفتم برای کشف طاقچه، دست کشیدم و کشیدم تا دستم خورد به یک چیز باریک که در می توانستم در مشتم بگیرم، از عرش طاقچه به زمین نگاه خودم کشیدمش و کشفش کردم، خودنویس بود، آن وقت ها هم می دانستم این شی چیست، دیده بودم دست پدر، خود با خودنویس چه می شود کرد؟ تمام وجودم رنگی شده بود، از اینکه به لباسم می زدم و رنگ روی لباس گسترش پیدا می کرد خوشم آمده بود، خدا می داند چه کیفی داشت، این تنها شامل لباس های خودم نبود، پرده و پشتی ها هم ... خودتان می توانید تصور کنید چه کرده ام؟ در گیر پخش رنگ روی پرده بودم که متوقف شدم، بیچاره مادرم، صدای جیغ بنفشش هنوز در یادم هست، لباس های خودم مهم نبود، آن همه پرده را چه کار می توانست بکند؟

نمی دانم از جنس پرده ها بود یا از مرغوبیت رنگ خودنویس که هیچ وقت آن لکه های رنگ پاک نشد، مادر هم سر سال تمام پرده های لک دارش را عوض کرد، این پایان ماجرای من و طاقچه نبود، من کم کم قد کشیدم و بزرگ شدم، هر وقت از کنار آن طاقچه رد می شدم و می توانستم از بالا نگاهش کنم، حس می کردم بزرگ شده ام، بزرگ شدم و رفتم دانشگاه، بعد سر کار و بعد زن گرفتم و از آن خانه و طاقچه خداحافظی کردم، مادر اما با پرده هایش خداحافظی نکرده بود، این را بعد از سالها فهمیدم، وقتی که حرفی زده بودم و همه را ناراحت کرده بودم، رفت و از انباری پرده ها را در آورد، گفت: این ها را یادت هست؟ این همه سال برای چه نگه داشته ای؟ گفت: فکر به خاطر این حرفی الان می خواهم بزنم! گفت:بعضی لکه ها بعد از این همه سال هم پاک نمی شود، حالا هر چقدر هم که بشوری، بعضی حرف هایت هم مثل همین لکه ها هستند، هر چقدر بعدا عذرخواهی کنی باز می ماند، نگی بهتر نیست؟

فکر می کردم بزرگ شدن تنها دیدن روی طاقچه است، فکر می کردم بزرگ شده ام، هنوزتا بزرگی راه هست، خیلی هم هست.

+فکرم جای دیگری است، قبول دارم، این شده که هر روز آب دیت از دستم می رود، عذر من را بپذیرید دوستان.


 

امشب

امشب را چیزی به ذهنم نمی رسد، نه اینکه حرفی برای گفتن نباشد، نه، اتفاقا حرف برای گفتن هست، زیاد هم هست، آنقدر هست که تمام روزهای سال را پر کند، منتها مانده در گلوست، بیرون نمی آید، سدی جلوی حرف را گرفته، نمی دانم عقل است یا احساس یا چیز دیگر، هر چه که هست نمی گذارد حرف های توی سینه ام بیرون بریزد، احساس می کنم با خودم در گیرم، احساس می کنم با دنیا بیگانه ام، احساس می کنم ... فکر می کنم با این حال نباید وبلاگ را آب دیت می کردم، حالی که فکر می کنی دنیا مسخره است و تو را بازیچه ی خودش کرده! نمی دانم.

+من دیروز مطلب نوشتم منتها نمی دانم چرا نیست.

+حالا دیروز نبوده، امروز نمی تونم ازش حرف بزنم؟! در مورد تنها گناه عالم از دید بابای علی در رمان بادبادک باز بود، دزدی، کسی از ما اعتماد دزیده بود، دیروز البته، امروز اما...

 

دزدی

تنها در دنیا یک گناه وجود دارد و آن هم دزدی است و هر گناه یک نوعی از دزدی است.

اگر به کسی دروغ بگویی، از او راستی را دزدی کرده ای.

اگر کسی را بکشی، از همسرش حق شوهر داشتن را دزدی کرده ای، از اولادانش حق پدر داشتن را دزدی کرده ای.

امروز چیزی را فهمیدم که ... کسی از ما اعتماد را دزدی کرده است، با دزدی.

+دیالوگ ها به جز خط آخر مربوط به رمان و فیلم بابادک باز نوشته ی خالد حسینی است.

همان

عجیب دلم پاستیل می خواهد

عجیب

همان پاستیل درازهایی که در خیابان نم دار بلوار گیلان با هم می خوردیم

همان

بفرمایید چاییی

سیبیل اژدها را گرفته بود و داشت فر می داد، همزمان داشت بچه را نصیحت می کرد که کمی با اژدهایش خوش رفتار باشد، حرفه ای بود، معلوم بود! سیبیل دوم به انتها نرسیده بود که کنده شد، پدر ع یی گفت و شروع کرد برای بچه توضیح دادن که می چسبد نگران نباشد و پسر چقدر پر معنی! گوش می کرد.

این پدر و پسر و اژدهایشهان و لاکپشت زنده ی همراهشان، تا انتهای سفر سوژه ی من بودند و خواب توی صندلی زمخت اتوبوس را از من ربوده بودند، دیالوگ به دیالوگشان شاهکار بود، از قصه ای که پدر برای پسر تعریف کرد که داستان پادشاهی بود با یک گل قرمر که پیرزنی به او هدیه داده بود تا اسم لاکپشت، لاکپشت از این هایی بود که جدیدا به همراه ماهی شب عید می فروشند، ریزه میزه، بچه مچه بود، اسمش ولی ... لاکپشت نینجا!

آخرین دیالوگ هایی که از این دو شنیدم در مورد آرزوی پسر بود:

بابا، بابا، بعبعی .. من بعبعی دوست دارم

پدر مستاصل جواب داد: یعنی بعبعی می خوای حالا؟

نه،(پدر نفس راحتی کشید) از این چوب بلندا می خوام، با یه عالمه بعبعی که ببرمشون صحرا، علف بخورن، روی تپه (دستش را به شکل تپه در آورد) من چوپانی خیلی دوست دارم.

آه چه رویایی شیرینی، برای پسری چهار ساله و مردی سی ساله، مردی سی ساله که زمانی به سادگی رویایی کودک فکر می کرد و آرزو می کرد و حالا به این رویایی دست نیافتنی نگاه می کند.

حالا شب شده و من به تپه ای فکر می کنم که با گوسفندان سفید و سیاهم و چوبی در دست و نی لبکی در جیب، دارم برای خودم چای می ریزم و از صدای بع بع دوردست گوسفندانم لذت می برم،سایه درخت در بعد از ظهر گرم تابستان با این توصیفاتی که رفت، آخ که چقدر حال می دهد.

منزل

خوب ، الان دارم به منزل(همسر عزیزم) التماس های فراوان می کنم که بیا و تو هم در این وبلاگ چیزی مرقوم بفرما ولی ایشان اعتقاد راسخ دارند که موجودیت وبلاگ من، در نوشته های من متبلور می شود و با نوشته ی کس دیگری این موجودیت خدشه دار خواهد شد، من هم در جواب می گویم که : ای بابا! من و تو نداریم، خودت به زبان می گویی دیگری، تو که دیگری نیستی، من و تو الان یک واحد انسانی به نام خانواده را تشکیل داده ایم و باید .... رفت.

آسمان را ببین

هوا تاریک بود، وسط راه، جایی که اتوبوس ها برای استراحت می ایستند، به همسرم پیشنهاد قدم زدن را دادم، قبول کرد، بیرون رفتیم و یک دل سیر قدم و گپ زدیم، سر را بالا کردیم و آسمان را با ستاره هایش دیدیم، طبق معمول در مورد صورت های فلکی کمی روده درازی کردم، این دب اکبر است، این اصغرشان است، این کلب اکبر است، انجا ستاره ی سهیل هست، این جبار است، ذات الکرسی خواهد آمد، افسانه اش این است، داستانش آن است، قصه اش آشناس ... من زمانی با این آسمان دوست بودم، با این صورت های قلکی فامیل بودم، با راه شیری همسایه بودم، با خودم راحت بودم، با شما بی تعارف بودم، با دنیا روراست بودم، با زندگی اینجوری بودم، با غم قهر بودم، با عقل غریبه، فکر کن!!

+

خوب، تمام شد، تعطیلات رویایی و با حال و شاد و البته جدید، تمام شد، حالا که دارم این مطلب را می‌نویسم، صبح است، صبح هفتمین روز بهار، قرار هم هست که با همسر عزیزم برویم همدان، همدان آخرین مقصد ما در این تعطیلات است، قرار هست برویم پیش دوستان دوران دانشجویی، پیش امیر حسین، پیش وحید(همونی که عروسیش نرفتم)، قرار است گپ بزنیم و ... به به چه شود!

+در همین جا هم باید بابت آب دیت نکردن وبلاگ از همه‌ی خوانندگان محترم و دوست داشتنی وبلاگم عذرخواهی کنم، خیلی دوست داشتم که شماره‌ی تلفنشان را می‌داشتم و تک تک تماس می‌گرفتم و تبریک می‌گفتم، آرزو بر جوانان عیب نیست.

+کلی کار نکرده دارم که باید انجام دهم، از آب دیت کردن وبلاگ گرفته تا تماس با دوستان و آشنایان و همکاران و غیره و ذالک، نمی دانم قبلا گفته ام یا نه، ولی احساس می‌کنم زمان کم است، یعنی به جای بیست و چهار ساعت چهل ساعت بود، چه می دانم، زیاد وقت داشتم، هم به خاطر خوی آرامم و هم البته .... یکی همین الان در گوشم زمزمه کرد که اگر بیشتر هم وقت داشتی باز کم می‌آوردی، حس می‌کنم راست می‌گوید ولی چرا؟

+فیلم پنجاه پنجاه را به پیشنهاد همشهری جوان پیدا کردم و نگاه کردم، یک فیلم که از سرطان گرفتن یک جوان (تراژیک لابد) موقعیت‌های طنز می سازد (کمدی حتما)، خوب باید بگویم که قشنگ بود و لذت بردم ولی جز فیلم‌های تاپ دیده شده قرار ندارد، بیشتر هم هر چه پیش آید خوش آید پیش می‌رفت تا تکیه بر مبارزه و مقاوت و در نهایت پیروزی باشد، اما به دیدنش می‌ارزد.

+عید را دوست دارم به هزار دلیل، یکی از مهمترین دلیل‌هایش این است که در این تعطیلات همه گیر، همه هم دیگر را می‌بینند، هر کسی را که در طول سال ندیده‌ای در این عید حداقل می‌بینی، دید و بازدید عید را خیلی دوست دارم، تا باد چنین بادا.

اقوام جدید

امروز، مثل تمام روزهای اول سال، روز عید دیدنی و عیدی بود، منتها این دید و بازدید، متفاوت ترین دید و بازدید عید من محسوب می شد، چرا که در حین دید و بازدید با فامیل های جدیدم آشنا می شدم و چقدر هم کیف داشت.

سال جدید به همه مبارک.

شکر

آخرین لحظات سال نود را می گذرانم و تمام سال را بر حسب عادت مرور می کنم، سال تحویل پارسال کجا بودیم و امسال ...

تها باید گفت خدایا شکر

+سال نو مبارک