همه برای یکی
خیلی راحت گفت که معتاد است و تریاک میکشد، زیاد تعجب برانگیز نبود، نمیدانم چرا، شاید به این خاطر که روند بحث به این سمت آمده بود، کلی مقدمه قبلش بوده لابد، نمیدانم ولی میدانم که تعجب نکردم، همین طور زل زده بودم به ترک شیشهی روبرویم و حرفی هم نمیزدم، افتخارش این بود که به خاطر اعتیاد حتی ده تومانی از کسی قرض نکرده و امیدوار بود تا آخرش همین طور بماند، در خلال صحبتهایش گفت که اگر اجازه بدهیم سیگار بکشد، راننده گفت: هنوز نعشهای! مرد تایید کرد و صدای کبریک آمد، من همین طور در فکرم غرق میشدم و از آن یواش یواش داشتم میرفتم پایین، صدایی میشنیدم که فرق بافور و سیخ را میگفت و به صرفه بودن یکی بر دیگری و دوست ناباب و میهمانی های ... ای بابا
حرف بهتری نداری بزنی؟ رفتهای همدان و این همه آدم نازنین دیدهای و هنوز در بند کسی هستی که موقع برگشتن همسفرت بوده؟ نمیخواهی از کتابخانهی علوم بگویی، بگویی که چقدر تغییر کرده؟ نمیخواهی در مورد وحید بگویی که چقدر حرفهایش امیدوار کننده و مفید بوده؟ نمیخواهی در مورد مصطفی حرف بزنی که با علاقه کتاب ادبیات فارسی دبیرستان را میخواند؟ نمیخواهی در مورد آقای دکتری بگویی که بعد از این همه سال همدیگر را دیده ایم و چقدر با صفا بوده هنوز؟ نمیخواهی از دست پخت مادر بگویی؟
این همه خوبی را نمیخواهی بگویی و آن وقت بند کردهای به یک آدمی که حداقل صداقت داشت و گفت من اینم! آیا ما هم به اندازهی آن هم سفر صمیمیت داریم یا به اندازه ی کافی امیدوار هستیم؟
این همه اتفاق خوب را ندیدن کمی کم لطفی است، این عینک هایی که از پس آن دنیا را می بینیم گاهی هم بد جور است، انسان را نعشه می کند، نعشهی این دنیا و هر در آن است، ای داد بی داد.
+این ها چه حرف های است که می گویم؟!، امروز ویژه بود و خاص، نه به این خاطرها حتی، تنها به این خاطر که تولد عزیز ترین و دوست داشتنی ترین انسان زندگیم بود.مبارک باشه.
تنها با دست نمی نویسم: پا نیز، همواره، همراهی نویسنده را می خواهد. استوار، آزاد و دلیر می دَوَد، گاهی بر دشت، گاهی بر كاغذ.((نیچه))