انگیزه

به نام خدا

سلام

امروز واقعاً خسته شدم، از همان ابتدای کار خسته شدم، شاید اصلاً قبل از انجام کار خسته شده باشم.

کار راحت یا دشوار، لذت‌بخش یا تنفر آمیز ... تا انگیزه نباشد، پیش نمی‌رود.


سالگرد ازدواج

به نام خدا

امروز از آن روزهای سالگردِ خوب است.

انسان در طول سال به روزهای خاصی به نام سالگرد فلان اتفاق و بهمان رویداد بر می‌خورد که گاهی برخی از آنها برای هر کسی مهم است و دوست‌داشتنی، مثلاً تولد، برای خیلی‌ها مهم است و ...

امروز برای من یکی از همین سالگردها اتفاق افتاده است، سالگرد مهمی به نام ازدواج.

همین

احترام بگذاریم


به نام خدا

از اینکه به دیگران احترام بگذاری و احترام ببینی، خوب است، لذت‌بخش است. اتفاقی که امروز افتاد.

دنیا با احترام زیباتر است.


لیموناد سیاسی


به نام خدا

1- امروز بیست و هشت مرداد است و شصت سال از کودتای 28 مرداد 32 می‌گذرد، به واسطه‌ی این روز در مورد مصدق دوباره خواندم، دوباره به تاریخ نگاهی انداختم و دوباره کسانی را شناختم که زیر ذره بین بعضی‌ها بزرگ شده بودند و گاهی هم از دید بعضی‌ها کوچک شده بودند، دکتر مصدق برای همه‌ی ما به واسطه‌ی آرمان‌هایش و کاری که باعث‌اش بود، قابل احترام است، روحش شاد.

2- امروز از آن روزهای آرام و اعصاب خورد کن بود، از آن سکانس‌های کابویی کش‌دار و بی‌هدفِ بعدازظهر در کافه‌ای خلوت که می‌شد صدای مگس را در هوا شکار کرد. باز هم باید تصمیم بگیرم ولی هنوز وقت دارم، وقت دارم به اندازه‌ی یک لیوان لیموناد که به سلامتی خودم بالا بروم، وقت دارم و دارم وقت را از دست می‌دهم، لیموناد را مزمزه می‌کنم تا دیر بگذرد، تا زمان داشته باشم، تا ترسم را از کلانتر پنهان کنم، تا شهامتم را به رخ رقیب بکشم، تا شاید تنها فرصتم را از دست ندهم ...

3- روزنامه‌ی کیهان خیلی باحال است، امروز مطلبی نوشته بود که غیر مستقیم انتقادی کرده باشد به حکم ریاست سازمان میراث فرهنگی که به آقای نجفی رسیده است و سوال پرسیده بود که: آیا این کار دهن‌کجی به نمایندگان مردم نیست؟ بعد سوال پرسیده بود که آیا در زمان احمدی‌نژاد اگر ایشان چنین کاری می‌کردند، زمین پاستور دهن باز نمی‌کرد برای بلعیدن این رئیس جمهور؟ خاطر مبارک اهالی این نوشته هست که حضرت‌ش، آقای رحیم‌مشایی را معاون اول فرموده بودند و یک هفته به نامه‌ی رهبر بی‌اعتنا کردند، رهبر هم نامه‌ی خصوصی را علنی کرد و جلوی شر را گرفت، آن موقع نه زمین پاستور و نه هیچ زمین دیگری برای بلعیدن رئیس‌جمهور مردمی و محبوب آن روزها، هیچ اقدامی انجام نداد. و به قول شاهک: عاقلان دانند.

نگرانی و شهید

به نام خدا

خدایا امروز چقدر فکر و ذکر داشتم! به همه چیز باید فکر می‌کردم، کار، خانه، زندگی و . . .   .          .

1-نگران آقای نجفی بودیم که در این اوضاع بی‌کاری، چطور نان وزیر شدنش بریده شده که خبردار شدیم بر یک صندلی تکیه خواهد زد که پیش از این از آن آقای رحیم مشایی و آقای بقایی بوده است. مبارک باشد.

2-محمد زهرایی درگذشت، خدا رحمتش کند، آن وقتی که در شهر کتاب کار می‌کردم زیاد اسم خودشان و پسرشان را شنیده بودم، شهر کتاب باهنر هم که سر زدم، بدم نمی‌آمد به صورت تصادفی ببینمش، منتها نشد و ماند، ماند تا امروز که شنیدم در محل کارش فوت کرده است. شنیده بودم کسی که در راه کسب روزی حلال از دنیا برود شهید است.


کلمات گیج


به نام خدا

امروز باید سه گانه داشته باشیم:

1-برای مردم مصر متاثر شدم، در تمام طول مدت حکومت حسنی مبارک، چند بار چنین کشتاری به وجود آمد؟ در زمان اسلام‌گرایان چند بار؟ شش هفته و این همه کشتار؟ شش هفته و این همه زاری برای از دست رفتگان؟ فاتحه‌ی انقلاب بهاری مصر از همان وقتی خوانده شد که رئیس جمهور منتخب مردم، با جمع کردن امضا برکنار شد.

2-آقای روحانی عزیز، تبریک بابت رای اعتماد به وزرای پیشنهادی و تبریک بیشتر به وزرایی که رای نیاورده‌اند، شک نکنید که حرف من طعنه و کنایه نیست، مثل بعضی‌ها هم برای وزرای رد شده، مدال افتخار نمی‌فرستم، هم به خاطر رای و هم به خاطر عدم رای اعتماد باید به مجلس تبریک گفت، مجلس نمونه‌ی بارز اراده‌ی مردم در تاثیرگذاری‌های بزرگ کشوری است و نمایندگان مردم نظر خود را در عین استقلال اعلام کردند و این خوب است. این خوب است برای دموکراسی و مردم‌سالاری.

3-امشب میهمانان عزیزی دارم که برای من خیلی مهم‌اند، می‌دانم که برای شادی دل من و همسرم اینجا هستند و باید از آن‌ها تشکر کنم، زبان و کلمات گاهی نمی‌توانند احساسات درونی یک فرد را بروز دهند، الان هم از همان وقت‌هاست، وقتی که کلمات هم گیج‌اند.

ترکیب

امروز کار بود و خواب، ترکیب غریبی است، مثل سیگار و چای.

آدمی مثل من کاری، یا مثل تو سیگاری می‌فهمد این حرف یعنی چه.


شیفته‌ی خدمت

چند روز پیش یک خبر خواندم که نخست وزیر یک کشور غربی، در یک حرکت غرب زده، رفته و برای یک روز راننده‌ی تاکسی شهر شده و مردم عادی را این طرف و آن طرف برده، تا مستقیم درد مردم را حس کند و بشنود. واقعا که.

 هنوز زنگ صدای احمدی‌نژاد دوست داشتنی در گوشم می‌پیچد، وقتی خبرنگار از او در مورد گرانی گوجه پرسید، سینه جلو داد و گفت: طرف ما ارزونه. آقای احمدی نژاد! واسه همینه که زنگ صداتو دوس دارم، مثل لالائیه.

کارتریج شکست

امروز بد پیله شده‌ام، خودم هم می‌دانم، گیر سه پیچ داده‌ام به موجود عجیبی به نام: کارتریج! در تمام روز، فکر و ذکرم این بود که چطور و چکونه می‌شود این وسیله را باز و بسته کرد، کلمه‌ی باز و بسته کردن، آدم را پرتاب می‌کند به دوران شیرین‌تر از عسل سربازی، آن وقت‌ها که آش‌خور بودیم و در پادگان قدم آهسته می‌رفتیم، این دو کلمه، یعنی، باز و بسته کردن، بسیار زیاد به گوش ما می‌رسید، زد و از شانس ما هم، قرعه‌ی باز و بسته کردن اسلحه با چشمان کاملاً بسته در آخرین رژه و آخرین نمایش آموزشی خورد به پست ما، البته خدا را شکر که جزو یگان چترباز نبودیم، وگرنه باید سروته تمام میدان را روی طناب و یک کابل زپرتی پرواز می‌کردیم. خدا را شکر، خلاصه ما هم یک اسلحه‌ی ژ3 را برداشتیم و پین‌های سر راه را یکی در میان در آوردیم و نازک‌ترین سر بند را گذاشتیم جیبمان و یا علی از تو مدد، در 20 ثانیه اسلحه را باز کردیم و در 20 ثانیه آنرا را بستیم، عده‌ای از گردان ما از این حرکت به شدت خنده‌شان گرفته بود و مثل شاطر نانوایی هنگام باز و بسته کردن، اساسی بالا و پایین می‌پردیدند. بماند.
اسلحه با آن دنگ و فنگ را با چشمان بسته و نیش باز تسلیم اراده‌ی پولادین خود کردیم، منتها این کارتریج سوسول را نمی‌توانیم، چرا؟ بگذار یک بار دیگر امتحان کنم ... . . . .

فال گوش

امروز نشسته بودم و مثل بچه‌ی آدم کارم را انجام می‌دادم که یکی از همکاران از آن دیگر همکار سوال کرد که: به نظر تو آلبالو سنگینه؟ همکار دیگر حواسش یک لحظه پرت شد و در این حین با خودم فکر کردم که ای بابا، این جماعت برای یک لقمه نان حلال زده‌اند در کار واردات و جابجایی میوه! همکار حواسش برگشت و گفت: نه بابا، دو سیب سنگین‌تره. قیافه‌ی من بعد از این فال گوش چطور باشد، قشنگ است؟

شنبه سه نقطه


به نام خدا

امروز اولین روز هفته بود و خوشبختانه تعطیل بود، خاطرم هست که کسی می‌گفت، عده‌ای در این سرزمین وقتی به تعطیلات می‌روند، اولین روز کاری بعد از آن را هم دوست دارند در تعطیلات سپری کنند، خیلی حال می‌داده لابد، البته امروز هم من بخشی از این حال و حول را احساس کردم.


عید با طعم سیاست خارجی

به نام حضرت دوست

1-      عید سعید فطر را به همه‌ی دوستان و آشنایان دور و نزدیک تبریک عرض می‌کنم و امیدوارم که علاوه بر این عید و این روز، تمام روزهای سال برای‌شان پُر از شادی و سلامتی و لبخند باشد، آمین را هم بلند بگوئید، لطفاً. این عید را من بعد از عید نوروز خیلی دوست دارم، یک حس باحالی دارد که نگو، یک ماه درست و حسابی غذا نخورده‌ای، آنوقت در یک حرکت انتحاری تا حد انفجار، خودت را از خوراکی‌های حلال پُر می‌کنی، یک حس رهایی و آزادی خاصی است، خودتان هم می‌دانید من چه می‌گویم، حس کرده‌اید حتماً.

2-      امروز درگیر موضوع مک فارلین شده بودم، موضوع رابطه‌ی ایران و آمریکا که زمانی برای خودش جنجالی به پا کرده است، البته باید اعتراف کنم که زیاد به جزئیات نپرداختم و موضوع را کش دار دنبال نکردم، اما کلیت ماجرا از این قرار بوده است که ایالات متحده در زمان جنگ تحمیلی به ایران سلاح فروخته است، حتی هیاتی بلندپایه از مقامات امریکا جهت مذاکره به ایران آمده‌اند، در ایران هشت تن از نمایندگان مجلس طی نامه‌ای سرگشاده از وزیرامور خارجه‌ی وقت جناب آقای دکتر ولایتی چند سوال در این زمینه می‌پرسند که به شدت مورد انتقاد امام خمینی قرار می‌گیرند و قضیه تمام می‌شود، در آمریکا هم برای خودش رسوایی بزرگی محسوب می‌شده است، چون علاوه بر این رابطه، طرف آمریکایی سود تسلیحات ارسالی به ایران را جهت کمک مالی به شورشیان نیکاراگوئه استفاده کرده بوده است و قول دوستان، اصلاً یه وضعی. اتفاقاً در خاطرات 18 مرداد آیت اله هاشمی رفسنجانی هم اشاره به این رابطه دارد، البته قابل ذکر است که در این خاطرات از خرید سلاح صحبت نشده، بلکه از معاوضه‌ی سلاح و گروگان‌های امریکایی در لبنان صحبت شده است. این مقاله را هم مطالعه کنید که خیلی باحال است.

3-      ممنون که من را خواندید.

زیرپوستی


اوه پسر، چه روزی داشتم، یک روز با چند مشکل و دردسر زیرپوستی، تا حالا از این دردسرهای زیرپوستی تجربه کرده‌اید؟ دردسر زیرپوستی یعنی اتفاقات و مشکلاتی که به چشم نمی‌آید، کسی که از بیرون نگاه می‌کند، متوجه نمی‌شود که اتفاقی افتاده، انگار نه انگار، همه چیز در ظاهر آرام است و در باطن ... وای ... غوغا ... 

حال و روز من این روزها، پُر شده از به ظاهر آرامش‌ها و در باطن غوغاها.

کی می‌شود ظاهر و باطن ما یکی شود؟


از نو

من امروز سی سال و یک روزه شدم، یک روز از دهه‌ی چهارم زندگی‌ام را سپری کردم، در بحران هویتی سی سالگی غوطه‌ورم و برای آینده نقشه می‌کشم. هر سال این موقع پُر می‌شوم از برنامه برای سال پیش رو، هر سال این موقع تمام برنامه‌های سال گذشته را فراموش کرده‌ام، هر سال این موقع از نو شروع می‌کنم، همه چیز را، برنامه‌ها، نقشه‌ها و هدف‌ها را.

قدر

در این شب‌های خوبِ استجابت دعا

ما را هم یاد کنید

همین

خاطرات یک گاو شیری


خواب دیده‌ام که یک گاو شیرده هستم

منتها زیاد شیر نمی‌دهم، با اینکه تمام روز شیر می‌دهم، اما هر کسی که می‌دوشد من را، همین را می‌گوید:

گاو مردنی، شیر بیشتری نداری، خاک ...

حس بدی است، حس بدی است وقتی  می‌دانی به زودی به طمع گوشتت هم تو را خواهند کُشت.

کاش حداقل در زمان فرعون به دنیا آمده بودم، آنوقت در خانواده‌ای فقیر برای لقمه‌ای نان سگ دو می‌زدم و به خاطر دزدی همان یک لقمه نان به زندان می‌افتادم و هم سلولیِ یوسف می‌شدم و خوابم را برای‌اش تعریف می‌کردم و او هم تعبیر می‌کرد ...

آه که همین قدر هم شانس ندارم.

حلال و حرام

در مذهب ما، باده حـلال اســت ولیکـن

بی‌روی تو ای سرو گُل‌اندام حرام است

ما را هم دعا کنید


به نام خدا

در اولین لحظات مرداد ماه سال 92 باز برگشته‌ام برای نوشتن.

اعصاب خورد می‎‌نویسم؟ نه؟

در این ایام مبارک ما را هم دعا کنید. با تشکر.