فرهنگ مهم مطالعه

در راستای صحبت‌های فرهنگی دیروز، باید نظر خودم را هم بیان کنم، نظر یک فرد عادی از قشری که از همه لحاظ متوسط محسوب می‌شود (این که چرا یک نظر متوسط می‌تواند مفید هم باشد بعداً صحبت می‌کنیم) همان طوری که عرض کردم، فرهنگ‌سازی یک عبارت کلی است که با فرمول‌هایی ساده می‌شود قدم‌هایی مثبت برای آن (حالا در هر زمینه‌ای) برداشت و یکی از این فرمول‌های ساده مطالعه است، به به، خود این عبارت هم نیاز به فرهنگ‌سازی دارد! این را قبول دارم و می‌پذیرم که ایجاد فرهنگ مطالعه در جامعه، کار بزرگی محسوب می‌شود، اما به نظرم از بیشتر فرهنگ‌سازی‌های دیگر مثل فرهنگ‌سازی در زمینه‌ی رانندگی، احترام و ادب، کار و تلاش، پس‌انداز و ... این یکی مهم‌تر است، دلیل من برای اهمیت این زمینه از فرهنگ اجتماعی ساده است، شما وقتی مطالعه می‌کنید دایره‌ی دانسته‌ها و حس‌ها و موقعیت‌ها و خیلی چیزهای دیگر را در خود افزایش می‌دهید، مثلاً وقتی یک کتاب می‌خوانید که شخصیت اول آن یک قاتل است، کسی که به عمد یک قتل را انجام نداده، تنها بر اثر حادثه دچار قتل شده است، آن وقت اگر کتاب تاثیرش را گذاشته باشد، در زندگی خود سعی می‌کند که در موقعیت منجر به قتل قرار نگیرد و یا اگر کسی را در آن موقعیت دید، بهتر می‌تواند او را درک کند، چرا اینقدر توضیح می‌دهم، با کتاب خواندن با تجربه‌تر می‌شوید، بدون سفر و بدون هزینه‌ی زیاد (چه مالی و چه جانی) همین خود نکارنده، بعد از خواندن کتاب «بادبادک‌باز» اثر نویسنده‌ی افغان «خالد حسینی» به خوی نژادپرستانه‌ی موجود در خودم پی‌بردم، هم در خودم و هم در اطرافیانم، منتها تا قبل از آن خودم را انسان نژادپرستی تصور نمی‌کردم و اگر مورد این سوال واقع می‌شدم که آیا قوم، ملتو یا گروه‌ی وجود دارد که از شما برتر یا پست‌تر باشد؟ جواب من هیچ قوم، ملت و گروه‌ی بود اما این ساده‌اندیشی بود، به نوشته‌های قبلی خود رجوع کردم و خطاب‌هایم را به اقوام و گروه‌های مختلف از با دیدی جدید، مطالعه کردم و به این نتیجه رسیدم با کتمان این حقیقت، چیزی عوض نخواهد شد، پس شروع کردم دور شدن از چیزی که به نظرم نادرست بود و این را مدیون کتاب  و مطالعه هستم.

پ.ن: البته باید عرض کنم که مدتی کار کردن در شهر کتاب به من فهمانده است که الزاماً آدم با مطالعه، آدم باشعوری نیست و برعکس، پس مطالعه تنها فاکتور نمی‌تواند باشد، هر چند که مهم است. والا.

 

نقیه

آخرین آب دیت وبلاگ مربوط است به (کمی بیشتر از) دو ماه پیش، در حالت عادی بهانه‌های جورواجوری برای به روز نرسانی وبلاگ در من وجود دارد، حالا که عذر تنبلی هم موجه است و البته گردن کس دیگری به نام سایت میزبان (بلاگفا). اما بهتر بود این تنبلی زیادی را کنار می‌گذاشتم و سری به فضای وبلاگ می‌زدم، این روزها که انواع و اقسام فضای مجازی در دسترس همگان است، دیگر به وبلاگ باید به دید نوستالژی نگاه کنیم.

2- ماه مبارک رمضان رو به پایان است، امیدوارم طاعات و عبادات تمام خوانندگان قبول باشد و امیدوارتر هستم که این ماه مبارک تاثیر مثبتی بر زندگی همه‌ی ما گذاشته باشد.

3- سریال تلوزیونی "پایتخت" که در ایام ماه مبارک رمضان در حال پخش است را نگاه می‌کردم و به این نتیجه رسیدم که سیاست حتی در سریال‌های دوست داشتنی و کمدی، کام آدمی را تلخ می‌کند، به نظر من تمام قسمت‌های قبلی این سریال خیلی دل‌نشین‌تر و حال خوب کن‌تر! بودند تا این قسمت آخر، آن هم به خاطر نپرداختن به موضوع سیاست بود، موضوعی که به اندازه‌ی کافی در تاکسی و سرکار و مهمانی و ... درباره‌ی آن بحث می‌کنیم. کاش هما خانم در شورای شهر رای نمی‌آورد.

4- در این روزهای حساس مذاکرات برای تیم مذاکره کننده توفیق آرزو داریم و امیدواریم این بار به نتیجه مطلوب و خیر برسیم . ان شا الله.

لطفاً در هنگام رانندگی کمربند خود را ببندید

آنقدر خبرهای دردناک می‌شنویم که برای‌مان عادی شده، عادی شده بشنویم ده‌ نفر، بیست نفر، تعدادی به راحتی آب خوردن کشته شده‌اند، تعدادی از هم‌وطنان و هم‌شهریان‌مان جان‌شان را از دست می‌دهند و عکس‌تاعمل ما شده، یک "ای بابا" گفتن. نمی‌دانم تا کی ‌می‌خواهیم با جان خود و دیگران به راحتی بازی کنیم، می‌دانم این بازی کردن هم عادی شده است.

می‌خواهم بگویم که در هر جریان بدی که اتفاق می‌افتد باید به جای گشتن دنبال مقصر، علت را پیدا کنیم و بدانیم که تمامی آدم‌هایی که در این کشور زندگی می‌کنند، در مورد اتفاقاتی از این دست مسئول و (متاسفانه) مقصرند، می‌خواهم بگویم اما احساس می‌کنم، این جمله هم کلیشه و تکرار شده است، تکرار شده و مثل مردن آدم‌ها تنها با یک "ای بابا" ختم به خیر می‌شود.

دلستر عشقی

بین نوشابه و دلستر گیر کرده بودم، بین دیگرخواهی و خودخواهی، سر سفره یک بطری نوشابه و یک بطری دلستر گذاشته بودند و من که زودتر از بقیه رسیده بودم، به این فکر می‌کردم که درست است که دلستر را بیشتر از نوشابه می‌پسندم منتها این حس تنها برای من نیست، حتماً بقیه‌ی دوستان هم همین‌طورند. در این فکر بودم که چندتا از بچه‌ها وارد شدند و دور میز نشستند و شروع کردند به خودن و اول از همه برای خودشان دلستر ریختند و بعد برای من. دلستر هنوز در هوا بود و توی لیوان را پر نکرده بود که بحث شروع شد، بحث پشت میز شام خیلی بامزه می‌شود: روز عشق، روز ولنتاین.

سوال کلیدی در هنگام شام این بود: آقا کسی می‌دونه این روز ولنتاین تاریخ‌چه‌ش چیه؟

همه به هم نگاه کردند و در سکوت موجود فهمیدند که خبری از جواب نیست، بحث باید ادامه پیدا می‌کرد، برای همین هر کسی درباره‌ی اولین روزی که روز ولنتاین را کشف کرد، صحبت کرد، در کنسرت، در نمایشنامه‌ی هملت، از زبان دوست‌دختر سابق، توی تاکسی و از این جور چیزها.

سوال اول بحث اما همه را درگیر کرده بود، کسی وقت سرخاراندن نداشت یا دلش نمی‌خواست، بغلی بگیر خوان قرعه فال به نام ما خورد که در این مورد تحقیق و تفحص کنیم، در پیچ و خمِ فکر کردن به نحوه‌ی تحقیقات بودم که دیدم دو لیوان دلستر را بالا رفته‌ام و وجدانم درگیر روز عشق بوده است. ای داد بی داد.

1-

تلفـن همــراه آدم، جای جــــیغ و جـــــار نیست

ای  بـــرادر جان، ببین اینجا کســی بیکار نیست

حرف گفتی، مـــــغز خوردی، جان من آرام باش

حرف آرام است که، در گوش مردم خار نیست

2-

اتفاق خیابان جمهوری هر ببینده‌ای را به شدت متاثر می‌سازد، مخصوصاً چهره‌ی کسی که هم ترسیده، هم این‌که می‌دانی الان زنده نیست و بدتر از همه این که لحظه‌ی مرگ‌ش را هم می‌بینی.

مرگ تنها اتفاقی است که هر روز می‌افتد و هر روز هم می‌بینیم و هر بار هم تازه است، هر اتفاق مهمی است، اتفاق عظیمی است.

3-

مداح معروف هم بعد از آخرین شاه‌کارش واکنش نشان داده و گفته است که بی‌بی‌سی و رادیو اسراعیل دروغ‌گو هستند و هر حرفی که درباره‌ی او زده شده، مصداق عمل نکرده و ثواب برده است.



اول ایمنی

کارفرمای سابق ما، در جای جای کارخانه، پوسترِ "اول ایمنی، بعد کار" را چسبانده بود ولی خبری از ایمنی در کل کارخانه نبود، نه لباس ایمن، نه کفش ایمن، نه وسایل ایمن و نه حتی شرایط ایمن. با این وجود وقتی می‌گفتیم که آقا جان، این طور کار کردن مشکل داردها. می‌گفت: من که همه جای کارخانه هشدار داده‌ام، دیگر مسئولیتی ندارم، هر اتفاقی هم افتاد، به خودتان مربوط است!

خوب، حالا بانک مرکزی اطلاعیه داده است که من یکی را به شدت به یاد کارفرمای سابق‌ام می‌اندازد، بانک مرکزی لیست مراکز مالی مجاز و غیرمجاز را منتشر کرده و به مردم توصیه کرده که در مراکز مجاز سپرده‌گذاری کنند، اتفاق جالب این است که نام دو بانک هم جزو مراکز غیرمجاز است.

حرف زور

موقع برگشت از سر کار، سوار ماشین شدم و یکی از همکاران هم صندلی جلو نشست، به راننده گفت: باید کمربند ببندم؟ راننده هم صادقانه گفت: نه بابا، الان شبه، پلیس که نیست، باشه هم نمی‌بینه که.

تا کی باید زور بالای سرمان باشد؟

من هنوز گیجم

روز گذشته تعطیل بود، منتها سرپرست بخش به من گفته بود که سر کار حاضر باشم، ظاهراً مراحل اداری حضور من در بخش انجام نشده بود و مجوزهای لازم هم دریافت نشده بود (می‌بینی چه جای خفنی کار می‌کنم)، این را وقتی متوجه شدم که نگهبان، اجازه ورود به من نداد، خوب، چه کار باید می‌کردم؟ منتظر ایستادیم تا مسئول اداری بیاید و من را سین جیم کند که چرا خودش از حضور من خبر ندارد! سوال کردند، جواب دادم و رفتم تو، وقتی می‌رفتم توی شرکت، فکر نمی‌کردم که بیست و چهار ساعت بعد از شرکت خارج خواهم شد، نه به آن دم در راه ندادن و نه به این نگه داشتن.

این را گفتم که بدانید و آگاه باشید که من در بیست و چهار ساعت گذشته سر کار بودم و برای همین دیر آب دیت کردم.

در همین 24 ساعتی که سر کار بودم، اخباری به گوشم رسید که در نوع خود شنیدنی، عجیب و جالب بود.

نقل از سایت عصر ایران:

خودروی یکی از همین مداحان جناحی ، حدود 5 شب قبل در یکی از اتوبان های درون شهری تهران با یک پژو 206 که زوج جوانی در آن بودند تصادف می کند . بعد از تصادف و درگیری لفظی ، یکی از افراد حلقه این مداح ، با سلاح کمری 5 تیر به سمت خودروی این افراد شلیک می کند و بعد هم با هم فرار می کنند.تا لحظه نگارش این مطلب نیز خبری از دستگیری و برخورد با این مداح و تیرانداز همراه وی نیست.

خوب این یعنی چی؟ همراه یک مداح اسلحه کشیده و کسی نیست از او سوال کند، خرت به چند؟ آن وقت چپ و راست کسانی در حد وزیر و وکیل مردم را زیر تیغ سوال می‌برند؟


ده سال لرزش

ده سال پیش بود که زمین در نقطه‌ای لرزید و خیلی چیزها بعد از آن لرزش عوض شد، برای ما که تنها می‌شنیدیم، حادثه عظیم و باورنکردنی بود و فاجعه آنقدر عمیق بود که خیلی‌ها را در خود غرق کرد، آنقدر بزرگ بود که هنوز و بعد از ده سال تمام نشده. هر سال تنم می‌لرزد از شنیدن لرزش آن روز و تمام لرزش‌هایی که می‌دانم و می‌دانیم که فاجعه بار است و هنوز نیامده.

برای تازه گذشته، بلند بخوانید: الفاتحه

روز گذشته مطلبی دیدم در یک شبکه‌ی اجتماعی، به نقل از یک دوست. مطلب در واقع نوشته‌ی دوست ما نبود، بلکه ایشان یک مطلب نوشته شده را منتشر کرده بودند، سه چهارتا لایکِ هم روی مطلب خورده بود، مطلبی بود در مورد بیماریِ یکی از هنرمندان برجسته‌ی این مرز و بوم که مسئولین به ایشان بی‌توجهی کرده بودند، چند اثر هم از این هنرمند عزیز نام برده بود که برای اطلاعات عمومی بد نبود.

مهم‌ترین انتقاد دوست ما، به مسئولین غافل بود، چرا انسان‌های بزرگ توسط دولت فراموش می‌شوند، یک فراموشی که باعث نابودی آنها هم هست، انتقادهایی که در همین شبکه‌های اجتماعی، به شدت زیاد است و خیلی از آنها هم حق هستند، انتقاد ایشان هم روی تمام انتقادهای حقی که تا الان خوانده‌ام.

اما نکته‌ی مهم و کلیدی در این موضوع این است که هنرمند را مردم زنده نگه می‌دارند و نه مسئولین، وقتی هنری مردمی است، هنرمند هم در بین مردم است و توسط همین مردم است که رشد  می‌کند و شکوفا می‌شود و در ذهن و قلب مردم باقی می‌ماند و اگر هنرمندی بزرگ بود و به هر دلیلی به فراموشی سپرده شد، قبل از دیگران، همین کسی که اطلاع رسانی می‌کند مسئول است، چطور خود را مسئول اطلاع‌رسانی در مورد کاستیِ مسئولین می‌داند ولی خود را مسئول فراموش شدن هنرمندی بزرگ نمی‌داند.

و حالا سکانس نهایی: دوست من در مورد کسی صحبت می‌کرد و ابراز ناراحتی می‌کرد از خانه‌نشینی و بیماری‌اش، که یک سال و نیم پیش فوت کرده بود! خوب! این بخش از انتقاد را می‌گذارم برای ذهن دوستان و آشنایان و باقیِ بازماندگان. الفاتحه.

انتقاد

هر دفعه در رشت باران می‌بارد و هر دفعه خیابان‌ها پُر می‌شود از آب و مردم از بالا و پایین و کنار خیس می‌شوند و مثل اینکه مسئولین تا کسی در خیابان غرق نشود نمی‌خواهند فکری به حال این اوضاع کنند.

کل الیوم

روزهای لباس مشکی پوشیدن تمام شد

هدف لباس مشکی اما ...

عاشورای سیاسی

امروز روز عاشورا بود، همیشه عاشورا و رمضان و عید و این طور ایام خاص برای همه خاطره دارد، این روزها اتفاقی می‌افتد که آدم را از روزمرگی جدا می‌کند، کارهایی که در این روزها انجام می‌دهیم در وقت دیگری یا اصلاً انجام نمی‌دهیم یا خیلی کم سمت‌شان می‌رویم. از چیزهای خاص در زندگی هم خاطرات خاص و ناب باقی می‌ماند.

یادم هست با یکی از دوستانم کتاب "حماسه‌ی حسینی"ی آیت‌اله مطهری را می‌بردیم هیات و برای ارشاد مسئولین هیات بخشی‌هایی از آن را می‌خواندیم، یادم هست بخشی‌هایی بود که اسم اسراعیل و فلسطین را هم می‌آورد،بعد از مراسم یا گاهی قبل از مراسم، در خلوتی و فرصتی، در جمعی کوچک جمع‌شان می‌کردیم و می‌گفتیم آن شهید عزیز می‌گوید: برادران و خواهران، لطفاً همراه شور حسینی، شعور هم داشته باشید، به جای اینکه سینه‌ی خودتان را سوراخ کنید، بدانید و آگاه باشید که دشمن کیست و یزید زمان، شمر زمان، عمر سعد زمان کیست و سینه‌ی او را هدف قرار دهید، شمر هزاروچهارصد سال پیش مُرد، الان را بچسب.

یک نگاه عاقل اندر سفیه به ما می‌کردند و می‌گفتند: اینجا جای حرف سیاسی نیست، بس کنید! و من آن وقت نمی‌فهمیدیم این آدم‌ها را، آدم‌هایی که پرچم نهضتی را (از دید ما البته) بلند می‌کردند که شعار اصلی آن (سیاست ما عین دیانت ماست) بود و با برچسب سیاسی بودن، حرف غیر سیاسی ما را رد می‌کردند.

آن وقت‌ها تشنه‌ی دانستن بودم و مغزم پُر بود از سوال، از سوال‌هایی که خیلی تا همین الان بی‌جواب مانده، کسی نبود بنشیند با محبت و استدلال ما را راهنمایی کند، کسی نبود اصلاً، می‌گشتیم و پیدا نمی‌کردیم، سوال می‌پرسیدیم و جواب نبود. خودمان کم کم کتاب خواندیم و خودمان استدلال کردیم و خودمان به جنگ جهل رفتیم و به قول دوستان سیاسی شدیم و باز سوال به وجود آمد، سوال پشت سوال، جواب بی جواب، همین سوال‌های بی‌جواب شد خاطرات ما از محرم.

 

اشک‌های آموزنده

به نام خدا

بیشتر کارمندهایی که من در زندگی خود با آنها برخورد داشته‌ام، رفتار خاصی بروز می‌دادند که نشان از بی‌اعتمادی نسبت به مقام بالا دستی داشته است، در موارد افراطی (که کم هم نیست) این بی‌اعتمادی به نوعی احساسات شدید منفی (مثل تنفر) هم تبدیل می‌شود، تنفر از کسی که الان رئیس من و ما هست، تنفری که همه‌ی بدی‌های عالم را در یک فرد به نام رئیس جمع کرده است. 

برعکس این موضوع هم صادق است، یعنی بی‌اعتمادی و شکایت رئیس از کارمند، که اکثراً شکایت از بی‌مسئولیتی و درست انجام ندادن کارها و گاهی بی‌کفایتی نسبت به مسئولیت‌های کوچک سپرده شده به کارمند است.

مطمئن هستم که خیلی از خوانندگان محترم این نوشته هم با این موضوع درگیر بوده‌اند، موضوع برخورد دو نفر در محیط کار، یکی فرمان‌ده و دیگری فرمان‌بُردار. البته اعتقاد بنده بر این است که اکثر این رفتارهای خاص از جانب هر دو طرف یک سو تفاهم بزرگ است، نه کسی که مسئولیت دارد انسان بدذاتی است و نه کسی که زیردست است، انسان بی‌کفایت، منتها مجموعه‌ای از رفتارهای زنجیروارِ اعتماد برانداز و عدم امکان گفتگو (که اغلب به شرایط کار مربوط می‌شود) بین این دو طبقه‌ی کاری باعث این سوتفاهم شده است. نبود آموزش‌های لازم در این دست برخوردها هم، داستان دیگری است.

حالا که چی؟ حالا می‌خواهم چه بگویم؟ آقایی که شما باشی، خانومی که شما باشی، عرضم به حضور انورتان، که من هم در محیط کار یک رئیس دارم و هم کسانی که باید به آن‌ها دستور بدهم، یعنی از هر دو طرف (به قول معروف) می‌کشم و پُر از حرف‌های هر دو طرف معامله هستم، گاهی حرف‌هایی که می‌شنوم اعصابم را خورد می‌کند و گاهی موقعیت‌های کُمیکی است که بیا و ببین. آخرین نمونه‌ی این حرف‌ها را دیروز و پری‌روزها از زبان رئیس‌ام شنیدم که یک تفاوت اساسی با تمام حرف‌هایی داشت که تا حالا شنیده بودم.

وقتی از مشکلات برخی از کارگران صحبت می‌کردیم، بحث به کلیت جامعه تعمیم پیدا کرد و مشکلات مردم و جامعه و تحریم و ... را که مرور کردیم، یک جایی احساس کردم که اشک در چشم‌های‌اش جمع شده است، باور نمی‌کردم، کسی که می‌شناختم به هیج وجه آدم احساساتی نبوده و نیست و از همه مهمتر، رئیس من است، کسی که باید نمونه‌ی بارز یک شیطان رجیم باشد، اما حالا رفتاری را از خود بروز می‌داد که نه تنها برای من جالب بود، بلکه تمام تفکر کارمندی من را به چالش می‌کشید و کشید.

توضیحات پاراگراف‌های اولیه‌ی این یادداشت، تماماً نتیجه‌ی اشک‌هایی بود که رئیس‌ام ریخت و قدر صد مقاله‌ی علمی-آموزشی برای من ارزش داشت.همین.

پی‌نوشت:

عید قربان را از طرف یک قربانی به همه‌ی دوستانم تبریک عرض می‌کنم، امیدوارم این عید برای همه‌ی شما خوش‌یُمن و پُر از شادی باشد.

علاوه بر این، ظاهراً مذاکرات 5+1 از دید هر دو طرف امیدوار کننده بود (گوش شیطان کر)، این موضوع را هم به شما تبریک عرض می کنم و البته برای آقای ظریف که به علت کمردرد در نشست خبری روی ویلچیر نشسته بودند، هم آرزوی سلامتی داریم.

 

گرگ در شهر

صبح پنج شنبه گرگ به شهر زده است

گرگ هشت نفر را زخمی کرده است

پلیس گرگ را به شلیک سه تیر کشته است

این تنها خبر بود

درس و عبرت این خبر چیست؟

برای ما یا برای سازمان محیط زیست؟


زندگی‌تان ناز

به نام خدا

امروز از آن روزهای گرم بود، در این گرما پایمان به چه جاهایی که باز نشد! رفته بودم شورای حل اختلاف، نه شاکی بودم و نه به قول دوستان حقوقی مُتشاکی! تنها به این دلیل آن جا بودم که ... شاید ناظر. از این رفت و آمدها به چنین مکان‌هایی تنها و تنها به این نتیجه می‌رسم که باید همه چیز را جدی گرفت، آنقدر جدی که اگر روزی خواستی برای کسی بازگو کنی، بتوانی، این توانستن دو نوع است: یک همان طرز بیان دقیق اتفاقات و رویداد‌های مورد بحث و دومی توانستن در گفتن واقعیت است و به قول معروف خربزه‌ای بخوریم که بتوانیم پای لرزشش بمانیم.

البته برای همه این آرزو را دارم که آنقدر زندگی‌شان ناز و مامان باشد که هیچ وقت (تاکید می‌کنم هیچ وقت) پای مبارک‌شان به این مکان‌ها باز نشود.

راستی صحبت‌های سردار احمدی‌مقدم در مورد اتفاقات سال 88 را شنیده‌اید؟ جالب است، پیشنهاد مطالعه می‌دهم.از اینجا.


نگرانی و شهید

به نام خدا

خدایا امروز چقدر فکر و ذکر داشتم! به همه چیز باید فکر می‌کردم، کار، خانه، زندگی و . . .   .          .

1-نگران آقای نجفی بودیم که در این اوضاع بی‌کاری، چطور نان وزیر شدنش بریده شده که خبردار شدیم بر یک صندلی تکیه خواهد زد که پیش از این از آن آقای رحیم مشایی و آقای بقایی بوده است. مبارک باشد.

2-محمد زهرایی درگذشت، خدا رحمتش کند، آن وقتی که در شهر کتاب کار می‌کردم زیاد اسم خودشان و پسرشان را شنیده بودم، شهر کتاب باهنر هم که سر زدم، بدم نمی‌آمد به صورت تصادفی ببینمش، منتها نشد و ماند، ماند تا امروز که شنیدم در محل کارش فوت کرده است. شنیده بودم کسی که در راه کسب روزی حلال از دنیا برود شهید است.


شاد برای توصیفشان کم است

روز نیمه‌ی شعبان مبارک، امروز یک روزِ شادِ تعطیل بود، اینکه می‌گویم روزِ شاد، منظورم یک شادیِ مصنوعی (از همان‌هایی که در صدا و سیما زیاد می‌بینیم) نیست، اتفاقاً خیلی طبیعی و البته برای من غریب بود! خیلی وقت بود که مردم را اینقدر شاد ندیده بودم، بعد از انتخابات و جام‌جهانی، به نظرم حوصله‌ی مردم بیشتر شده است. سر یک چهارراه شربت پخش می‌کردند و راه‌بندان شده بود، راننده‌ها (در حرکتی که واقعاً برای من عجیب و غریب بود) به جای بوق زدن و عصبانی شدن، می‌خندیدند و در سکوت ترافیک را تحمل می‌کردند. الان هم که می‌گویم و برای خودم یادآوری می‌کنم، باورم نمی‌شود.

نیاز انسان به شادی شاید به اندازه‌ی نیاز انسان به هوا و آب و غذا نباشد ولی مطمئناً بدون شادی، بقیه‌ی نیازها یک عنصر اصلی برای زندگی را کم دارد، نیازی که این روزها خودِ ما به آن بی‌توجه هستیم، خودمان را با هر دلیل کوچک و بزرگ از این نیازِ مُبرم دور می‌کنیم. بهتر است برای خیلی از کارهایی که انجام می‌دهیم دوباره فکر کنیم، مثلاً مسافرت می‌رویم تا روحیه بگیریم و هوایی عوض کنیم و از محیطِ بد و ... خودمان را دور کنیم، آنوقت یک پلیس وظیفه‌شناس از راه می‌رسد و بابت تخلفی که کرده‌ایم، ما را جریمه می‌کند، چه می‌کنیم؟ به دفعات دیده‌ام که اوقات خودمان و خانواده را به همین راحتی خراب می‌کنیم، یک سفر خاطره‌انگیز و دوست‌داشتنی را هم. و هزاران مثال از این دست، به نظر شما ارزشش را دارد؟

تنها صحنه‌ای که از امروز در ذهن‌ام تا مدت‌ها خواهد ماند، تصویر پیرمردی بود که از جیب‌اش چند شکلات درآورد و به دو مرد، که در حال صحبتی جدی در مورد معامله‌ی اتومبیل بودند، تعارف کرد، چهره‌ی جدی مردها در کسری از ثانیه خندان شد و واقعاً در این لحظه احساس کردم که چقدر این مردم در حال حاضر شاد هستند، شاد برای توصیف‌شان کم است، شاد و امیدوار. امیدوار به تغییر و به فردایی روشن. 

سفر به برزیل


یووهوووووووووووووووووووووووووووووووووووووو

رفتیم جام جهانییییییییییییییییییییییییییییییی


روی مبل بخواب

با خودم درگیرم، درگیری از نوع نامشخص، معلوم نیست به خودم بده‌کارم، از خودم طلب‌کارم، یا چیز دیگر، نمی‌دانم. تکلیف آدم که با خودش مشخص نباشد، با دیگران که عمراً بتواند یک قدم همراهی کند، این می‌شود که قهر و ناراحتی و دعوا و جنگ پیش می‌آورد، جنگ‌هایی که سر هیچ و پوچ اتفاق می‌افتد. حالا چه شده که من با خودم درگیرم؟ هیچ اتفاقی رخ نداده، تنها به این نتیجه رسیده‌ام که نمی‌توانم، نمی‌توانم با این رویه‌ای که تا اینجا پیش آمده‌ام، ادامه بدهم. به چه چیزی ادامه بدهم؟ "زندگی" عزیزم، با این رویه‌ای که دارد پیش می‌رود و زمان می‌گذرد، نمی‌توانم ادامه بدهم، نمی‌توانم و نمی‌خواهم، آخر این شد زندگی؟ واقعاً جایگاه واقعی و اصلی من همین جایی است که الان هستم؟ واقعاً لیاقت من همین است؟ واقعاً؟! جایگاهی که من از خودم در ذهن‌ام دارم، با جایگاه‌ی که همین الان در آن حضور پُررنگ دارم، زمین تا آسمان فرق می‌کند، کسی هم نیست به داد دلِ خسته‌ی ما برسد. چه بکنیم در این وانفسا که همه سر در گریبان شده‌اند؟ همه فکر خود هستند و لاغیر، همه‌ی دنیا را خلاصه کرده‌اند در گوشتی که تنها پوست خودشان آن را در بر گرفته، چرا؟ شاید فهمیدن این چرا سخت نباشد، هم چرای اول (که چرا من در جایگاهم نیستم) و هم چرای دوم (چرا مردم سردرگریبان و خودخواه شده‌اند). کافی است لباس بپوشی و از خانه بزنی بیرون، در هوای بهاری تا روزنامه‌فروشی سر خیابان بروی و یک روزنامه بخری (اصلاً فرقی نمی‌کند چه روزنامه‌ای، اصلاً) و برگردی خانه، بنشینی روی مبل و در سکوت آن را بخوانی، ساعتی بعد مغزت پُر می‌شود از صداهایی که همه، جواب چراهایی از این دست هستند، چراهایی که شب موقع خواب تو را با خودت درگیر می‌کند، چراهایی که نمی‌گذارد مثل بچه‌ی آدم، مثل بقیه در پارک و خیابان و کوچه قدم بزنی، چراهایی که ... و اگر هم این چراها به ذهنت نرسیده، پول یک روزنامه را در جیبت بگذار و راحت روی مبلی که می‌خواستی روزنامه بخوانی، بخواب.

*همان روزنامه‌ای که توصیه‌ی کردم به مطالعه‌اش، این مطلب را نوشته بود که حالا هم توصیه می‌کنم، از دست ندهید.

آقا و خانم افغان


همسرم با ذوق و شوق تعریف می‌کرد که از یک زن افغان درباره‌ی اینکه چرا در افغانستان زنان همیشه عقب‌تر از همسران‌شان راه می‌روند، سوال شده بود و زن افغان به جای تعارفات روزمره و شما بفرمائید ... و بدون تعارف‌های ایرانی با خونسردی درباره‌ی تاریخ جنگ‌های داخلی در افغانستان توضیح داده است و به مشکل وجود مین در جای جای افغانستان اشاره کرده است و در نهایت نتیجه‌گیری کرده است که جلوتر رفتن آقایان جنبه‌ی امنیتی دارد، یعنی آقایان پیش مرگ حاج خانم‌های افغانی هستند. همسرم البته به حاضر جوابی زن افغان احسنت و آفرین می‌گفت نه طرز فکر وحشتناک ایشان.

چند نکته: اول اینکه خانم و آقای افغانی با فاصله‌ی یک کیلومتر از هم راه نمی‌روند که، فوق‌اش دو قدم، در دو قدمی کسی مین بترکد چه می‌شود؟

دوم اینکه خانم و آقای افغانی مورد بحث وسط شهر به رفت و آمد می‌پردازند، نه وسط بیابان و منطقه‌ی جنگی، دوستان افغان در پیاده‌رو و خط عابر پیاده که مین‌گذاری نمی‌کنند که. می‌گذارند؟

سوم اینکه خواهر افغان من، اصلاً حرف شما متین و درست، مین هست اما آن کسی که قرار است روی آن مین پرپر شود شوهر شما است، احساس نمی‌کنید با مرغ باید فرقی داشته باشد، حالا گیرم کمی هم حقوق زنان و بشر را رعایت نمی‌کنند، آخر این هم شد دلیل؟ 

انشا


به نام خدا

موضوع انشا: تعطیلات عید را چگونه گذارندید؟

من در این عید خیلی خوش گذاراندم و خیلی از فامیل را که به قول بابا، سال تا سال نمی‌دیدیم، دیدیم، هر چند از لحاظ نمودار نقطه به نقطه، مقدار عیدی نسبت به سال گذشته در همین روزها افزایش یک درصدی را نشان می‌دهد، اما نسبت به تورم کاهش صد و یک درصدی را نشان می‌دهد، باز البته جای امید باقی است، هر وقت خانه‌ی فامیل رفتیم و به سمت آجیل شیرجه زدیم، برعکس پارسال که این حرکت ما از جانب بابا و مامان توسط چشم غره محکوم می‌شد، امسال توسط لبخند ملیح تشویق می‌شدیم، که خیلی هم حال می‌داد.

چون بابا تصمیم داشت که ذخیره‌ی بنزین عیدی را برای مواقع اضطراری و حتی مسافرکشی استفاده کند، امسال عید (به قول خودش) به هیچ جهنم دره‌ای مسافرت نکردیم و ما هم بیست مرحله از قول بازی محبوب و پرطرفدار سام ماجراجو را نابود کردیم، با برنامه ریزی دقیق هم قرار است در فصل تابستان با شکست غول مرحله‌ِ آخر مشت محکمی به دهان غول مرحله‌ی آخر بزنیم.

خلاصه ایام عید نوروز ایام پر باری برای ما بود و به قول شاعر تا باد چنین بادا.

همین

آکادمی احترام


بعد از مدتی درگیری با موضوع انتخاب بهترین هنرجو در آکادمی موسیقی گوگوش، از شبکه‌ی محترمِ من و تو، امشب و ساعاتی قبل، دختری با حجاب اسلامی برنده‌ی این مسابقه شد.

من اصلاً قصد نداشتم در این باره مطلبی بنویسم، تا اینکه در پیغام فیس بوکِ یکی از صفحه‌هایی که لایک کرده بودم، به مطلبی بر خوردم در مورد این خانم که با اصطلاحی ناپسند در مورد ایشان صحبت کرده بود، که من را دل‌گیر کرد. دل‌گیری از افرادی که به خود اجازه می‌دهند در مورد دیگران هر طور که می‌خواهند صحبت کنند و به هر چیزی که خواستند متهم کنند، که خیلی زشت است. خیلی زشت است.

باور کنیم که احترام از ابتدایی ترین اصول یک جامعه‌ی پیشرفته و انسانی است، بیائید به اعتقاد دیگران، هر چه که باشد، حتی اگر مخالف ما باشد، احترام بگذاریم.

قسم به خودم


ما کی می‌خواهیم تقاص کارهایی که می‌کنیم پس بدهیم ....

خوشم می‌آید همه هم فکر می‌کنند دیگران باید تقاص پس بدهند

نه خودشان


جشن

صحنه‌های عجیبی در دنیا هست

مثل یکی که امروز صبح دیدم

پسرک با لباس ژولیده

روبروی چادر جشن نیکوکاری کمیته‌ی امداد

اسپند دود می‌کرد

به امید یک دویست تومانی

آخر هم ناامید شد

انصاف

همان قدر که دیگران باید ما را درک کنند

ما هم باید در درک دیگران بکوشیم

این یعنی انصاف

و لبخند


به کودکی که امروز صبح در اتوبوس دیدم فکر می‌کنم

کودکی چهار پنج ساله که کت پوشیده بود و یک شلوار گرم‌کن

چه کار می‌کرد؟ گدایی؟

پدر و مادرش کجا هستند؟ خانواده ندارد؟

چه کسی غصه نان و روزی‌اش را می‌خورد؟ هیچکس؟

در کدام مدرسه درس خواهد خواند؟ خیابان؟

 عاقبت‌اش چه می‌شود؟ دزد؟

دلم می‌خواهد همه‌ی این فکرهای بد بینانه نباشد

و به لبخند معصومی فکر کنم که هنوز جوان است.


زور بالای سر یا ...


سرباز بودم، تازه آموزشی تمام شده بود و برای یک دوره اموزشی کوتاه مدت دیگر، باید در یگان امداد مستقر می‌شدیم، به غیر از عده‌ای که راه‌شان دور بود، بقیه ساعت 2 بعدازظهر می‌رفتند خانه، من هم جز همان‌هایی بودم که ساعت دو بعدازظهر، جمع می‌کردم به سمت خانه.

گفتند برای ورزش صبحگاه‌ی لباس ورزشی تهیه کنید، لابد چون لباس نظامی مقدس است و البته برای دراز نشست روی آسفالت مناسب نیست، مهلت تعیین شده جهت تهیه لباس، 24 ساعت بود، همان روز یک دست لباس آبی رنگ باحال خریدم، همان روز خریدم چون جدال خودم با خودم زیاد طول نکشید، در ابتدا خودم به خودم گفتم: پول بی زبان را بدهیم به گرمکن! آنهم معلوم نیست بپوشیم یا نپوشیم! خود دومم به خود اولم گفت: حتماً باید زور بالای سرت باشد؟ به بچه‌ی آدم یک بار حرف می‌زنند، گفتند بخرید، ما هم گفتیم چشم، حرفی نیست، هست؟ مکالمه در این حد کوتاه بود و نتیجه‌اش این بود که فقط من لباس گرمکن تهیه کرده بودم و همه‌ی سربازان غیور و جان بر کف، گفته‌ی مذکور را از این گوش گرفته و از آن گوش در کرده بودند و جالب‌تر اینکه، کسی خودش به ما گفته بود لباس تهیه کنیم هم، با لباس نظام در محوطه بدو بدو می‌کرد!

حالا چه شده یاد این خاطره افتاده‌ام؟ امروز از همان روزهایی بود که هر کسی باید با خودش صحبت مردانه می‌کرد و به خودش تلنگر می‌زد که هی عمو، حتماً باید زور بالای سرت باشد؟ حتماً باید با چوب بزنند توی سرت تا کار کنی؟ حتماً باید ...

در این جور جاها و با این تجربه‌ها من نمی‌دانم چرا آدم نمی‌شوم، مثل بقیه نمی‌شوم، از این گوش می‌گیرم و هر کاری می‌کنم از آن گوش در نمی‌رود که نمی‌رود، آخر سر از همه بیشتر زحمت کشیده و به تک تک حرف‌ها گوش کرده‌ام و بیشتر از همه هم تنبیه شده‌ام، حالا می‌خواهد سربازی باشد یا کار.

تبلیغات

تلوزیون این روزها یک تبلیغی نمایش می‌دهد برای محصولی به نام قفل پارکینگ، خیلی تامل برانگیز است، من وقتی که از شبکه‌ی آی‌فیلم این تبلیغ را می‌بینم خیلی زورم می‌گیرد، ما شبکه‌ای ساخته‌ایم برای نشر و گسترش فرهنگ ایرانی خود، اما ندانسته و بدون توجه در مورد مسائلی صحبت می‌کنیم که بیشتر تیشه به همان ریشه‌ی هذف اولیه ساخت شبکه می‌زند.

در فرهنگ اسلامی آنقدر در مورد همسایه و رعایت حق همسایگی توصیه شده که حد و اندازه ندارد، حتی حدیثی یادم هست از پیامبر که فرموده بودند: جبرئیل آن قدر در مورد رعایت حق همسایه به من سفارش کرد که گمان کردم همسایه ارث هم می‌برد. حالا ما با کلی حدیث و روایت شیعی و اسلامی، ابتدایی‌ترین حق همسایه‌مان را رعایت نمی‌کنیم، طوری که او نه با زبان و گفتگو بلکه با وسیله‌ی بی زبان به ما حق‌اش را حالی می‌کند.

نسبت فروش این محصول و تعداد همسایه‌های بی‌توجه به حقوق همسایه‌ی دیگر، تقریباً یک اندازه است.

البته از حق نگذریم، این روزها تبلیغات پر خرج و درست و حسابی هم زیاد شده است، تبلیغاتی که با نمک هم هستند و جای تقدیر هم دارند، مثل تبلیغی که در آن یک پسر بچه روی لباسش تقلب نوشته است و روز بعد هنگام امتحان، به جای تقلب، یادداشت مادرش را می‌بیند که به او توصیه کرده تا تقلب نکند، یا تبلیغات اوپراتورهای تلفن که در فضایی قدیمی و جذاب و گاهی هم با هنرورانی بسیار کار شده‌اند، تبلیغی که در دادگاه می‌گذرد و زن متهم برای دفاع از خود پای اوپراتور تلفن همراه را وسط می‌کشد و در نهایت برنده می‌شود، یا تبلیغی که آقای الکساندر گراهامبل حضور دارد.

این تبلیغات جذاب وقتی نمونه‌ی مشابه خارجی پیدا می‌کنند، خیلی حال گیری است، ذوق و هنر ایرانی در تقلید نقطه به نقطه نیست، فراموشی فرهنگ و هنری که زمانی پیش‌رو بوده و الان به واسطه اعمال و رفتار خود ما دارد مسیر برعکس را می‌رود، کار خوبی نیست.

در همین ریزه‌کاری‌ها خیلی از مسائل فرهنگی را می‌شود دید و می‌شود فکری به حالشان کرد.

دغدغه


امروز خانه ماندم و بیرون نرفتم، همان یکی دوباری که بصورت سریع بیرون زدم و برگشتم، من را به این حقیقت رساند که پشت پنجره هوا چقدر خوب است، آنقدر خوب است که با شلوارک هم بیرون برویم یخ نمی‌کنیم! هوا آنقدر خوب بود که نمی‎‌گذاشت از بدی‌ها بگویم، هوا آنقدر خوب بود که تمام غُرهایم را کنار گذاشتم، هوا آنقدر خوب بود که نگو.

با دوستی تماس گرفتم و در مورد اوضاع و احوالمان گپ زدیم، در مورد دوستان دیگرمان هم گفتگو کردیم، هر کسی مشغول کاری است، چه کاری؟ طرف فوق لیسانس گرفته و با چندر غاز حقوق دارد حق التدریسی فلان دانشگاه کار می‌کند، دل آدم می‌گیرد، همسرم اصرار دارد که فوق لیسانس شرکت کنم، امسال گذشت، به بهانه‌ی اینکه آمادگی ندارم و از این حرف‌ها، اما چطور می‌شود درباره‌ی ناامیدی فزاینده‌ای که در درون آدم ریشه دوانده هم به همین راحتی صحبت کرد؟ ناامیدی ما از روزگارمان از همان روزهای اول دانشگاه بود، روزی که حرف‌های اساتید فیزیک در گوشمان زنگ می‌خورد که چرا آمده‌اید فیزیک؟ کار نیست که! برای همین به صورت جدی هیچ وقت ارشد نخواندم، حتی برای تلاش اصلی‌ام، رفتم به سمت رشته‌ای که از آن سر رشته نداشتم ولی دوباره فیزیک .... نه، نرفتم.

این موضوع تنها در مورد فیزیک نیست، چند وقت پیش برای کاری رفتم به یک شرکت ورشکسته، کارگرهای جدید می‌گرفت، کارگر ساده، بین کارگرها کسی را دیدم که لیسانس برق قدرت داشت، پرسیدم اینجا چه می‌کنی؟ گفت: کار نیست دیگه. چند وقت پیش هم شرکت خودمان افتاده بود دنبال کارگر، مدیر تولید آمد پیشم و گفت کسی می‌آید که لیسانس دارد، راه‌اش بنداز، -برای کجا؟ - برای خط تولید! رشته برق، دلم به حال‌اش سوخت، آدم‌های روی خط تولید بعضی حتی دیپلم ندارند، دیپلم داشتن و نداشتن افتخار نیست، جایگاه این فرد اینجا نیست، باز خدا را شکر که بعد از یکی دو روز خودش نیامد.

این حرف‌ها کی در گوش کسانی که باید فرو برود، می‌رود، خدا می‌داند.