دغدغه
امروز خانه ماندم و بیرون نرفتم، همان یکی دوباری که بصورت سریع بیرون زدم و برگشتم، من را به این حقیقت رساند که پشت پنجره هوا چقدر خوب است، آنقدر خوب است که با شلوارک هم بیرون برویم یخ نمیکنیم! هوا آنقدر خوب بود که نمیگذاشت از بدیها بگویم، هوا آنقدر خوب بود که تمام غُرهایم را کنار گذاشتم، هوا آنقدر خوب بود که نگو.
با دوستی تماس گرفتم و در مورد اوضاع و احوالمان گپ زدیم، در مورد دوستان دیگرمان هم گفتگو کردیم، هر کسی مشغول کاری است، چه کاری؟ طرف فوق لیسانس گرفته و با چندر غاز حقوق دارد حق التدریسی فلان دانشگاه کار میکند، دل آدم میگیرد، همسرم اصرار دارد که فوق لیسانس شرکت کنم، امسال گذشت، به بهانهی اینکه آمادگی ندارم و از این حرفها، اما چطور میشود دربارهی ناامیدی فزایندهای که در درون آدم ریشه دوانده هم به همین راحتی صحبت کرد؟ ناامیدی ما از روزگارمان از همان روزهای اول دانشگاه بود، روزی که حرفهای اساتید فیزیک در گوشمان زنگ میخورد که چرا آمدهاید فیزیک؟ کار نیست که! برای همین به صورت جدی هیچ وقت ارشد نخواندم، حتی برای تلاش اصلیام، رفتم به سمت رشتهای که از آن سر رشته نداشتم ولی دوباره فیزیک .... نه، نرفتم.
این موضوع تنها در مورد فیزیک نیست، چند وقت پیش برای کاری رفتم به یک شرکت ورشکسته، کارگرهای جدید میگرفت، کارگر ساده، بین کارگرها کسی را دیدم که لیسانس برق قدرت داشت، پرسیدم اینجا چه میکنی؟ گفت: کار نیست دیگه. چند وقت پیش هم شرکت خودمان افتاده بود دنبال کارگر، مدیر تولید آمد پیشم و گفت کسی میآید که لیسانس دارد، راهاش بنداز، -برای کجا؟ - برای خط تولید! رشته برق، دلم به حالاش سوخت، آدمهای روی خط تولید بعضی حتی دیپلم ندارند، دیپلم داشتن و نداشتن افتخار نیست، جایگاه این فرد اینجا نیست، باز خدا را شکر که بعد از یکی دو روز خودش نیامد.
این حرفها کی در گوش کسانی که باید فرو برود، میرود، خدا میداند.
تنها با دست نمی نویسم: پا نیز، همواره، همراهی نویسنده را می خواهد. استوار، آزاد و دلیر می دَوَد، گاهی بر دشت، گاهی بر كاغذ.((نیچه))