امروز روز عاشورا بود، همیشه عاشورا و رمضان و عید و این طور ایام خاص برای همه خاطره دارد، این روزها اتفاقی می‌افتد که آدم را از روزمرگی جدا می‌کند، کارهایی که در این روزها انجام می‌دهیم در وقت دیگری یا اصلاً انجام نمی‌دهیم یا خیلی کم سمت‌شان می‌رویم. از چیزهای خاص در زندگی هم خاطرات خاص و ناب باقی می‌ماند.

یادم هست با یکی از دوستانم کتاب "حماسه‌ی حسینی"ی آیت‌اله مطهری را می‌بردیم هیات و برای ارشاد مسئولین هیات بخشی‌هایی از آن را می‌خواندیم، یادم هست بخشی‌هایی بود که اسم اسراعیل و فلسطین را هم می‌آورد،بعد از مراسم یا گاهی قبل از مراسم، در خلوتی و فرصتی، در جمعی کوچک جمع‌شان می‌کردیم و می‌گفتیم آن شهید عزیز می‌گوید: برادران و خواهران، لطفاً همراه شور حسینی، شعور هم داشته باشید، به جای اینکه سینه‌ی خودتان را سوراخ کنید، بدانید و آگاه باشید که دشمن کیست و یزید زمان، شمر زمان، عمر سعد زمان کیست و سینه‌ی او را هدف قرار دهید، شمر هزاروچهارصد سال پیش مُرد، الان را بچسب.

یک نگاه عاقل اندر سفیه به ما می‌کردند و می‌گفتند: اینجا جای حرف سیاسی نیست، بس کنید! و من آن وقت نمی‌فهمیدیم این آدم‌ها را، آدم‌هایی که پرچم نهضتی را (از دید ما البته) بلند می‌کردند که شعار اصلی آن (سیاست ما عین دیانت ماست) بود و با برچسب سیاسی بودن، حرف غیر سیاسی ما را رد می‌کردند.

آن وقت‌ها تشنه‌ی دانستن بودم و مغزم پُر بود از سوال، از سوال‌هایی که خیلی تا همین الان بی‌جواب مانده، کسی نبود بنشیند با محبت و استدلال ما را راهنمایی کند، کسی نبود اصلاً، می‌گشتیم و پیدا نمی‌کردیم، سوال می‌پرسیدیم و جواب نبود. خودمان کم کم کتاب خواندیم و خودمان استدلال کردیم و خودمان به جنگ جهل رفتیم و به قول دوستان سیاسی شدیم و باز سوال به وجود آمد، سوال پشت سوال، جواب بی جواب، همین سوال‌های بی‌جواب شد خاطرات ما از محرم.