و لبخند
به کودکی که امروز صبح در اتوبوس دیدم فکر میکنم
کودکی چهار پنج ساله که کت پوشیده بود و یک شلوار گرمکن
چه کار میکرد؟ گدایی؟
پدر و مادرش کجا هستند؟ خانواده ندارد؟
چه کسی غصه نان و روزیاش را میخورد؟ هیچکس؟
در کدام مدرسه درس خواهد خواند؟ خیابان؟
عاقبتاش چه میشود؟ دزد؟
دلم میخواهد همهی این فکرهای بد بینانه نباشد
و به لبخند معصومی فکر کنم که هنوز جوان است.
+ نوشته شده در سه شنبه ۱۳۹۱/۱۲/۰۱ ساعت 23:9 توسط حسین
|
تنها با دست نمی نویسم: پا نیز، همواره، همراهی نویسنده را می خواهد. استوار، آزاد و دلیر می دَوَد، گاهی بر دشت، گاهی بر كاغذ.((نیچه))