دلستر عشقی
بین نوشابه و دلستر گیر کرده بودم، بین دیگرخواهی و خودخواهی، سر سفره یک بطری نوشابه و یک بطری دلستر گذاشته بودند و من که زودتر از بقیه رسیده بودم، به این فکر میکردم که درست است که دلستر را بیشتر از نوشابه میپسندم منتها این حس تنها برای من نیست، حتماً بقیهی دوستان هم همینطورند. در این فکر بودم که چندتا از بچهها وارد شدند و دور میز نشستند و شروع کردند به خودن و اول از همه برای خودشان دلستر ریختند و بعد برای من. دلستر هنوز در هوا بود و توی لیوان را پر نکرده بود که بحث شروع شد، بحث پشت میز شام خیلی بامزه میشود: روز عشق، روز ولنتاین.
سوال کلیدی در هنگام شام این بود: آقا کسی میدونه این روز ولنتاین تاریخچهش چیه؟
همه به هم نگاه کردند و در سکوت موجود فهمیدند که خبری از جواب نیست، بحث باید ادامه پیدا میکرد، برای همین هر کسی دربارهی اولین روزی که روز ولنتاین را کشف کرد، صحبت کرد، در کنسرت، در نمایشنامهی هملت، از زبان دوستدختر سابق، توی تاکسی و از این جور چیزها.
سوال اول بحث اما همه را درگیر کرده بود، کسی وقت سرخاراندن نداشت یا دلش نمیخواست، بغلی بگیر خوان قرعه فال به نام ما خورد که در این مورد تحقیق و تفحص کنیم، در پیچ و خمِ فکر کردن به نحوهی تحقیقات بودم که دیدم دو لیوان دلستر را بالا رفتهام و وجدانم درگیر روز عشق بوده است. ای داد بی داد.
+ نوشته شده در شنبه ۱۳۹۲/۱۱/۲۶ ساعت 21:14 توسط حسین
|
تنها با دست نمی نویسم: پا نیز، همواره، همراهی نویسنده را می خواهد. استوار، آزاد و دلیر می دَوَد، گاهی بر دشت، گاهی بر كاغذ.((نیچه))