اپیزودیک
شب خوب خوابیده ام و صبح به موقع بیدار می شوم، هر چند این زنگ موبایل حداقل باید چهار بار به فاصله ی دو دقیقه به صدا در بیاید تا رضایت دهم و بلند شوم، ساعت را نگاه می کنم و متوجه می شوم برای صبحانه وقتی نیست، از خانه بیرون می زنم، دو دقیقه زودتر از همیشه، امیدوارم به سنگکی برسم و قبل از سرویس نان سنگک داغ در دستانم باشد، بین راه یکی از همکاران را می بینم که به پیسی خورده، یعنی دقیقا چه اتفاقی افتاده؟: ما که همیشه مگنا سفید می کشیدیم، حالا باید بهمن بکشیم، چقدر خار شدیم؟!!با شعار این سیگار کام نمی دهد خودمان را به ایستگاه می رسانیم، انگار راننده هم نیت کرده دو دقیقه زودتر بیاید، سنگک از دستت رفت، دل و دنیایت از دست نرود، ان شا اله.
کار تمام شد، نه، باید بگویم، بالاخره کار تمام شد، فقط من مانده ام و سه نفر اسمی دیگر(دو نفر واقعی)، کار را که جمع می کنیم، می رویم به سمت خانه، یکی موتور دارد و یکی ماشین، عمرا بی کلاه سوار موتور شوم، پس انتخاب من جیپ سفید گاز سوز مدل هفتاد است تا موتور، آن هم بدون کلاه.تجربه های جدید را دوست دارم، حتی به کوچکی راندن ماشین جیپ، دنده را عوض می کنم و تمام چاله چوله های راه را با تمام وجودم حس می کنم، باور کن.
اپیزود سوم امروز مربوط می شود به مردی که مردمی دوستش داشتند و همیشه محترم بود و البته محبوب، کسی که دیگر نیست، هر وقت می خواستند به کسی بفهمانند که او کیست، به موسیقی پس از باران اشاره می کردند،حالا این خبر بد شد، پس از باران هم غمگین، خداحافظ آقای پوررضا.
تنها با دست نمی نویسم: پا نیز، همواره، همراهی نویسنده را می خواهد. استوار، آزاد و دلیر می دَوَد، گاهی بر دشت، گاهی بر كاغذ.((نیچه))