هوا تاریک بود، وسط راه، جایی که اتوبوس ها برای استراحت می ایستند، به همسرم پیشنهاد قدم زدن را دادم، قبول کرد، بیرون رفتیم و یک دل سیر قدم و گپ زدیم، سر را بالا کردیم و آسمان را با ستاره هایش دیدیم، طبق معمول در مورد صورت های فلکی کمی روده درازی کردم، این دب اکبر است، این اصغرشان است، این کلب اکبر است، انجا ستاره ی سهیل هست، این جبار است، ذات الکرسی خواهد آمد، افسانه اش این است، داستانش آن است، قصه اش آشناس ... من زمانی با این آسمان دوست بودم، با این صورت های قلکی فامیل بودم، با راه شیری همسایه بودم، با خودم راحت بودم، با شما بی تعارف بودم، با دنیا روراست بودم، با زندگی اینجوری بودم، با غم قهر بودم، با عقل غریبه، فکر کن!!