بفرمایید چاییی
سیبیل اژدها را گرفته بود و داشت فر می داد، همزمان داشت بچه را نصیحت می کرد که کمی با اژدهایش خوش رفتار باشد، حرفه ای بود، معلوم بود! سیبیل دوم به انتها نرسیده بود که کنده شد، پدر ع یی گفت و شروع کرد برای بچه توضیح دادن که می چسبد نگران نباشد و پسر چقدر پر معنی! گوش می کرد.
این پدر و پسر و اژدهایشهان و لاکپشت زنده ی همراهشان، تا انتهای سفر سوژه ی من بودند و خواب توی صندلی زمخت اتوبوس را از من ربوده بودند، دیالوگ به دیالوگشان شاهکار بود، از قصه ای که پدر برای پسر تعریف کرد که داستان پادشاهی بود با یک گل قرمر که پیرزنی به او هدیه داده بود تا اسم لاکپشت، لاکپشت از این هایی بود که جدیدا به همراه ماهی شب عید می فروشند، ریزه میزه، بچه مچه بود، اسمش ولی ... لاکپشت نینجا!
آخرین دیالوگ هایی که از این دو شنیدم در مورد آرزوی پسر بود:
بابا، بابا، بعبعی .. من بعبعی دوست دارم
پدر مستاصل جواب داد: یعنی بعبعی می خوای حالا؟
نه،(پدر نفس راحتی کشید) از این چوب بلندا می خوام، با یه عالمه بعبعی که ببرمشون صحرا، علف بخورن، روی تپه (دستش را به شکل تپه در آورد) من چوپانی خیلی دوست دارم.
آه چه رویایی شیرینی، برای پسری چهار ساله و مردی سی ساله، مردی سی ساله که زمانی به سادگی رویایی کودک فکر می کرد و آرزو می کرد و حالا به این رویایی دست نیافتنی نگاه می کند.
حالا شب شده و من به تپه ای فکر می کنم که با گوسفندان سفید و سیاهم و چوبی در دست و نی لبکی در جیب، دارم برای خودم چای می ریزم و از صدای بع بع دوردست گوسفندانم لذت می برم،سایه درخت در بعد از ظهر گرم تابستان با این توصیفاتی که رفت، آخ که چقدر حال می دهد.
تنها با دست نمی نویسم: پا نیز، همواره، همراهی نویسنده را می خواهد. استوار، آزاد و دلیر می دَوَد، گاهی بر دشت، گاهی بر كاغذ.((نیچه))