گفتگو با خدا
خسته ام و نا امید، عجیب است که سعی نمی کنم خودم را دل داری بدهم، عجیب است که نیمه ی همیشه مثبت من، نیمه ی همیشه امید وار من ساکت است، انگار رفته خوابیده و انگار که نیست. وقتی درد هست چیزهایی در فکر انسان می چرخد که با چرا شروع می شود، میزان و نوع درد در این چرا ها خیلی تاثیر دارد، خدایا چرا من؟ خدایا چرا این طوری شد؟ خدایا چرا .... من هم چرا های خودم را داشتم، چرا هایی که آن موقع برایم شده بود مسئله ای اساسی، حیاتی، ضروری و ناگهان سر همین چرا ها ماندم، یک چرا به این چرا ها اضافه شد، خدایا چرا حرف نمی زنی؟ این طور موقع ها که از خدا سوال می کنم، خودم جواب را می دانم و یا حتی چند جواب به ذهنم می رسد، ولی موقع درد این طور نشد، خدا واقعا ساکت بود، هیچ چیزی نگفت و هیچ کاری نکرد، گفتم خدایا آخر این همه قوم و قبیله آمدند و از تو چیز هایی خواستند که ته ضایع بازار بود،مثلا از تو شتر خواستند که از کوه در بیاوری و جالب تر اینکه در هم آوردی! حالا من جداگانه از تو هزار بار معجزه خواستم، نه برای باور تو، برای اینکه بدانم به اندازهی همان قوم تعطیل به خواسته ام اهمیت می دهی، چیز سخت و زیادی هم نمی خواهم، می خواهم بیایی و در این دنیایی که خودم خودم را نمی فهمم من را بفهمی، بگذاری با تو درد دل کنم و جوابم را بدهی، با خودم گفتم خوب می شد که پیرمردی می شدی و می آمدی کنارم می نشستی و راحت برایت حرف می زدم، از ترس ها و دلخورها و ناراحتی ها و گله ها و ... از خودم برایت می گفتم و تو بدون پیچیدن در مفهومی صاف و پوست می گفتی: حسین جان، عزیزم، تو این طور نیستی، تو اینجا را اشتباه می کنی، آن جا را درست گفتی ولی این را بدان که فلان و بهمان و چه می شد آخر؟؟؟
پیرمردی نمی آید، حرفی زده نمی شود، خدا سوکت می کند، سکوت می کند و سکوت می کند، هیچ چیزی در درونم نیست، جز درد، دردی که من را به خدا نزدیک کرد، دردی که خدا را از من دور کرد، دردی که ... خدا شیوه ی خودش را دارد، نیمه ی امیدوار بیدار شده و این را می گوید و مطمئن باش اگر بخواهد حرف بزند پیرمردی نمی فرستد، روبروی آینه با تو سخن می گوید، این را مطمئن باش. این را گفت و دوباره خوابید، نیمه ی نا امید هم سا کت شد، من هم ساکت شدم و خدا هم که از اول ساکت بود، سکوت همه جا را فرا گرفته، احساس می کنم کسی دارد نازم می کند.
تنها با دست نمی نویسم: پا نیز، همواره، همراهی نویسنده را می خواهد. استوار، آزاد و دلیر می دَوَد، گاهی بر دشت، گاهی بر كاغذ.((نیچه))