به نام خدا

تمام شد، من دیگر شهر کتاب نمی روم، من دیگر یک روز در میان و تنها روزهای فرد ساعت نه از خواب بلند نمی شوم که بروم با کتاب و کتابخوان سر و کله بزنم، من دیگر با فروش کتاب کاری ندارم، من دیگر آن آدم سابق نیستم، می دانی چیست؟ حقیقتش می دانی چیست؟ حقیقتش این است که من بخشی از خودم را لای قفسه های شهر کتاب گذاشتم و بیرون زدم، بخشی که دوست می داشتم، بخشی که برای مشتری ها شعر های گروس عبدالملکیان را می خواند، بخشی که ... بگذار بگویم، ببین، لیوانم ارث  من باشد برای گل های زنده ای که به شهر کتاب می آیند و جا و مکان ندارند، کوچک است اما نقلی و خواستنی، پیکسلم را هم می گذارم برای آخرین پیراهنی که قرار است به آن سنجاق شود، لبخندم را با یک سلام و جواب سلام گذاشته ام لای قفسه ای که کتاب های سامپه را گذاشته ایم، بماند برای تمام کسانی که بلد نبودند لبخند بزنند و کسی بهشان یاد نداده بود که دنیا با این وسایل قشنگ تر است، بماند برایشان شاید .... بماند خلاصه، تمام قصه ی مردی که لب نداشت را می گذارم برای خاله ی بخش کودک، بخواند برای همه ی بچه ها، بچه هایی که شاید نمی توانستم با آنها خوب ارتباط برقرار کنم اما ... بماند، دست خط ریز و شکسته ام را گذاشته ام برای دوستان بخش کتاب، مثل کتیبه های چند هزار ساله به آن نگاه نکنید، با همین خط ها کلی چیز نوشته ام، جزوه های دانشگاه را اگر فاکتور بگیرید برای پیغام های نوشتاری ام کلی از این خط استفاده کرده ام، دیده اید که؟ ... میراث من برای بخش صندوق پنجاه هزار تومانی هایی است که دیگر خرد نمی شود، حرف هایی که دیگر پاسخی ندارد و سوال هایی که دیگر جوابی ندارد، است، مقاله ام را در مورد کره های جغرافیایی به بخش تحریر می دهم، بخوانند و کمی آرام شوند و ...

آه

من رفتم

بی کتاب

بی خداحافظی

و بی واژه

این هم سهم بخش موسیقی