روزی که گذشت روز عطر‌های ناب بود، بو‌های مختلفی که به مشامم می‌رسید روحم را جابجا می کرد، بین مکان‌ها و بین زمان‌ها.

سوار تاکسی شدم، بوی ماشین‌های دهه‌ی 60 را می‌داد، یک بوی خاص که تنها ماشین‌های همان موقع این بو را داشتند، داشبوردشان بوی خاصی می داد که آدم را کیفور می کرد، بویی که ترکیبی از جنس پلاستیک داشبورد و عطر تن راننده بود، مخصوصا وقتی که از شیشه آفتاب می‌خورد به داشبورد و گرم می‌شد، این حالت و این بوی آفتاب خورده در زمستان می‌چسبید، وقتی در اوایل دهه‌ی نود زندگی می کنی و این بو به مشامت می‌خورد ... بوی پیکان جوانان بابای مهدی اینا ....

کنارم کسی نشست، مردی بود افغانی و هیکلی، به شدت بوی کار می‌داد، بوی زحمت، بوی یک زندگی سخت، بوی یک افغانی، بوی یک غریب، بوی یک آدم را می داد، بوی یک مرد ....

توی اتوبوس بی‌ربط ترین بوی ممکنه را حس کردم، بوی برنج وقتی که دم می‌کشد، آخ، گشنه‌ام شد، گشنه‌ام شد و دلم برای خانه پر کشید، برای سفره مادر، برای دست پخت مادر، دلم برای مادر پر کشید.

حالا اما بوی گرما در مغزم هست که می خواهد این نم هوا را که سرد شده از من دور کند، بوی زمستان که دارد می‌آید (آمده، زمستان با تقویم کاری ندارد، با برف می آید و با شکوفه می رود) و بوی گرمایی که از ما مراقبت می‌کند، بوی عید با زمستان می پیچد، می دانستی؟ خرس به امید بهار تمام زمستان را می خوابد، خرس به امید زنده می ماند، بوی امید مرده را زنده می کند، نفس مسیح امید داشت، عطر گرمایی که سرما را دور می کند هم و عطر داشبوردی که آفتاب خورده هم.